? آرشیو مطالب وبلاگ - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

عناوین یادداشت‌ها

  • بی تاب توام (یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1396 21:45)
    گفتی: چه کسی؟ در چه خیالی؟ به کجایی؟ بی تاب توام! محو توام ! خانه خرابم! "بیدل دهلوی" برگرفته از کانال: @baran_e_del
  • سه شعر از دنیا غلامی (یکشنبه 4 تیر‌ماه سال 1396 07:22)
    کسی که فقط پیراهنش شبیه تو بود نمی دانست امروز با دیدنش زنی درخیابان ایستاده می میرد و قتلی غیر عمد می کند.‏ □ ‏ دارم سقوط می کنم ‏ به دیدنم بیا ‏ قلعه ی دلتنگی هایم ‏ را فتح کن ‏ نجاتم بده ... ‏ □ لب هایت که باز می شوند‏ شکوفه های سیب پخش می شوند در هوا..‏ عطر نفس هایت را دوست دارم ‏ ای تعبیر قشنگ تمام رویاها..‏ ‏ ‏...
  • دلم با توست (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 23:12)
    از گندمزارها که می گذرم دست ام به خوشه هاست دلم با تو از خیابان که می گذرم یاد تو با من است چشم ام به چراغ راهنما راه که می روم با منی کندتر از من قدم برمی داری زودتر از من به خانه می رسی. "آرزو نوری"
  • تنها (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 23:09)
    تنها در خلوت اتاق با هر چیزی می شود حرف زد با میز با دفتر تلفن با گل های شمعدانی با هر چه که هست... اما من دیوانه ام میان این همه هست با تو حرف می زنم که نیستی ... "مهتاب یغما"
  • دوستم داشته باش (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 21:41)
    دوستم داشته باش و هر بار به اسم کوچکم صدا بزن مرا "حواصیل" بخوان پرنده ای که بارها از کوچ جامانده ...! یا "رضاییه" دریاچه ای که هر روز دلش بیشتر شور میزند ... تک "درخت سپیدار" باغچه ی پدربزرگ آخرین "فشنگ" سرباز خسته از جنگ یا تکه "ابری" سیاه که لک کرده دامان آبی آسمان...
  • حمید جدیدی، نامه شماره 28 (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 21:31)
    محبوبم! درخشش دانه های شِکَر در نور آفتاب و عطری که از دمنوش چای بهاره پابرجاست چه ترکیب زیبایی خواهد شد! درست شبیه وقتی که عطر گردنت و سینه ریز الماسین آویخته از تنت در هم می آمیزند چرخش قاشق میان استکان چای رقص آرام تو را در آشپزخانه به یادم می آورد و تُردی نان صبح چیزی ست شبیه زمزمه ای که زیر لب می خواندی باید...
  • بخند محبوبم (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 21:12)
    بخند محبوبم دنیا گاه به شکل تمشک بزرگی ست که هر کس سهمی از سرخی آن خواهد داشت! گنجشک ها دست های عابران لب های تو و جای زخم های من... "حمید جدیدی" (شب نوشت)
  • سفر (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 21:04)
    از سفر برای من یک میز کوچک، کمی آغوش نرسیده و مقداری بوسه ی نشکفته سوغات بیاور و من از حالا تا روزی که برگردی مدام می نویسمت؛ جوهر قلمم که تمام شد وقتی مات نشستم و در پیچ و تاب اندامت غلت زدم! برس قلمم و بگیر و پرتاب کن پیش حواسم! با ناز روی میز دراز بکش و بگو حالا هنرت را نشان بده بگو بوسه را چطور می نویسند!...
  • عشق از نگاه خلیل جبران (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 20:58)
    چه نادانند آن مردمی که گمان می برند عشق با معاشرت طولانی و همراهی مستمر پدید می‌آید. عشقِ حقیقی آن است که زاده‌ی سازگاری روحی باشد و اگر این تفاهم در یک لحظه کامل نشود، در یک سال و یک نسل تمام نیز به کمال نمی‌رسد! "جبران خلیل جبران"
  • دوست (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 20:55)
    یک دوست؛ کسی است که همه چیز را درباره شما می داند و هنوز به شما عشق می ورزد... "آلبرت هوبارد"
  • گران باش (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 20:49)
    گران باش بُگذار تا بَهایت را پرداخت کنند آدمها چیزهای مُفت را مُفت از دست می دهند... "فردریش نیچه"
  • حالم خوب است! (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 20:45)
    حالم خوب است! هنوز خواب می بینم ابری می آید و مرا تا سرآغازِ روییدن بدرقه می کند. "سیدعلی صالحی"
  • سخنی از پائولو کوئیلو (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 20:42)
    ما آدمها دو سبد با خودمون داریم... یکی جلومون آویزونه، یکی هم پشتمون. نکات مثبت و خوبی هامونو میندازیم تو سبد جلویی، عیبهامونو تو سبد پشتی. وقتی تو مسیر زندگی داریم راه میریم، فقط دو چیزو می‌بینیم: خوبیهای خودمون و عیبهای نفر جلویی. "پائولو کوئیلو"
  • خبری ده به من ای باد ... (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 16:39)
    خبری ده به من ای باد که جانان چون است؟ آن گل تازه و آن غنچهٔ خندان چون است؟ روزها شد که دلم رفت و دران زلف بماند یارب آن یوسف گم‌گشته بزندان چون است؟ "امیر خسرو دهلوی"
  • ﮔﺮ ﺑﻪ ﺻﺪ ﻣﻨﺰﻝ ﻓﺮﺍﻕ ﺍﻓﺘﺪ (شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 16:37)
    ﮔﺮ ﺑﻪ ﺻﺪ ﻣﻨﺰﻝ ﻓﺮﺍﻕ ﺍﻓﺘﺪ ﻣﯿﺎﻥ ﻣﺎ ﻭ ﺩﻭﺳﺖ ﻫﻤﭽﻨﺎﻧﺶ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺟﺎﻥ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﻨﺰﻟﺴﺖ. "سعدی"
  • یاد تو (جمعه 2 تیر‌ماه سال 1396 23:45)
    یاد تو حس قشنگی ست که در دل دارم تو چه باشی چه نباشی نگهش می دارم. "ناشناس"
  • به من بتاب (جمعه 2 تیر‌ماه سال 1396 23:29)
    ... به من بتاب که سنگِ سردِ دره ام! که کوچکم که ذره ام به من بتاب ... مرا زِ شرم مهر خویش آب کن مرا به خویش جذب کن! مرا هم آفتاب کن ... "حمید مصدق"
  • تنهایی (جمعه 2 تیر‌ماه سال 1396 23:23)
    همیشه فکر می کردم بدترین چیزِ زندگی این است که در تنهایی تمام شود. اما بدترین چیز، تمام شدن زندگی در میان مردمی است که به تو احساس تنهایی می دهند. "رابین ویلیامز"
  • خیال تو (پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 21:17)
    چـون خیـال تو درآید به دلم رقـص کنان چه خیـالات دگر مست درآیـد به میـان سخنـم مست و دلـم مست و خیـالات تو مست همه بر همدگر افتاده و در هم نـگران! "مولانا"
  • کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی (پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 21:03)
    کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی کاش هر کدام از ما در همان سالها پیش مانده بودیم کاش پس از این سالهای دورِ دورِ تصویر هامان از عکس‌ها بیرون نمی‌آمد کسی‌ از گذشته‌های خوبِ خوب آغوش باز نمی کرد سرم با سینه ات آشنا نمی‌شد کاش آن آرامش گم شده هرگز باز نمی‌‌گشت کاش بوسه ات طعمی غریب و تلخ داشت کاش ما را گریزی بود از دوست...
  • تا تو بیایی ... (پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 20:57)
    تا بیایی، با کتاب هایی که پیش چشمشان عشق بازی کرده ایم، گپ میزنم! تا از تو می گویند جلوی دهانشان را می گیرم! تا تو بیایی، روزهای لعنتی و مزاحم را مثل لباس هات وقت عشق بازی، یکی یکی پرتاب میکنم به هیچ جا! تا بیایی، چقدر کار دارم، چقدر شعر برای نوشیدن! چقدر تو برای بوسیدن! تا تو بیایی دیگر عاشق شده ام! قول... "حامد...
  • چرا نمی گویی دوستت دارم؟ (پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 20:54)
    خواب می دود برای نشستن در چشمانت، من غصه می خورم! کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند، من غصه می خورم! دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت، من غصه می خورم! کفش ها برای تو جفتند! بهار برای تو زیباست! "شعر برای تو نازل می شود" و من... غصه می خورم که چرا نمی گویی... لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید...
  • مرا نمی ‌توان شناخت (سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 08:04)
    مرا نمی ‌توان شناخت بهتر از آنکه تو شناخته‌ ای چشمان تو که ما هردو در آن به خواب فرو می رویم به روشنایی های انسانی من سرنوشتی زیباتر از شب های جهان می بخشند چشمان تو که در آن ها به سیر و سفر می پردازم به جان جاده ها احساسی بیگانه از زمین می بخشند. چشمانت که تنهایی بی پایان ما را می نمایانند آن نیستند که خود می...
  • اگر سردت هست (سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 00:25)
    اگر سردت هست بگو تا یک آغوش بیشتر دوستت داشته باشم!‏ ‏"جمال ثریا"
  • بعضی داغ ها تا ابد جایشان می مانند (دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 23:48)
    بعضی گرگ ها با لباس فرشته می آیند بعضی دردها آدم را به مرگ می کشانند نمی دانم شاید هنوز شب ها چشم هایت بی خبر از تو این شعرها را می خوانند خوب نگاه کن ببین مرا می شناسی؟ این چشم های سرخ آیا همانند؟ ... بعضی داغ ها تا ابد جایشان می مانند...‏ ‏"دنیا غلامی"‏ وبلاگ پرتقال خونی
  • دلتنگی (دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 23:35)
    آدم های اینجا هیچکدام شبیه تو نیستند ‏ دلتنگت که می شوم ‏ چشم هایم را می بندم ‏ باران را تجسّم می کنم ‏ تو زلال مهربانی ‏ مهربان زلالی ...‏ ‏"دنیا غلامی"‏ وبلاگ پرتقال خونی
  • واژه های خط خورده (دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 23:30)
    می دانی سهم من از زندگی ‏ همیشه واژه های خط خورده است ... ‏ تازه داشت باورم می شد نیستی ‏ که دکمه ی پیراهنت را پیدا کردم ... ‏ تاول های تنهایی ام ‏ عجیب درد گرفت ...! ‏ ‏"دنیا غلامی"‏ وبلاگ پرتقال خونی
  • فاجعه ی لبان من (دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 20:24)
    همیشه که نباید من باشم و اتفاق چشمان تو به جان خواب های من بیافتد! گاهی هم باید فاجعه ی لبان من به جان هوست بیافتد... ! "امیر معصومی" / آمونیاک
  • از که برای چه بنویسم ... (دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 20:16)
    از که برای چه بنویسم وقتی دور دست های خیال من از رویای تو خالی است. این روزها دانستم که نجوم را دوست دارم، علم اسطرلاب را، دور قمری و مدار شمسی را، ستاره و سیاره و سیاه چال را ... اینجا زمین در قلب تو می تپد و تو خورشید سر به هوای کهکشان راه شیری هستی، این می شود که "زهره"، ‌چشم دیدن "ناهید" را...
  • زخم های این خانه (دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 20:09)
    زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟ جز بوسه های تو!؟ بال های قاصدک را که به زیر اتش خاکستر کشیدی بافه های سرخ، رنگ باختند ، پروانه در آتش شد و پّرِ مذابش به زیر ریخت. از ناودان دل که سرریز می شد می خراشید و زخم می زد! زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟ جز بوسه های تو !؟ "امیر معصومی"...
<< 1 ... 3 4 5 6 7 ... 114 >>