? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 09:42 ق.ظ

هزار سال پیرتر شده ام

هزار سال پیرتر شده ام
نمی دانم بوسه تو مرا
هزار ساله کرد
یا زمین هزار بار بیشتر
به دور خورشید گشته است.

"
بیژن جلالی"

----------------------------------------------------



بیژن جلالی (زاده ۳۰ آبان ۱۳۰۶ تهران - درگذشت ۲۴ دی ۱۳۷۸)


برچسب‌ها: اشعار بیژن جلالی
شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 09:41 ق.ظ

وقتی نمی‌رسی...

وقتی نمی‌رسی

شاید پایت را

جایی جا گذاشته‌ای،

وقتی نمی‌شود گذشت

باید دوست داشت

 

"سید محمد مرکبیان"

شنبه 31 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 09:41 ق.ظ

مائده های زمینی - 3

گهگاه به جست و جوی پاره ای از یادبودهای گذشته بر می خیزم تا شاید سرانجام سرگذشتی برای خویش بپردازم، اما خود را در آن میان بازنمی‌شناسم و زندگی ام از چهارچوب آن فراتر می رود. آنگاه چنین می پندارم که در لحظه ای هماره نوپا زندگی می کنم.  آنچه "در خود فرو رفتن" نام دارد، برای من اجباری تحمل ناپذیراست؛ دیگر مفهوم واژه ی تنهایی را در نمی یابم. با خویشتن خویش تنها بودن، یعنی دیگر کسی نبودن؛ و من پر از دیگرانم...

زیباترین خاطرات به چشمم جز خرده ریزی به جا مانده از خوشبختی نیست. کوچکترین قطره آب، حتی اگر دانه اشکی باشد، همین که دستم را تر کند، در نظرم به واقعیتی گرانبها بدل می گردد...

آه ناتانائیل! شادی ِ خود را آنگاه که جانت به رویش لبخند می زند، سیراب گردان و هوس عاشقانه ات را آنگاه که لبانت هنوز برای بوسیدن زیباست، و فشار آغوش شادمانه ات.

...

"آندره ژید"


برگرفته از کتاب: مائده های زمینی


منبع: وبلاگ "کتابخانه ی من"

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:32 ق.ظ

آسان است برای من

آسان است برای من
که خیابان ها را تا کنم
و در چمدانی بگذارم که صدای باران را به جز تو کسی نشنود
آسان است به درخت انار بگویم انارش را خود به خانه ی من آورد
آسان است آفتاب را سه شبانه روز بی آب و دانه رها کنم
و روز ضعیف شده را ببینم که عصا زنان از آسمان خزر بالا می رود
آسان است یک چهچه گنجشک را ببافم

و پیراهن خوابت کنم

آسان است برای من که به شهاب نومید فرمان دهم که به نقطه ی اولش برگردد
برای من آسان است به نرمی آبها سخن بگویم
و دل صخره را بشکافم
آسان است ناممکن ها را ممکن شوم
و زمین در گوشم بگوید: "بس کن رفیق"
اما
آسان نیست که معنی مرگ را بدانم
وقتی تو به زندگی آری گفته ای ...


"شمس لنگرودی"

-----------------------------------------------------------------


دفتر عشق:

آغوش تو که باشد،

-مهربانی اش را می گویم-
زمستان را هم به سُخره می گیرم
بی هیچ ترس و تردیدی
از اینهمه سرمایی

که حتی نفس در سینه می خشکاند!

"منبع: نت"

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:27 ق.ظ

من تو را دوست دارم

من تو را دوست دارم

اما از گرفتار شدن در تو هراس دارم
و از یگانه شدن با تو
و در جلد تو رفتن
که آزموده ها به من آموخته است از عشق زنان پرهیز کنم
و از خیزاب دریاها...
من بحث و جدل با عشق تو نمی کنم... که او روز و نهار من است
و من با آفتاب روز بحث نمی کنم
با عشق تو بحث و جدل نمی کنم
که او خود مقدر می کند چه روزی خواهد آمد... چه روزی رخت خواهد بست...
و او خود زمان گفت و گو را و شکل گفت و گو را تعیین می کند...

 

آیا گفتم که دوستت دارم؟
آیا گفتم که من خوشبخت هستم، زیرا که تو آمده ای...
و حضورت مایه خوشبختی است
چون حضور شعر
چون حضور قایق ها و خاطرات دور...
هزارمین بار می گویم که تو را من دوست دارم...
چه گونه می خواهی چیزی را تفسیر کنم که به تفسیر در نمی آید؟
چه گونه می خواهی مساحت اندوهم را اندازه گیری کنم؟
حال آن که اندوه من... چون کودک... هر روز زیباتر و بزرگ تر می شود


بگذار به همه زبان هایی که می دانی و نمی دانی بگویم
که تو را دوست دارم

تو را دوست دارم
چه گونه می خواهی ثابت کنم که حضورت در جهان
چون حضور آب هاست
چون حضور درخت،
و تویی گل آفتابگردان...
و باغی نخل...

هیچ از ذهنم نمی گذرد
که در برابر عشق تو مقاومت پیشه کنم، یا بر آن طغیان کنم
که من و تمامی اشعارم
اندکی از ساخته های دستان توایم.
همه شگفتی این است
که دختران از هر سو مرا احاطه کرده اند
و کسی جز تو نمی بینم...

 

"نزار قبانی"

برچسب‌ها: اشعار نزار قبانی
چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:26 ق.ظ

جهان از چشم‌های تو شروع می‌شود

جهان

از چشم‌های تو شروع می‌شود

و جایی در امتداد آشفتگی موهات

به باد می‌رود...

 

"کامران رسول زاده"


برگرفته از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:25 ق.ظ

پشت این عکس

پشت این عکس

نمی تواند دیوار باشد

من پشت این عکس

با تو قدم زده ام.

 

"کامران رسول زاده"


برگرفته از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:22 ق.ظ

حتا در خواب

می خواهم همه ی دنیا باشم

در آغوش تو

می خواهم همه ی دنیایم

آغوش تو باشد

آقای من!

دنیایم را از من نگیر.

@

همینجور که ساده نگاه کنی

یا اخمالو

حتا در خواب

گوشه های لبهات

می خندد

نگاهت می کنم نگاهت می کنم

و مست به خواب می روم.

@

می شود صدایت را

همیشه در خواب من

جا بگذاری؟

 

"عباس معروفی"

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:21 ق.ظ

بهشت

دیگر سیبی نمانده

نه برای من
نه برای تو
نه برای حوا و آدم
...
ببین!
دیگر نمی‌توانی چشم‌هام را
از دلتنگی باز کنی.
حتا اگر یک سیب
مانده باشد
رانده ‌می‌شوم.
...
سیب یا گندم؟
همیشه بهانه‌ای هست.
شکوفه‌ی بادام
غم چشم‌هات
خندیدن انار
و این‌همه بهانه
که باز خوانده شوم
به آغوش تو
و زمین را کشف کنم
با سرانگشت‌هام.
زمین نه،
نقطه نقطه‌ی تنت.
...
بانوی زیبای من!
دست‌های تو
سیب را
دل‌انگیز می‌کند

 

"عباس معروفی"

چهارشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:20 ق.ظ

هفت شماره ی ساده

شکایت نمی کنم، اما

آیا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمناک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغجه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
آیا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟

 

"یغما گلرویی"

از مجموعه: مگر تو با ما بودی!؟

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:33 ق.ظ

جهان چیزی شبیه موهای توست

جهان چیزی شبیه موهای توست،

سیاه و سرکش و پیچیده

خیال کن چه بی‌بختم من!

که به نسیمی حتی

جهانم آشوب می‌شود...

 

"کامران رسول زاده"


برگرفته از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

-----------------------------------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

چیز دیگری نمی خواهم.
شاید فقط سهمم را!
از آغوش تو ...
که روزها به جنونم می کشد
شب‌ ها شاعر…!

"منبع: نت"

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:31 ق.ظ

به حرف‌های مردم کاری ناشته باش

به حرف‌های مردم کاری ناشته باش...

به زیباییت ادامه بده

میان خیال‌های شبانه‌ام...

 

"کامران رسول زاده"


برگرفته از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:26 ق.ظ

کمی به من برس!

کمی به من برس!

من از رسیدن به تو

حالم خوب می‌شود.

 

"کامران رسول زاده"


از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»

 

   

 

درباره شاعر:

کامران رسول‌زاده شاعر، ترانه‌سرا، آهنگ‌ساز و خواننده ایرانی متولد 4 اسفندماه سال 1356 در تهران است.

از سال 75 همزمان با پذیرفته‌شدن در رشته مهندسی نرم‌افزار، موسیقی سنتی و شعر را آغاز کرد. به دلیل علاقه شخصی و آشنایی که با قیصر امین پور داشت ، با خانه شاعران آشنا شد و از این طریق وارد فضای جدی تری از شعر و ترانه گردید. نزد استاد جواد جواهری، اصول آواز سنتی و ردیف آواز ایران را تا دوره پیشرفته گذراند و یک دوره تئوری موسیقی هم نزد آقای شهرام مظلومی تا دوره هارمونی طی نمود و سپس به شناخت و ساخت ملودی پرداخت. آلبوم بی‌سرانجام، اولین مجموعه با ترانه‌ها، ملودی‌ها و به خوانندگی او است که در اوایل زمستان 1387 به بازار عرضه شد . آلبوم بهانه نیز دومین آلبوم او بود که منتشر شد.

پس از آن ترانه های آلبوم "چشمات" با صدای مهرنوش را نوشت و آهنگسازی نمود که این آلبوم موفقیت چشمگیری کسب کرد .

هم چنین مجموعه‌ای از اشعار این هنرمند توسط انتشارات مروارید در قالب کتاب عرضه شده است.

آثار منتشر شده:

«فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام» ، نشر مروارید - چاپ اول: بهار 91 ، چاپ سوم: زمستان 91

وبسایت شاعر:

http://www.kamranpop.com

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:23 ق.ظ

چقدر باید ببوسمت

چقدر باید ببوسمت

تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟
تا هق هق این همه... تمام؟!


از: سید علی صالحی

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:21 ق.ظ

بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود

هلیا!

احساس رقابت، احساس حقارت است.

بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.

من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر می‌دارم.

رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.

بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود.

تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

من این را بارها تکرار کردم هلیا!

 

از: نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:19 ق.ظ

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

نمی خواهم پارچه ی ابریشمی باشم

اشرافی و غمگین

می خواهم کتان باشم

بر اندام زنی تنومند

که لب هایش

وقت بوسیدن ضربه می زنند

و نگاهش

وقت دیدن احاطه می کند

تمامی این روزها دلگیرند

من جغد پیری هستم

که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی

می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند

می ترسم بیدار شوم و ببینم

زنی هستم در ایران

افسردگی ام طبیعی است

اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود

نمی دانم اگر مرگ بیاید

اول گلویم را می فشارد

یا دلم را

آن روز کجای خانه نشسته بودم

که می توانستم آن همه شعر بگویم؟

کدام لامپ روشن بود؟

می خواهم آنقدر شعر بگویم

که اگر فردا مردم

نتوانی انکارم کنی

می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد

و زنان

هربار چیزی به آن اضافه کنند

امشب تمام نمی شود

امشب باید یکی از ما شعر بگوید

یکی گریه کند

در دلم جایی برای پنهان شدن نیست

من همه ی زاویه ها را فرسوده ام

دیگر وقت آن است که مرگ بیاید

و شاخ هایش را در دلم فرو کند

 

"الهام اسلامی"

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:17 ق.ظ

بگو چکار کنم؟

بگو چکار کنم؟

با فلفلی که طعم فراق می دهد
با دردی که فصل را نمی شناسد
با خونی که بند نمی آید

بگو چکار کنم؟
وقتی شادی به دم بادبادکی بند است
و غم چو سنگی
مرا در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم شاخه شاتوتی
که باد
خونش را به در و دیوار پاشیده است

 

"غلامرضا بروسان"

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:15 ق.ظ

بیا باز فریب بخوریم

بیا باز فریب بخوریم
تو فریب حرف های مرا و
من فریب نگاه تو را ...
مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد
که تو از من چشم برداری و
...من نگویم
که دوستت دارم

 

"شهاب مقربین"

سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:12 ق.ظ

اکنون که مال منی

اکنون که مال منی
رویایت را تنگاتنگ رویایم بخوابان
و به عشق و رنج و کار بگو که اکنون همه باید بخوابند...

 

"پابلو نرودا"

برچسب‌ها: اشعار نرودا
سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:07 ق.ظ

هی آقای پلیس

هی آقای پلیس!

که در شعرهای کودکی‌ام
مرد مهربانی بودی
تا مرا به آغوش مادرم برسانی
دلم گرفته بود که از خانه بیرون آمدم
و نمی‌دانستم
طبق تبصره‌های تازه‌ی قانون
وقتی که دلم می‌گیرد
باید کدام روسری‌ام را بپوشم

"راضیه بهرامی خشنود"

1 2 3 >>