? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:48 ق.ظ

کودکان سالخورده

...

من و تو کودکان سالخورده ای بودیم

که فکر می کردیم عشق

پروانه ای در میان انگشت هایمان است

که هر گاه مشتمان را به رویش وا کنیم

دوباره بر دست‌هایمان خواهد نشست...

 من و تو

فرصتِ زندگیِ هم بودیم

ما

همدیگر را از دست داده ایم...

 

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد


چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:42 ق.ظ

بادکنک

بدون تو شعر به من بیشتر لبخند می زند

بغض از من روی بر می گرداند

آینده نردبانش را پیش پایم می گذارد

اما شب،

گاه ِ بازگشتن به خانه

پاهایم جوابم می کنند!

بی تو به همه چیز می رسم و نمی رسم!

بی تو بادکنکی می شوم

که اگر دست‌های تو نگهدارم نباشند

هر لحظه بالاتر می روم

آنقدرها بالا

که از چشم همه می افتم!

 

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد


سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:52 ق.ظ

نامه های احمد شاملو به آیدا - 9

آیدای کوچولوی من!

آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!

زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!

تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.

همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!

شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341

 

از نامه های "احمد شاملو" به آیدا

کتاب: مثل خون در رگ های من

(گزیده ای از "آیدا، تپش های قلبم" / بخش پایانی)


دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:21 ق.ظ

نامه های احمد شاملو به آیدا - 8

آیدا! تو مثل یک خدا زیبایی.

چشم های تو، زیباترین چشم هایی است که آدم می تواند ببیند و نگاهت همه ی آفتاب های یک کهکشان است؛ سپیده دم همه ستاره هاست.

لبان تو، آیینه یی است که از ظرافت روحت حرف می زند و روحت روح وقار و متانت است. روح تو یک "خانم" یک "لیدی" است.

گردنت، بی کم و کاست به سربلندیِ من می ماند. یک کبر، یک اتکا و یک اطمینان مطلق است و با قامت تو هردو از یک چیز سخن می گویند.

اما... اما تصور نکن که من تو را برای زیبایی هایت، تنها برای چشم های بی نظیر و برای نگاهت که پر از عشق و عاطفه است دوست می دارم.

آیدای من! تو بیشتر برای قلبت دوست داشتنی هستی. تو را برای آن دوست می دارم که "خوبی". برای آنکه تو جمع زیبایی روح و تنی. و بدین جهت است که می گویم هرگز نه پیری و نه .... نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد... چرا که هر چه تنت زیر فشار سال ها در هم شکسته شود، روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.

خدای کوچولو!

مرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن قدم گذاشته ای، جا بده.

...

شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341

 

از نامه های "احمد شاملو" به آیدا

کتاب: مثل خون در رگ های من

(گزیده ای از "آیدا، تپش های قلبم" / بخش نخست)


دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:51 ق.ظ

خیال روی تو

خیالِ روی تو در هر طریق همره ماست

نسیمِ موی تو پیوندِ جان آگه ماست

 

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست...

 

"حافظ"


برچسب‌ها: اشعار حافظ، غزل
دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:49 ق.ظ

به هوای تو

می‌شود من به هوای تو

کمی مست کنم

 

بوسه بر چشم تو و هرچه

در آن هست کنم

 

می شود چشم ببندی 

و نگاهم نکنی

 

من خجالت نکشم 

آنچه نبایست کنم.

 

"مسعود محمدپور"


یکشنبه 27 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 06:47 ب.ظ

ترس ...

نمی ترسم از جنگ

یا زلزله ای که تهران را

در یک شب سیاه می بلعد!

نمی ترسم از احتمال برخورد شهاب سنگ

با زمینی که از یک لحظه به بعد

روی مدار مقرر نمی چرخد

نمی ترسم از تمام شدن توی خواب

یا آخرین لبخندم روی دیوار.

می ترسم این شعر آخری باشد که می نویسم!

گوشی را بردار ...

 

"مریم نوابی نژاد"

 

از کتاب: یک جنگل مداد حرف داشتم اگر..."


شنبه 26 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:09 ق.ظ

مترسک!

مردى که دهان دارد

اما حرف نمى زند

لب دارد

اما نمى بوسد

مردى که با بینى اش

هیچ چیزى را نمى بوید

با گوش هایش

چیزى را نمى شنود

مردى با چشمانِ غمگین و بازوانِ بلند

که نمى داند چگونه به آغوش بکشد

مترسکى است

که گنجشک هاى من را فریب داده...!

 

"مرام المصری"

ترجمه: سید‌محمد مرکبیان

از کتاب: چون گناهی آویخته در تو / نشر چشمه / 1393



پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 11:04 ق.ظ

صبح جمعه ات به خیر

صبح جمعه ات به خیر

هر کجا هستی، به یاد من باش

 

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شـــعرها نوشته ام

 

رو به آسمان آبی پر خاطره

از تو گفته ام، تو را خواسته ام

 

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر...

 

"نیکی فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:41 ق.ظ

پناهت می دهم

پناهت می دهم.

این آغوش به اندازه تمام تنهایی های تو باز است.

بگذار خیال خام یک شهر هرز بپرد.

بگذار تو را عریان آویزه خوابشان کنند.

بگذار سینه بی ستاره مرا نفرین کنند.

بگذار عشق ما ساحره ای شود سوخته در سیاهی چشمانشان.

دنیای تو همینجاست؛

کنار کسی که قسم می خورد به حرمت دست‌های تو،

کنار کسی که با خدای خود قهر می‌کند، با موهای تو آشتی،

کنار کسی که حرام می کند خواب خودش را بی رؤیای تو،

کنار کسی که با غم چشم‌های تو غروب می‌کند،

غروب، محبوب من! غروب،

همان جایی که اگر تو را از من بگیرند، سرم را می گذارم تا بمیرم...

 

"نیکی فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:33 ق.ظ

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می‌شنوی

روی تو را کاشکی می‌دیدم.
شانه بالازدنت را،
 -
بی قید  -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نیست زیاد  -
و تکان دادن سر را که
-
عجیب! عاقبت مرد؟
 -
افسوس!
کاشکی میدیدم.
من با خود می گویم
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد!؟

 

"حمید مصدق"

 

برچسب‌ها: اشعار حمید مصدق
چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 02:16 ب.ظ

هر آنگاه نام تو را می طلبم

هر آنگاه نام تو را می طلبم
و درباره ی تو می‌نویسم
قلم در دستم
به گلی سرخ بدل می‌شود...
هر آنگاه نام تو را می‌نویسم
کاغدهایم در زیر دستانم غافلگیرم می‌کنند
و آب دریا در آنها جاری می‌شود
و مرغان سپید نوروزی
بر فراز آن به پرواز در می آیند
هر آنگاه که درباره ی تو می‌نویسم
آتش در مداد پاک کن شعله ور می‌شود
و از بساط نوشتنم
باران سیل آسا فرود می آید
و شکوفه های بهاری
در سبد کاغذ پاره ها می‌شکفند
و در میان آنها، پروانه های رنگارنگ و گنجشک ها
و هنگامی که نوشته هایم را پاره می‌کنم
تکه پاره ها
چون شکسته های آینه ی نقره می‌شوند
چنانکه گویی ماه
بر بساط نوشتن من شکسته است...
مرا بیاموز !
چگونه درباره ات بنویسم !
یا چگونه از یادت ببرم !...

 

"غاده السمان"


چهارشنبه 23 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 02:07 ب.ظ

نامه های احمد شاملو به آیدا - 7

آیدا! عشق و شعر و امید و نشاط و سرود زندگی من!

آیدای من! آیدای یگانه، آیدای بی همتای من!

نه تنها هیچ چیز نمی تواند میان ما جدایی بیفکند، بلکه هیچ چیز نخواهد توانست میان آنچه من و تو هستیم و وجودی یگانه را تشکیل می دهیم، باعث احداث تویی و منی بشود... من و تویی در میانه نیست، و اگر جسم نباشد روحی نمی تواند بود و اگر روح نباشد جسمی نیست.

قلب من فقط به این امید می تپد که تو هستی، تویی وجود دارد که من می توانم آن را ببینم، او را ببویم، اورا ببوسم، او را در آغوش خود بفشارم و او را احساس کنم.

...

من بزرگ ترین،خوشبخت ترین،مقتدرترین و داراترین مرد دنیا هستم!

بزرگترین مرد دنیا هستم، زیرا بزرگ ترین عشق دنیا در قلب من است...

عشق، بزرگ ترین خصلت انسان است؛ پس من که عشقی چنین بزرگ در دل دارم چرا بزرگترین مرد دنیا نباشم؟

خوشبخت ترین مرد دنیا هستم؛ زیرا قلبی که در کنار من می تپد، با تپش خود مرا به همه ی پیروزی ها نوید می دهد؛ و کسی که پیروز است چرا خوشبخت نباشد؟ و کسی که پیروزترین مرد دنیاست چه گونه خوشبت ترین مرد دنیا نباشد؟

مقتدرترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته ام که در سرشارترین لحظه های کامیابی، در لحظاتی که نه خدا و نه شیطان ،هیچ یک نمی توانند سرریزشدن جام های مالامال از لذت و هوس را مهار کنند، توانسته ام پاسدار پاکی و تقوا باشم و لجام گسیخته ترین هوس هایی را که غایت آرزوهای حیوانی است، برای وصول به بلندترین درجات عشق انسانی مهار کنم!

و کسی که تا این حد به همه ی هوس های خود مسلط است، چرا ادعا نکند که مقتدرترین مرد دنیاست؟

داراترین مرد دنیا هستم؛ زیرا توانسته ام تو را داشته باشم... تو بزرگ ترین گنج دنیایی، زیرا در عوض تو هیچ چیز نمی توان گرفت که با تو برابر باشد. پس من که تو را دارم، چرا ادعا نکنم که داراترین مرد دنیا هستم؟

و من که با تو تا بدین درجه از بزرگی رسیده ام، چرا مغرور نباشم؟

من غرور مطلقم! آیدا!

و افتخار من این است که بنده ی تو باشم.

...

اول تیر ماه چهل و یک

شش صبح

 

از نامه های "احمد شاملو" به آیدا

کتاب: مثل خون در رگ های من


سه‌شنبه 22 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:42 ق.ظ

خاطره نام های درخشان

مادام که نام تو را بر کاغذ می نویسم،
به درختی بدل می‌شوی
و دفتر من باغی می‌گردد.
مادام که نام تو را می‌نویسم،
سپیدی‌اش به رنگین‌کمانی بدل می‌شود
فروزان با رنگ‌های زنده.
و چون شامگاهان فرومی‌نشیند،
چراغ اتاقم را نمی‌افروزم
تا بتوانم ستارگانی را ببینم،
که از نقاط نامت،
برق می‌زنند!

 

"غاده السمان"

 

از کتاب: ابدیت، لحظه عشق


دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:34 ق.ظ

خورشید لب‌های تو

آفتاب را

دوخته‌ای به لب‌هایت!

آدم دوست دارد هر روز خورشیدش

از لب‌های تو طلوع کند..

آدم، اگر آدم باشد

دوست دارد روی لب‌های تو

جان بکند!

 

"علیرضا اسفندیاری"


دوشنبه 21 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:31 ق.ظ

گوش هایت را کمی نزدیک تر بیاور

به خاطر مردم است که می گویم

گوش هایت را کمی نزدیک دهانم بیاور!

دنیا دارد از شعرهای عاشقانه تهی می شود

و مردم نمی دانند

چگونه می شود بی هیچ واژه ای

کسی را که این همه دور است

این همه دوست داشت...

 

"لیلا کردبچه"


یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:44 ق.ظ

جنگل یک شبه سقوط نمی کند

جنگل یک شبه سقوط نمی کند

خیلی زخم تبر خوردن ها

خیلی بی هوا شکستن ها

خیلی شبانه نعش درخت ها را بر دوش بردن ها...

 

شاعر یک شبه سکوت نمی کند

خیلی تنیده در حصارها

خیلی وازَده از تکرارها...

 

هیچ دلیلی

جز نبودنت

یک شبه دریا را

کویر لوت نمی کند!

 

"مریم نوابی نژاد"

 

از کتاب: یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ...

یکشنبه 20 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:38 ق.ظ

من با تو هیچ مرز مشترکی ندارم

من با تو هیچ مرز مشترکی ندارم

جز همین سیم خارداری که

حتی تن رویا را زخم می کند

جز همین هوا

که هیچ پرنده ای را به رسمیت نمی شناسد

جز همین صدایی که

به آن طرف دیوار هم نمی رسد

جز خدایی که

سر بزنگاه اخم می کند!

 

"مریم نوابی نژاد"

 

از کتاب: یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ...


شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:15 ق.ظ

انگشت اشاره ات را بده

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم روی لب هایم بگذارم

تا فریاد نزنم عشقت را؛ هیس!

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم موهای خیسم را تاب بدهم

به انحنای انگشت هایت

تا پیچ و تاب بخورند روی تنم

بریزند روی شانه هایم

تا دلت بند بشود وسط انبوه تاب خورده موهایم

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم تمام دست هایم را به پناه انگشت اشاره ات ببرم

می خواهم نترسم.

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم آتش درست کنم

انگار که کبریت باشد

بکشم به زبری دردهایم

گرم شوم... بخوابم...

خسته ام!

انگشت اشاره ات را بده.

 

"روشنک آرامش"

 

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست.


سه‌شنبه 15 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:49 ق.ظ

دلم برای تو تنگ شده است

دلم برای تو تنگ شده است 
اما نمی دانم چه کار کنم
مثل پرنده ای لالم
که می خواهد آواز بخواند و نمی تواند!

 

به هوای دیدنت
در قاب پنجره ها قد می کشم
نیستی
فرو می ریزم
مثل فواره ای بر سر خودم
زیر آوار خودم می مانم در گوشه ی اتاق

 

ای انار ترک خورده بر فراز درخت
من دستی کوتاهم
من پرنده ای بی بالم
ای آسمان دور دست!

 

از تو محرومم
آنگونه که دهکده از پزشک
کویر از آب
لاک پشت از پرواز

 

اندوه ها در من شعله ور است و
ابر ها در من در حال بارش
نیمی آتشم
نیمی باران
اما بارانم، آتشم را خاموش نمی کند!

 

گرفتار ناتوانی های خویشم
رودی کوچکم
گرفتار باتلاق.

 

من تو را دوباره کی خواهم دید
ای پرنده ی مسافر
از کجا معلوم که دوباره برگردی!

 

راه ها باز است
آفتاب می تابد
اما من
حسرت راه رفتنم در پای فلج
گرسنه ای هستم
که نانم را
جای ماه بر سینه ی آسمان چسبانده اند.

 

دلم برای تو تنگ شده است
اما نمی دانم چه کار کنم
آرام می گریم
حال آدمی را دارم
که می خواهد به همسر مرده اش تلفن کند
اما نمی کند
چرا که به خوبی می داند
در بهشت گوشی ها را بر نمی دارند ...

 

"رسول یونان"

 

از کتاب: چه زود مهمانی تمام شد / گزینه  اشعار رسول یونان

دفتر: اسکی روی شیروانی ها / 1392


1 2 3 >>