? دسته‌بندی نادر ابراهیمی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 07:28 ب.ظ

تو مرا بشناس

اگر نام مرا
با الماس بنویسند یا ننویسند
چه تفاوت؟
تو مرا بشناس...‏
تو مرا بخوان...‏
تو مرا دریاب‎!‎

‏"نادر ابراهیمی"‏
دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:16 ق.ظ

گریز

هلیا!

گریز، اصل زندگی ست...

گریز از هر آنچه اجبار را توجیه می‏‌کند.

بیا بگریزیم!

ما همه در اسارت خاک بودیم.

ما، از خاک نبود که گریختیم

از آنها گریختیم که حرمت زمین را

به گام های آلوده می‏‌شکستند.

هلیای من!

ما را هیچ کس نخواهد پایید،

و هیچ کس مدد نخواهد کرد.

می‏توان به سوی رهایی گریخت؛

اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست.

ما در روزگاری هستیم، هلیا،

که بسیاری چیزها را می‏توان دید و باور نکرد

و بسیاری چیزها را ندیده باور کرد.

هلیا!

یک سنگ بر پیشانی سنگی ِ کوه خورد،

کوه خندید و سنگ شکست.

یک روز، کوه می شکند؛

خواهی دید...

 

"نادر ابراهیمی"

از کتاب: بار دیگر شهری که دوست می داشتم


پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:12 ق.ظ

بازگشتِ به اسارت نابخشودنی است

هلیا، بازگشت ما پایان همه چیز بود، می توان به سوی رهایی گریخت اما بازگشتِ به اسارت نابخشودنی است.

 افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی است که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آنرا نفرین می کند. هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است بسا که "خواستن" از تمامِ امکانات گدایی کند؛ اما من آن‌را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد.

 

"نادر ابراهیمی"

از کتاب: بار دیگر شهری که دوست می داشتم / ص 45

چاپ اول 1345 - چاپ سی ام نوروز 95


سه‌شنبه 27 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 07:30 ق.ظ

کمکم کن تا پخته بازگردم

با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد.

پس کمکم کن تا پخته بازگردم...

 

"نادر ابراهیمی"

(از مجموعه کتاب: آتش بدون دود / جلد اول)

یکشنبه 12 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 01:53 ب.ظ

وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد

می دانی؟
وقتی قبل از برگشتن فعل رفتنی در کار باشد
محبت خراب می شود
محبت ویران می شود
محبت هیچ می شود
باور کن
یا برو
یا
بمان

اما اگر
رفتی ...
هیچ وقت برنگرد.

هیچ وقت.

 

"نادر ابراهیمی"

(بار دیگر شهری که دوست می داشتم)

یکشنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 02:24 ب.ظ

چهل نامه کوتاه به همسرم (4)

عزیز من!

باور کن که هیچ چیز به قدر صدای خنده ی آرام و شادمانه ی تو، بر قدرت کارکردن و سرسختانه کار کردن من نمی افزاید، و هیچ چیز همچون افسردگی و در خود فروریختگی تو مرا تحلیل نمی برد، ضعیف نمی کند، و از پا نمی اندازد.

...

این بزرگترین و پردوام ترین خواهش من از توست: مگذار غم، سراسر سرزمین روحت را به تصرف خویش در آورد و جای کوچکی برای من مگذارد. من به شادی محتاجم، و به شادی تو، بی شک بیش از شادمانی خودم. حتی اگر این سخن قدری طعم تلخ خودخواهی دارد، این مقدار تلخی را ، در چنین زمانه ای ببخش - بانوی من، بانوی بخشنده ی من!

...

عزیز من!

قایق کوچک دل به دست دریای پهناور اندوه مسپار! لااقل بادبانی بر افراز! پارویی بزن، و بر خلاف جهت باد، تقلایی کن!

سخت ترین توفان، مهمان دریاست نه صاحبخانه ی آن.

توفان را بگذران

و بدان که تن سپاری تو به افسردگی، به زیان بچه های ماست

و به زیان همه ی بچه های دنیا.

آخر آنها شادی صادقانه را باید ببینند تا بشناسند.

 

"زنده یاد نادر ابراهیمی"

کتاب: چهل نامه کوتاه به همسرم

گزیده هایی از: نامه چهاردهم

چهارشنبه 6 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:51 ق.ظ

چهل نامه کوتاه به همسرم (3)

عزیز من!

خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...

 

از: نادر ابراهیمی

 

نامه سی و چهارم

از کتاب: چهل نامه کوتاه به همسرم، نشر روزبهان

شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 09:52 ق.ظ

زندگی، بدون روزهای سخت نمی شود

زندگی، بدون روزهای سخت نمی شود...

روزهای سخت، همچون برگهای پاییزی شتابان فرو می ریزند،

در زیر پاهای تو، اگر بخواهی...

فراموش نکن !

برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت 

و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند.

 

از: زنده یاد نادر ابراهیمی


منبع: وبلاگ سمفونی زندگی

سه‌شنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 08:14 ق.ظ

چهل نامه کوتاه به همسرم (2)

همسفر!

در این راه طولانی ـ که ما بی خبریم و چون باد می گذرد ـ بگذار خرده اختلاف هایمان با هم، باقی بماند. خواهش می کنم!

مخواه که یکی شویم؛ مطلقاً یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم، یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را، و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخاب مان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رؤیامان یکی.

همسفر بودن و هم هدف بودن، ابداً به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست. و شبیه شدن، دال بر کمال نیست، بل دلیل توقف است.

شاید «اختلاف» کلمه ی خوبی نباشد و مرا نگوید. شاید «تفاوت» ، بهتر از اختلاف باشد. نمی دانم؛ اما به هر حال تک واژه مشکل ما را حل نمی کند.

پس بگذار این طور بگویم:

عزیزمن!

زندگی را تفاوت نظرهای ما می سازد و پیش می برد نه شباهت هایمان، نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری ؛ نه تسلیم بودن، مطیع بودن، امر بر شدن و دربست پذیرفتن.

...


پس ، بانو!

بیا تصمیم بگیریم که هرگز عین هم نشویم.

بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان، رفتارمان ، حرف زدن مان، و سلیقه مان، کاملاً یکی نشود...

و فرصت بدهیم که خرده اختلاف ها، و حتی اختلاف های اساسی مان، باقی بماند.

و هرگز، اختلاف نظر را وسیله تهاجم قرار ندهیم...

عزیز من! بیا متفاوت باشیم!

 

از: نادر ابراهیمی


نامه سی و چهارم

از کتاب: چهل نامه کوتاه به همسرم، نشر روزبهان


(متن کامل نامه در ادامه مطلب)


ادامه مطلب

دوشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:56 ق.ظ

چهل نامه کوتاه به همسرم (1)

...

بشنو، بانوی من!

برای آن که لحظه هایی سرشار از خلوص و احساس و عاطفه داشته باشی، باید که چیزهایی را از کودکی با خودت آورده باشی؛ و گهگاه، کاملاً سبکسرانه و بازیگوشانه رفتار کرده باشی.
انسانی که یادهای تلخ و شیرینی را ، از کودکی ، در قلب و روح خود نگه ندارد و نداند که در برخی لحظه ها واقعاً باید کودکانه به زندگی نگاه کند ، شقی و بی ترحم خواهد شد...

 

حبیب من!

هرگز از کودکی خویش آن قدر فاصله مگیر که صدای فریادهای شادمانه اش را نشنوی، یا صدای گریه های مملو از گرسنگی و تشنگی اش را...
اینک دست های مهربانت را به من بسپار تا به یاد آنها بیاورم که چگونه باید زلف عروسک ها را نوازش کرد...

 

از: نادر ابراهیمی


از کتاب: چهل نامه کوتاه به همسرم

نامه بیست و نهم

-----------------------------------------------------

(متن کامل نامه 29 در ادامه مطلب)


ادامه مطلب

یکشنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 07:14 ق.ظ

یک عاشقانه آرام

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد
گل از تو گلگون تر
امید از تو شیرین تر

نمی شود پاییز
فضای نمناک جنگلی اش
برگ های خسته ی زردش
غمگین تر از نگاه تو باشد
نمی شود که تو باشی، من عاشق تو نباشم

...

نمی شود که شب هنگام

عطر نگاه تو باشد

"محبوبه های شب" هم باشند.

نمی شود که تو باشی, من عاشق تو نباشم

نمی شود که تو باشی

درست همین طور که هستی

و من, هزار بار خوبتر از این باشم

و باز، هزار بار، عاشق تو نباشم.

نمی شود، می دانم

نمی شود که بهار از تو سبزتر باشد...

 

از: نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: یک عاشقانه آرام


(متن کامل در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
برچسب‌ها: یک عاشقانه آرام
سه‌شنبه 27 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 08:21 ق.ظ

بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود

هلیا!

احساس رقابت، احساس حقارت است.

بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.

من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر می‌دارم.

رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.

بگذار آنچه از دست رفتنی‌ست از دست برود.

تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.

من این را بارها تکرار کردم هلیا!

 

از: نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

چهارشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:37 ق.ظ

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - 6

 "پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"

"نامه چهارم، چهارده روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"

 

هلیا!

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه‌یی بیافرینم؛

باور کن!

من می‌خواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.

من از دوست داشتن فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.

آن لحظه‌یی که تو را به نام می‌نامیدم.

آن لحظه‌یی که خاکستری ِ گذرای ِ زمین در میان موج جوشان مه، رطوبتی سحرگاهی داشت.

آن لحظه‌یی که در باطل ِ اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانه‌یی می‌چرخید.

لحظه‌ی رنگین ِ زنان چای چین

لحظه‌ی فروتن ِ چای خانه‌های گرم، در گذرگاه شب.

لحظه‌ی دست باد بر گیسوان تو

لحظه‌ی نظارت ِ سرسختانه‌ی ناظری ناشناس بر گذر سکون

من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان می‌خواستم.

من برای گریستن نبود که خواندم

من آواز را برای پر کردن لحظه‌‌های سکوت می‌خواستم.

من هرگز نمی‌خواستم از عشق برجی بیافرینم، مه‌آلود و غمناک با پنجره‌های مسدود و تاریک.

دوست داشتن را چون ساده‌ترین جامه‌ی کامل عید کودکان می‌شناختم.

هلیا!

تو زیستن در لحظه‌ها را بیاموز

و از جمیع فرداها پیکر کینه‌توز بطالت را میافرین!

...

 

از: زنده یاد نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

سه‌شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:20 ق.ظ

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - 5

"پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"

"نامه سوم، نه روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"

 

هلیای من!
آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟
آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند؟
آیا هنوز از صدای لیوان ها که به هم می خورند

و از آنکه ظرف های شسته را با دستمال زبر سپید خشک کنی شادمان می شوی؟
پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام "ما" در اندیشه هایت پر نمی گرفتند کجا رفتند؟
هلیا! مگر نمی گفتی که "ما" با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست ؟
که روزی افسانه وش خواهیم مرد، در کنار هم - و افسوس، بماند برای دیگران ؟
...

هلیا! من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت .

زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت .
ایمان من به تو ایمان من به خاک است .
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است .
تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون یادها از من جدا نخواهی شد .

هلیا به من بازگرد!
و مرا در محبس بازوانت نگهدار
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد .
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.

هلیا! حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای باران بر سفال ها سخن می گوید.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید .
و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز بنشینم.

هلیا... هلیا به من باز گرد.

 

از: زنده یاد نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

دوشنبه 21 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 08:52 ق.ظ

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - 4

"پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"

"نامه دوم، سه روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"


هلیای من!

به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.

من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنه‌ی بازیست.

من خوب می‌دانم.

اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است.

مرا به بازی کوچک شکست‌خوردگی مکشان!

به همه‌ سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.

به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.

به زندگی بیندیش که می‌خواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.

به روزهای اندوه‌باری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.

و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظه‌ای را برنمی‌گرداند.

...

 

از: زنده یاد نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

 

یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 07:52 ق.ظ

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - 3

"پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"

"نامه نخستین، یک روز پس از بازگشت به کلبه‌ی چوبی ساحلِ چمخانه"

 

هلیای من!

زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسدارانِ بستگی.

هر لحظه‌ئی که در تسلیم بگذرد

لحظه‌ئی‌ست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.

لحظه‌ئی‌ست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.

لحظه‌ئی‌ست اندوه بار و توان فرسا.

اینک، گسستنِ لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.

باری، گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد

اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات می کند.

من ایمان دارم که عشق تنها تعلق است. عشق وابستگی ست.

انحلال کامل فردیت است در جمع.

عشق، مجموع تخیلات یک بیمار نیست

آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه پایان آن جدائی ست.

زندگی، تنهایی را نفی می کند

و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی ست.

بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز

از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی.

...


"زنده یاد نادر ابراهیمی"


از کتاب: بار دیگر شهری که دوست می داشتم

شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:45 ق.ظ

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - 2

...

دستمال های مرطوب، تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند

اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند

اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند

شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...نمی دانم...


من که از درون دیوار های مشبک، شب را دیده ام

و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام

من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام

و من – باز آفریننده ی اندوه

هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود

و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد

زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!

آنچه ماندنی ست ورای من و توست.

 

از: زنده یاد نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 09:54 ق.ظ

بار دیگر شهری که دوست می داشتم - 1

بخواب هلیا!

تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است، به من، و به رؤیاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد. من دیگر نیستم؛ نیستم تا که به جانب تو بازگردم و با لبخند – که دریچه ایست به سوی فضای نیلی و زنده ی دوست داشتن – شب را در دیدگان تو بیارایم؛ نیستم تا که بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با هم چه می گویند، جیرجیرک ها چرا برای هم آواز می خوانند، و چه پیامی سگ ها را از اعماق شب بر می انگیزد.

دود دیدگانت را آزار می دهد.

بخواب هلیا. بس است. راهی ست که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟

تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟

هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز

و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را

و برای عاشقِ عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.

 

از: زنده یاد نادر ابراهیمی


برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

چاپ اول: 1345 ، چاپ هجدهم: زمستان 1387 ، نشر: روزبهان

---------------------------------------------------------------------

 

پی نوشت: تعریف کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" رو خیلی شنیده بودم. مدتی بود که میخواستم این کتاب رو تهیه کنم و بخونم، اما فرصت نشده بود. کتاب، دیروز به دستم رسید و یک شبه خوندمش. البته کتاب حجیمی هم نیست، حدود 110 صفحه. کتاب، داستان محور نیست. یعنی هدف نویسنده بازگو کردن داستان زندگی شخصی خودش و یا قصه یک شهر نیست. چنانکه بنظر میرسه گاهی زمان، مکان و حکایت داستان کمی مبهم و حتی کلاف سردرگم میشه. برای فهم بهتر داستان شاید باید کتاب رو بیش از یک بار خواند.

 اما "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"  مملو از حرف های قشنگ و عاشقانه های زیباست. آنقدر زیبا که اگر بارها و بارها عاشقانه هاش رو بخونی... باز هم هر بار غرق در احساس میشی!

خواندن این کتاب زیبا رو به دوستان خوبم توصیه میکنم.

***************************************


نقدی بر کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" (در ادامه مطلب)

------------------------------------------------

این مطلب هم شاید خواندنش خالی از لطف نباشه:
"نام هلیا چگونه در ایران ساخته شد" (در ادامه مطلب)

---------------------------------------

دانلود کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" (نسخه PDF ، با حجم 350k)

+ پیشنهاد میکنم که نسخه چاپی این کتاب رو بخونید، از انتشارات روزبهان، که جملات زیبا و عاشقانه هاش رو با فونت بزرگ بولد کرده.

---------------------------------------

    


درباره شاعر:

نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران به‌ دنیا آمد. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینه‌های فیلم‌سازی، ترانه‌سرایی، ترجمه، و روزنامه‌نگاری نیز فعالیت کرده‌است. ابراهیمی در زمینهٔ ادبیات کودکان، جایزهٔ نخست براتیسلاوا، جایزهٔ نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزهٔ کتاب برگزیدهٔ سال ایران و چندین جایزهٔ دیگر را هم دریافت کرده ‌است. او همچنین عنوان «نویسندهٔ برگزیدهٔ ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب» را به‌خاطر داستان بلند و هفت جلدی «آتش بدون دود» به‌دست آورده ‌است.

کتاب های:

"یک عاشقانه آرام"

"بار دیگر شهری که دوست می داشتم"

"چهل نامه ی کوتاه به همسرم"

از زمره عاشقانه های نادر ابراهیمی است که بسیار مورد استقبال قرار گرفته است.

نادر ابراهیمی در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶خرداد ۱۳۸۷ در تهران درگذشت.


ادامه مطلب