? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 01:09 ب.ظ

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست

 

هر که در خواب خیال لب خندان تو دید

خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست

 

"مولانا"


سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 01:06 ب.ظ

لب های عطش کرده ی من

باز لب های عطش کرده ی من

لب ِسوزان تو را می جوید

 

می تپد قلبم و با هر تپشی

قصه ی عشق تو را می گوید.

 

"فروغ فرخزاد"


سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:52 ق.ظ

چگونه تو را فراموش کنم

مانده ام چگونه تو را فراموش کنم

اگر تو را فراموش کنم

باید سال‌هایی را نیز

که با تو بوده ام فراموش کنم

دریا را فراموش کنم

و کافه های غروب را

باران را

اسب ها و جاده ها را

باید دنیا را

زندگی را

و خودم را نیز فراموش کنم

"تو" با همه چیز من  آمیخته ای  ...

 

" رسول یونان "


برچسب‌ها: اشعار رسول یونان
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:38 ق.ظ

بعضی آدم ها را نمی شود داشت

بابا لنگ دراز عزیزم

بعضی آدم ها را نمی شود داشت

فقط می شود یک جور خاصی دوستشان داشت

بعضی آدم ها اصلا برای این نیستند

که برای تو باشند یا تو برای آن ها...

اصلا به آخرش فکر نمی کنی

آنها برای اینند که دوستشان بداری!

آن هم نه دوست داشتن معمولی نه حتی عشق

یک جور خاصی دوست داشتن که اصلا هم کم نیست

این آدم ها حتی وقتی که دیگر نیستند هم

در کنج دلت تا ابد یه جور خاص دوست داشته خواهند شد...

 

"جین وبستر"

برگرفته از کتاب: بابا لنگ دراز


دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 08:04 ق.ظ

کسانی که همه چیز را محاسبه می کنند

از کسانی که

همه چیز را

محاسبه می کنند بترس

و هرگز قلبت را

در اختیار آنها نگذار

آنها حساب عشقی که

نثار تو می کنند را نیز دارند

و روزی آن را با تو

تسویه می کنند.

 

"آنا گاوالدا"


دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:58 ق.ظ

بگو کی از حضور تو رها می‌شوم

ساده‌دلانه گمان می‌کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد.

در چمدانی که باز کردم، تو بودی

هر پیراهنی که پوشیدم

عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه‌های جهان

عکس تو را چاپ کرده بودند.

به تماشای هر نمایشی رفتم

تو را در صندلی کنار خود دیدم

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی.

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها می‌شوم

مسافر همیشه همسفر من...؟

 

"نزار قبانی"


دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:54 ق.ظ

چشم وا کردم و دیدم که خدایم تو شدی

چشم وا کردم و دیدم که خدایم تو شدی
دفتر پر غزل خاطره هایم تو شدی

در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق
شادم از اینکه همه حال و هوایم تو شدی

درد من دوری از توست بغل وا کن عشق!
تا بگویم به همه قرص و دوایم تو شدی

دورم از دین خود و قبله ی من گم شده و
معبد و قبله ی من، ذکر دعایم تو شدی

دور این میز که از خاطره هایت می گفت
باز هم بانی یخ کردن چایم تو شدی.

خانه مسکوت... غزل مرده و من بی تابم
علت زلزله در زنگ صدایم تو شدی.

بداهه 95/2/14

 

(شعر از خانم سحر)

منبع:

sheroadab.ir/showthread.php?tid=5397


برچسب‌ها: شعر موزون
دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:51 ق.ظ

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

پیش تو بسی از همه کس خوارترم من

زان روی که از جمله گرفتارترم من

روزی که نماند دگری بر سر کویت

دانی که ز اغیار وفادار ترم من

 

"وحشی بافقی"


دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:47 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 5

قصه از هر کجا شروع بشود مهم نیست، همیشه همه چیز با تو تمام می شود. پاییز طلایی برگ ریز هم.

شانه که می کنی موی پاییز را، هلاک انگشت هایت می شوم، دلم شانه می خواهد... شانه هایت را.

گفته بودی که آبشار بلند و سیاه رنگ یلدا را دوست داری. من هم که دلم پی حرف توست... موهایم را نه رنگ کرده ام نه کوتاه.

حالا هزار قیچی، دندان تیز کرده اند برای موهایم. مرا که می شناسی... سرم برود عهدم نمی رود.

هزار پاییز هم بگذرد، کمین می کنم سَرِ راه خیالت، شاید ببافی ام به روحت، به قلبت، به خیالت...

می دانم تو توانایی بافتنِ نشدنی ترین زوج ها را داری... واقعیت من و خیال تنت را.

 

"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند


پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 02:00 ب.ظ

کاش آن هوایی بودم

کاش

آن هوایی بودم

که

دمِ صبح

روی لب‌هایت نشست...

 

"لیلا مقربی"

 

برچسب‌ها: اشعار لیلا مقربی
پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 01:59 ب.ظ

تو معاشقه نمی دانی

تو معاشقه نمی دانی

اندام مرا پادشاهان بزرگ دنیا لمس کرده اند

موهایم درون تمام شعرهای تاریخ جاری است

لب هایم آنقدر خون ریخته است تاکنون

که بارها پیامبران منعش کرده اند

و خدا در هر پیامش آن را گناه کبیره دانسته است

آویزان شدن را در چوبه دار آموخته ای

چه می دانی چطور می شود برگردنم آویزان شوی

سینه هایم بزرگ ترین شیاطین را فرشته کرده است

ماه را کشیده روی زمین

قیصر را خواب ربوده است ....

تو معاشقه نمی دانی

دستی بزن به این موهایم

ببین کفر مطلق است

بنوش کمی از لبانم

جهنمی است از حرارت و درد

تو معاشقه نمی دانی.

 

"جمانه حداد"

(ترجمه: بابک شاکر)

منبع: وبسایت خانم لیلا صادقی


پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 01:57 ب.ظ

غم هجران تو ای دوست

غم هجران تو ای دوست چنان کرد مرا

که ببینی نشناسی که منم یا دگری!

 

"عراقی"


درباره شاعر:
شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد.


برچسب‌ها: اشعار عراقی
پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 01:56 ب.ظ

باور ندارم رفته ای

باور ندارم رفته ای

وقتی که هرشب

با کوتاه ترین شعر

تو را به آغوش می کشم

باور ندارم نیستی

وقتی که هرشب

از دور دست ها

آنقدر می بوسمت

آنقدر می بوسمت

که به خواب می روم.

 

"مهرداد حق محمدی"


چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:16 ق.ظ

به من ایمان بیاور

به من ایمان بیاور

در یک لحظه می توانم

تنها یک لحظه

خورشید را به آغوشت بیاورم

و ماه را به اتاقت

به من ایمان بیاور

معجزه من

آغوش زنی است به طعم دریاها

چیزی که هیچ بهشتی ندارد.

 

"جمانه حداد"

(ترجمه: بابک شاکر)

 

منبع: وبسایت خانم لیلا صادقی


چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:11 ق.ظ

چونان به من نزدیکی

چونان به من نزدیکی

که اگر جایی نباشم، تو نیز نیستی

چونان نزدیکی

که دست‌های تو بر شانه‌ام

گویی دست‌های من‌اند

و هنگام که تو چشم می‌بندی

منم که به خواب می‌روم!

 

"پابلو نرودا"


چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:10 ق.ظ

برایِ تویی که نمی آیی...

دلم نگرفته است

برایِ تویی که نیستی

دلم گرفته است

برایِ تویی که نمی آیی

و اضطرابِ اینکه

آرام آرام نمی آیی

هزار تکه ام کرده است

هزار تکه هایم را

به هزار راهِ تو فرستاده ام

اما هر بار به تلخِ تلخِ نبودن تو رسیده ام

و هیچکدام از راه ها نمی دانند

من دلم نگرفته است

برایِ تویی که نیستی

من دلم گرفته است

برایِ تویی که نمی آیی...

 

"امیرمحمد مصطفی زاده"


سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 08:04 ق.ظ

تو که آمدی

باران که آمد

گلی در خانه ام رویید

آفتاب که تابید

آیینه ای تمام قد به خانه ام داد

درخت توی ایوان

شانه ای به موهایم بخشید

عزیزکم

تو که آمدی

گل و آینه و شانه را بردی و

شعری به من سپردی!

 

"شیرکو بی کس"

(ترجمه: آرش سنجابی)


سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:59 ق.ظ

می خواهم تو را دوست داشته باشم

می خواهم تو را دوست داشته باشم

با یک فنجان چای

یک تکه نان

یک مداد سیاه

چند ورق کاغذ

می خواهم تو را دوست داشته باشم

با یک پیراهن کهنه

یک شلوار پاره پاره

دست هایی خالی

جیب هایی سوراخ

می خواهم تو را دوست داشته باشم

درون این اتاق پنهانی

پشت سیم خاردارهای تیز

روبروی گلوله باران های دشمن

می خواهم تو را دوست داشته باشم

با کمی زندگی

اندکی زنده ماندن.

 

"انسی الحاج"

(ترجمه: بابک شاکر)


سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:55 ق.ظ

چه سکوت زیبایی دارد امشب

چه سکوت زیبایی دارد امشب

به من دست بزن

بگذار پیراهنم بریزد زیر پاهایت

به من دست بزن

بگذار خیس اشکهایت شود تنم

از این باغ پر از انگور

جام‌های سرشار از شراب ناب

یک جرعه بنوش

شاید دراین دریای مست

شناور شدی امشب

چه سکوت آرامی دارد امشب

و دست‌های تو

گرداگرد پشتم لمس می شود

از زبانت غفلت نکن

این آغوش

بی رمز زبانت باز نمی شود...

 

"جمانه حداد"

(ترجمه: بابک شاکر)


سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:39 ق.ظ

زیر بارش سرانگشتانت

نازنین!

زیر باران سرانگشتانت

بذر کوچک حروف

سطرهایی از گل های آفتابگردانند

که می رقصند با آفتاب نگاهت

نازنین!

به همین خاطر

برایت مشتی واژه

از قحط سال شعر آوردم

تا زیر بارش سرانگشتانت

و شعاع چشمانت

قد بکشند و

گل های سرخی باشند

بر میز کارت.

 

"شیرکو بی کس"

(ترجمه: فریاد شیری)


1 2 3 >>