? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 10:55 ب.ظ

دلم گرفته است

دلم گرفته است
مثل پنجره ای که رو به دیوار باز می شود
دلم گرفته است
و جای خالی دستهایت
بر بندبند بدنم درد می کند
دلم گرفته است
و عصر جمعه بی حضور تو
به هر هفت روز هفته ام سرایت کرده است!
دلم گرفته
روی دست خودم مانده ام
شبیه ابری شده ام
که به شاخه ی درختی گیر کرده است
و با این حال
چگونه حتی خیال باریدن داشته باشم وقتی
تنها میراث بر جای مانده ات
همین بغضی ست
که از تو
در من
به یادگار مانده است...

"مصطفی زاهدی"

-----------------------------------------------

 

دفتر عشق:

دوست داشتن بعضی آدم ها

مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است

تا به آخرش نرسی

نمی فهمی که از همان اول

اشتباه کردی!

"ناشناس"


چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 10:48 ب.ظ

دارم از چشم های تو دنیا را می بینم

دارم از چشم های تو دنیا را می بینم
با لب های تو لبخند می زنم
با دست های تو نوازش می کنم!
چنان گم گشته ام در تو
که نمی توانی پیدایم کنی
مثل قطره ای که به دریا پیوسته است
شکل سایه ای که به تاریکی
و شبیه اندوهی که به من!
باید دنیا را به کامت کنم
حتی اگر نبینی ام!
می خواهم خوشبخت باشم.

"مصطفی زاهدی"
چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 10:35 ب.ظ

تماشا

من تماشای تو می کردم و غافل بودم
کز تماشای تو خلقی به تماشای منند.

 

"هوشنگ ابتهاج" (سایه)



چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 10:23 ب.ظ

خواب می دیدم که در باران پرستیدم تو را

خواب می دیدم که در باران پرستیدم تو را
چشم من روشن، درآن رویا، تو را دیدم تو را

بغض کردم، ناله کردم، عشق کردم، عاشقی
روی سنگ قلب تاریکم تراشیدم تو را

عهد کردم تا تو را دیدم هم آغوشت شوم
لیک دراوج خجالت من نبوسیدم تو را

عاشقانه گفته ام وین بارهم بشنو ز من
عشق من با این همه هرگز نفهمیدم تو را

یک نفر من را صدا زد که ز تو غافل کند
در صدای گنگ او ازعشق پرسیدم تو را

عاشقانه، عامدانه دوستت دارم نفس
درمسیرسرخ چشمم پای کوبیدم تو را

این غزل باشد برای لحظه های غربتم
درهمان وقتی که خوابم برد و نشنیدم تو را

 

"محمدمهدی اسماعیلی" (عرفان)

----------------------------------------------------------------------------


با سپاس از خانم "گندم" برای ارسال این شعر زیبا

سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 07:03 ب.ظ

شادی هایت را بر صورت من بریز

سنتورها، عودها، ویلن ها، عودها

در دلشان ساز می زنند

تا به محض رسیدنت

خود به صدا درآیند.

 

ای بهار

سرمنشأ بی پایانت کجاست

تا نوشان نوشان بیایم

و در منزلت آرام گیرم

پل هایت کجاست

تا از تلاطم این برف بگذرم.

 

جاده ها

به نیت دیدنت

راهی شهرها می شوند

نمی یابندت، دور می شوند.

 

کندویت کجاست

تا زنبورانم

از شکوفه گیلاست پر کنند.

سوزن بارانت کجاست

تا زخم زمستام را بدوزم.

من به بوی تو برخاستم

و از حرارت بیداری دارم کور می شوم.

 

شادی هایت را

بر صورت من بریز فروردین من!

و اضافه هایش را

پست کن برای کسی که بهاری ندارد.

...

 

"شمس لنگرودی"

از کتاب: حکایت دریاست زندگی / سنتورها

--------------------------------------------


پی نوشت: ساعت 6:30 عصر، کتاب را ورق زده و این شعر زیبا را می خوانم. حیفم آمد با دوستانم به اشتراک نگذارم. در اوج پرکاری و کم وقتی شروع کردم به تایپ... -بنظر می رسد که این شعر برای اولین بار در فضای مجازی در این وبلاگ منتشر می شود.- تقدیم به همه دوستان نازنینم و آنها که شعر خوب را درک کرده و لذت می برند... درود بر قلم زیبای استاد شمس لنگرودی.

سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 05:40 ب.ظ

هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شود

هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شود
چشم هایم در هوایت باز گریان می شود

حس عشقم ناگهان گل می کند اما چه حیف
مثل داغی در میان سینه پنهان می شود

گفته بودم دوستت دارم نکردی اعتنا
فکر می کردی که احساسم گریزان می شود

عشق تو تنها نماد دلخوشی هایم شده
دلخوشی هایی که رویاروی ِ پایان می شود

فکر می کردم که آسان است دل کندن ز تو
دل گناهش چیست چون اینگونه تاوان می شود؟

مطمئن هستم گلم من دوستت دارم هنوز
دوستت دارم که قلبم بی تو ویران می شود

قول دل کندن گرفتی، باشد، اما حس تو
تا ابد در گوشه ای از قلب کتمان می شود.

 

"محمدعلی صداقت"

 

+ با سپاس از خانم "گندم" برای ارسال این شعر زیبا.

+ و با سپاس از خانم "فاطیما" برای ذکر نام شاعر


دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:17 ق.ظ

دوستت ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ...

دوستت ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺖﻫﺎﻡ
ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟
ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺶ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ؟
ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﻡ
ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﻢ
ﻭ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟

"عباس معروفی"


 

دوشنبه 27 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:14 ق.ظ

آشفته دلان را هوس خواب نباشد

آشفته دلان را هوس خواب نباشد

شوری که به دریاست به مرداب نباشد

 

هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق

آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد

 

در پیش قدت کیست که از پا ننشیند

یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد

 

چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست

نرگس شود افسرده چو در آب نباشد

 

گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت

آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد.

 

"مهدی سهیلی"

برچسب‌ها: اشعار مهدی سهیلی
یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:08 ق.ظ

از پوستم صدای تو می تراود

از پوستم

صدای تو می تراود

بر پاهای تو راه می روم

با چشم تو شعر می نویسم

من که ام

به جز تو

که در رگ و پوستم نهانی و

نام مرا به خود داده ای.

 

"شمس لنگرودی"

 

از کتاب: حکایت دریاست زندگی

گزینه اشعار / شمس لنگرودی

نشر نیماژ / چاپ اول 1392


یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 07:59 ق.ظ

آرام می آیم و ...

آرام می آیم

و از گوشه ی لب هایت

برگ های پاییز را جارو می کنم

من گذر فصل ها را

از خطوط صورت تو می فهمم.

 

"فرناز خان احمدی"

یکشنبه 26 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 07:35 ق.ظ

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی

دلم می پاشد از هم، بس که زیبا می شوی گاهی

 

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است

که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

 

به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را

ز ناچاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی

 

دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت

به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

 

تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست

تو هم مانند آدم زود اغوا می شوی گاهی.

 

"مهدی عابدی"

برچسب‌ها: اشعار مهدی عابدی
شنبه 25 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:32 ق.ظ

گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود

گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود

موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود

 

یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر

بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود

 

خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما

خواستن ها همه موقوف توانستن بود

 

کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم

که هبوط ابدم در پی دانستن بود

 

چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت

همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود.

 

"قیصر امین پور"

شنبه 25 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:11 ق.ظ

روزگار امانت دار خوبی نیست

تو اینجایی
با همان چشم ها
همان دست ها
و درست با همان اسم،
شاید این چیزی شبیه یک معجزه باشد اما
من هنوز
چشم هایم را
به همان جاده ای دوخته ام
که تو را به دستش سپرده بودم!

به بی ثباتی محکومم نکن
آن کسی که من بدرقه اش کرده بودم
هرگز باز نگشته است!
روزگار امانت دار خوبی نیست...

 

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد

نشر بوتیمار / 1394

پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 04:13 ب.ظ

تو را در روزگاری دوست دارم ...

نه معماری بلند آوازه ام
نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس
نه آشنای دیرینه مرمر .
اما می خواهم بدانی
تن زیبای تو را چگونه ساخته ام
و با گل و ستاره و شعر آراسته ام
و با ظرافت خط کوفی .
نمی خواهم
توانایی ام را در بازسرایی تو به رخ بکشم
و در چاپ دوباره ات
و در نقطه گذاری ات از الف تا ی .
که عادت ندارم
از کتاب های تازه ام سخن بگویم
و از زنی
که افتخار عشق اش را داشته ام
و افتخار تالیفش را
ـ از فرق سر تا پنجه پا ـ
که چنین کاری
شایسته تاریخ شعرم نیست
و نه شایسته دلبر.

نمی خواهم شماره کنم
خال هایی را
که بر نقره شانه ات کاشته ام
چراغانی را
که در خیابان چشمانت آویخته ام
ماهیانی را
که در خلیج های تو پرورده ام
ستارگانی را
که لای پیراهنت یافته ام
یا کبوترانی را
که میان سینه ات پنهان ساخته ام.
که چنین کاری
شایسته ی غرور من نیست
و کبریای تو.

بانوی من !
رسوایی زیبایم !
که با تو خوشبو می شوم.
تو شعری شکوهمندی
که آرزو می کنم
امضای من در پای تو باشد
و سحر بیانی
که طلا و لاجوردش می چکد.
مگر می توانم
در میدان های شعر فریاد نزنم :
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم.
مگر می توانم
خورشید را در کشوهایم نگه دارم
مگر می شود
با تو در پارکی قدم بزنم
و ماهواره ها
کشف نکنند که تو دلدار منی .

بانوی من !
شعر آبرویم را برده است
و واژگان رسوایت ساخته اند
من مردی هستم
که جز عشقم را نمی پوشم
و تو زنی که جز لطافتت را .
پس کجا برویم دلبرم؟
و نشان عشق را چه سان بر سینه بیاویزیم؟
و عید والنتین قدیس را چه سان جشن بگیریم؟
در روزگاری که عشق را نمی شناسد .

بانوی من !
آرزو دارم
در روزگاری دیگری دوستت می داشتم.
روزگاری مهربان تر، شاعرانه تر
روزگاری که
شمیم کتاب، شمیم یاسمن
و شمیم آزادی را
بیشتر حس می کرد .

آرزو می کردم
که دوستت می داشتم
در روزگاری که
شمع حاکم بود و هیزم
و بادبزن های ساخت اسپانیا
و نامه ها ی نوشته با پر
و پیراهن های تافته‌ی رنگارنگ.
نه در روزگار موسیقی دیسکو
و ماشین های فراری
و شلوارهای جین چل تکه.

آرزو می کردم
تو را در روزگار دیگری می دیدم
روزگاری که گنجشکان حاکم بودند
آهوان، پلیکان ها یا پریان دریایی .
نقاشان، موسیقی دان‌ها، شاعران،
عاشقان، کودکان و یا دیوانه ها.

آرزو می کردم
که تو از آنِ من بودی
در روزگاری که بر گل ستم نبود
بر شعر، بر نی و بر لطافت زنان.
اما
افسوس دیر رسیده ایم
ما گل عشق را می کاویم
در روزگاری
که عشق را نمی شناسد.

"نزار قبانی"

برگرفته از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر
ترجمه: موسی بیدج / نشر ثالث / چاپ چهارم / 1390


پی نوشت:

+ این شعر، قسمت هایی گزینش شده از شعر بلند "تو را در روزگاری دوست دارم که عشق را نمی شناسد" است.

++ با اینکه قبلا قسمت هایی از این شعر بلند را در وبلاگم منتشر کرده بودم اما حیفم آمد که یک بار دیگر این اشعار را منتشر نکنم. البته اینبار کامل‌تر، گزینش شده و پشت سر هم که قطعا خواندن آن لطف بیشتری خواهد داشت.

+++ کتاب "بلقیس و عاشقانه های دیگر" یکی از عاشقانه ترین مجموعه اشعاری است که تا به امروز خوانده ام. قلم بی نظیر نزار قبانی همراه با گزینش هوشمندانه و ترجمه خوب آقای موسی بیدج مجموعه ای در خور تحسین را کنار هم گرد آورده است.
این کتاب را اکیدا به دوستان خوبم توصیه می کنم.
پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 09:53 ق.ظ

مهربانی ات را با گل ها در میان بگذار

مهربانی ات را با گل ها در میان بگذار

با سنگ ها

با رودی که می رود

با خنده کودکان عراقی

مهربانی ات را با جنگ در میان بگذار

صدای تو چشمه ای خواهد شد

و انسان را با انسان

آشتی خواهد داد.

 

"غلامرضا بروسان"

پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 09:49 ق.ظ

پوشیده چون جان می روی ...

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

 

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

 

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

 

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

 

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

 

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

 

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

 

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

 

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

 

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

 

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

 

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

 

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

 

"مولانا"

(دیوان شمس / غزلیات)

سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 01:22 ب.ظ

بمان ...

بمان!

دوست داشتنم

هنوز بوی باران و کاهگل می دهد

بوی مداد جویده ی شده ی کودکی ام

بوی گلبرگ های گل محمدی لای قرآن

بمان!

من تو را

قد انگشتان دو دستم

دوستت دارم.

 

"محسن حسینخانی"

 

از مجموعه در دست چاپ: "باران بعد رفتنت بند نمی آید"

 

 

پی نوشت:

دوستان علاقنمد کرمانشاهی می توانند آثار چاپ شده آقای محسن حسینخانی را از نمایشگاه کتاب کرمانشاه تهیه فرمایند.
مجموعه "کودکی ام را پس بدهید" / نشر اقلیما / 92
مجموعه "این عاشقانه های کوچک یک روز بزرگ می شوند" / نشر اقلیما / 94
یازدهمین نمایشگاه کتاب استان کرمانشاه از تاریخ ۲۲ تا ۲۸ مهرماه / محل دائمی نمایشگاه‌های بین‌المللی واقع در پارک شاهد

سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 07:49 ق.ظ

تمام ترسم ...

تمام ترسم از این است
که یک شب
بخواهی که به خوابم بیایی و من

همچنان به یادت
بیدار نشسته باشم ... !

 

"سیدعلی صالحی"

 

 

سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 07:46 ق.ظ

زیبایی تو

زیبایی ات را

در لحظه ای حبس می کنم و
به دیوار می آویزم!
بافه ای از گیسوانت 
از قاب بیرون می ریزد!
دوباره می فهمم 
نه در عکس
نه در نگاه
نه در روسری
و نه در واژه های این شعر
زیبایی تو
در هیچ قابی
محصور شدنی نیست!

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد

 

سه‌شنبه 21 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 07:40 ق.ظ

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم

 

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و

من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

 

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی

من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

 

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟

یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

 

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد

تا برازنده اسم خوش شاعر باشم

 

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من

در پس پرده ایمان به تو کافر باشم

 

دردم این است که باید پس از این قسمت ها

سال ها منتظر قسمت آخر باشم.

 

"غلامرضا طریقی"


(برگرفته از وبلاگ غزلخانه)

1 2 3 4 >>