? آرشیو مطالب وبلاگ - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

عناوین یادداشت‌ها

  • بگو کی از حضور تو رها می‌شوم (دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 07:58)
    ساده‌دلانه گمان می‌کردم تو را در پشت سر رها خواهم کرد. در چمدانی که باز کردم، تو بودی هر پیراهنی که پوشیدم عطرِ تو را با خود داشت و تمام روزنامه‌های جهان عکس تو را چاپ کرده بودند. به تماشای هر نمایشی رفتم تو را در صندلی کنار خود دیدم هر عطری که خریدم، تو مالک آن شدی. پس کی؟ بگو کی از حضور تو رها می‌شوم مسافر همیشه...
  • چشم وا کردم و دیدم که خدایم تو شدی (دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 07:54)
    چشم وا کردم و دیدم که خدایم تو شدی دفتر پر غزل خاطره هایم تو شدی در سرم نیست بجز حال و هوای تو و عشق شادم از اینکه همه حال و هوایم تو شدی درد من دوری از توست بغل وا کن عشق ! تا بگویم به همه قرص و دوایم تو شدی دورم از دین خود و قبله ی من گم شده و معبد و قبله ی من، ذکر دعایم تو شدی دور این میز که از خاطره هایت می گفت...
  • پیش تو بسی از همه کس خوارترم من (دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 07:51)
    پیش تو بسی از همه کس خوارترم من زان روی که از جمله گرفتارترم من روزی که نماند دگری بر سر کویت دانی که ز اغیار وفادار ترم من "وحشی بافقی"
  • برای تو که نیستی (دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 07:47)
    قصه از هر کجا شروع بشود مهم نیست، همیشه همه چیز با تو تمام می شود. پاییز طلایی برگ ریز هم. شانه که می کنی موی پاییز را، هلاک انگشت هایت می شوم، دلم شانه می خواهد... شانه هایت را. گفته بودی که آبشار بلند و سیاه رنگ یلدا را دوست داری. من هم که دلم پی حرف توست... موهایم را نه رنگ کرده ام نه کوتاه. حالا هزار قیچی، دندان...
  • کاش آن هوایی بودم (پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 14:00)
    کاش آن هوایی بودم که دمِ صبح روی لب‌هایت نشست... " لیلا مقربی"
  • تو معاشقه نمی دانی (پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 13:59)
    تو معاشقه نمی دانی اندام مرا پادشاهان بزرگ دنیا لمس کرده اند موهایم درون تمام شعرهای تاریخ جاری است لب هایم آنقدر خون ریخته است تاکنون که بارها پیامبران منعش کرده اند و خدا در هر پیامش آن را گناه کبیره دانسته است آویزان شدن را در چوبه دار آموخته ای چه می دانی چطور می شود برگردنم آویزان شوی سینه هایم بزرگ ترین شیاطین...
  • غم هجران تو ای دوست (پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 13:57)
    غم هجران تو ای دوست چنان کرد مرا که ببینی نشناسی که منم یا دگری! "عراقی" درباره شاعر: شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد.
  • باور ندارم رفته ای (پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1395 13:56)
    باور ندارم رفته ای وقتی که هرشب با کوتاه ترین شعر تو را به آغوش می کشم باور ندارم نیستی وقتی که هرشب از دور دست ها آنقدر می بوسمت آنقدر می بوسمت که به خواب می روم. "مهرداد حق محمدی"
  • به من ایمان بیاور (چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 07:16)
    به من ایمان بیاور در یک لحظه می توانم تنها یک لحظه خورشید را به آغوشت بیاورم و ماه را به اتاقت به من ایمان بیاور معجزه من آغوش زنی است به طعم دریاها چیزی که هیچ بهشتی ندارد. "جمانه حداد" (ترجمه: بابک شاکر) منبع: وبسایت خانم لیلا صادقی
  • چونان به من نزدیکی (چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 07:11)
    چونان به من نزدیکی که اگر جایی نباشم، تو نیز نیستی چونان نزدیکی که دست‌های تو بر شانه‌ام گویی دست‌های من‌اند و هنگام که تو چشم می‌بندی منم که به خواب می‌روم! "پابلو نرودا"
  • برایِ تویی که نمی آیی... (چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 07:10)
    دلم نگرفته است برایِ تویی که نیستی دلم گرفته است برایِ تویی که نمی آیی و اضطرابِ اینکه آرام آرام نمی آیی هزار تکه ام کرده است هزار تکه هایم را به هزار راهِ تو فرستاده ام اما هر بار به تلخِ تلخِ نبودن تو رسیده ام و هیچکدام از راه ها نمی دانند من دلم نگرفته است برایِ تویی که نیستی من دلم گرفته است برایِ تویی که نمی...
  • تو که آمدی (سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 08:04)
    باران که آمد گلی در خانه ام رویید آفتاب که تابید آیینه ای تمام قد به خانه ام داد درخت توی ایوان شانه ای به موهایم بخشید عزیزکم تو که آمدی گل و آینه و شانه را بردی و شعری به من سپردی! "شیرکو بی کس" (ترجمه: آرش سنجابی)
  • می خواهم تو را دوست داشته باشم (سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 07:59)
    می خواهم تو را دوست داشته باشم با یک فنجان چای یک تکه نان یک مداد سیاه چند ورق کاغذ می خواهم تو را دوست داشته باشم با یک پیراهن کهنه یک شلوار پاره پاره دست هایی خالی جیب هایی سوراخ می خواهم تو را دوست داشته باشم درون این اتاق پنهانی پشت سیم خاردارهای تیز روبروی گلوله باران های دشمن می خواهم تو را دوست داشته باشم با...
  • چه سکوت زیبایی دارد امشب (سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 07:55)
    چه سکوت زیبایی دارد امشب به من دست بزن بگذار پیراهنم بریزد زیر پاهایت به من دست بزن بگذار خیس اشکهایت شود تنم از این باغ پر از انگور جام‌های سرشار از شراب ناب یک جرعه بنوش شاید دراین دریای مست شناور شدی امشب چه سکوت آرامی دارد امشب و دست‌های تو گرداگرد پشتم لمس می شود از زبانت غفلت نکن این آغوش بی رمز زبانت باز نمی...
  • زیر بارش سرانگشتانت (سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1395 07:39)
    نازنین! زیر باران سرانگشتانت بذر کوچک حروف سطرهایی از گل های آفتابگردانند که می رقصند با آفتاب نگاهت نازنین! به همین خاطر برایت مشتی واژه از قحط سال شعر آوردم تا زیر بارش سرانگشتانت و شعاع چشمانت قد بکشند و گل های سرخی باشند بر میز کارت. "شیرکو بی کس" (ترجمه: فریاد شیری)
  • تنهایی (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 08:14)
    تنهایی مهربانم کرده است شبیه سربازی که از روی برجک دیده بانی برای تک تیرانداز آن سوی مرز دست تکان می دهد ... "حامد ابراهیم پور"
  • در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:58)
    در دلم بود که جان بر تو فشانم روزی باز در خاطرم آمد که متاعی‌ست حقیر من از این هر دو کمانخانه ابروی تو چشم برنگیرم و گرم چشم بدوزند به تیر عجب از عقل کسانی که مرا پند دهند برو ای خواجه که عاشق نبود پندپذیر. "سعدی"
  • دوست داشتنت (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:51)
    کاش بدانی دوست داشتنت خورشید نیست، که لحظه ای بیاید و لحظه ای برود؛ ماه نیست، که یک شب باشد و یک شب نباشد؛ ستاره نیست، که شبی پر شور باشد و شبی کم فروغ؛ باران نیست، که گاه شدت گیرد و گاه نم نم ببارد مثل نفس می ماند همیشه با من است. "محمد کریم درودگر"
  • می‌دونی فاجعه یعنی چی؟ (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:49)
    می‌دونی فاجعه یعنی چی؟ یعنی با احساس وارد یک رابطه بشی و‌ با منطق بیرون بیای...! "مائده زمان"
  • [ بدون عنوان ] (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:47)
    ... به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ "احمد شاملو"
  • صدای نفست (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:43)
    من صدای نفست را سلامی می دانم که آفتاب اولین بار به دانه ی گندم داد.... "رسول ادهمی"
  • من و تو به یکدیگر محتاجیم (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:41)
    من و تو به یکدیگر محتاجیم... ما علت و معلولیم ما لازم و ملزومیم تمامِ آدم‌هاى شهر را هم زیر و رو کنى اول و آخرش اسمت کنارِ اسمِ من معنا پیدا می‌کند! "علی قاضی نظام"
  • بگذار گل‌های دامنت مستم کند (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:39)
    بگذار گل‌های دامنت مستم کند آبشار نگاهت، غرقم و من در نامت شنا کنم از سایه اندامت روان شوم همه تو باشم که مرا با تو بی اندازه مهربانی هاست ..... "الیسا واحدی" صفحه شاعر در سایت " شعر نو "
  • سال‌ها بعدِ رفتنت (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:31)
    سال‌ها بعدِ رفتنت هربار که از پنجره به کوچه نگاه می کنم برایم دست تکان می دهی با چمدانی که همه چیز را بُرد حتی همین کوچه را، همین پنجره را، چشم هایم را، ادامه ی این شعر را... "معین دهاز"
  • شبیه یکی از آرزوهای منی (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:21)
    شبیه یکی از آرزوهای منی شاید همان آرزو که یک صبح سپیدی چشم‌هایم در سیاهی چشمانت غرق شوند! یا آن که نفس هایمان در هم گم شوند صدایم کنی که بیا پیدایشان کن بازدم تو را به جای دمم بردارم! شبیه یکی از رویاهای منی... مث اینکه آواز بخوانم و مثل شراب در رگ‌هایم بجوشی! شبیه یک آرزوی کوچک منی! مثل عشق؛ خوشبختی... عزیزم... خوب...
  • رَج به رَج می بافم (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:18)
    رَج به رَج می بافم خیالت را می شود بیایی این دوست داشتن را دورِ گردنت بیاندازم؟ "مائده زمان"
  • زمستان (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:14)
    زمستان بود وُ برف بود وُ سرما بود زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو دلم گرمِ هیچ ردپایی‌ نبود. "نیکی فیروزکوهی"
  • اگر تو باز نگردی (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:12)
    اگر تو باز نگردی امید آمدنت را به گور خواهم برد و کس نمی داند که در فراق تو دیگر چگونه خواهم زیست چگونه خواهم مرد! "حمید مصدق"
  • آدم ها را جدی نگیرید (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:11)
    آدم ها گاهی خاکستری اند نه بودنشان آرامت می کند و نه رفتنشان! گاهی چنان با عشق می آیند که هُرم نگاهشان و عطر حرف هایشان روحت را می نوازد و گاهی چنان بی مِهرند که تو می مانی پنجره ای رو به پاییز، بغضی تلخ، و سکوت و سکوت و سکوت.... آدم ها را جدی نگیرید خودتان باشید بغض ها را ببلعید از هستی لذت ببرید و عشق ببخشید به جانِ...
  • کی می رسی از راه؟ (دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 07:05)
    آرام جانم کی می رسی از راه؟ پیچک های سبز دلم ناباورانه پاییز نیامدنت را باور کرده اند و در نارنجی پیراهنش رنگ باخته اند این روزها غم از در و دیوار دلم بالا می رود و گلوی احساسم را می خراشد کی می رسی از راه؟ تا اطلسی ها زیر پاهایت سبز شوند شمعدانی ها بخندند عطر یاس تمام شهر را پر کند و من تبِ تندِ تنم را میان سردی لب...
<< 1 2 3 4 5 ... 101 >>