? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 08:23 ق.ظ

تنهایی‌ام را به کدام پنجره بگویم

تنهایی‌ام را

به کدام پنجره بگویم

که فردا صبح

چشم در چشم آفتاب رسوایم نکند!

دوست داشتنم را

به کدامین خیال گره بزنم

تا طناب دار بی کسی را دور گردنم نبافد!

و از دردهایم

برای کدام ابر بگویم

تا آبروی یک مرد را چند فصل نگه دارد!

 

خودت بگو

یک دریا چند

سال می تواند بغضش را

نگاه دارد

تا خوابش پریشان نشود

و یک شاعر چند شعر می تواند

دوام آورد

تا عشق

از آستین شعرهایش بیرون نزند!

 

"اشکان پارسا"


پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 08:17 ق.ظ

بی رحمی یک لبخند

می دانی
تقصیر من نیست
اگر زیبایی چشم های تو
توی هیچ بوم نقاشی
جا نمی شود
آنقدر بی رحمانه زیبایی
که چشم دوربین ها را
ضعیف کرده ای
با این بلای سرخِ لبخند
که بر سر کلمه ها آوردی
حواس هیچ شاعری
به معشوق اش نمی ماند
نگرانم!
می دانم که آخرش
جایی در بیت های پایانی
نسل شعر های عاشقانه را
منقرض می کنی!

 

"میلاد کاشانی"


برگرفته از وبلاگ شاعر:

http://bahman14.blogfa.com/

چهارشنبه 26 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:22 ق.ظ

ترانه یی غمگینم

می خواستم ترانه یی باشم
که بچه های دبستانی از بر کنند
دریا که می شنود
توفانش را پشتش پنهان کند
و برگ های علف
نت های به هم خوردن شان را
از روی صدای من بنویسند.

می خواستم ترانه یی باشم
که چشمه زمزمه ام کند
آبشار
باسنج و دهل بخواند.

اما ترانه یی غمگینم
و دریا، غروب
بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند!

نت هایم را تمام نکرده
چرا رهایم کردی.

"شمس لنگرودی"

82/6/17

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه


چهارشنبه 26 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 08:15 ق.ظ

بی تابانه در انتظار تواَم

بی تابانه در انتظار تواَم
غریقی خاموش
در کولاک زمستان.

فانوس های دور سوسو می زنند
بی آن که مرا ببینند
آوازهای دور به گوش می رسند
بی آن که مرا بشنوند.

من نه غزالی زخم خورده ام
نه ماهی تنگی گم کرده راه
نهنگی توفان زادم
که ساحل بر من تنگ است.-
آن جا که تو خفته یی
شنزاری داغ
که قلب من است.

 

"محمد شمس لنگرودی"

مجموعه: پنجاه و سه ترانه عاشقانه

کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه


 

+ 26 آبان، سالروز تولد استاد شمس لنگرودی گرامی باد.


سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:41 ب.ظ

به من وعده‌ی دیداری بده

دکمه‌های پیراهنم
خواب انگشتان تو را می‌بینند
و کفش‌هایم می‌سوزند
در آرزوی پابه پایی با کفش‌های تو!

شالِ من
نمی‌تواند خاطره‌ی شانه‌هایت را از خاطر ببرد،
شلوارم دنبال می‌کند مرا در خانه
و می‌خواهد دوباره
او را به قدم زدن در کنار تو ببرم...
پس چگونه انتظار داری از تو نخواهم
به من وعده‌ی دیداری بدهی؟

"یغما گلرویی"


سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 02:22 ب.ظ

در ادامه ی شب ...

امروز هم

بی «صبحت به خیر عزیزم» ات آغاز شد

یک جمله ی ساده که

 قادر بود

خورشید مرا

از پشت کوهها بیرون بکشد

بالا بیاورد

بنشاند پشت میز صبحانه

 

من در ادامه ی شب

میز را چیدم

من در ادامه ی شب

صبحانه ی گنجشک ها را دادم

من با چراغهای روشن

به خیابان زدم

و هیچ کس نمی دانست

در درونم زن دیوانه ایست

که روزش

به چند کلمه وابسته است.

 

"رویا شاه حسین زاده"


سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 02:01 ب.ظ

پنج رباعی از مجتبی رمضانی

1)

درمانده و زار می کشیدم خود را
تا روی مزار می کشیدم خود را
من مرد نبودم به خدا، بعد از تو
باید که به دار می کشیدم خود را

 

2) 

حالا که برا ی تو میسر گشته
بگذر دگر از حال من سرگشته
تو منظره قشنگ ساحل اما....
هر موج که سمتت آمده برگشته

3)
با گریه و التماس پس خواهی داد
ای بی دل ناسپاس، پس خواهی داد
سوگند به دلهای شکسته، آخر
یک روز تو هم تقاص پس خواهی داد

4)
خسته شده ام توان برایم بفرست
دلگیر نشو زمان برایم بفرست
نگذار که گوشه ی قفس خاک شوم
یک تکه از آسمان برایم بفرست

5)
چون دشت اسیر خشکسالی شده ام
چون خاطره ها دور و خیالی شده ام
چندیست که بی تو ای هوای تازه
من مستحق بی پر و بالی شده ام.


"مجتبی رمضانی"


سه‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 08:21 ق.ظ

دست های تو

عشق
مثل رد دست تو روی هواست
نمی توانم به کسی ثابتش کنم
یا نشانش دهم

حالم که خوب است

یعنی دستانت از شب گیسوانم عبور کرده است
گیسوانم نفس می کشند.

"
چیستا یثربی"

 

+ با تشکر از خانم گل ناز

http://golenazj.persianblog.ir/

 

یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:25 ق.ظ

تماشای لبخندت آبروی من است

نگو که تنهایی ام را از بر می‌خوانی

یا شبم را از صبح می‌تکانی

نمی‌توانی...

تو دوری

مشکلی نیست

من همانم که برای دیدن لبخندت

دنیا را قلقلک می‌دهم

 بگذار جهان به من بخندد

تماشای لبخندت

آبروی من است...

آماده باش!

 

"چیستا یثربی"


یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:13 ق.ظ

من از لب‌های تو متولد شده‌ام

زندگی من از روزی آغاز شد

که تو را دیدم

و بازوانت

راه دهشتناک جنون را

بر من سد کرد

و تو سرزمینی را نشانم دادی

که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند.

تو از قلب پریشانی آمدی

تا تسکین دهی تب و دردم را

و من درختی بودم

که در جشن انگشتانت

می‌سوختم از اشتیاق

من از لب‌های تو متولد شده‌ام

و زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود.

 

"لویی آراگون"

مترجم: سارا سمیعی


یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:09 ق.ظ

می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم!

بیا...

کمی نزدیک تر لطفا

می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم!

امشب

روی میز کارم

کنار عطر شب بو ها

برایت جا پهن می کنم

بیا دراز بکش و

موهایت را پهن کن روی شعرهایم تا ستاره باران شوند!

دستهایت را ببر زیر چانه ات و

با چشمهای خمار از خواب برایم بگو هنوز دوستم داری

تا این شعر که از روی چشمهایت نوشته ام...

بشود آیه ای برای ایمان آوردن به عشق!

 

"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:06 ق.ظ

کفش‌هایم خسته اند

کفش‌هایم خسته اند !
پاهایم اما، امیدوار
هنوز می‌شود
هزار پله را
برای رسیدن به" تو "
بالا آمد.

 

"هستی دارایی"


یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:04 ق.ظ

بعضی روزها عجیب بوی تو را می دهند

بعضی روزها عجیب بوی تو را می دهند

دلتنگی کنج خانه می نشیند

زل می زند به چشمانم

و یادت را بر سینه ام می فشارد ....

 

گوش کن

این صدای قلب من است

که بیقرار می کوبد

 

حالا باز هم نیا!

اما بگو

با عطر تو

که جاری‌ست در لحظه هایم چه کنم؟!

 

"سارا قبادی"


برچسب‌ها: اشعار سارا قبادی
شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:54 ب.ظ

نگاهی کن

دست می سایم به دستانت

به آن لطیف بی همتا

گیسو گشاده در باد

آن طره ای که عطرش در مشامم جاری‌ست

نگاه کن که چگونه میخکوب آن چشمان توام

چشم نه،

طعمه ی صیاد و شکارگاه عشق

تو چنان حل شدی در من که هیچ از من نیست

پای به سر، همه تو شدم

راستی تو مرا می بینی والا یار؟

اگر می دیدی حتم دارم ذوب می شدم در آتشفشان نگاهت

هنوز نفس میکشم

و مشتاق نگاه تو

چون آتشی زیر خروارها خاکستر از خاطره

و فریاد می زنم

نگاهی کن

بنگر

تا باز گر بگیرم و آتش زنم

هر چه هست غیر از تو

والا یار... نگاهی... .

 

"عارف اخوان"


برچسب‌ها: اشعار عارف اخوان
شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:48 ب.ظ

می ترسم نیایی ...

درد دارد

دیدن عکست وقتی نیستی

بویدن عطرت وقتی ندارمت

و دراز کشیدن در تختی

که هنوز بوی موهای تو را دارد

نیستی

و انگشتانم توان نوازش را

از دست داده اند

نیستی

و من یادم رفته است

امروز چند شنبه است

گاهی دلم را می تکانم

و از میان خرده ریزه هایش

خاطره ی کوچکی ویرانم می کند

می ترسم

به بهار نرسم

می ترسم نیایی

و نفس کشیدن از یادم برود.

 

"مجتبی رمضانی"


شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 01:20 ب.ظ

خیال تو ...

حواسم را هرکجا پرت می کنم،
خیال تو دستش را می گیرد
و در همان خیابان قدم می زنند!
سرم را گرم هرچیزی که می کنم،
هوای تو سردش می کند
و مدام به سرم می زند ...
و من هنوز نشسته ام کنار بخاری،
سرم را گرم می کنم،
نشسته ام و کوک های دلم را وا می کنم!
ولی، تنگ تر می شود!

ای لعنت به تو
با قهوه و کتاب، با موسیقی و شعر و بافتنی،
با قافیه و استعاره، بازی با کلمات،
با هیچ چییز،
حواسم پرت نمی شود.
دلم برای تو بیشتر،
دلم برای روزهای با تو،

بیشتر تنگ می شود...!

"
مونا پرستش"


برچسب‌ها: اشعار مونا پرستش
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:36 ق.ظ

یک دریا غربت

من مانده ام با یک دریا غربت

افق تا افق فاصله وُ

جایت

که حتی یک لحظه هم خالی نیست

چشم دوخته ام

به انتظار آن اتفاق تماشایی وُ

تاب می آورم.

خدا را چه دیدی

شاید هم آمدی وُ

گره کور این دوست داشتنِ ناتمام را

با دست‌های تمامت باز کردی.

 

"ماندانا پیرزاده"

(بهار 95)

 

(برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر)


پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:25 ق.ظ

شعری شبیه تو

مداد بوی چوب

کاغذ بوی خاک

و لحظه ها

بوی دلتنگی می دهند

واژه ها اما

مدام

عطر یاد تو را

روی دفترم می پاشند

و بی هیچ تمهیدی

شعری شبیه تو

از سرانگشتانم چکه می کند.

 

"ماندانا پیرزاده"

(بهار 95)


(برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر)


پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:53 ق.ظ

از شعرهای کوچک من برای روح بزرگ تو:

 

می خواهم بروم

و سال ها

کنار خورشید دراز بکشم

می خواهم کسی نباشد

که بیدارم کند

کسی نباشد

که یادم بیاورد به خانه برگردم

و با نوک انگشت هایم

دیوارها را نوازش کنم

می خواهم بروم

چون تو را دوست دارم

و حس می کنم قلبم

هیچ کجای زمین جا نمی شود.

 

"فرناز خان احمدی"

 

+ تولدت مبارک خانم خان احمدی عزیز


پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:23 ق.ظ

تا چشم کار می‌کند تو را نمی‌بینم!

تا چشم کار می‌کند

تو را نمی‌بینم.

از نشان‌هایی که داده‌اند

باید همین دور و برها باشی

زیر همین گوشه از آسمان

که می‌تواند فیروزه‌ای باشد

جایی در رنگ‌های خلوت این شهر

در عطر سنگین همین ماه

که شب بوها را

گیج کرده است

پشت یکی از همین پنجره‌ها

که مرا در خیابان‌های دربه‌در این شهر

تکثیر می‌کند.

تا به اینجا تمام نشانی‌ها

درست از آب درآمده است.

اما چرا تا چشم کار می کند

تو را نمی بینم؟!

 

"عباس صفاری"


برچسب‌ها: اشعار عباس صفاری
1 2 3 >>