? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 12:59 ب.ظ

از دست های من... تا موهای تو

از دست های من
تا موهای تو چقدر فاصله است
این درد را
همین جا به دریا خواهم گفت:
به شالی کاران پیر
به صیادان جوان
به تونل های بین راه
به گردنه ها خواهم گفت:
که ماهی کوچکی در چشم هایت شناور است
و خواهم گفت:
که ما همدیگر را سیر ندیدیم.

 

"منبع: نت"

----------------------------------

دفتر عشق:

تصویر مرا قاب کن
تا میان چهار چوب بمانم... تا همیشه
و بیاموزم که مرز برای گذر نیست
برای نرفتن است .

"منبع: نت"

 

دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 01:48 ب.ظ

حرف بزن، می خواهم صدایت را بشنوم

حرف که می زنی انگار
سوسنی در صدایت راه می رود
حرف بزن
 
می خواهم صدایت را بشنوم
 
تو باغبان صدایت بودی
و خنده ات دسته ی کبوتران سفیدی
که به یکباره پرواز می کنند
تو را دوست دارم چون صدای اذان در سپیده دم
چون راهی که به خواب منتهی می شود
تو را دوست دارم چون آخرین بسته سیگاری در تبعید

تو نیستی
و هنوز مورچه ها شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما در شب دیده می شود
عزیزم!
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد
از ریل خارج نمی شود
و من گوزنی که می خواست
با شاخ هایش قطاری را نگه دارد.


"غلامرضا بروسان"

از کتاب: مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است

---------------------------------------

 

زنده یادان غلامرضا بروسان و الهام اسلامی

 

درباره شاعر:

غلامرضا بروسان فرزند شهید اسماعیل بروسان در سال ۱۳۵۲ در مشهد به دنیا آمد و از ۱۸سالگی به شعر نوشتن رو آورد.

بروسان بارها از سوی محافل ادبی برگزیده شد که جایزه‌ شعر خبرنگاران و همچنین برگزیده دومین دوره شعر نیما از آن جمله است.

جنگ، شهادت و فقدان پدر در برخی از اشعار بروسان به خوبی نمایان و قابل توجه است.

شادروان غلامرضا بروسان،، صبح روز دوشنبه 14 آذر 1390، در حالی که همراه با خانواده از شمال کشور عازم مشهد بودند، در کیلومتر 15 جاده قوچان ـ شیروان دچار حادثه رانندگی شده و جان به جان آفرین تسلیم کردند. در این حادثه دردناک، غلامرضا بروسان و همسر شاعرش الهام اسلامی همراه با دخترشان لیلا، جان به جان آفرین تسلیم کردند، اما پسر خردسالشان به نام مجتبی از این حادثه جان سالم به در برد.

 

آثار منتشر شده:

- احتمال پرنده را گیج می کند ، 1378

- یک بسته سیگار در تبعید ، 1384

- به سمت رودخانه استوکس ، شعر آزاد مشهد- 1385

- عصاره سوما ، 1387

- عاشقانه های یک سرباز ، 1387

- مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است ، 1390

- اسب‌ها روسری نمی‌بندند، 1391 (گزیده‌ی شعر خراسان با انتخاب بروسان)
- در آب‌ها دری باز شد / نشر مروارید / 1392

 

----------------------------------------------------------


گزیده‌ای از هفت مرثیه برای غلامرضا بروسان و الهام اسلامی

به قلم شمس لنگرودی:

 

+ این همه دوستدار هم نباشید

مرگ شما را یک تن می‌بیند

شما را

یک تن می‌برد.


***


شبیه درختانی که سقوط می‌کنند

و باد

در حفره‌های سفیدش،

پی بیهودگی می‌چرخد.

اکنون خفته‌ای

و درخت‌های ایستاده بالای سرت

برگ‌های کتاب‌شان را باز می‌کنند، می‌خوانند:

«مرثیه‌ای برای بروسان

که به پهلو غلتیده است».

 

16 آذر 1390

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

بسی رنج بردم در این سال سی / عجم زنده کردم بدین پارسی

پ.ن: 25 اردیبهشت سالروز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی، استاد بی همتای شعر و خرد پارسی و بزرگترین حماسه سرای جهان گرامی باد.

 ++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++


+ درباره زنده یاد غلامرضا بروسان و الهام اسلامی به قلم آقای رضا محمدی: اینجا


 + تاملی بر نظرات و زندگی "غلامرضا بروسان"، به کوشش رضا احدی (در ادامه مطلب)


ادامه مطلب

شنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 06:18 ب.ظ

نیما یوشیج - نامه های عاشقانه - 1

...

پرنده ها چطور هم جنسشان را انتخاب میکنند: بدون اینکه پدر و مادر برایشان رای بدهند!!! به جای اینکه الفاظ دیگران برای آنها عقد ببندد، قدری خودشان آواز میخوانند، آنوقت محبت و یگانگی در بین آنها این عقد را محکم میکند. شیرینی آنها به شاخه های درختها چسبیده است. خودشان با هم میخورند. مسئول خوراک دیگران نیستند. به جای آینه و قالی نمایش دادن، بساط آشیانه شان را به کمک هم مرتب میکنند. راستی و دوستی دارند، بعدها بچه هاشان هم با همان اخلاق آنها بزرگ میشوند. ولی خدا به انسان تقوی و شادی طبیعت را نداده است که مثل پرنده زندگی کند.  بدبختانه ما انسانیم یعنی پرده ای بین طبیعت خاص ما و اشیا کشیده شده است و نمیخواهیم به دلخواه خودمان عادلانه پرواز کنیم. من میخواهم پرواز کنم ! نمیخواهم انسان باشم، چقدر خوب و دلکش است این هوای صاف و آزاد این اراضی وسیع وقتی که یک پرنده از بالای آن میگذرد.

من از راههای دور میرسم در این دیار نابلد هستم. در کدام یک از این نقاط آشیانه ام را قرار بدهم. رفیق مهربان، تو برای من کجا را تعیین خواهی کرد؟؟؟

...

"نیما یوشج"

فروردین 1305

-------------------------------------------------------------------

 


درباره شاعر:

علی اسفندیاری مشهور به نیما یوشیج، (زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۴ ، در دهکده یوش از توابع شهرستان نور استان مازندران - درگذشته ۱۳ دی ۱۳۳۸ خورشیدی در شمیران شهر تهران) شاعر معاصر ایرانی، بنیانگذار و پدر شعر نو فارسی است. نیما یوشیج با مجموعه تأثیرگذار" افسانه" که مانیفست شعر نو فارسی بود در فضای راکد شعر ایران انقلابی به پا کرد. نیما آگاهانه تمام بنیادها و ساختارهای شعر کهن فارسی را به چالش کشید. شعر نو عنوانی بود که خود نیما بر هنر خویش نهاده بود. تمام جریان‌های اصلی شعر معاصر فارسی مدیون این انقلاب و تحولی هستند که نیما مبدع آن بود. بسیاری از شاعران و منتقدان معاصر، اشعار نیما را نمادین می‌‏دانند و او را هم‏پایه‏‌ی شاعران سمبولیستِ به نام جهان می‌‏دانند.
بیشتر بخوانید:

قدم به قدم با نیما (مجله گردشگری کارناوال)ا



خانه نیما در یوش


سه‌شنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 01:48 ب.ظ

التماست نمی کنم ...

التماست نمی کنم
هرگز گمان نکن که این واژه را
در وادی آوازهای من خواهی شنید
تنها می نویسم بیا
بیا و لحظه یی کنار فانوس نفس های من آرام بگیر
نگاه کن
ساعت از سکوت ترانه هم گذشته است
اگر نگاه گمانم به راه آمدنت نبود
ساعتی پیش
این انتظار شبانه را به خلوت ناب خواب های تو می سپردم
حال هم
به چراغ همین کوچه ی کوتاه مان قسم
بارش قطره یی از ابر بارانی نگاهم کافی ست
تا از تنگه ی تولد ترانه طلوع کنی
اما
تو را به جان نفس های نرم کبوتران هره نشین
بیا و امشب را
بی واسطه ی سکسکه های گریه کنارم باش
مگر چه می شود
یکبار بی پوشش پرده ی باران تماشایت کنم؟
ها؟
چه می شود؟


"از: یغما گلرویی"

شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 10:25 ق.ظ

صبح را در آغوش گرفتم...

صبح را در آغوش گرفتم

دست هایم

خیابان نخستین تابش آفتاب شدند

و معبری برای چشمان تو
دهان کوه را بوسیدم
لبانم چشم های تو شدند و
زمزمه هایت از نو درخشیدند
سرم را به روی پای شب گذاشتم و
خواب هایم آیینه‌ی شعر شد و
زیبایی تو را در آن دیدند...
عشق مرا به تو دیدند.
 

"شیرکو بی کس"

-------------------------------------------------------



-----------------------------------------------------------


+ ماموستا شیرکو بی کس، شاعر مبارز و آزادی خواه کرد، تولد: دوم ماه مه ۱۹۴۰، سلیمانیه عراق – مرگ: چهارم اوت ۲۰۱۳ ، سوئد.


شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 10:23 ق.ظ

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد...

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

 

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!

 

از: فاضل نظری

-------------------------------------------

دفتر عشق:

هنوز در سفرم ... از نگاه تو تا دل

برچسب‌ها: اشعار فاضل نظری، غزل
چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:09 ب.ظ

خورشید در خاطره‌ رنگ‌ می‌بازد

خورشید در خاطره‌ رنگ‌ می‌بازد،

سبزه‌ تیره‌تر می‌شود،

باد‌ برفی‌ زودرس‌ را

آرام‌ آرام‌ می‌پراکند.

آب‌ یخ‌ می‌بندد.

آبراه‌های‌ باریک‌ ایستاده‌اند.

این جا چیزی‌ اتفاق‌ نخواهد افتاد،

هرگز!

در آسمان‌ خالی‌

دشت‌ گسترده، بادبزنی‌ ناپیدا.

شاید بهتر بود هرگز

همسر تو نمی‌بودم

خورشید در خاطره‌ رنگ‌ می‌بازد.

این‌ چیست؟ تاریکی؟

شاید!

زمستان،

یک‌ شبه‌ خواهد رسید

 

"آنا آخماتوا" 

از مجموعه: شامگاه / ترجمه: احمد پوری"

چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 01:49 ب.ظ

خسته ام...

روشن است که خسته ام
زیرا آدمیان در جایی باید خسته شوند
از چه خسته ام، نمی دانم
دانستنش به هیچ رو به کارم نیاید
زیرا خستگی همان است که هست
سوزش زخم همان است که هست
و آن را با سببش کاری نیست

آری خسته ام
و به نرمی لبخند می زنم
بر خستگی که فقط همین است
در تن آرزویی برای خواب
در روح تمنایی برای نیندیشیدن

 

"فرناندو پسوآ"

----------------------------------


پ.ن: خسته ام...

شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:10 ب.ظ

مرا ببخش که پنداشتم...

مرا ببخش

که پنداشتم

شادی پرواز پرستو‌ها

از شوق حضور تو‌ست

آنها بهار را

با تو اشتباه می‌گیرند

آخر کوچک‌اند

کوچکم.

 

از: کیکاووس یاکیده


از مجموعه: "بانو و آخرین کولی سایه فروش"

 -------------------------------------------------

پ.ن: دوست داشتم امروز با یک شعر بهاری به روز شم. روزهای آخر هفته لحظات و ساعات قشنگی در دل طبیعت بهاری برام رقم خورد. اینروزها دارم بهار رو با تمام وجودم از نزدیک لمس میکنم و هیچ فرصتی رو برای در آغوش گرفتن بهار از دست نمیدم. امیدوارم که برای شما هم همینطور باشه. بهاری باشید... همیشه

سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:45 ب.ظ

چه عیدی خوبی‌ست دوباره آمدنت

در انتهای زمستان

و ابتدای بهار مرور می‌کنمت‌!

تو را چو شاخه یک گل

نه خشک ... تازه و سبز!

درست در صفحه‌ی خوب آرزوهای کتاب زندگی‌ام

دخیل می‌بندم

خدا کند که بدانی چقدر دلتنگم

خدا کند که ببینی چقدر دلگیرم

در این مسیر بلند چه فرصت خوبی‌ست

دوباره رد شدنت

چه عیدی خوبی‌ست

دوباره آمدنت !

 

از: لیلا مومن پور

سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:44 ب.ظ

چشمانت کارناوال آتش بازیست

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد!

از: نزار قبانی

سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:36 ب.ظ

زندگی می کنم، حتی اگر...

زندگی می کنم
حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!...
چون این زندگی کردن است

که بهترین های دیگر را برایم می سازد

بگذار هر چه از دست می رود برود...!
من آن را می خواهم که به التماس آلوده نباشد،

حتی "زندگی" را .


"ارنستو چه گوارا"


سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 10:14 ق.ظ

از این‌گونه مردن ...

می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم
خیال گونه
در نسیمی کوتاه
که به تردید می گذرد
خواب اقاقیاها را بمیرم.
 
می خواهم نفس سنگین اطلسی ها را پرواز گیرم.
در باغچه های تابستان
خیس و گرم
به نخستین ساعات عصر
نفس اطلسی ها را پرواز گیرم.

حتا اگر
زنبقِ کبود کارد
بر سینه ام گل دهد-
می خواهم خواب اقاقیاها را بمیرم

در آخرین فرصت گل،

و عبور سنگین اطلسی ها باشم
بر تالار ارسی
به ساعت هفت عصر.

 

"احمد شاملو"

آذر 51


از دفتر: ابراهیم در آتش

کتاب: گزینه اشعار/احمد شاملو ، انتشارات مروارید ، چاپ دهم 1388

 ------------------------------------------

عکس: گل اقاقیا - تهران، پارک چیتگر، 9 اردیبهشت 1391


پ.ن: دیشب برای دوچرخه سواری رفته بودم پارک محل. یکی دو هفته ای میشد که به این پارک سر نزده بودم. قسمتهایی از پارک پر شده بود از رایحه خوش اقاقیها. نیم ساعتی رو روی یک نیمکت نشستم ... و ترانه های ماندگار شهیار قنبری ...

اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد شعر زیبای شاملو بود. تقدیم به شما خوبان.


دوشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 11:27 ق.ظ

تو آمدی و ساده ترین سلام را...

تو آمدی و ساده ترین سلام را همراه یادگاری هایت کردی و با پاک ترین

لبخند وجودم را به اسارت گرفتی.

تو آمدی و عمیق ترین نگاه را از میان چشمان دریایی ات بر ساحل قلبم نشاندی

و زیباترین خاطرات را زنده کردی.

تو آمدی و گرمی حضوری خورشید وار را بر طلوع آرزوهایم هک کردی...

و آمدنت همچون قاصدکی بهار را برای هستی خزان زده ام به ارمغان آورد.

اما سرانجام طوفان قاصدک زندگی ام را به یغما برد.

کاش می دانستم کدام بهانه اشتیاق رفتن را در خیالت به تماشا نشست...

تو رفتی و من در سوگ رفتنت در میان فراموشی ها گم شدم...

آری تو فراموش کردی و من هنوز هم با دیدگانی خواب زده چشم به راهت دارم

و هنوز هم مانند پنجره های منتظر باران حسرت دیدارت را با فرو ریختن

اشک هایم به دست غربت می سپارم ...

ای مقدس! من هنوز هم اصالت نگاهت را می خواهم....

 

"منبع: نت"

یکشنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 10:21 ق.ظ

دلم به بوی تو آغشته است

دلم به بوی تو آغشته است

سپیده دمان

کلمات سرگردان برمی خیزند و

خواب آلوده دهان مرا می‌جویند

 تا از تــــــو سخن بگویم

 کجای جهان رفته‌ای

نشان قدم هایت

چون دان پرندگان

همه سویی ریخته است

باز نمی‌گردی، می‌دانم

و شعر

چون گنجشک بخارآلودی

بر بام زمستانی

به پاره یخی

بدل خواهد شد.

 

شعر از: استاد شمس لنگرودی

شنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 06:25 ب.ظ

روز بزرگداشت سعدی

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا
نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا
هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا
سعدی اندر کف جلاد غمت می‌گوید
بنده‌ام بنده به کشتن ده و مفروش مرا

...

----------------------------------------------------------

پ.ن: به سعدی و اشعارس علاقه خاصی دارم علی الخصوص رباعیاتش که در هر مصرع و هر بیتش دنیایی از عشق و صفا و زیبایی و موعظه یک جا جمع است.
آنجا که میفرمایند:

امشب که حضور یار جان افروزست
بختم به خلاف دشمنان پیروزست
گو شمع بمیر و مه فرو شو که مرا
آن شب که تو در کنار باشی روزست

و یا

صد بار بگفتم به غلامان درت
تا آینه دیگر نگذارند برت
ترسم که ببینی رخ همچون قمرت
کس باز نیاید دگر اندر نظرت

و

شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی

تا جان بدهم دامن مقصود به دست



و یا این غزل بسیار زیبا که بارها و بارها هم که بخوانمش باز هم برایم زیباست و زیباتر:


همه عمر برنـــــدارم سر ازین خمار مستــــــی
که هنوز من نبودم که تو در دلــــم نشستــی

تو نه مثل آفتابــــــی که حضـــــور و غیبت افتد
دگران روند و آیند، تو همچنــــان که هستـــــی
 
چه حکــــایت از فراقت کـــه نداشتــــــم ولیکن
تو چــــو روی بـــاز کردی در ماجــــرا ببستـــی

نظری بــــه دوستــــان کن که هزار بار از آن به
کــــــه تحیتی نویســــی و هدیتی فرستــــی

دل دردمند مـــــــارا که اسیر توست یـــــــــارا!

به وصال مرحمی نه! چو به انتظـــار خستــــی


***


اول اردیبهشت ماه در تقویم ملی ایرانیان همزمان با سالروز تولد شیخ اجل سعدی شیرازی که فرهنگوران او را به‌عنوان استاد سخن می‌شناسند، یادروز سعدی نام گرفته است.

متاسفانه فرصت نشد که زودتر این پست رو بذارم. با یک روز تاخیر سعی کردم که به نوبه خود گوشه ای از اعجاز شعر و کلام ایشان را اینجا به نگارش درآورم.