? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
مکتبستان
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:10 ب.ظ

(پست ثابت)

توجه: وبلاگ "کوچه باغ شعر" هیچ کانالی در تلگرام ندارد.
---------------------------------------------------
تشکر (94.11.17):
از دوستانی که برای اصلاح نام شاعران پیام می‌گذارند، سپاسگزارم.
----------------------------------------------------
ارسال شعر (94.11.27):
شاعران و عزیزانی که تمایل به ارسال شعر و درج آن در وبلاگ دارند، لطفا در وبلاگ کامنت و یا پیام گذاشته و یا ایمیل نمایند. لطفا درخواست اعلام نظر در مورد اشعار را نفرمایید که به دلیل کمبود وقت، شرمنده شما بزرگواران خواهم شد. مطمئن باشید که همه اشعار و کامنت ها خوانده می شود. اگر با شعر ارتباط برقرار کرده و آنرا مناسب وبلاگ دیدم حتما در وبلاگ درج خواهد شد. سپاس

ادامه مطلب
چهارشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:28 ب.ظ

صدف

ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم
زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم

 

چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقی
ساز کن ساز غم امشب، که سراپا همه گوشم

 

کم ز مینا نیم ای دوست که گردش بزدایی
دست مهری چه شود گر بکشی بر بر و دوشم

 

من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی
که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم

 

تا به وقت سحرم چون گل خورشید برویی
دیده صد چشمه فرو ریخت به دامن شب دوشم

 

بزمی آراسته کن تا پی تاراج قرارت
تن چون عاج به پیراهن مهتاب بپوشم

 

چون خم باده دراین شوق که گرمت کنم امشب
همه شادی همه شورم، همه مستی همه جوشم

 

تو و آن الفت دیرین، من و این بوسه شیرین
به خدا باده پرستی، به خدا باده فروشم.

 

"سیمین بهبهانی"


چهارشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 02:20 ب.ظ

حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست

حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست

عاشقی این روزها جز وصله ای ناجور نیست

 

زخم‌های کهنه ام را مرهمی پیدا نشد

همدمی دیگر برای این دل رنجور نیست

 

هیچ کس درد مرا این روزها باور نکرد

چاره ای دیگر بجز خوابیدنم در گور نیست

 

هر که می آید دم از آزاد مردی میزند

دار بسیار است، اما هیچ کس منصور نیست

 

مَردم از ترس است، اگر خود را به کوری می زنند

چشم وا کردم از این مردم، یکی شان کور نیست

 

می شوم دلتنگ دیدار تو هر تنگ غروب

گر چه غم بسیار، امّا شادی از ما دور نیست.

 

"مجتبی رمضانی"


 

 

درباره شاعر:

مجتبی رمضانی،‌ متولد اسفند 1357 – خبرنگار  و دبیر سرویس سابق نشریه های صبح زندگی – کانون خانواده – آیینه زندگی – بیدار – ببیندگان – نسل جوان – پیام امروز و .... و در حال حاضر معاون سردبیر مجله پیشخوان و سایت نگاه امروز و فصل نو می باشد.

از او تا به حال  مجموعه غزل جمعه پنجم آبان (نشرآوای کلار) یکشنبه آخر سال(شعر سپید نشر آوای کلار) مشق های عاشقانه (نشر انجمن قلم- مجموعه رباعی و دوبیتی) و مریم های گلبرگ سوخته (متن ادبی – نشر پارینه) 8 کتاب شعر برای کودکان (انتشارات ماشی) و سه کتاب (515 گفتار نیک-515 پندار نیک- 515کردار نیک مجموعه سخنان بزرگان- انتشارات ماشی) به بازار آمده است. این شاعر سه مجموعه داستان و دو مجموعه شعر جدید در دست چاپ دارد.

 

چهارشنبه 6 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:34 ق.ظ

دلبری؛ حتا در بهشت زهرا

دلبری؛

حتا در

بهشت زهرا...

 

وقتی در جامه‌ی سیاهت

با چشمان غم‌زده

مُرده‌ای را مشایعت می‌کنی،

تمام آمپلی‌فایرها لال می‌شوند

و من از یاد می‌برم 

جنازه‌های ترمه‌پوشی را

که با صفی از لباس‌های سیاهِ بدرقه‌گر

از کنارم می‌گذرند...

 

بر سنگِ هر گوری قدم می‌گذاری،

می دانم آن مُرده 

به بهشت می‌رود!

 

می‌دانم قاریانِ کور حتا

در پشتِ عینک‌های سیاهشان 

از زیبایی تو باخبرند

و کودکان گل‌فروش

- بی‌خیال شکم‌های گرسنه‌ی خود-

آرزو دارند تمام گل‌های سرخشان را بر سرت بریزند...

 

بهشت زهرا

زیباترین نقطه‌ی جهان است

وقتی تو از آن‌جا می‌گذری

و مرگ

چیز مهمی نیست

اگر دست

در دست تو داشته باشم!

 

"یغما گلرویی"

 

از کتاب: باران برای تو می بارد


 

یغما گلرویی ، متولد ۶ مرداد ۱۳۵۴ ، ارومیه


** یغمای عزیز، تولدت مبارک **


سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:36 ق.ظ

خیال تو

شاید عجیب بنظر برسد اما...

زنی که در شب های کوتاه تابستان

گوشه ی دنج رویاهایش می نشیند؛

خیالت را می بافد

نگاهت را می بافد

و از عطر بی نظیر آغوشت

گره کوری بر آرزوهایش می زند،

 

می خواهد در یلدای بلند زمستان،

تو را به تن کند

تو را در آغوش بگیرد

تو را نفس بکشد ...

 

راستش را بخواهی رفیق!

خیالبافی

تقدیر عاشقان است؛

وگرنه این را همه می دانند

هیچ زن عاقلی با

بافتنی هایش به بدرقه تیرماه نمی رود ...

 

"ستایش رشیدی"

 

سه‌شنبه 5 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:22 ق.ظ

دوستت دارم بی آنکه ...

می‌دانم نمی‌دانی

چقدر دوستت دارم

و چقدر این دوست داشتن

همه چیزم را در دست گرفته است

می‌دانم نمی‌دانی

چقدر بی آنکه بدانی،

می‌توانم دوستت داشته باشم،

بی آنکه نگاهت کنم،

بی آنکه صدایت کنم،

بی آنکه حتی زنده باشم

می‌دانم نمی‌دانی

تابه‌حال چقدر دوست داشتنت

مرا به کشتن داده است!

 

"حافظ موسوی"


برچسب‌ها: اشعار حافظ موسوی
دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:40 ق.ظ

شاید...

دریا هر شب در نهایت خود

آنجا که افق معنا پیدا می کند

ماه را در آغوش می گیرد

زمین در انتهای پدیداریَش

آنجا که چشم ها از کار افتاده می شوند

بر آسمان بوسه می زند...

 

من و تو که بیشتر از زمین و آسمان

از هم فاصله نداریم!

می خواهم به انتها برسم

می خواهم در چشم همه بمیرم

شاید

در آغوشم بگیری...

 

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد


دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:32 ق.ظ

تو بودی

تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه

تو بودی که گفتی چمن می دود

تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری

به اَسرار خواهی رسید

تو را نام بردم

و ظاهر شدی

تو از شعله‌ی گیسوانت

رسیدی به من

من از نام تو

رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد

تو گفتی سلام

گل و سنگ برخاستند.

 

"عمران صلاحی"

 

از کتاب: پشت دریچه ی جهان

دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:12 ق.ظ

به اندازه چراهای بی شماری

که از خودم پرسیده ام

به اندازه سیب هایی

که نچیده پیش پای من افتاد

به اندازه خواب هایی

که ناخواسته دیده ام

به جرم بوسیدن یک "تــــو"

در شعری کوتاه

به خاطر رقص پیراهنم در باد

چقدر گناهکارم!

نزدیک تر بیا

تا بهشتی شوم

و از این همه حساب و کتاب

دست بردارم.

 

"مریم نوابی نژاد"

 

از کتاب: یک جنگل مداد حرف داشتم اگر...

یکشنبه 3 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 01:47 ب.ظ

چه خوش صید دلم کردی

چه خوش صید دلم کردی

بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را

از این خوشتر نمی‌گیرد.

 

"حافظ"


برچسب‌ها: اشعار حافظ، غزل
شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:06 ق.ظ

در رثای شاملو

شعری از زنده یاد فریدون مشیری در رثای احمد شاملو:

راست می گفتند
همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
زمانی که از دست می رفت
و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت
چشم می گشودم همه رفته بودند
مثل "بامدادی" که گذشت
و دیر فهمیدم که دیگر شب است
"
بامداد" رفت
رفت تا تنهایی ماه را حس کنی
شکیبایی درخت را
و استواری کوه را
من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم
به حس لهجه "بامداد "
و شور شکفتن عشق
در واژه واژه کلامش که چه زیبا می گفت
"
من درد مشترکم "
مرا فریاد کن.

"فریدون مشیری"



شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:04 ق.ظ

درآمیختن

مجال
بی رحمانه اندک بود و
واقعه سخت نامنتظر.
از بهار
حظ ّ تماشائی نچشیدم،
که قفس
باغ را پژمرده می کند.
***
از آفتاب و نفس
چنان بریده خواهم شد
که لب از بوسه نا سیراب.
برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سرا پا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز می بریم،-
که بی شایبه حجابی
با خاک
عاشقانه
در آمیختن می خواهم.

 

" احمد شاملو "

از دفتر: ابرهیم در آتش

------------------------------------------------------------

 

 

+ به مناسبت 2 مرداد، سالروز درگذشت احمد شاملو، یادش گرامی باد.

 

++ احمد شاملو (ا.بامداد) (1 آذر 1304 - 2 مرداد 1379)


پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:12 ق.ظ

بازگشتِ به اسارت نابخشودنی است

هلیا، بازگشت ما پایان همه چیز بود، می توان به سوی رهایی گریخت اما بازگشتِ به اسارت نابخشودنی است.

 افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی است که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آنرا نفرین می کند. هر فاتحی در درون خویش ستایشگر بی ریای امکان است. دروازه های هر امکان، انتخاب را محدود کرده است بسا که "خواستن" از تمامِ امکانات گدایی کند؛ اما من آن‌را دوست می دارم که به التماس نیالوده باشد.

 

"نادر ابراهیمی"

از کتاب: بار دیگر شهری که دوست می داشتم / ص 45

چاپ اول 1345 - چاپ سی ام نوروز 95


پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:59 ق.ظ

پرنده خیال

پرنده های خیالم

سر به بالش وصل تو می سایند...

این زن

به معراج نمی رسد

مگر از سینه ی تو...

 

آغوش که می گشایی

پریان قصه

غبطه می خورند

به بوسه هایی که

به ابریشم تنم می نشانی.

 

"روشنک آرامش"


پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:45 ق.ظ

می‌شود در دل این کوچه کمى ناز کنى

می‌شود در دل این کوچه کمى ناز کنى
گره محکم آن روسری‌ات را یه‌کمى باز کنى


بخدا تا ته این کوچه کسى پیدا نیست
مى شود لب بگشایى، سخن آغاز کنى


چند سالی‌ست که تو رهگذر چشم منى
می‌شود اندکى از عشق خود ابراز کنى


بخدا عالم و آدم به حیاى تو گواهند همه
می‌شود نیم نگاهى به منه تُرک خوش آواز کنى


من برایت چو قنارى ز غزل مى خوانم
می‌شود با لب خشکیده من نی‌لبکى ساز کنى


بارها گفته‌اى‌ام "نه"، بخدا زار و پریشان شده ام
می‌‌شود با "بله"، این‌بار مرا شاد و سرافراز کنى

 

"ابوالفضل علم بیگى"

95.03.27


چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:48 ق.ظ

کودکان سالخورده

...

من و تو کودکان سالخورده ای بودیم

که فکر می کردیم عشق

پروانه ای در میان انگشت هایمان است

که هر گاه مشتمان را به رویش وا کنیم

دوباره بر دست‌هایمان خواهد نشست...

 من و تو

فرصتِ زندگیِ هم بودیم

ما

همدیگر را از دست داده ایم...

 

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد


چهارشنبه 30 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:42 ق.ظ

بادکنک

بدون تو شعر به من بیشتر لبخند می زند

بغض از من روی بر می گرداند

آینده نردبانش را پیش پایم می گذارد

اما شب،

گاه ِ بازگشتن به خانه

پاهایم جوابم می کنند!

بی تو به همه چیز می رسم و نمی رسم!

بی تو بادکنکی می شوم

که اگر دست‌های تو نگهدارم نباشند

هر لحظه بالاتر می روم

آنقدرها بالا

که از چشم همه می افتم!

 

"مصطفی زاهدی"

از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد


سه‌شنبه 29 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:52 ق.ظ

نامه های احمد شاملو به آیدا - 9

آیدای کوچولوی من!

آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم!

زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند!

تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می کند.

همه ی شادی هایم در یک لبخند تو خلاصه می شود؛ و کافی است که تو قیافه ناشادی بگیری تا من همه ی شادی ها و خوش بختی های دنیا را در خطوط درهم فشرده ی آن، -چهره ای که خدا می داند چقدر دوستش می دارم- گم کنم!

شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341

 

از نامه های "احمد شاملو" به آیدا

 

(گزیده ای از "آیدا، تپش های قلبم" / بخش پایانی)

کتاب: مثل خون در رگ های من

نامه های احمد شاملو به آیدا


دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:21 ق.ظ

نامه های احمد شاملو به آیدا - 8

آیدا! تو مثل یک خدا زیبایی.

چشم های تو، زیباترین چشم هایی است که آدم می تواند ببیند و نگاهت همه ی آفتاب های یک کهکشان است؛ سپیده دم همه ستاره هاست.

لبان تو، آیینه یی است که از ظرافت روحت حرف می زند و روحت روح وقار و متانت است. روح تو یک "خانم" یک "لیدی" است.

گردنت، بی کم و کاست به سربلندیِ من می ماند. یک کبر، یک اتکا و یک اطمینان مطلق است و با قامت تو هردو از یک چیز سخن می گویند.

اما... اما تصور نکن که من تو را برای زیبایی هایت، تنها برای چشم های بی نظیر و برای نگاهت که پر از عشق و عاطفه است دوست می دارم.

آیدای من! تو بیشتر برای قلبت دوست داشتنی هستی. تو را برای آن دوست می دارم که "خوبی". برای آنکه تو جمع زیبایی روح و تنی. و بدین جهت است که می گویم هرگز نه پیری و نه .... نخواهد توانست از زیبایی تو بکاهد... چرا که هر چه تنت زیر فشار سال ها در هم شکسته شود، روح زیبای تو زیباتر خواهد شد و بدین گونه هرگز از آنچه امروز مجموع این زیبایی است نخواهد کاست.

خدای کوچولو!

مرا توی بازوهایت، توی بغلت جا بده. مرا زیر پاهایت، روی زمینی که بر آن قدم گذاشته ای، جا بده.

...

شب پنجشنبه، 29 شهریور 1341

 

از نامه های "احمد شاملو" به آیدا

 

(گزیده ای از "آیدا، تپش های قلبم" / بخش نخست)

کتاب: مثل خون در رگ های من

نامه های احمد شاملو به آیدا


دوشنبه 28 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 07:51 ق.ظ

خیال روی تو

خیالِ روی تو در هر طریق همره ماست

نسیمِ موی تو پیوندِ جان آگه ماست

 

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد

گناه بخت پریشان و دست کوته ماست...

 

"حافظ"


برچسب‌ها: اشعار حافظ، غزل
1 2 3 4 5 ... 136 >>