? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:10 ب.ظ

(پست ثابت)

توجه: وبلاگ "کوچه باغ شعر" هیچ کانالی در تلگرام ندارد.
---------------------------------------------------
ارسال شعر (94.11.27):
شاعران و عزیزانی که تمایل به ارسال شعر و درج آن در وبلاگ دارند، لطفا در وبلاگ کامنت و یا پیام گذاشته و یا ایمیل نمایند. لطفا درخواست اعلام نظر در مورد اشعار را نفرمایید که به دلیل کمبود وقت، شرمنده شما بزرگواران خواهم شد. مطمئن باشید که همه اشعار و کامنت ها خوانده می شود. اگر با شعر ارتباط برقرار کرده و آنرا مناسب وبلاگ دیدم حتما در وبلاگ درج خواهد شد. سپاس

ادامه مطلب
پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:17 ب.ظ

خیال تو

چـون

خیـال تو

درآید به دلم

رقـص کنان


چه خیـالات دگر 

مست درآیـد 

به میـان


سخنـم مست و

 دلـم مست و 

خیـالات تو 

مست


همه بر همدگر افتاده و 

در هم نـگران!


 "مولانا"


برچسب‌ها: اشعار مولوی
پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:03 ب.ظ

کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی

کاش دوباره به خاطرم نمی‌‌آمدی

کاش هر کدام از ما

در همان سالها پیش مانده بودیم

کاش پس از این سالهای دورِ دورِ 

تصویر هامان

از عکس‌ها بیرون نمی‌آمد

کسی‌ از گذشته‌های خوبِ خوب

آغوش باز نمی کرد

سرم با سینه ات آشنا نمی‌شد

کاش آن آرامش گم شده

هرگز باز نمی‌‌گشت

کاش بوسه ات

طعمی غریب و تلخ داشت

کاش ما را گریزی بود

از دوست داشتن

کاش شانه به شانه ی هم

در قاب روی طاقچه می‌ماندیم

آنوقت

نیازی به درکِ این آدم‌های تازه

با پیراهنی آغشته به عطر‌های تازه، نبود

هر کدامِ ما

زندگی‌ خودش را داشت

تو، با زنی‌ شبیهِ من

من، با مردی شبیهِ تو.


"نیکی فیروزکوهی"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del


پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 08:57 ب.ظ

تا تو بیایی ...

تا بیایی،

با کتاب هایی که 

پیش چشمشان عشق بازی کرده ایم،

گپ میزنم!

تا از تو می گویند جلوی دهانشان را می گیرم!

تا تو بیایی،

روزهای لعنتی و مزاحم را

مثل لباس هات وقت عشق بازی،

یکی یکی پرتاب میکنم به هیچ جا!

تا بیایی،

چقدر کار دارم،

چقدر شعر برای نوشیدن!

چقدر تو برای بوسیدن!

تا تو بیایی دیگر عاشق شده ام!

قول...


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 08:54 ب.ظ

چرا نمی گویی دوستت دارم؟

خواب می دود برای نشستن در چشمانت،

من غصه می خورم!

کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند،

من غصه می خورم!

دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت،

من غصه می خورم!

کفش ها برای تو جفتند!

بهار برای تو زیباست!

"شعر برای تو نازل می شود"

و من...

غصه می خورم که چرا نمی گویی...

لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید من در آغوشت بگیرم!

چرا نمی گویی...

دستم چقدر به دور کمرت می آید!

جای لبهام روی پیشانی ت خالی ست!

چرا نمی گویی غصه نخور دوستت دارم؟

نمی گویی و من...

غصه می خورم!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 08:04 ق.ظ

مرا نمی ‌توان شناخت

مرا نمی ‌توان شناخت

بهتر از آنکه تو شناخته‌ ای

چشمان تو

که ما هردو در آن به خواب فرو می رویم

به روشنایی های انسانی من

سرنوشتی زیباتر از شب های جهان می بخشند

چشمان تو

که در آن ها به سیر و سفر می پردازم

به جان جاده ها

احساسی بیگانه از زمین می بخشند.

چشمانت

که تنهایی بی پایان ما را می نمایانند

آن نیستند که خود می پنداشتند

تو را نمی توان شناخت

بهتر از آنکه من شناخته ام.

 

"پابلو نرودا"

ترجمه: جواد فرید

 

از کتاب: با نیروی عشق (مجموعه اشعار) / انتشارات نگاه / چاپ اول 1393


سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:25 ق.ظ

اگر سردت هست

اگر سردت هست
بگو تا یک آغوش
بیشتر دوستت داشته باشم!‏

‏"جمال ثریا"


دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 11:48 ب.ظ

بعضی داغ ها تا ابد جایشان می مانند

بعضی گرگ ها
با لباس فرشته می آیند
بعضی دردها
آدم را به مرگ می کشانند
نمی دانم شاید هنوز شب ها
چشم هایت بی خبر از تو
این شعرها را می خوانند
خوب نگاه کن
ببین مرا می شناسی؟
این چشم های سرخ آیا همانند؟
...
بعضی داغ ها تا ابد جایشان می مانند...‏

‏"دنیا غلامی"‏

وبلاگ پرتقال خونی

برچسب‌ها: اشعار دنیا غلامی
دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 11:35 ب.ظ

دلتنگی

آدم های اینجا
هیچکدام شبیه تو نیستند ‏
دلتنگت که می شوم  ‏
چشم هایم را می بندم  ‏
باران را تجسّم می کنم  ‏
تو زلال مهربانی  ‏
مهربان زلالی ...‏

‏"دنیا غلامی"‏

 

وبلاگ پرتقال خونی



برچسب‌ها: اشعار دنیا غلامی
دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 11:30 ب.ظ

واژه های خط خورده

می دانی

سهم من از زندگی  ‏

همیشه واژه های خط خورده است ... ‏
تازه داشت باورم می شد نیستی  ‏
که دکمه ی پیراهنت را پیدا کردم ... ‏
تاول های تنهایی ام   ‏
عجیب درد گرفت ...! ‏

‏"دنیا غلامی"‏
 

وبلاگ پرتقال خونی


برچسب‌ها: اشعار دنیا غلامی
دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 08:24 ب.ظ

فاجعه ی لبان من

همیشه که نباید 

من باشم و

اتفاق چشمان تو 

به جان خواب های من بیافتد!

گاهی هم باید

فاجعه ی لبان من 

به جان هوست بیافتد... !


"امیر معصومی" / آمونیاک

دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 08:16 ب.ظ

از که برای چه بنویسم ...

از که برای چه بنویسم وقتی دور دست های خیال من از رویای تو خالی است. این روزها دانستم که نجوم را دوست دارم، علم اسطرلاب را، دور قمری و مدار شمسی را، ستاره و سیاره و سیاه چال را ...

اینجا زمین در قلب تو می تپد و تو خورشید سر به هوای کهکشان راه شیری هستی، این می شود که "زهره"، ‌چشم دیدن "ناهید" را ندارد و من اسیر "ستاره ی سهیل" می شوم! تمام سیاه چال های ذهن من در محاصره ی مردمک توست که انفجارهای نوری را، در شب های تنهایی ام باعث شد و حالا ویرانه ای است که بوف شومِ وسوسه، ندای جدایی بر آن می خواند! از اینجای مسیر تمام شاهراه ها،‌ دو راهه می شوند و من بر سر هر انتخاب پاره های دلم را جستم که به زیر قدم های تو مانده بود. این راه به تو می رسد اما بی من، بی دل! چه غم؟! ... که هنوز خیال خیس جاده عاشقی، تو را دارد!

دلگیرم از این نیمه ی تاریکِ جان، که دست بر هر کجای خاطره می کشم، جای پیراهن خالیِ تو  بر چوب لباسی تو، می رقصد! دلگیرم از بودن هایی که تو را با خود ندارند! دلگیرم از "شمیم" و "شبنم" و "باران"، ‌که در لباس من، به شکوفه ی خاطراتم در سبزینه ی اندام تو تجاوز کرده اند! 

دلگیرم از تو ....


"امیر معصومی" / آمونیاک


دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 08:09 ب.ظ

زخم های این خانه

زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟

جز بوسه های تو!؟ 

بال های قاصدک را که به زیر اتش خاکستر کشیدی

بافه های  سرخ، رنگ باختند ، 

پروانه در آتش شد و پّرِ مذابش به زیر ریخت.

از ناودان دل که سرریز می شد

می خراشید و زخم می زد! 

زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟

جز بوسه های تو !؟


"امیر معصومی" / آمونیاک


پ.ن: با اشاره به شعر سیلویا پلات

دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 08:05 ب.ظ

شکاف های این خانه را چه چیز پر خواهد کرد؟

شکاف های این خانه را چه چیز پر خواهد کرد، جز زخم های تو؟!
هر جراحت، خاطره های دریده را به جان اتاق، بخیه می زند
اما کسی به زیر تخت، استخوان های شکسته ء اعتماد را
به آتش بوسه های خویش، خاکستر می کند؛
به اشک، خمیر مایه ای می سازد که نانِ هر چه شاعر بی مایه را آجر کند.
به هر آجر دوباره خانه ی دل بنا کند که نیاید،که نلرزد
با باز شدن دکمه ء پیراهن مردانه!
شکاف های این خانه را چه چیز پر خواهد کرد، جز زخم های تو؟!

"سیلویا پلات"

+ سیلویا پلات: 1932-1963 ؛ شاعر، رمان‌نویس و نویسندهٔ آمریکایی.

دوشنبه 29 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:59 ب.ظ

بوسیدنت زلزله بود

بوسیدنت زلزله بود و 

عشقت رگبار بهاری است ..

برای إمداد رسانی بیا 

ورنه

آوار خواهم شد

بعد از این سیل دلتنگی..

دوری ت حادثه ای غیر مترقبه بود

دلتنگی ام یک بلای طبیعی...

طوفان شد و کُشت

هرکه پیراهنش شبیه به تو بود !


"امیر معصومی" / آمونیاک


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:53 ب.ظ

صورتش پر است از بوسه...

داشتم کف دستهایم را روی تخت می کشیدم

گفت چکار می کنی؟!

گفتم یک بوسه ی داغ دیشب همین ساعتها از رو لب هایمان سر خورد و افتاد همین جاها!

دنبالش می گردم

با مهربانی و شیطنت نگاهم کرد و گفت صبح پیدایش کردم، اینجاست، بیا برش دار!

چشم هایش را بست، عطر موهایش را

به اتاق پاشید و یک نرگس کوچک روی لبهایش کاشت!

چشمهایم از شیطنت برق زد وقتی دیدم همه جای

صورتش پر است از بوسه...

با لبخند گفت باااااز چکار می کنی؟

گفتم خب دنبال همان دیشبی می گردم

مجبورم همه را بچشم تا همان پیدا شود!

او که خندید

دنیا خندید

عشق خندید

خدا هم خندید و من...

مثل باران یک ریز بوسیدمش!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:32 ب.ظ

چقدر زیبایی ...

چقدر زیبایی وقتی مرا متهم می کنی

که دوستت ندارم!

چقدر این وقت ها عاشقت هستم!

وای که چقدر عزیز می شوی در دلم،

وقتی می گویی:

اگر دوستت دارم ثابت کنم!

خب...

تنها یک راه بلدم؛

بوسه!

می شود همین حالا بخواهی ثابت کنم!؟


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:31 ب.ظ

تو را خواستن چشم می خواهد

تو را خواستن

چشم می خواهد، دارم

لب می خواهد، دارم

دست می خواهد، دارم

پا هم می خواهد، که دارم!

تو را خواستن

بوسیدن می خواهد، بلدم!

آغوش گرفتن می خواهد، بلدم!

عاشقی هم می خواهد، که بلدم!

خودت نگاهم کن

که نخواستنت

شجاعت خواست، نداشتم

منطق خواست، نداشتم

عقل هم خواست، که نداشتم!

دارو ندارم به هم ریخته

چه دارم؟ چه ندارم؟

کاش از خواب بیدار شوی

بیایی و ببینی میان این برگه ها

وسط حساب کتاب ها درحال گم شدنم؛

بی هوا ببوسی ام و بگویی دار و ندارت منم!

بگو...

حساب و کتاب فقط حساب کتاب بوسه هایمان!

باقی اش را شعر کن!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:25 ب.ظ

ممنوعه ترینم ...

بیا،

بمان؛

دوستم نداشتی هم خیالی نیست!

من به اندازه ی جفتمان دوستت دارم

من به اندازه ای که

ابر باران را

دریا موج را

موهات انگشتانم را

پیراهنت تنم را دوست دارد، دوستت دارم!

من تو را قدر همان لحظه که نباید، دوست دارم!!

ممنوعه ترینم؛

باش و حظ کن که،

خدا هر روز معجزه هایش را روی من تمرین می کند!

برای چشمهایت خلقم می کند و برای نفس هایت می میراند!

راستی ممنوعه ترینم...

دوستت دارم!


"حامد نیازی"

(نامه های سوخته)


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:20 ب.ظ

از من چه خبر؟

از من چه خبر؟

آن من که مدتهاست در تو گم است

آن من که نفس می کشی، هوا برش می دارد

پلک می زنی، ذوق می کند

و می خندی، عاشقت می شود!

چه خبر از من؟

آن من که از تو دل نمی کند

آن من که با دنیا می جنگد

یک تار مو از تو کم نشود!

آن من که آنقدر عاشق است،

از آغوشت بیرون نمی آید!

دوست داشتنی جانم...

اگر دیر کردم برای من شعر بخوان،

دوستش داشته باش،

ببوس و نوازشش کن،

دلخوشی من تویی!

من تو را خیلی دوست دارد

که ماند و ...

با من نیامد!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
1 2 3 4 5 ... 163 >>