X
تبلیغات

در کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:10 ب.ظ

(پست ثابت)

توصیه: اگر می خواهید وبلاگتان دچار فیلتر اتوماتیک نشود، از گذاشتن لینک های فیلتر شده در وبلاگ خودداری کنید.

***

پیشنهاد: عضویت در سایت اهدای عضو 

***

لینک: خرید مستقیم شارژ سیم کارت


***

درخواست کمک و یاری، لطفا مشارکت کنید
پ.ن (3 آبان 1393): برای قرار دادن این لینک در اینجا، بنده به نوبه خودم با مدیریت سایت مبدا (آقای سلطانی) و همچنین خانم دکتر شمس (از مسئولین پروژه) تلفنی صحبت کرده و در مورد صحت و درستی این کمک ها تحقیق کردم و تا جایی که من تونستم تحقیق کنم، مورد تایید هست.
چهارشنبه 7 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 07:58 ق.ظ

بی تو

بی تو
هر پاره‌ی دل‌ام را
به نام کسی دیگر کرده‌ام
به نام هرکسی که
کمی یا دمی

شبیه تو بود ..


"سیدعبدالحمید ضیایی"

 

برگرفته از وبلاگ:

http://nazoniaz92.blogfa.com/

-------------------------------------------------------------------------


 


+ 7 آبان، روز جهانی کوروش بزرگ گرامی باد.

چهارشنبه 7 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 07:53 ق.ظ

تن تو

تن تو
چون یک فنجان شیر قهوه است
خوش رنگ و خوش عطر
و در آغوش گرفتن تو مطبوع است
چون نوشیدن شیر قهوه
در ساعت پنج عصر یک روز سرد زمستان

روح تو
به گیاه هرزه ای می ماند
که بی پروا شاخه ها و گل های ریز خود را
به اطراف پراکنده است

من این پیاله ی گرم و خوش‌بو را سر می کشم
و صورت خود را
در شاخ و برگ های وحشی روح تو
پنهان می کنم.

 

"بیژن جلالی"

برچسب‌ها: اشعار بیژن جلالی
سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:55 ب.ظ

شانه های تو

ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗـﻮ
ﺑﻮﯼ ﻣـﺰﺭﻋـﻪ ﻗﻬـﻮﻩ ﻣﯿﺪﻫﺪ

ﺗﻤﺎﻡ ﺑﯽ ﺧـﻮﺍﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻣـﻦ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺗـﻮﺳﺖ

ﺍﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ! ...

 

"مهدی صادقی"

برچسب‌ها: اشعار مهدی صادقی
سه‌شنبه 6 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:53 ب.ظ

یک دوست داشتن هایی هست...

یک دوست داشتن هایی هم هست
که از دور است و در سکوت
که دلت برایش از دور ضعف می رود
که وقتی حواسش نیست
چشمانت را می بندی و در دل
دعایش می کنی
و با یک بوسه به سویش
روانه می کنی
که وقتی بی هوا
نگاهش با نگاهت
یکی می شود
انگار کسی به یک باره
نفس کشیدن را ممنوع می کند
یک دوست داشتن هایی هست
که به یک باره
بی مقدمه
پا در کفشِ دلت می کند
و جا خوش می کند
و از دستِ تو کاری بر نمی آید
جز از دور دوستش داشتن
یک دوست داشتن هایی هست
ساکت است
آرام است
خوب است
گم است ..

"عادل دانتیسم"!؟


یا نسیم شهریاری!؟

یا مریم ابراهیمی جمال!؟

یا ... !؟

دوشنبه 5 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:03 ق.ظ

نامه آخر

در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است.

و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم‌، نوشته بودم:

زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم‌، لال‌مانی گرفته است از بس نبوده ای.

نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای.

و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ‌، نوشته بودم:

اینجا اما ‌، نه بارانی می آید و نه کسی برای چشمان ِ من اسپند دود می کند.

فقط منم و دلی که برایت، یک تهران تنگ شده است!

نوشته بودی کاش راهمان آنقدر دور نبود و کاش سرت آنقدر درد نمی‌کرد.

و من که نتوانسته بودم اشک هایم را نشانت دهم ‌، نوشته بودم:

دلیل سر دردهایت منم آبی جان‌، همه به زخم ها دستمال می بندند و تو ‌، دل بسته ای؟

نوشته بودی دیروز وسط یک چهارراه که جای سوزن انداختن نبود ‌، عطر مرا شنیده ای!‌

و من که سال ها بود دیگر آن عطر را نمی‌زدم ‌، آه کشیده و نوشته بودم:

من اما از لابلای این نامه ها‌، چشمانت را دیده ام که سرخ شده اند.

نوشته بودی : محبوب من،‌ شاید این نامه آخرم باشد.

قرار است لباس سپیدی بر تن کنم و دست در دست مردی بدهم که هیچ بویی از تو نبرده است.

و من که نتوانسته بودم چیزی بنویسم،‌

برایت همراه نامه ‌یک خرمن دلتنگی فرستاده و تمام روز،‌ کنج اتاقم ‌سخت اشک ریخته بودم‌!

 

"مهدی صادقی"

دوشنبه 5 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:02 ق.ظ

گل زندگی‌

در زندگی روز هایی می شود
که دوست داری بزنی به بیابان
بیابان پیدا نمی کنی، می زنی به خیابان
با دنیا که هیچ
با خودت هم قهر می کنی
منتظری...
منتظر ِ "اویِ" زند ِگیت
منتظری ببینی حواسش
اصلا به قهر کردنت هست!؟


روز هایی می شود در زندِگیت

دوست داری بهانه گیـر شوی
تو لوس شوی و "اوی ِ" زندگیت بگوید:
اجازه هست؟
اجازه هست روی ِ ماه ِ شما را ببوسم؟
اجازه هست من به دور ِ شما بگردم؟
اجازه هست دردهایت را مرهمی باشم؟
روزی هم می شود
طرز نگاهت، لحنِ حرفهایت
نوع رفتارت
سرد می شود
نه اینکه واقعا اینطور باشد ... نه!
همه ی همه اش بهانه ست
می خواهی چیز هایی بفهمی ...
بفهمی
اوی ِ زندگی ات حواسش به این همه سردی هست!؟
و امان از آن زمانی که
نفهمند... نفهمند!
به یک‌باره
به هم می ریزی، از هم می پاشی
سرد می شوی ...

بیا جانـم
بیا ...
حواسمان؛ چشمانمان؛ دلمان
اصلا خودِ خودِ خودمان
به "گُل" زندگی‌مان باشد ... !

"عادل دانتیسم"

یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:11 ب.ظ

دروازبان خسته

و من
دروازبان خسته ای که
سالهاست
به
گل های پیراهن تو
باخته ام...

 

"عطیه پورجعفری"

یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:10 ب.ظ

می شود ببوسمت؟

بماند که بی بهانه رفتی و
هیچ سخاوتی در کار نبود
بماند که بی اعتنا به حقوق بشر
مرا در بند چشمانت کرده ای


بماند که بعد از تو،
حتی قناری ها هم بهانه گیر شده اند
و شمعدانی
لب به آب نمی زند


اصلا بماند
که با رفتنت
ستاره ها بی ماه مانده اند ...


این ها همه بمانند
می شود ببوسمت؟ همین الان؟ همین جا؟

 

"مهدی صادقی"

 


یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:09 ب.ظ

تو را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم

بانوی من!
از شانه‌هات شروع کنم برسم به دست‌هات
یا از دست‌هات بروم بالا؟
یک وقت نگاهم نکنی!
دستپاچه می‌شوم
لب‌هات را می‌بوسم

نوشته‌هات را بزرگ می‌کنم
می‌چسبانم به آینه
که به جای خودم
تو لبخند بزنی

من؟
من با صدای نفس کشیدنت هم
عاشقی می کنم
حتی اگر آرام و بی صدا
خودم را بگذارم در دست‌هات
و بروم
حتی وقتی از کنارت رد شوم
برای پرت نشدن حواست
بوی تنت را پُک بزنم

 

نه!
تو را با هیچ چیز عوض نمی‌کنم
حتی با زندگی

...
این سه تا نقطه را برای تو گذاشته‌ام
عشق من!
همیشه اینها نشانه‌ی سانسور نیست
هزار حرف و تصویر و خاطره
در آن خوابیده
مثل من که وقتی نگاهت کنم
سه نقطه بیش‌تر نمی‌بینم
تو
من
و خدا
که از دیوانگی سر به بیابان گذاشت!

 

"عباس معروفی"

شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:18 ق.ظ

لبانت را می‌بوسم...

لبانت را می‌بوسم
از هم دور می‌شویم
و من
مثل کسی که خبر خوبی شنیده
اما کسی را ندارد برایش تعریف کند
به هر رهگذری که می‌رسم
سلام می‌دهم...

 

"مهدی صادقی"


شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:14 ق.ظ

به چشم هایم خیره که می شوی

به چشم هایم خیره که می شوی
بوی تند قهوه هایت
اعتیادم را بیشتر می کند
و من
متهم ردیف اول لبهایت
عصرهایم
در حیاطی می گذرد
که پاییز
عشوه گری‌هایت را
به درخت تزریق می کند...

"عادل دانتیسم"

-------------------------------------------------------


دفتر عشق:

عاشق دوستت دارم های ناقصی هستم
که به میانه نرسیده
فراموششان می‌کنی...

(برگرفته از شعر آقای مهدی صادقی)

شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:13 ق.ظ

بچه که بودم

بچه که بودم

دلم خوش بود

هر شب با قصه های مادر بزرگ

به خوابم می آیی

آنقدر که تا صبح سر گرم باشم

اما این روزها

سرم را باشیشه های آبکی گرم می کنم

تا تو را بیشتر ببینم

هر چند  فاصله خانه ما

تا قصر شما

آنقدر زیاد است

که هیچ وقت به تو نمی رسم

درست مثل همین ماهی

که هر شب خواب دریا را می بیند

یا پلنگی

که در حسرت ماه می میرد!

دیگر بس است

باید سکوت کنم و

گوش دهم به نوار قلبم که این روز ها

بد جور فالش می زند...

 

"یزدان تورانی"

چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:29 ق.ظ

حال من و تو

حال من و تو
حال عقربه های ساعتی است
که مدام از پی هم می دوند
تا شاید
مگر معجزه ای شود و ساعتی یکبار
یکدگر را در آغوش کشند
هرچند برای لحظه ای
لحظه ای هرچند کوتاه
اما فراموش نشدنی
از همان لحظه ها
که نمی توان از کنارشان گذشت
به همین سادگی ها
.
دویدن و نرسیدن
سهم من بود و تو بود و آن دو عقربه
.
کاش یا عشق عقربه ها جور دیگری بود
یا عشق من و تو
و یا این سرنوشت لعنتی
که کسی برای نوشتنش سوالی از من و تو نکرد
.
اینگونه یا ساعت از حرکت باز می ایستاد
یا این روزگار لعنتی
و یا این تکاپوی رسیدن را
شیرینی وصل پایان می داد ..

 

"عادل دانتیسم"

--------------------------------------------------------


پ.ن: این شعر خیلی قشنگه! امیدوارم سروده خود آقای دانتیسم باشه.

چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:27 ق.ظ

راه عبادت تو کم نیست

راه عبادت تو کم نیست

با لبهایم پرستش می کنم تو را

ذکر نامت می کنم

بر لبانت بوسه می زنم

با گیسوانم پرستش می کنم تو را

روی پاهایت می ریزم

آغوشت را پنهان می کنم

به عرش می برم

به فرش می ریزیم

راه عبادت تو کم نیست برای من

با چشمانم

خیره درچشمانت ذکر می خوانم

روزی هزار بار پلکهایم را می بندم

دربیداری وخواب تورا می بینم

با هرتصویرت بپا می خیزم

این یک قیامت است

عبادت تو

من به تو ایمان دارم

 

"نعومی شهاب نای"

ترجمه: بابک شاکر

چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:26 ق.ظ

اصلا هیچوقت برنگرد

اصلا هیچوقت برنگرد
در این خانه نه گلی مانده
که بوی روزهای گذشته را بدهد
نه آینه ای
که تو را به روی خودش بیاورد.

"یزدان تورانی"

 

از کتاب: دیوارها کوتاه نیامدند
انتشارات هزاره ی ققنوس

سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:44 ق.ظ

من به دست های تو ایمان دارم

تمام صدایت گمراهی ست

من به این گمراهی ایمان آورده ام

من این گمراهی را دوست دارم

من آغوش تو را می خواهم

آغوشی که حرام است

من لب هایی را می خواهم

که حدود شرعی بر آن جایز است

من اندامی را می خواهم

که خونم را حلال کند

هرچه تو بخواهی همان است

هرچه بگویی همان

بگو در آغوش شیطان بخوابم

بگو فرشتگان را قتل عام کنم

بگو...

این گمراهی را دوست دارم

من از صراط مستقیم به  تو می ترسم

من به دست های تو ایمان دارم

به چشمهایت اعتقاد راسخ

 

"ندی انسی الحاج"

ترجمه: بابک شاکر

سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:43 ق.ظ

نگرانم! برای روزهایی که می آیند

نگرانم!
برای روزهایی که می آیند
تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند!
نگرانم!
برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد!
نگرانم!
برای عذاب وجدانت، که تو را به دار می کشد وُ می کُشد!
روزگاری رنج تو رنجم بود
اما روزها خواهند گذشت...
و تو
آری تو
آنچه را به من بخشیدی
از دست دیگری باز پس خواهی گرفت!
و آنچه که من به تو بخشیدم، هیچگاه نخواهی یافت!
اسم تو، صورت تو، و یاد تو
تنها این چیز ها را بخاطر من می آورد:
دروغ و دورویی و ذلت ...
عزیزم!
تو یک دوست را از دست دادی ... !

"عادل دانتیسم"

دوشنبه 28 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:43 ق.ظ

انکار کن

انکار کن
خیابانی را که هر روز
قدم به قدم
دلتنگی هایمان را به هم نزدیک تر می کرد
انکار کن
عاشقانه هایی را
که روی لب هایمان به رقص می آمد
انکار کن
کافه ای قدیمی با فنجان هایی تلخ را
که شیرینی لب هایمان را دوست داشت
انکار کن
حتی انگشت هایت را
وقتی که دلتنگی بین انگشت های مرا پر میکرد
انکار کن
من هم فکر می کنم
که اتفاقی سر از این شعر درآورده ای

"یزدان تورانی"

دوشنبه 28 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:42 ق.ظ

حس می‌کنم می‌شناسمت

حس می‌کنم می‌شناسمت!

از لابه‌لای خاطرات یخ زده‌ام آمده‌ای...

انگار در انتهای ترانه‌هایی دمیده‌ای

که سال‌هاست در گلوگاه دلم انبار شده است

...

می‌شناسمت آری!

تو همانی که با تو قدم به ماورای

هر چه که هست می‌گذاشتم

و طنین مهربانی‌ات را در دلم می‌شنیدم

...

می‌شناسمت به یقین!

از ابتدای خلقت عشق می‌شناسمت

همان زمانی که دلم 

به حضور پرحرارتت گواهی می‌داد

...

می‌شناسمت آری!

از نجوای عمیق دلت می‌شناسمت

وقتی می‌گویی بانو...

وقتی می‌گویی عزیز...

وقتی از دلتنگی‌هایت می‌گویی

...

خوب می‌شناسمت!

تمام این سال‌ها دلم از من نشانی تو را می‌گرفت

در فراسوی مرزهای دلم

همیشه دوستت می‌داشتم

و دوستی و عشق بعید تو

مرا شوریده‌سر می‌کرد

...

می‌شناسمت به عشق!

زندگی آنقدر مه‌آلود بود که ما یکدیگر را در عبورها گم کردیم

اما حالا که پائیز است و

قطرات مهربان باران تن ذهنم را می‌شوید

آینه وجودت برایم شفاف‌تر می‌شود

و من

بیشتر از همیشه می‌شناسمت...

 

"شهره روحبانی"

 

برگرفته از وبلاگ شاعر:

http://shohrehroohbani.blog.ir/

1 2 3 4 5 ... 82 >>