? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:10 ب.ظ

(پست ثابت)

توجه: وبلاگ "کوچه باغ شعر" هیچ کانالی در تلگرام ندارد.
---------------------------------------------------
ارسال شعر (94.11.27):
شاعران و عزیزانی که تمایل به ارسال شعر و درج آن در وبلاگ دارند، لطفا در وبلاگ کامنت و یا پیام گذاشته و یا ایمیل نمایند. لطفا درخواست اعلام نظر در مورد اشعار را نفرمایید که به دلیل کمبود وقت، شرمنده شما بزرگواران خواهم شد. مطمئن باشید که همه اشعار و کامنت ها خوانده می شود. اگر با شعر ارتباط برقرار کرده و آنرا مناسب وبلاگ دیدم حتما در وبلاگ درج خواهد شد. سپاس
--------------------------------------
توصیه کانال شعر: "باران دل"

@baran_e_del


ادامه مطلب
چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 08:05 ق.ظ

نامه های سوخته 2

چشم هایم را که بستم

عطر بهشت مرا برد به ...

جایی که گناه متولد نمی شد!

پر از بوسه و نگاه های عاشقانه

جایی که هرم یک نفس تنم را تب دار می کرد

لبالب از ستاره، رنگین کمان و باران!

جایی که باید گم شد به امید پیدا نشدن

خنکای نسیم که پلکهایم را بوسید

و چشم هایم را باز کرد

دیدم بهشت تویی

که در آغوشم گرفته ای بخوابم!

رو به نماز شکر ایستادم

قنوتم که عطر تنت را به خدا پیشکش کرد

کسی با صدای تو آرام در گوشم گفت:

خوب خوابیدی عشق من؟!

 

"حامد نیازى"

(نامه های سوخته)


چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:56 ق.ظ

با خیالت زندگی می کنم

با خیالت زندگی می کنم

و با خودت عاشقی.

کاش دو بار زاده می شدم؛

یکی برای مردن در آغوش تو،

یکی برای تماشای عاشقی کردنت!

 

"عباس معروفی"


چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:52 ق.ظ

نامه های سوخته 1

می شود وقتی دارم یواشکی

توی جیب پیراهنت دنبال حواسم می گردم
بی هوا ببوسی مرا!
ضعف کنم بروی برایم آب بیاوری،
بگویم اول خودت کمی بچش!
بگویی چرا؟
بگویم آب قند لازمم!
می شود هر کدام از کشوهای میزم را باز می کنم
ببینم نشسته ای و ناخن هایت را لاک می زنی!
می شود وسط یکی از عاشقانه هایم
دراز بکشی و بگویی چهار دیواری اختیاری!
می شود نیمه شب بیدارم کنی و بگویی
یک بوسه بدهکار بودی وقت تسویه حساب است!؟
می شود!؟
شک نکن!
کار سختی نیست...
کافی ست همان جا که هستی و این جملات را می خوانی
چشم هایت ببندی و دلت را هوایی کنی!
کافی ست زیر لب بگویی دوستم داری تا ببینی
دستم توی جیبت دنبال یک حواس گم شده می گردد!
ببینمت...
چیزی گفتی عزیزم؟

"حامد_نیازی"
(نامه های سوخته)


چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:45 ق.ظ

بودنت دلتنگ ترم می کند!

وقتی می‌گویم دیگر به سراغم نیا، فکر نکن که فراموشت کرده‌ام یا دیگر دوستت ندارم، نه!

من فقط فهمیدم وقتی دلت با من نیست، بودنت مشکلی را حل نمی کند تنها دلتنگ ترم می کند!

 

"رومن گاری"

 

برگرفته از کانال:

@kafetanhay

برچسب‌ها: اشعار رومن گاری
چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:44 ق.ظ

چیزی بیشتر از شنیدن ...

گاهی که نه

همیشه

به چیزی بیشتر از شنیدن

دوستت دارم محتاجم...!

به چیزی شبیه

آسوده چشم باز کن

هنوز هستم...

 

"هستی دارایی"

 

برگرفته از کانال:

@kafetanhay

چهارشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 07:42 ق.ظ

نام تو

نامت را

به تمام پرنده ها یاد داده ام

به آسمان

به ابرها

و به شعرهایم

 

دفترم را باز کن

هر شعری پرواز بلد نباشد

مال من نیست...

 

"رضوان ابوترابی"

 

برگرفته از کانال:

@kafetanhay

یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 05:38 ب.ظ

ویران

آلبومی قدیمی ام،

در زیرزمین خانه ای کلنگی

که واحدهایش را پیش فروش کرده اند.

در انتظار دستی جامانده در اعماقم

که آجرها نمی گذارند

خاطره ای فروریخته را ورق بزند

نجاتم بده!

در من

هنوز لبخندی هست

که می تواند چیزی یادت بیاورد.

 

"لیلا کردبچه"



پ.ن: این کتاب رو نمایشگاه امسال خریدم و یکی از دو کتابی هست که  ارتباط برقرار نکردم باهاش. با اینکه همیشه نسبت به اشعار خانم کردبچه و کتابهاش حس خوبی داشتم اما ... از کتاب 72 صفحه ای ، 52 صفحه رو ورق زدم و این اولین شعری بود که بنظرم قشنگ اومد و گذاشتم وبلاگ.

البته این نظر شخصی منه و هدف فقط بازخورد بود. با کمال احترام به خانم کردبچه و قلم خوبشون.


یکشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 05:07 ب.ظ

بوی لیموی تازه

تو را در کدام خاطره جا گذاشتم

در کدام کنج دلم پنهانت کردم

که پیدایت نمی کنم

حتی در این شب

که بی تابم

گیسوانت را نفس بکشم

بیا دوباره به همان خانه برگردیم

که چراغش را روشن گذاشتیم

و پنجره اش باز بود

رو به بهارنارنج همان اتاق

که تو را در آن شناختم

تا خودم را فراموش کنم

آن روزها

چقدر برای پرواز آسمان داشتیم.

آن قدر ترا نفس می کشم

تا پیدایت کنم

دست های تو هنوز

بوی لیموی تازه می دهد.

 

"نیلوفر لاری پور"

 

از کتاب: بی من فروغ نخوان


شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 06:49 ب.ظ

مرا آرام دوست بدار

مرا دوست بدار!

مرا آرام دوست بدار!

مرا بسان نوازش باد بر گندمزار

بسان کشیدگی موج بر امتداد ساحل

و سادگی بی حصرِ آسمانی آبی

دوست بدار!

 

مرا دوست بدار!

مرا آرام دوست بدار!

قلبی که هفتاد بار در دقیقه می تپد...

یقینا زیباتر از پمپاژهای بی امانِ شوقی گذراست،

و دردی که کهنه و قدیمی ست

رنجی به مراتب

کمتر از زخم های تازه خواهد داشت

 

مرا دوست بدار!

مرا آرام دوست بدار!

و در سفری که بی انتهاست

بسان یک موسیقی بی کلام

جاده ای بی مسافر

و راهی که منتهی به دره ای عمیق است...

آرام

آرامتر

دوست بدار

چرا که شیب تند

چون عشقی آتشین

می تواند کشنده باشد!

 

"حمید جدیدی "


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 06:47 ب.ظ

ترکم کرده ای

ترکم کرده ای
و من مثل خانه های متروکه
خالی مانده ام
خالی
فرسوده
رو به ویرانی
سالهاست یک فوج کلاغ بدون هیاهو
درمن عزاداری می کنند
سیاهپوش
ویلان
ترکم کرده ای
و صدها زمستان از من عبور کرده 
زودتر از درخت ها پیر شده ام
بی آنکه جوانی کرده باشم
ترکم کرده ای
این روزها
ساعت شماطه داری در سرم
مدام زنگ می زند
و خاطره ها را بیدار می کند
روزهای بارانی
کوچه های خاکی خیس
دستی که دری را باز می کند
پایی که دری را می بندد
ترکم کرده ای
بی آنکه پیراهنم فراموشی گرفته باشد
یا چترم
یا دستگیره درهای این خانه
هنوز در فکر گلدان روی این میز
دستی
رز قرمزی
عطر لطیف گلایولی 
چرخ می زند
و دستی بر شیشه های بخارگرفته می نویسد
ای بی تو ماندن
حکایت ذره ذره مردن من
تو
تو ترکم کرده ای

"بتول مبشری"


برچسب‌ها: اشعار بتول مبشری
شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 06:46 ب.ظ

دیوانه ام

دیوانه ام

فکر می کنم شیشه ام

عاقبت رها می شوم و می شکنم

نگران دست های توام

هر بار که زمین می خورم!

 

دیوانه ام

می ترسم سرانجام

مثل کسی که پاورچین پاورچین

از شکسته های چیزی دور می شود

از من بگریزی!

 

"مهسا چراغعلی"

 

از کتاب: جنگل گریان


چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:58 ق.ظ

چگونه چشم های تو را شعر نکنم

چگونه چشم های تو را شعر نکنم
وقتی که واژگان غریب را هم
پناه می دهند به آرامش
چه برسد به دُرناهای بیتاب چشمان من؟
چگونه شانه هایت را شعر نکنم
وقتی که شمعدانی ها را هم
به ضیافت آغوش می کشانند
چه برسد به سر کوچک من
در آن پهنای دلخواسته
چگونه کلامت را
لبخندت را
بوسه هایت را
زنگ صدایت را
صدای پای آمدنت را
شعر نکنم
وقتی که تو اینگونه حواس شعرهایم را
پرت کرده ای
باران که می نویسم
تویی که می باری
می نویسم برف
یاد تو عروس دلم را سپیدپوش می کند
فنجان قهوه ام را به یاد تو می نوشم
لیاس آبی ام را با یاد تو می پوشم
چگونه تو را
تمام تو را شعر نکنم؟
وقتی تو
ابتدا و انتهای
همه ی حس هایم نشسته ای؟
چگونه تو را شعر نکنم؟ 


"بتول مبشری"

------------------------------------------


پ.ن: تولد 6 سالگی وبلاگم مبارک :)


برچسب‌ها: اشعار بتول مبشری
چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:32 ق.ظ

به خاطر ابرها تو را گفتم

به خاطر ابرها تو را گفتم

به خاطر درختِ دریا تو را گفتم

برای هر موج، برای پرندگانِ در شاخسار

برای سنگریزه های صدا

برای چشمی که چهره یا چشم انداز می شود

و آسمانش را رنگ می دهد خواب

برای هر شب نوشانوش

برای حصار جاده ها

برای پنجره گشوده

برای پیشانی باز

برای پندار و گفتارت تو را گفتم

که هر نوازش و هر اعتمادی جاودانه است.

عشق من

برای آنکه آرزوهایم را تصور کنی

لبانت را بگذار همچون ستاره ای بر آسمان واژه هایت

بوسه هایت در شب سرزنده

و رد بازوان تو به گردِ من

همچون شعله ای به نشانه‌ی پیروزی است

رویاهای من همه در دسترس اند

روشن و جاودانی

و هنگامی که تو اینجا نیستی

خواب می بینم که می خوابم

خواب می بینم که به رویایم.

پیشانی بر شیشه ها چونان بیداران اندوه

تو را می جویم فراتر از انتظار

فراتر از خود خویشتنم

و آنچنان دوستت دارم که نمی دانم

کدام یک از ما غایب است.

 

"پابلو نرودا"

ترجمه: جواد فرید

 

گزیده هایی از شعر بلند: برای نخستین بار

از کتاب: با نیروی عشق (مجموعه اشعار) / انتشارات نگاه / چاپ اول 1393


دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:13 ق.ظ

می چرخم و دنیای تو را ...

می چرخم

و دنیای تو را

با چین های دامنم

به کشف بکر یک خاطره دور می رسانم

موهایم را نباف

این وحشی رام نشدنی سیاه

تجسم پریشانی قلب من است

وقتی تو نگاهم نمی کنی.

 

"روشنک آرامش"


دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:01 ق.ظ

در ازدحام غیاب ناگزیرت

تمام قاصدک ها هم می دانند

که در ازدحام غیاب ناگزیرت

زیر تبسّم همین آسمان پرستاره

صبر ایوبی ام را کاسه کاسه پر از ترانه کرده ام..

حالا که آب دلتنگی ام

از سر همه ی دریاها گذشته است،

آن چمدان پراشتیاق را

از جامه های آغشته به عطر علاقه پر کن.

باور کن

بالاتر از سیاهی چشم هایت

رنگ آبی آسمانی ست

که برای پر پروازت آغوش گشوده است !


"ماندانا پیرزاده"

مرداد ماه 95

 

(برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر)


یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 03:27 ب.ظ

در من کسی هنوز دنبال تو می گردد

در من کسی هنوز دنبال تو می گردد

دنبال رد سرانگشتانت

بر بی قراری گونه هایم

که مثل قرص نعنا

خنک و تند و بی پروا بود

و چشم هایت

که طعم عسل می داد

و عطر فروردین بود

این ها فقط تو بودی...

 

آن قدر دوری

که پیش از رسیدن رؤیایت

به خواب من

صبح شده

بی خداحافظی رفتی

بی سلام برگرد

انگار هیچ اتفاقی نیفتاده

فقط نگاهم کن

شاید دوباره عاشقم شوی.

 

"نیلوفر لاری پور"

 

از کتاب: بی من فروغ نخوان / نشر: فصل پنجم /  چاپ اول: 1395


یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 03:07 ب.ظ

مثل بوسه ی پیش از خداحافظی

مثل بوسه ی پیش از خداحافظی

تکلیفت روشن نیست

من چقدر ساده ام

که هنوز فکر می کنم

روزهای آخر پاییز

تمام طلسم ها باطل می شود

و تو مرا فتح خواهی کرد.

 

هنوز بوی عطرت را دوست دارم

هوای مرددِ لبخندت را

و این همه سال را

که در هر نگاه گذرا

رازی را کشف کردیم

که جز من و تو

همه از آن بی خبرند.

 

شاید برای پرسه زدن با تو

زمستان فصل بهتری باشد

اگر فراموش نکنی

من

ادامه ی خواهشی گم شده ام

که یک روز به آغوشت

باز خواهم گشت.

 

"نیلوفر لاری پور"

 

از کتاب: بی من فروغ نخوان / نشر: فصل پنجم /  چاپ اول: 1395


یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 02:54 ب.ظ

غمگینم ...

غمگینم
خودم را بغل گرفته ام
و شانه هایم
چون گهواره ی کودکی گریان
تکان تکان می خورد!


غمگینم
و می دانم هیچ پرنده ای
روی شاخه های لرزان یک درخت
لانه نخواهد ساخت!

 

 

"مهسا چراغعلی"

 

از کتاب: جنگل گریان / نشر: فصل پنجم / چاپ اول: بهار 94


یکشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 02:36 ب.ظ

به تو ...

مقدمه کتاب جنگل گریان:


به تو

به خاطر تمام شمعدانی هایی که در دلم کاشته ای

و پروانه هایی که از دشت آرامِ حنجره ات

روی انگشت هایم نشانده ای!

به باغبان مغروری

که شانه هایش شهامت من است

و دست‌هایش سرسبزی ام...

برای روزهایی که اگر نبودم

مرا با شکوفه های کوچک شعرهایم

به خاطر بیاوری!

 

"مهسا چراغعلی"

 

از کتاب: جنگل گریان / نشر: فصل پنجم / چاپ اول: بهار 94



پ.ن: کتاب خوبیه. مرسی خانم چراغعلی


1 2 3 4 5 ... 161 >>