? در کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
شیکسون

در کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:10 ب.ظ

(پست ثابت)

پیشنهاد: عضویت در سایت اهدای عضو 

لینک: خرید مستقیم شارژ سیم کارت

چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:23 ق.ظ

ترس

می بینی
ترسِ نبودنت چه به روزم آورده است؟
و وحشت گم کردن دستی گرم
چگونه تا مغز استخوانم نفوذ کرده است ؟

دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟
وقتی دندان هایم از ترس یا سرما
چه فرق می کند اصلاً ؟
واژه هایم را تکه تکه می کنند
و ناچارم

بریده بریده

د و س ت ت  د ا ش ت ه  ب ا ش م.



"لیلا کردبچه"

 

از کتاب: حرفی بزرگتر از دهان پنجره

 

سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 04:54 ب.ظ

... دلت برایم تنگ می شود

این اواخر

به من فکر می کنی
و دلت برایم تنگ می شود!
کاش زنده بودم و
این روزها را
می دیدم
.

 

"کامران رسول زاده"

-------------------------------------------------------


+ عشق انسان را داغ می کند و دوست داشتن انسان را پخته...
هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود.
(منسوب به کورش کبیر(

سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 04:53 ب.ظ

عاشقانه ای برای تو که نیستی

عزیز دل! سلام...

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است. بدانی چطور دلتنگت می شوم. اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم!! می دانم قرار نبود که بیایی و چه زیبا می شود، کسی وقتی بیاید که قرار نیست...!! دلم که برایت تنگ می شود به عکس های یادگاری مان نگاه می کنم و هر لحظه تو را نفس می کشم. راستی آن چیزی را که چند سال پیش بردی، کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن، دلم را می گویم..!

تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه ی زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی‌ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ِ غروب ها دلم برایت تنگ می شود..!! نه، فکر نکنی که خورشیدی، نه عزیزم! خورشید نیستی چون خورشید شب ها نیست و گل های آفتابگردان را به حال خود می گذارد. اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی. در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی! همیشه پیشم هستی. در ذهن و قلبم حضور داری. بهترین حضور، در بهترین قاب دنیا...!!

بمان، اما این بار از آن ماندن هایی که رفتن ندارد. این بار به زبان عامیانه بمان. به زبان همه، که وقتی تنها می شوند، ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند. یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر است برایت می میرد، بمان. اما نه با سکوت! بگو ... بنویس... نقاشی کن، که به خاطر من مانده ای..!!

مهربانم..! دوباره سلام را می نویسم که زحمت گشودن لب‌هایت را برای پاسخش نبینم... فدایت شوم، همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ، تکان بخورد برایم کافی ست. هر وقت نیستی طفل دلم لجوجانه پابر زمین می کوبد و هرلحظه تو را از من می خواهد! جوابش را چه دهم که رهایی از دستش بسی دشوار است و من سخت ناتوان!

همیشه قصه ی کهنه ی آمدنت را برایش تکرار می کنم تا آرام آرام به خواب رود... اما تا به کی او را دلخوش به آمدنت کنم!؟ تا به کی فریبش دهم!؟ خسته ام..!! همین فردا، قسم می خورم فراموشت کنم. اما چگونه!؟ وقتی باران وُ بید مجنون وُ سیب سرخ تداعی کننده ی توست!؟ نه، هنوز از سنگ نشده ام...

بادکنک بغضم بی اراده می ترکد، طفل دلم هراسان از خواب می پرد و دوباره تو را بهانه می کند...

دوست داشتن تو، دردی ست که تمامی ندارد!


"ناشناس"


برگرفته از وبلاگ: http://elham6867.blogfa.com

(با ویرایش)

دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:30 ق.ظ

در غیاب تو

...

در غیاب تو ترانه های تکان دهنده نوشتم،

به تماشاى کشورهای جهان رفتم،

خانه خریدم

مردِ خانه شدم

اما هنوز جای تو در تک تک دقیقه ها خالی ست،

شعرها برای زیبا شدن به تکه ای از تو محتاجند

و نوشتن پلی ست که مرا به تو می رساند...

 

چه کسی باور می کرد در نبود تو تقویم ها ورق بخورند

و من هر سال شمع های تولدم را فوت کنم

بی آن که صدای کف زدنت در گوشم بپیچد؟

 

دیگر احتمال بازگشتن تو لطیفه ای ست

که دوستان قدیمی مرا با آن دست می اندازند

و آن قدر در خلأ غیبتت مرده ام

که هیچ زنگ تلفنی مرا از جا نمی پراند !

 

"یغما گلرویی"

از کتاب: باران برای تو می‌بارد / چاپ اول: 1388


دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:03 ق.ظ

امشب که به رویایت آمدم

نیامدن سر قرار هزار و یک دلیل دارد

اتویی که لباس را می سوزاند

یا اتوبوسی که تأخیر می کند،

نمی تواند بهانه خوبی

برای پایان حرص خوردن هایت باشد.

 

عزیزم!

حلالم کن

و عصبانی نباش

می خواهم بیایم

اما سنگی که رویم گذاشته اند

سردتر از آن است

که حرف هایم را به گوش‌ات برساند

امشب که به رویایت آمدم

از دلت درمی آورم.

 

"بهرنگ قاسمی"


یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:56 ق.ظ

نباید با طنابِ چشم هایت به چاه رفت

می خندی
گونه هایت گود می افتد
و شهر پر می شود
که شاعری دوباره به دام افتاد!
گریه می کنی
خطِ لبانت پر می شود
و با اولین هق ِهق
یک پنجره از خواب هایم کم می شود!
نباید با طنابِ چشم هات
به چاه رفت
و از کوری چشم ِ یازده ستاره

به یوسف قصه ها گفت
نباید طاق باز دراز کشید
وقتی رکابی ام هنوز
بوی تو را می دهد.


ملافه های سفید

که تمامِ حرفهای درِ گوشیمان را شنیده بودند
اکنون دربند پاییز اند
پس بی دلیل نیست
در نبودنت
درخت ها برگ می ریزند
و تو، آب پاکی به دستم ..


نمی خواهی نباش
من با تمامِ ستاره های کور

که روی شانه ام گذاشته ام
سرهنگی بی رکابم
که درجنگِ بوی تو
لب هایم را از دست داده ام!
نباید با طنابِ چشم هایت به چاه رفت
و ماه را با دَلوی سوراخ
به پنجره باز گرداند


"بهرنگ قاسمی"

-----------------------------------------------------


+ از دوستان نازنینی که تولدم رو تبریک گفتن بی نهایت سپاسگزارم.

وامدار محبت‌های همیشه‌ی شما خوبان هستم.

مهرتان ماندگار


یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:46 ق.ظ

دیوانگی

دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو
چنان گم شوی در من
که یکی دیده شویم از بالا


و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد

 

ما جهان را به آغاز زمین می بریم
و پلنگ ها آهوها را نمی درند
و نفت و اتم را حذف می کنیم از خلقت
تا این همه جنگ نشود!

 

دیوانگی بد نیست
هوس کرده ام
چنان گیج شوم از تو
چنان مست شوی از من
که زمین سرگیجه بگیرد
و اشتباهی سالی سیصد و شصت و شش دور بگردد
یک روز اضافه تر، دور ِ تو 

برای یک بار هم که شده
چشم هایت را ببند
و سال ها بخواب
به جای تمام سال هایی که نخوابیدی
روی سینه ام
من شهرزاد نیستم
اما قصه گوی خوبی ام!...

 

"مهدیه لطیفی"

 

از کتاب: برف روی خط استوا / شعر 37


منبع: وبلاگ خانم مهدیه لطیفی

http://heliya1382.persianblog.ir

--------------------------------------------------------


+ رنگ آبی، بخش هایی است که در کتاب نیست و حذف شده یا تغییر کرده!


 

+ تولدت مبارک خانم لطیفی عزیز

چهارشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:55 ق.ظ

از دهانت صدای بوسه می آید

می توانی بی اینکه بپرسی چرا،
دوستم داشته باشی؟
و موهایت را
به بادی که از لای انگشتانم عبور می کند
قرض بدهی؟
می توانی به نامم تکیه کرده
لباست را مرتب کنی
قبل از سلام
آب گلویت را قورت بدهی
و با صدایت
هزار نت به گلوی سه تار بریزی؟
عزیزم!
همه می دانند از دهانت
صدای بوسه می آید
و چشم هایت
سکوت را به دریا تحمیل می کند
خوش به حالت که زنی
و خوش به حالم
که دوستت دارم!

 

"بهرنگ قاسمی"

چهارشنبه 6 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:53 ق.ظ

شعرهای من

در شعرهای من
ممکن است

ماه، راه شود
و کوه، دریا
اما درد
کماکان

همان است که بود.


"علیرضا روشن"

-----------------------------------------------------

 

+ بادبادک بالا رفت... قرقره از غصه لاغر شد!

سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 10:18 ق.ظ

دارم کم کم به داشتنت عادت می‌کنم

یادت هست گفتی:

مگر اینکه خواب داشتن مرا ببینی ...!

حالا که خواب هستم می توانم دستان تو را

برای چند لحظه‌ای داشته باشم گلم؟!

در خواب کجا برویم؟

پارک یا خلوت‌ترین کوچه‌های شهر؟!

نترس!

درست است که ذوق مرگ شده ام، اما زود نمی بوسمت!

زود مثل این شاه ماهی ندیده ها بغلت نمی کنم!

اصلاً آنقدر مهربان می شوم که احساس امنیت کنی‌

اصلاً کاری می‌کنم که خودت بگویی:

پس دستانت کو به روی سرم؟!

...

پرتت کنم به آسمان؟ جیغ بزنی... یواش می ترسم گلم !

می‌ خواهی پا برهنه بدویم تا خود خدا؟!

هدیه را کجا تقدیمت کنم؟!

لابلای بنفشه‌ها یا لای شعر؟!

اصلاً می خواهی برویم پیش سالمند‌ترین درخت شهر ...

 

دارم کم کم به داشتنت عادت می‌کنم، عجیب!

کاش بیدار نشوم

کاش هیچ‌گاه بیدار نشوم...!

 

"بهرنگ قاسمی"

سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:49 ق.ظ

دلم یک ترانه ی غمگین می خواهد

دلم یک ترانه ی غمگینِ خارجی می خواهد
با زبانی که نمی فهمم چیست
می خواهم به دردی که نمی دانم چیست
زار زار گریه کنم.


"بهرنگ قاسمی"

دوشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 01:31 ب.ظ

کجای دنیا را عاشق کرده ای

نمی دانم این روزها

کجای دنیا را عاشق کرده ای

اما حتم دارم هنوز، تنها که می شوی
کنارِ دریاچه ای،

به سنگ هایِ غمگین شنا یاد می دهی

یا شاید به لباس هایِ ویترین نشسته
حسرت می دهی تنت را

چه می دانم
شاید هم کافه ای را پیدا کرده ای
که قدر سیگار کشیدنت را می داند
به انضمام یک کافه چی
که هر بار با اشاره ات به دیوار می خورد

اما در این خانه
همه چیز دست نخورده مانده
جز سرفه هایم که شدید تر شده
و همسایه های متعهد
که شب بیداری مردی عزب را تاب نمی آورند

همه چیز شکل سابق دارد
جز من و لباس های تو،
که از فرطِ آغوش چروک شده اند

راستی از آنجا که تو هستی

خیالم راحت است

اما این حوالی دیگر
هیچکس عاشق نمی شود...

"شهریار بهروز"


برگرفته از وبلاگ:

http://sadeamaghashang.blogfa.com

یکشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:38 ق.ظ

من شراره‌های ﺍﻧﺎﺭ ﺭﺍ شناخته‌ام

ﺑﻪ ﺳﻔﯿﺪﯼ ﮐﺒﻮﺗﺮﺍﻥ ﻗﺴﻢ

ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻝ ﺗﻮ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺩﺍﺭﻡ

ﻭ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ خیال‌های ﺑﻠﻮﻍ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻤﺮﻡ

ﻭ ﺩﺭ باغچه‌های ﮐﻨﺎﺭ ﺣﻮﺽِ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﻫﯽ می‌کارم

ﻭ نارون‌های ﺁﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﺗﻮﻟﯿﺪ می‌کنم

ﺣﺮﯾﺼﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﮑﻦ

ﮐﻪ ﮐﺎﻻﯼ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﺍﺭ خانه‌خرابت می‌کند

ﺑﺒﯿﻦ ﭼﻪ شکوهمندند ﭘﻨﺠﺮﻩ، آیینه ﻭ ﺑﺎﻍ

این‌ها ستون‌های اندیشه‌های ﺗﻮ ﺍﻧﺪ

ﮐﻪ خانه‌ات ﺭﺍ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﺳﺎﺣﻞ ﺑﺎﺩ می‌کارند

ﺗﺎ خیال‌های ﺷﮑﻮﻓﻪ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﺮﺧﯿﺰﻧﺪ

ﻭ ﻃﺮﺍﻭﺕ ﻣﻪ برخاسته ﺍﺯ ﺷﺎﻟﯽ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻃﻠﻮﻉ ﮐﻨﺪ


پرخاش ﻧﮑﻦ ﺑﻪ ستون‌های آیینه‌ی ﺍﯾﻦ ﺷﺎﻟﯽ

ﻏﻼﻑ ﮐﻦ ﺷﻤﺸﯿﺮﺕ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺗﻮ ﺍﻡ

ﻭ ﺑﺎ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺭﺍﺑﻄﻪ ﺩﺍﺭﻡ

ﻭ آوازهای ﯾﻼﻥ ﺍﯾﻦ سرزمین ﺭﺍ شنیده‌ام

ﻭ ﺩﺭ مخوف‌ترین شب‌ها ﻣﻬﺘﺎﺏ ﺭﺍ ﺑﺮ سفره‌ات تابانده‌ام

ﻣﺮﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ سرزمین ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭ نی‌لبک‌های ﺧﻮﻧﯿﻦ ﻣﻬﺮ ﻣﻦ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺳﺖ

ﻭ سایه‌ی ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺷﯿﺮﺑﻬﺎﯾﻢ

ﻣﻦ ﻋﺮﻭﺱ ﺍﯾﻦ ﺟﻬﺎﻧﻢ ﮐﻪ بته‌های ﻧﺎﺭﻧﺞ ﺭﺍ می‌ستایم

ﻭ ﭘﻮﺳﯿﺪﮔﯽ ﺍﯾﻦ ﺳﯿﺎﻫﯽ ﺭﺍ روزها ﺗﻤﺎﺷﺎ کرده‌ام


ﺩﺭﯾﺎ ﻃﻮﻓﺎﻧﯿﺴﺖ ﻭ ﺁﻓﺘﺎﺏ ﺍﺯ ﭘﺸﺖ ﺍﺑﺮﻫﺎﯼ ﺗﯿﺮﻩ

ﺑﺮ گوزن‌های ﺍﯾﻦ ﺟﻨﮕﻞ می‌تابد

یقیناً پنجره‌ها ﺑﺎﺯ می‌شوند

ﻭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﺎﺯﻩ مغزت ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺯﻧﺪﻩ می‌کند

ﻭ ﺍﺯ ﺩﺍﻻﻧﯽ ﮐﻪ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻃﺮﺍﻭﺕ می‌کند

ﺑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ

اندیشه‌ای ﮐﻪ ﺗﺮﺍ ﺑﻪ سفره‌های ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻗﺮﻗﺎﻭﻻﻥ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺩﻫﺪ

ﺑﯿﺎ ﺑﻪ ﺑﺎﻟﯿﻨﻢ ﮐﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ می‌کنم

ﻭ ﺩﺭ ﻃﻠﻮﻉ ﺭﻭﺷﻦ ﻓﺮﺩﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﯾﺒﺎﺭﺍﻥ ﺷﺎﻟﯽ ﺷﻨﺎﻭﺭﻡ

ﻭ شراره‌های ﺍﻧﺎﺭ ﺭﺍ شناخته‌ام ...

 

"ﻋﻠﯽ ﯾﺤﯿﯽ ﭘﻮﺭ ﺳﻞ ﺗﯽ ﺗﯽ"


+ با تشکر از آسمان عزیز برای ارسال این شعر زیبا

----------------------------------------------------------------

 

++ پی نوشت:

آقای یحی پور رو نمی شناسم. اما بجز شعر و قلم زیباشون، یک چیز دیگه هم نظرم رو جلب کرد و اون اسم فامیل قشنگشون بود.

سَل در زبان گیلکی به معنی مرداب و یا تالاب کوچک و تی تی هم به معنی گل و شکوفه است. پس "سل تی تی" می شود گل ِ تالاب یا گلی که در تالاب می روید. بسیار زیبا... برقرار باشید آقای یحیی پور سل تی تی عزیز.

یکشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:26 ق.ظ

ای باد سحر

ای باد سحر، تو از سر نیکوئی

شاید که حکایتم به آن مَه گوئی

نی، نی غلطم گرت بدو ره بودی

پس گرد جهان دگر که را می‌جوئی.

 

"مولانا"

------------------------------------------------------

 

+ پی نوشت:

مصرع سوم این شعر رو تمام سایت‌ها و وبلاگ‌ها به این صورت نوشته اند!! :

((نی، نی غلطم گرت بدوره بودی))

یعنی "بدو ره" را سر هم نوشته اند که به نظر می رسه وقتی سر هم نوشته بشه معنی نمیده.

و یکی مثل من یک ساعت روش فکر میکنه که "بدوره" یعنی چی!؟ :)

وقتی در گوگل سرچ کردم، فقط یک وبلاگ لابلای آنهمه سایت و وبلاگ، جداگانه نوشته بود که گرا رو دست ما داد. و البته یکی از دوستان فرهیخته هم نظرشون همین بود و تایید کردن.

آدرس اون وبلاگ یادم نیست اما در هر حال بسیار جالبه که اینهمه سایت و وبلاگ یک شعر زیبا از مولانا رو میذارن بدون اینکه شعر رو حتی یک بار خوانده و یا در معنی و مفهوم آن تامل کرده باشن و یا اگر شعر رو فهمده اند لااقل ایراد تایپی اون رو برطرف کنند!!!


 

 

برچسب‌ها: اشعار مولوی
چهارشنبه 29 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 09:22 ق.ظ

همه چیز با تو شروع نشد ...

هیچ چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می‌شود

کوهستان‌هایی که قیام کرده‌اند

تا آمدنت را پیش از همگان ببینند.

اقیانوس‌ها که کف بر لب می‌غرند و

به جویبار تو راهی ندارند.

باد و هوا که در اندیشه‌اند

چرا انسان نیستند تا با تو سخن بگویند

و تو سوسن خاموش!

همه چیزت را در ظرفی گذاشته

به من داده‌ای

تا بین واژگان گرسنه قسمت کنم

همه چیز با تو شروع نشد

همه چیز با تو تمام می‌شود

جز نامم.

 

"شمس لنگرودی"

-------------------------------------------------------------


+ 29 بهمن، روز سپندارمزدگان (شادی فراموش شده ایران باستان) بر همه عاشقان مبارک.

سه‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 07:51 ق.ظ

بل‌که پنجاه سال دیگر

یک روز،
بل‌که پنجاه سال دیگر
موهای نوه ات را نوازش می کنی
در ایوان پاییز
و به شعرهای شاعری می اندیشی
که در جوانی ات عاشق تو بود
شاعری که اگر زنده بود
هنوز هم می توانست
موهای سپیدت را
به نخستین برف زمستان تشبیه کند
و در چین دور چشمانت
حروف مقدس نقش شده

بر کتیبه های کهن را بیابد...


یک روز
بل‌که پنجاه سال دیگر
ترانه ی من را از رادیو خواهی شنید
در برنامه ی "مروری بر ترانه های کهن" شاید
و بار دیگر به یاد خواهی آورد
سطر هایی را
که به صله ی یک لبخند تو نوشته شدند.


تو مرا به یاد خواهی آورد بدون شک
و این شعر

در آن روز
تازه ترین شعرم

برای تو خواهد بود...

"یغما گلرویی"

 

از کتاب: باران برای تو می بارد


 

سه‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 07:47 ق.ظ

ای باد سحر

ای باد سحر، به کوی آن سلسله موی

احوالِ دلم بگوی، اگر یابی روی

ور زانکه ترا ز دل نباشد دلجوی

زنهار، مرا ندیده‌ای هیچ مگوی

 

"مولانا"

برچسب‌ها: اشعار مولوی
دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:52 ب.ظ

تو نیستی ...

تو نیستی

بهانه های کوچک خوشبختی نیستند

تو نیستی

من نیستم

-در نبود تو-

لبخندهای کاغذی آلبوم

غرق شدند

در بارانِ بی دریغ اشک

تا سپاس گزار تو باشم

که به اندازه ی یک غریق نجاتِ غریبه

تلاش نکردی

برای گرفتن من

از آب گل آلود!


"ﻓﺎﺿﻞ ﺗﺮﮐﻤﻦ"

دوشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 01:51 ب.ظ

ای آنکه مرا ...

ای آنکه مرا بسته‌ی صد دام کنی

گوئی که برو در شب و پیغام کنی

گر من بروم، تو با که آرام کنی

همنام من ای دوست، که را نام کنی

 

"مولانا"

برچسب‌ها: اشعار مولوی
1 2 3 4 5 ... 90 >>