? در کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
شیکسون

در کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 27 خرداد‌ماه سال 1392 ساعت 07:10 ب.ظ

(پست ثابت)

پیشنهاد: عضویت در سایت اهدای عضو 

لینک: خرید مستقیم شارژ سیم کارت

دوشنبه 3 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 01:43 ق.ظ

می ترسم چشم بردارم

چقدر صدای دویدنت از کوچه دور شده

می ترسم چشم بردارم و

تلافی تمام قایم باشک های گذشته را

سرم در آورده باشی

می ترسم این زمانه لعنتی

آنقدر بزرگت کرده باشد

که دیگر زیر چادر مادرت جا نشوی

می ترسم دور شده باشی

آنقدر که خودت را

پشت مردی غریبه پنهان کرده باشی

نه! چشم بر نمی دارم

می خواهم تمام ده، بیست، سی، چهل های عالم را

به توان دوستت دارم هایم برسانم

تا خودت را برایم پیدا کنی.


"محسن حسینخانی"


از مجموعه: این عاشقانه‌های کوچک یک روز بزرگ می شوند.

یکشنبه 2 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 09:16 ق.ظ

دلتنگی های تو

کاش می توانستم

دلتنگی های نبودنت را شماره کنم

مانند عیدی های کودکی هایم

و صدای مادر را بشنوم:

"آنقدر نشمار... کم می شود!!" 

و من باور کنم

و باز دلتنگی هایم را شماره کنم تا کم شود...

کاش باور کنم.


"ناشناس"


برگرفته از وبلاگ:

http://dokhtareroyaei.blogfa.com/

چهارشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 02:46 ب.ظ

تو به افتادن من ...

تـــو

به افتادن من

در خیابان خنــــدیدی و

من همه حواسم

به چشمان مردم شهـــر بود

که عاشق خنده ات نشوند...


"ناشناس"

سه‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:34 ب.ظ

تقویم دنیا


سه‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 07:17 ق.ظ

خسته ام عزیز

من خسته ام عزیز،

آنقدر خسته که می خواهم

در همین سطرها به خواب روم

و خواب خوب تو را واژه، واژه

و سطر به سطر بنویسم.

چرا کسی نمی فهمد

که هیچ چیزی 

بیشتر از خیال تو 

برایم آرامش نمی آفریند؟

چرا کسی باور نمی کند

که شکوه آن لحظه، 

به تمام روزهای فردایم می ارزد؟

چرا کسی 

عاشقانه یِ صبح دم انتهای شب را 

باور نمی کند؟

چرا از من از حضور فردا 

و خواب دیروز می پرسند؟

چرا اصرار به انکار چشمهای تو دارند؟

چرا کسی بالشی برای من

از رنگهای رویا نمی آورد

تا خواب مرا از ادامه این همه

لحظه های بدون تو باز دارد؟


من از این همه حضور بدون تو خسته ام،

از این همه خوابی که شاید

خواب خوب خاطره باشد.

من از نیامدنت در انتهای شب خسته ام

از دمادم صبح،

از این همه آفتابی که 

انتهای خواب را اعلام می دارد.

از انتظار خوابی دیگر،

شبی دیگر،

از این همه دعا برای آمدن ات،

برای یک لحظه آمدن ات، خسته ام.

از آرامش نداشته،

از باران نباریده 

از ابرهای تیره خسته ام.

از این همه گفتار ناثواب

از این همه پندار نادرست

از تمام آن اندیشه های کج،

اندیشه های خسته،

از ایده های بیمار خسته ام.

از حدود آدمهای محدود

از این همه لحظه های محدود،

از تکرار تمام ترانه های بدون تو،


من از تمام آن چشم های خیره خسته ام

چشمهایی که 

گوشه ای از نگاه تو را در نمی یابد.

از بوته های سوخته چای،

از شکوفه های ریخته نارنج،

از پرستوهایی که 

بهار را فراموش می کنند خسته ام.

از حضور همه هر دم

و نبودن تو حتی یک دم

من از دمیدن دم و باز دم هم خسته ام


و بی قرارم

بی قرار این همه سطر های خالی 

که باید برای تو پر شود.

بی قرار یافتن چند واژه ام 

بی قرار چند جمله 

که چشمهای تو را شرح دهند.

بی قرار اینکه چگونه بگویم تو را دیده ام 

تو را و چشمهای تو را

بی قرار باریدن بارانم 

و خیس شدن گیسوان تو در آب.

بی قرار جایی برای گریستن

جایی برای هق هق بغضی بی قرار

بی قرار صدای گریه آسمان.

بی قرار تو ام، 

بی قرار تمام تو 

وآن لحظه ای که دوباره ببینمت

بی قرار مهتابی که تو را در خود می گیرد

شبی که تو را در خویش فرو می برد

بی قرار درخشش تو

در تاریکترین تقلای زیستن.


"افشین صالحی"



دوشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:03 ب.ظ

اندر دل من مها دل‌افروز توئی

اندر دل من مها دل‌افروز توئی

یاران هستند لیک دلسوز توئی

شادند جهانیان به نوروز و بعید

عید من و نوروز من امروز توئی

 

"مولانا"

دوشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:02 ب.ظ

روز جهانی خنده های تو

من اعتراض دارم

و تا وقتی

"روز جهانی خنده های تو" را

به تقویم اضافه نکنند

من امسال را تحویل نمی دهم

عید باید روز خنده های تو باشد

و آن روز به خانه ام بیایی

و آغوشت را به من عیدی دهی

و چنان سخت در آغوشم گیری

و هوای خنده هایت برَم دارد

که جدایی در تقویم جهان بمیرد.

 

"حسنا میرصنم"

یکشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:17 ق.ظ

اسفند که عاشق شوی

اسفند که عاشق شوی
سال را با بوسه تحویل می کنی
حتی اگر سال نو،
نیمه شب از راه برسد

شاید تلفنت
عاشقانه تر از همیشه زنگ بزند
کسی با یک سلام
قبل از سپیدهء سال بعد
دیوانه ات کند
اسفند که عاشق شوی
تمام دروغ ها را باور می کنی
و دلت غنج می زند.

می دانم که در روزهای آخر سال
دسته کلیدت را گم می کنی
گوشی ات را جا می گذاری
و احساس می کنی که کسی
با لحن عاشقانه من
صدایت می زند.

تو عاشقم بودی
در اسفندی که هرگز
از تقویمت پاک نمی شود.

"
نیلوفر لاری پور "

چهارشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:14 ق.ظ

دشوار نبود شناختن تو

دشوار نبود

شناختن تو
حتا در شلوغی مترو...
گویی خدا فشار داد دگمه ی "توقف" را
و یخ بست
خنده بر لبان کودکی
که دست در دست مادرش
به سمت باجه ی بلیت می رفت
...
از حرکت ماندند تمام "عابران"
و ازدحام ایستگاه از تپش افتاد
حتا ترمز گرفت قطاری که می گذشت!


تنها تو قدم بر می داشتی همچنان
و من می شنیدم ضرب قدم هایت را
همان صدایی که عمری آشناتر بود
از صدای نفس هایم برای من ...
...
لبخند زدی و چال های گونه ات
زیباترین دلیل سرودن بود
نه!
دشوار نبود شناختن تو
حتا در شلوغی مترو ...!

"یغما گلرویی"

از کتاب: باران برای تو می بارد

 

{برگزیده ای از شعر "متروی صادقیه" با دو تغییر کوچک (که در گیومه " " آمده) با اجازه یغمای عزیز البته}

---------------------------------------------------------------

 

پی نوشت:

خیلی وقت بود که کتاب شعر به این زیبایی نخونده بودم! بسیاااااار زیباست این کتاب. معمولا من وقتی یک کتاب شعر ِ خوب رو می گیرم دستم، شاید به 20 درصد اشعارش نمره خوب یا عالی بدم، 30 درصد متوسط و مابقی ضعیف. اما به جرات می تونم بگم مجموعه "باران برای تو می بارد" اونقدر شعر قشنگ و حس های ناب عاشقانه داره که به کل ِ کتاب، نمره 100 و عالی رو میشه داد.

بسیاری از شعرا، بعد از سرودن چند مجموعه شعر، دیگر حرفی برای گفتن ندارن و باقی ش میشه تکرار مکررات. اما یغما نشون داد که میشه از یک شاعر بعد از سرودن چندین و چند مجموعه، هنوز هم شعر خوب دید و خوند.

دست مریزاد و درود بر تو یغما ی عزیزززز


سه‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 07:50 ق.ظ

به خاطر تو گریه نمی کنم

 به خاطر تو گریه نمی کنم
تو خوبی .. خوبی ات به لبخند وادارم می کند.
می دانی؟
برای خودم گریه می کنم.. برای حال خوشم گریه می کنم
به اینکه هربار که می افتم.. بزرگ تر می شوم

من بلد نیستم به زبان تو زیبا باشم
اندازه ی تو زیبا باشم
من همینم ..
دختری که اشک هایش همه جا هستند
با هر کلمه ای گریه می کند ...

دختری که فکر می کند عشق می تواند خیلی چیزها باشد
می تواند بخار باشد
وقتی برایت شکوفه ها را دم می کنم ...
می تواند دست تکان دادن باشد
به آدم هایی که عاشق تو اند !
می تواند خاموش کردن چراغ ها باشد
درست لحظه ای که جهان را باید روشنی پر کند !

می تواند برگشتن باشد
از راهی که پاهایت به آن می چسبند

و مجبوری فقط بروی، فقط بروی ...
می تواند فریاد زدن باشد
میان کوه ها گم شدن و اسم کسی را فریاد زدن !
می تواند سال ها سکوت باشد
سال ها بی هیچ حرفی درد کشیدن !

عشق می تواند برعکس باشد
می تواند هماهنگ باشد..

نا هماهنگ باشد.. تند باشد ..
آرام... آرام شروع کند به زیرو رو کردن ...

دوستت دارم
که این ها را می نویسم
دوستت دارم که کلمه ها را درک می کنم
دوستت دارم چون خودت هستی
دوستت دارم چرا که جهان را دوست دارم
چرا که عاشق آدم ها شده ام ..

می خواهم اندوه شان را یکی یکی ببوسم
می خواهم شادی شان را بردارم
برای دنیا پیراهن بدوزم !

"
فرناز خان احمدی "

سه‌شنبه 19 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 07:15 ق.ظ

نامه های مریم حیدرزاده / نامه سوم

به نام او که آن قدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد. نمی دانم شاید سلام...

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم. اغلب دلم برایت تنگ می شود. هر لحظه یک بار تنفست می کنم. جای تعجب نیست یک دیوانه دارد با تو حرف می زند. خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود و حالا خوشحال است که تو دیوانه اش کردی. ای وحی محض٬ الهام تمام٬ ای خود حقیقت٬ ای سوال همه جواب ها و ای جواب همه سوال ها٬ زمستان است و ماه ِ به بار نشستن شکوفه های کال درخت نیاز.

دیروز آسمان به دخترکی معصوم که رویاهای عاشقانه اش برای همیشه میان شدت اعتماد به مسافری رهگذر جا ماند. نقل های سپید
بر سرمان ریخت تا دخترک یک بار هم که شده بخش کوچکی از آرزو هایش را گل داده ببیند. دیروز باران هم بارید و من به یاد درس لطیف عصر هفت سالگی پشت پنجره ماندنم تا او بیاید. آن وقت ها می گفتند او در باران آمد و من از آن وقت تا وقتی تو آمدی انتظارت را می کشیدم بی آنکه بدانم گمشده ام کیست و دیروز هرچه نگاه به پنجره ریختم او نیامد و یا نه دیوانگی ست ببخش٬ تو نیامدی. می دانم قرار نبود بیایی و چه زیبا می شود کسی وقتی بیاید که قرار نیست...
راستی آن چیزی که سال ها پیش بردی حالا کجاست؟ این گونه نگاهم نکن٬ دلم را می گویم. تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه های زندگی اتراق کنی و باز تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی ات کمی در برود. راستی چه حکمتی ست که من بیشتر٬ غروب ها دلم برای تو تنگ می شود؟! نه فکر کنی که خورشیدی٬ نه عزیزم خورشید شب ها می رود و گل های آفتاب گردان را به حال خودشان می گذارد .اما جالب ست که تو مهتاب هم نیستی که روز ها بروی٬ در حقیقت تو هیچوقت نمی روی که قرار باشد بیایی .
اولین باری که رفتی هنوز این معما را نمی دانستم اما آن وقت که با لحن فریادی ات مانع چکیدن اولین تگرگ اشکم شدی فهمیدم رفتن نوعی ماندن ست و تو رفتی که بمانی و ماندی٬ آن قدر ماندی و از آن سوی دور دست های مدیترانه برایم خواندی که من با تو و بی تو برای تو نوشتم. آن قدر بی پاسخ گذاشتی و گذشتی که آخرش نه بخاطر من راستش نمی دانم به خاطر که٬ -شاید به خاطر خودت- برگشتی و همین مثل آن یک دانه عکست که کنار دیوان حافظ و روی طاقچه خود نمایی می کند کلی غنیمت است. بمان اما این بار نه دیگر از آن ماندن هایی که رفتن دارد. این بار به زبان عامیانه بمان٬ به زبان همه که وقتی تنها می شوند ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند٬ یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر برایت مرد٬ بمان. اما لااقل بگو٬ بنویس٬ نقاشی کن یا اشاره کن که به خاطر او مانده ای. منت چشمان تو هم عالمی دارد. مافوق عالم رویا
در انتظار در انتظار نگذاشتنت.

 

"مریم حیدرزاده"

از کتاب: نامه هایی که پاره کردم / نامه سوم

دوشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 10:43 ق.ظ

نامه های مریم حیدرزاده / نامه دوم

زیبا سلام!

دیگر نه خط قهوه ای مانده که روی فنجان فال من و تو نیفتاده باشد و نه شعر حافظی که در جواب نیت بعدهایمان درنیامده باشد. هرکدام از خط ها و شعر ها چندین بار اقبالشان را آزموده اند و گاه دلخوش و گاه دیگر پریشانم کرده اند. ستاره ها هم که دیگر حرفشان را نزن، از تمامشان بیزارم! انگار زمانی که خورشید برای تولد آن ها نور پخش می کرد آن دو تا ستاره ی من و تو جایی پشت ساحل آسمان برای به دنیا نیامدن مشغول نذر و نیاز بودند. شاید هم آمده اند و مدت هاست رفته اند گل بچینند! این اردیبهشت هم که انگار فقط به فکر بهشتی هاست. انگار کسی بهشتش را دزدیده و جایی پشت آرزو های آنهایی که دنیا دستشان است پنهان کرده تا مبادا چشم ما به گوشه ای از جمال مبارکش بیفتد! تو هم که انگار کسی٬ چه می دانم، دستی نامرعی، کوک گیتار ِ اعصاب نازنینت را بر هم زده است و شاید هم دیگر این سیم برای نواختن ترانه هایت مناسب نیست که کمتر سراغ دست نوشته و نوشتنت می روی. آخر حالاها فقط چیز ها دل آدم ها را نمی زنند. مد شده که گاهی آدم ها کسانشان را هم عوض می کنند! بگذریم...

عصری که عشق را با الف بنویسند بهتر از این نمی شود. دقت کرده ای آدم ها دو دسته اند: یا نامه می دهند یا ادامه. آن ها که نامه می دهند مختصری عاشق ترند. آنها نامه می دهند و آن آدم های مقابل به آزارشان ادامه! مهم نیست اهل تمنا نبودم و نیستم نازنین من! محض رضای خدا یک بار به سبک آدم های خیلی عادی که همیشه برای جواب دادن به نامه از هرکس که باشد عزا می گیرند با حرص پاسخ نامه را بنویس. ببینم دنیای بی رویای فردا دست کیست؟ یا دست کم قرار هست به ما هم برسد یا نه؟! به فرض مثال که دیدار، داغ را تازه می کند اما اگر آن دیدار همیشه ی ارغوانی بعدها وقتی باشد که داغی نباشد چه؟ پاسخش را حتما برایم با سرخ بنویس نه مثل تبریک عیدت که حقیقتش آنقدر شخص ثالث ش پر رنگ بود که نفهمیدم مخاطبت منم یا دیگری... باشد دیگر از رسیدن و نرسیدن نمی نویسم هرجا دلم هوایش را کرد نقطه چین می گذارم یکی برای رسیدن و دو تا برای نرسیدن. آخر اگر رسیدن باشد یکی شدن است و نرسیدن یعنی آن دو تا هنوز دورند تا رسیدن. از حق نگذریم چه زود بروم های سوالی جایشان را به می روم امری دادند!

راستی بروم صفحه بعد؟ عکست خوب نگاهم می کند. عکس روز های اولت٬ اجازه داد٬ تو که اهل این روز هایی. نمی دانم شاید دلت اهل شکایت نیست. دیگر نه حرف از مشغول بودن می زنم٬ نه آمدن و نه ماندن. یک نتیجه ی شبانگاهی به من آموخت که اگر کسی٬ فکری٬ دلی٬ یا حتی شماره ای٬ بخواهد مشغول کسی باشد شب و روز و ماه و خورشید نمی شناسد. اگر کسی دلتنگ دیگری باشد آمدن و دیدنش اندک لرزشی در نقطه ای از دل عاشقش می اندازد و اگر اهل ماندن باشد نیاز به سفارش نیست.

خلاصه که خلاصه اش کنم، این بار از اون دفعه هایی بود که هیچ بهانه ای نبود برای نوشتن٬ یاد تفاهم نقره ای مان بر سر قانع کننده ترین دلیل عالم افتادم. این بار فقط دلم خواست٬ خواست تا بی بهانه بنویسم و من هم نوشتم و حالا چون تقریبا تمام چیزهایی که دلم، دلش می خواست بدانی را گفت و من تجربه کردم و برایت نوشتم دیگر حرفی نیست. جز اینکه: چشمای روشنت یه کم کاشکی هوای منو داشت... فقط همین.

کسی که دست خودش نیست، اما اگر نخواهد هم٬ همیشه به تو فکر می کند.

 

"مریم حیدرزاده"

از کتاب: نامه هایی که پاره کردم / نامه دوم

دوشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 07:15 ق.ظ

حتما که نباید شعر بلد باشى

حتما که نباید شعر بلد باشى

تنها، بودن‌ت کافى ست،
همین که مى خندى،
نگاهم مى کنى،
و یا صداى‌ت را
در آغوشم جا مى گذارى،
همین بوى آرام نفس هات
که دورم مى پیچد.
بوسیدن چشمات،
یا خیره شدن به راه رفتن‌ت،
همه اینها یعنى شعر
تنها بودن‌ت کافى‌ست...

"مهدى ج.و"


برچسب‌ها: اشعار مهدی ج.و
یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 03:08 ب.ظ

عادت کرده ام به سکوت

باد لاى موهایت مى پیچد

موهایت موج بر مى دارد
و در کرانه اى دوردست
اسب هاى ترکمن رم مى کنند!
چشم هاى تو ارتباطِ مستقیمِ باد و باران است
چشم هاى تو پیامبر باغچه و ناودان است
چشم هاى تو معجزه
چشم های تو ابر
چشم های تو..
آه اى معشوق!
عادت کرده ام به تنهایى
عادت کرده ام به سکوت
کمى نگاهم کن
تا صداى دریا بدهم!

 

"بهرنگ قاسمی"

یکشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 02:32 ب.ظ

نامه های مریم حیدرزاده / نامه اول

چه سلامی؟! چه نگاهی! وقتی شانه هایت مدت هاست به علامت نمی دانم بالاست و انگار حالا حالاها هم خیال پایین آمدن ندارد. چه تابستانی؟! وقتی یک عالمه از برگ ها هنوز پایین نیامده به خاطرش خود کشی کردند. چه گرمایی؟! وقتی دیگر مِه آهِ من یخ دستانت را حتی تکان هم نمی دهد. چه بهانه ای؟! وقتی تمام بهانه ها را گرفته ای و دیگر گرفتنش از نگرفتنش برایت سخت تر است. چه حرفی؟! وقتی تمام حرف ها را زده تصمیم رفتنت را روی دیوار هر پس کوچه ای نوشتی و من فقط خواندم. چه سیبی؟! وقتی سرخ را زیر سوال کم ‌نگ ماندنت و نماندنت کشتی. چه تولدی؟! وقتی تمام شمع های دنیا را زیر دِین نازِ سوسویِ چشمانت سوزاندی. چه بخششی؟! وقتی دیگر چیزی٬ حتی لحظه ای درنگ نیست که کسی به تو هدیه نکرده باشد. چه دوست داشتنی؟! وقتی به تعداد حروف دوست داشتن هم دوستم نداری. چه نامه ای؟! وقتی نخوانده تک تکشان را مثل سبزه های هفت سین سنت هایمان به آب روان می سپاری، شاید آن سوی رود نمی دانم کجا٬ کسی با خواندن خطی از آن به زندگی بازگردد. دریغ از یک شب بارانی٬ دریغ از بارانی که یک شب مهتاب بیاید و محض خاطر صورتی بودن، چند دانه شمعدانی قلَمه زده گلدان معضوم آن خانه‌ی دور اما قشنگ٬ نخستین حرف نمی دانم تو را برای همیشه بدزدد و نه بر آب روان بلکه این بار به خاک مهربان بسپارد. این دفعه جوری نوشتم که ندانی خط کیست و آن وقت که تمامش را خواندی٬ یک بار هم کار تو مثل کار ما٬ از کار گذشته باشد!

 

کسی که هر روز بیشتر از دیروز دوستت دارد.

 

"مریم حیدرزاده"

از کتاب: نامه هایی که پاره کردم / نامه اول

نشر پروین / 1380

---------------------------------------------------------------------



مریم حیدرزاده، متولد ٢٩ آبان ١٣۵۶، تهران


شنبه 16 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:44 ق.ظ

دوست داشتنت را ...

دوست داشتنت را

بغل گرفتم وُ دویدم!

کاشکی آدم‌ها

با دور شدن‌شان

دوست داشتن‌شان را هم می‌بردند...


"سیدمحمد مرکبیان"


چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:23 ق.ظ

ترس

می بینی
ترسِ نبودنت چه به روزم آورده است؟
و وحشت گم کردن دستی گرم
چگونه تا مغز استخوانم نفوذ کرده است ؟
دیگر چگونه بگویم چقدر دلتنگ توأم؟
وقتی دندان هایم از ترس یا سرما
چه فرق می کند اصلاً ؟
واژه هایم را تکه تکه می کنند
و ناچارم

بریده بریده

د و س ت ت  د ا ش ت ه  ب ا ش م.



"لیلا کردبچه"

 

از کتاب: حرفی بزرگتر از دهان پنجره

 

سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 04:54 ب.ظ

... دلت برایم تنگ می شود

این اواخر

به من فکر می کنی
و دلت برایم تنگ می شود!
کاش زنده بودم و
این روزها را
می دیدم
.

 

"کامران رسول زاده"

-------------------------------------------------------


+ عشق انسان را داغ می کند و دوست داشتن انسان را پخته...
هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود.
(منسوب به کورش کبیر(

سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 04:53 ب.ظ

عزیز دل! سلام...

عزیز دل! سلام...

گاهی دلم می خواهد بدانی حال من چگونه است. بدانی چطور دلتنگت می شوم. اما بدان که من همیشه حال تو را می دانم!! می دانم قرار نبود که بیایی و چه زیبا می شود، کسی وقتی بیاید که قرار نیست...!! دلم که برایت تنگ می شود به عکس های یادگاری مان نگاه می کنم و هر لحظه تو را نفس می کشم. راستی آن چیزی را که چند سال پیش بردی، کجاست؟ اینگونه نگاهم نکن، دلم را می گویم..!

تنهایی گاهی سبب می شود که در دامنه ی زندگی اتراق کنی و بار تحملت را بر شانه های کوه بگذاری تا خستگی‌ات کمی در برود. راستی چه حکمتی است که من بیشتر ِ غروب ها دلم برایت تنگ می شود..!! نه، فکر نکنی که خورشیدی، نه عزیزم! خورشید نیستی چون خورشید شب ها نیست و گل های آفتابگردان را به حال خود می گذارد. اما جالب است که تو مهتاب هم نیستی که روزها بروی. در حقیقت تو هیچ وقت نمی روی! همیشه پیشم هستی. در ذهن و قلبم حضور داری. بهترین حضور، در بهترین قاب دنیا...!!

بمان، اما این بار از آن ماندن هایی که رفتن ندارد. این بار به زبان عامیانه بمان. به زبان همه، که وقتی تنها می شوند، ماندن کسی را زیر لب با صاحب آسمان ها در میان می گذارند. یک بار هم به خاطر کسی که یک عمر است برایت می میرد، بمان. اما نه با سکوت! بگو ... بنویس... نقاشی کن، که به خاطر من مانده ای..!!

مهربانم..! دوباره سلام را می نویسم که زحمت گشودن لب‌هایت را برای پاسخش نبینم... فدایت شوم، همین که ته دلت چیزی مثل پاسخ، تکان بخورد برایم کافی ست. هر وقت نیستی طفل دلم لجوجانه پابر زمین می کوبد و هرلحظه تو را از من می خواهد! جوابش را چه دهم که رهایی از دستش بسی دشوار است و من سخت ناتوان!

همیشه قصه ی کهنه ی آمدنت را برایش تکرار می کنم تا آرام آرام به خواب رود... اما تا به کی او را دلخوش به آمدنت کنم!؟ تا به کی فریبش دهم!؟ خسته ام..!! همین فردا، قسم می خورم فراموشت کنم. اما چگونه!؟ وقتی باران وُ بید مجنون وُ سیب سرخ تداعی کننده ی توست!؟ نه، هنوز از سنگ نشده ام...

بادکنک بغضم بی اراده می ترکد، طفل دلم هراسان از خواب می پرد و دوباره تو را بهانه می کند...

دوست داشتن تو، دردی ست که تمامی ندارد!


"برگرفته از نامه های مریم حیدرزاده"

(با ویرایش و تغییر)


منبع وبلاگ: http://elham6867.blogfa.com


1 2 3 4 5 ... 91 >>