کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

پست ثابت 2

توجه: وبلاگ "کوچه باغ شعر" هیچ صفحه ای در شبکه های اجتماعی از جمله تلگرام و اینستاگرام ندارد.

---------------------------------------------
وبسایت دیگر من:  کوهنوردی، نشاط زندگی http://kuhnavardi.com/
معرفی مسیرهای کوهنوردی و گردشگری تهران و ایران (نیما اسماعیلی)

جای من خالی‌ست - محمدرضا عبدالملکیان

جای من خالی‌ست...
جای من در عشق
جای من در لحظه‌های بی‌دریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می‌گفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالی‌ست...
من کجا گم کرده‌ام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
من بهار دیگری را دوست می‌دارم
جای من خالی‌ست...
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالی‌ست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکب‌ها
جای من در چشم‌های دختر خورشید
جای من در لحظه‌های ناب
جای من در نمره‌های بیست
جای من در زندگی خالی‌ست
می‌شود برگشت
اشتیاق چشم‌هایم را تماشا کن
می‌شود در سردی ِ سرشاخه‌های باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را می‌شود پرسید
چشم‌ها را می‌شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم.

"محمدرضا عبدالملکیان"

------------------------------------------------

پ.ن: گاهى آدم براى چیزى مجازات می شود
که هرگز گناهش را مرتکب نشده!
براى چیزى که تقصیر او نبوده،
ولى تاوانش را داده!
می ماند میان درد و ناباورى...

چشمانت شکوه شکیبایی - محمد رضا عبدالملکیان

من از دور دست ها آمده ام
از مزارع گندم
از کرت های جاری
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد
و شبها پیراهنی بلند
که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.

من از دوردست ها آمده ام،
از کوچه های کودکی،
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم
که تمام مهربانی ش را در نگاهش به من می بخشید!

باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است
و حماسه ی دوست داشتن
من دیگر گونه دوست می دارم
و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید و تو را تنها با تو!
که سالهاست در جستجوی تو بودم.
با تو آبی می بینم تمام بینایی ام را.

چشمانت شکوه شکیبایی،
گیسوانت ادامه ی باران ها...
و دلت ترانه ی دریاهاست!
زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت
زیبایی شاعرانه ای ست که دلم را به بازی می گیرد
و نجابت کلامت آنچنان که هر کلام دیگری را بی رنگ می کند.

در چشم انداز هرکجای طبیعت تو را می بینم،
در چشمه، در رود، در دریا، در گل،
در درخت، در جنگل، در دره،
در دشت، در کوه...
با اینهمه هنوز در تو حیرانم!
که تمامی عشقی در یک وجود
و تمامی آرزویی در یک لباس!

"محمدرضا عبدالملکیان"

-----------------------------------------

پ.ن: اگر مرگ من فرا رسید و ما همدیگر را ندیدیم این را بدان که من تو را بسیار آرزو کردم...

عبدالملکیان: هیچ‌کس حق ندارد شاعری را از جریان شعر حذف کند/ واحدهای نشر در حال حرفه‌ای شدن هستند

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد - حامد عسکری

رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشوره ی ما بود، دل آرام جهان شد

در اوّل آسایش مان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادن مان بود خزان شد

"حامد عسکری"

---------------------------------------------------

پ.ن: اگر سخن میان من و تو پایان یافت
و راه های وصال قطع شدند
و جدا و غریبه گشتیم
از نو با من آشنا شو…

به تو حاصلی ندارد - سعدی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی

غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی

"سعدی"

-----------------------------------------

پ.ن: قرار ما باشه جایی که توو هر آدمی دنبال من می گردی...

امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم - فروغی بسطامی

امشب تو را به خوبی نسبت به ماه کردم
تو خوب تر ز ماهی، من اشتباه کردم

دوشینه پیش رویت آیینه را نهادم
روز سفید خود را آخر سیاه کردم

هر صبح یاد رویت تا شام گه نمودم
هر شام فکر مویت تا صبح گاه کردم

تو آن چه دوش کردی از نوک غمزه کردی
من هر چه کردم امشب از تیر آه کردم

صد گوشمال دیدم تا یک سخن شنیدم
صد ره به خون تپیدم تا یک نگاه کردم

چون خواجه روز محشر جرم مرا ببخشد
گر وعده عطایش عمری گناه کردم

من هر غزل که گفتم در عاشقی فروغی
یک جاگریز آن را بر نام شاه کردم

شاه همه سلاطین، شایسته ناصرالدین
کز قهر دشمنش را در قعر چاه کردم.


"فروغی بسطامی"

-----------------------------

پ.ن: من سهم خودم را انجام دادم امیدوارم غیبت من آرامشی به تو بدهد که عشق من نتوانست.

خیال داشتنت

خیال داشتنت
مثل یک شب آرام و رویایی است
که ستاره ها در آن می رقصند و
ماه مثل درختی کهن
از اعماق دریا بیرون می آ ید
خیال داشتن تو عطر گلی ست
در آستانه بهار که
از خواب بیدار می شود
و شعر را روی دست من می کارد !
خیال داشتنت یک راه بی پایان است
که هیچگاه به انتها نمی رسد
و در این راه هر قدم که بر می دارم
دورتر که نمی گردم هیچ،
از خودم به تو نزدیک تر می شوم!
خیال داشتن تو دشتی است
همیشه سبز و پر طراوت
حتی در دل زمستان برفی!

"ناشناس"

برگرفته از پیج: m.nourzadeh29_12_1360

سال بلوا - عباس معروفی

تا می توانی به درخت تکیه کن... روزی همین درخت دار می شود!
----------------------------------------
فکر کردم که من چه یادی دارم، چرا یادم به وسعت همهٔ تاریخ است؟ چرا آدمها در یاد من زندگی می کنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟
----------------------------------------
چه می دانم، مردی بود که به خاطر موهاش باد سختی درگرفته بود. خدا نکند که طبیعت بخواهد موهای گندمزار را شانه بزند... خدا بخواهد که باد سرِ بازی داشته باشد، حالا یا با موهای او یا با دل من، چه فرقی میکند؟ اگر او اثیری نبود و از افسانه ها درنمی آمد، آن همه دانایی و هوش را از کجا آورده بود؟... و اگر کم توقع نبود، هر دوی ما سرنوشتی یکسان میداشتیم، چه او پیغمبر من میبود چه من خدای او میشدم. و روزگار چه بازی بدی با ما داشت.
----------------------------------------
دیوانهٔ خواب بودم و خواب از من میگریخت. عذابی که تمامی نداشت. مثل یک بادبادک رها شده در آسمان ذره ذره می مردم و ذره ذره جان می گرفتم. مرگ و زندگی دست به دست هم برای بافتن لباسی تلاش می کردند که هیچ کدامشان را نمی توانستم بپوشم! گفتم سرزمین خواب کجاست ای غریبه؟ با این فکرها دانستم که برگشته ام. با خودم، با گذشته و با یاد او کلنجار می رفتم. برمیگشتم به جایی که رها شده بودم. کسی صدام می کرد. باز هم بین قطره هایی که از جایی می چکید بوی خاک می آمد، مزه خواب زدگی توی دهنم مانده بود، دلم میخواست دردی می داشتم که می توانستم مچاله شوم و گریه کنم. گاه ناله ای آدم را تسکین می دهد، امّا من نمیتوانستم.

"عباس معروفی"
از کتاب سال بلوا

مشتی توت نارس - راحله شوقی

یک شب
شراب عشق را در کنارت نوشیدم
و هزاره هاست
چون رمانی عاشقانه
تو را مرور می کنم
می دانی؟
خوابهای پس از تو
چون پرواز پرنده های آبی ست
بر بالین امواج آرام
و میلیونها رز سرخ
در هوای تو نهفته است
عطرشان را حس میکنم
با واژه ها
قافیه شو و شعرهایم را
مست کن.


"راحله شوقی جمیل"

از کتاب مشتی توت نارس

سمفونی مردگان - عباس معروفی

خیلی دلم می‌خواست بدانم که چه احساسی دارد. وقتی مرا بوسید دیگر چشم‌هاش را نبست تا تأثیر بوسه را در صورتم نگاه کند. بدجنسی کرده بود. اگر از من می‌پرسید خودم می‌گفتم چه احساسی دارم. گفت: «چه بوی خوبی می‌دهی؟» گفتم: «توی یقه‌ام گل یاس می‌ریزم.» نفسش بوی باد می‌داد، بوی باران. خنک بود. و دهانش بوی چوب می‌داد. و من یکباره میان دست‌هاش شعله‌ور می‌شدم.
----------------------------------------
دانستم که درک او آسان‌تر از بوییدن یک گل است، کافی بود کسی او را ببیند و من نمی‌دانم آیا مادرش هم او را به اندازه من دوست داشت؟ آیا کسی می‌توانست بفهمد که دوست داشتن او چه لذتی دارد، و آدم را به چه ابدیتی نزدیک می‌کند؟ آدم پر می‌شود. جوری که نخواهد به چیزی دیگر فکر کند. نخواهد دلش برای آدم دیگری بلرزد، و هیچ‌گاه دچار تردید نشود.
----------------------------------------
آن شب دلم می خواست شادی ام را با او نصف کنم. مثل یک سیب از وسط نصف کنم تا هر کدامش را که خواست بردارد و او شاید این چیز‌ها را می دانست و به من بروز نمی داد. حتی به روی خودش هم نمی‌آورد. فقط گاه نگاهش روی گوش یا موهام می ماند و تا سر برمی گرداندم مثل گنجشک پریده بود.

"عباس معروفی"
از کتاب سمفونی مردگان
(برندهٔ جایزه سال ۲۰۰۱ از بنیاد انتشارات ادبی فلسفی سورکامپ)

پیکر فرهاد - عباس معروفی

نمی دانم آیا می توانم باز هم سرم را بر شانه های شما بگذارم و اشک بریزم؟ با دستهای فرو افتاده و رخوت خواب آوری که از پس آن همه خستگی به سراغ آدم می آید به شما پناه بیاورم؟ ...بی آنکه کلامی حرف بزنید یا به ذهنتان خطور کند که من چرا گریه می کنم؟ چه مرگم است؟ بی آنکه بپرسید من که ام؟ از کجا آمده ام و چرا این قدر دل دل می زنم، مثل گنجشکی باران خورده؟
-----------------
آن قدر شب ها به ستاره ها نگاه کردم که شاید او هم به آسمان نگاهی انداخته باشد هر چند گذرا، آن قدر به پرنده ها چشم دوختم که شاید از بالای خانه اش گذر کرده باشند و آن قدر به نسیم سلام کردم که شاید صدای مرا به گوش او برساند، ولی کمترین اثری از او نیافتم.
---------------
آنچه را که می بایست از دست می دادم، داده بودم، خودم را فنای چشم هایی کرده بودم که شاید از پیش هم زندگی مرا زهر آلود کرده بود و انگار به دنیا آمده بودم که در هجران چشم هایی سیاه و براق بسوزم . به جست و جوی آن چشم ها در گردونه ای افتادم و تاوانی پرداختم که شاید در توانم نبود.

"عباس معروفی"
از کتاب پیکر فرهاد


تماما مخصوص - عباس معروفی

قورت دادن بعضی از مسائل مثل ماهها تو را ندیدن عادت من است. این تحمل را عملی به توانایی من در پذیرفتن مسائل ندان. آنچه را که پذیرفتم زندگی توست، آنچه را که آرزو می کنم خوشبختی توست. تصمیم بگیر که دیگر مرا نبینی، چون من چندان با تعقل کاری ندارم، من دیوانه ام!
-----------------------
چقدر آهنگهای قشنگ در این دنیا وجود داشت که من نشنیده بودم، چقدر چهره های زیبا از برابرم گذشتند که من آنها را ندیدم، چقدر رویاهای عجیب دیدم که وقتی از خواب بیدار شدم هرگز دیگر به یادم نیامد و بوی عطری از دست رفته در دلم چنگ زد که همیشه تا همیشه خودم را نبخشم.

-----------------------
چرا فکر کرده بودم که این هم بماند برای بعد؟ آیا مثل آن پرنده ای شده بودم که کنار شط از تشنگی هلاک میشود از بیم آنکه اگر بنوشد آب شط تمام می شود!؟

-----------------------
فکر می کردم وقتی آدم شاخه ای را ببرد که خودش هم روش نشسته چنان توی هوا ول می شود که مدام ته دلش هری می ریزد و کاری جز فال گرفتن و خندیدن و ترس از افتادن برایش نمی ماند. در این سقوط ناچار چشمهاش را می بندد و خیلی چیزها را نمیبیند! خواستم بهش بگویم هرکس مخالف طبیعت حرکت کند طبیعت ازش انتقام می گیرد، ولی نگفتم!

"عباس معروفی"
از کتاب تماماً مخصوص

من ندانم ز نگاه تو - حسین فروتن

من ندانم ز نگاه تو چه خواندم اما
دانم این چشم همان قاتل دلخواه من است.

"حسین فروتن"

سه شعر از کتاب من هم روزی ... - فرنگیس شنتیا

1)
من هر وقت به تو فکر می کنم
ناگهان قشنگ می شوم
پرنده می شوم درخت می شوم
تو همان کسی نیستی
که هر وقت پنجره ای در من می سوخت
با خودم می گفتم
ای خدای من
کجایی که نه تو مرا می بینی
و نه من تو را.

2)
تو
یک روز
در یک جایی
با یک نفر که دیگر دوستت نمی دارد
دلت بسیار برای من تنگ می شود
آن یک نفر منم.

3)
مرا نگاه کن
که چه بوی خوبی می دهم
بس که گل از تکه پاره هایم روییده است
من زخم شریف خودم هستم
زخم حاصلخیز خودم
ای زندگی
من تو را با همه چرک های چسبیده بر تنت
دیوانه وار دوست می دارم.

"فرنگیس شنتیا"
از کتاب: من هم روزی عزیز کسی بودم / چاپ اول: 1402


چیزی به من بگو که بمانم - فرنگیس شنتیا

چیزی به من بگو که بمانم
حرفی به من بزن که نمیرم
مثلا بگو که می رسد بهار
و من نگویم روی کدامین زخم این باغ
می خواهد که گل کند
مثلا بگو که سبزه می روید به زودی
از میان این خاکستر
و من نگویم که چگونه
مثلا بگو که دوستت می دارم
و من نگویم دیگر چه کسی را
مثلا بگو روزی از همین روزها
مرا در چراغانی خیابان ها به آغوش می کشی
و من نگویم اصلا مگر می شود

"فرنگیس شنتیا"

از تو چیزی در من نفس می کشد - فرنگیس شنتیا

از تو چیزی در من نفس می کشد
به یک دلیل ساده قشنگ
که نمی شود برایت گفت
من با تو صدای کندن گورها را فراموش می کنم
صدای به هم کوبیدن دری
که یک قلب قرمز کوچک لای آن گیر کرده بود
من با تو آن نیمه شکسته خودم را فراموش می کنم
مرا همان جورها صدا می زنی
که می شود برایت مرد؟
من فکر می کنم
وقتی خدا حالش کمی خوب است
از لابلای تارهای صوتی تو می زند زیر آواز.

"فرنگیس شنتیا"
از کتاب: من هم روزی عزیز کسی بودم / چاپ اول: 1402


رنج‌های زیسته‌ - نرگس صرافیان

روزی از بار سنگینی که روی شانه‌هام سنگینی می‌کرد، حرف خواهم‌ زد. از این‌که چطور هر صبح مثل سایه‌ای، خودم را خیابان به خیابان و در مسیرهای خلاف قاعده‌ی احساس و باورم می‌کشاندم، در همان‌ حالی که داشتم لبخند می‌زدم، آرام راه می‌رفتم، آرام به کارهام می‌رسیدم و ظاهرا همه چیز خوب بود...
روزی از رنج‌های زیسته‌ای خواهم‌ گفت که مرا تا لبه‌ی عمیق‌ترین پرتگاه‌های جهان برد و به من جسارت پرواز داد و مرا بزرگ‌تر کرد.
روزی تعریف خواهم‌کرد که این روزها چقدر خسته بودم و چقدر دوام آوردم...

"نرگس صرافیان"

قلبم درد می کند ...

قلبم درد می کند
نه به بهانه جدایی
و نه حتی تنهایی
تحمل دیدن تو را
در کنار دیگری ندارم!

شانه‌ات را دیر آوردی - حامد عسکری

شانه‌ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد

من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد

از غزل‌‌هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت‌‌های روشن و شعله‌‌ورم را باد برد

با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد برد

بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد.

"حامد عسکری"

همه باخت بود سرتاسر عمر - هوشنگ ابتهاج

گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم
چندان که شب و روز شمردم،‌ مردم

آری، همه باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم.

"هوشنگ ابتهاج"