? دسته‌بندی نیکی فیروزکوهی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 06:54 ب.ظ

به بودنت ادامه بده

میان خاطرات بى شمارمان

اى آشنا!

به بودنت ادامه بده

از اولین آغوش

هزار شب هم که بگذرد

باز ستاره بى قرار وُ

مهتاب بى قرار وُ

این دل بى قرار است...

 

"نیکى فیروزکوهی"


برگرفته از کانال شعر: باران دل

@baran_e_del


دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:14 ق.ظ

زمستان

زمستان بود وُ

برف بود وُ

سرما بود

زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو

دلم گرمِ هیچ ردپایی‌ نبود.

 

"نیکی فیروزکوهی"


شنبه 3 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 07:11 ق.ظ

به خانه خواهم آمد

به خانه خواهم آمد

اگر جاده‌های طولانی صد پاره شوند

اگر این تاریکی‌ مرموز امان دهد

اگر سکوت، از سرِ زبان‌های بی‌ مهرِ ما بیفتد

اگر باران ببارد

و این کدورتِ هزار ساله را از دلهایمان بشوید

آه ... اگر باران ببارد

اگر باز دوستم داشته باشی‌.

 

"نیکى فیروزکوهی"

 

از کتاب: پرنده ای که از بام شما پرید / نشر مایا

شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 11:32 ق.ظ

برای تو شعر نوشتم

می‌ توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم

می‌ توانستم یکی‌ از آن آهنگ‌های قدیمی‌ را بگذارم

و آرام آرام خمارِ نوستالژی روزگارِ خوب شوم

می‌ توانستم پا برهنه

کوچه‌های باریکِ باغ را بدوم

می‌ توانستم دامنم را پر از شکوفه‌های یاس کنم

و مست شوم ...

مستِ مستِ مست

اما پشتِ این پنجره، رو به دریا نشستم

و برای تو شعر نوشتم

مست شدم ...

مستِ مستِ مست.

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:48 ق.ظ

دستش را بگیر

دستش را بگیر
با عشق نوازشش کن

دعوتش کن به یک رقص
بگذار با قدم‌هایی که به سویِ تو می آید

از خودش دور شود
شاید نمیدانی

آغوش یک مرد
گاهی

دنیایِ زنی را خراب می کند
گاهی، آباد

دستش را بگیر
نوازشش کن

دعوتش کن به یک رقص
حواست باشد

دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی کند
(به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد، باید گفت خدا قوت)

 

"نیکی فیروزکوهی"


چهارشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:34 ب.ظ

مثل یک کویر نشین

مثل یک کویر نشین

اسبی داشته باشم

و عاشق یک ستاره باشم

شب که شد

تو در آسمان می‌درخشی

من مثل دیوانه ها

 می‌تازم

می‌تازم

می‌تازم

تا جایی‌ که تکلیفِ  شب را با ستاره‌اش روشن کنم

بگذار فرزندانِ ما بگویند

کویر نشین غریب عاشق می‌‌شود

عجیب می‌میرد

 

می‌ بینی؟

حتی نرسیدن به تو هم،

داستانِ  پر از رویایِ  خودش را دارد

یادت باشد

عاشق را نه شب تهدید می‌‌کند، نه مرگ

فقط فاصله.

 

"نیکى فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 11:04 ق.ظ

صبح جمعه ات به خیر

صبح جمعه ات به خیر

هر کجا هستی، به یاد من باش

 

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شـــعرها نوشته ام

 

رو به آسمان آبی پر خاطره

از تو گفته ام، تو را خواسته ام

 

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر...

 

"نیکی فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:41 ق.ظ

پناهت می دهم

پناهت می دهم.

این آغوش به اندازه تمام تنهایی های تو باز است.

بگذار خیال خام یک شهر هرز بپرد.

بگذار تو را عریان آویزه خوابشان کنند.

بگذار سینه بی ستاره مرا نفرین کنند.

بگذار عشق ما ساحره ای شود سوخته در سیاهی چشمانشان.

دنیای تو همینجاست؛

کنار کسی که قسم می خورد به حرمت دست‌های تو،

کنار کسی که با خدای خود قهر می‌کند، با موهای تو آشتی،

کنار کسی که حرام می کند خواب خودش را بی رؤیای تو،

کنار کسی که با غم چشم‌های تو غروب می‌کند،

غروب، محبوب من! غروب،

همان جایی که اگر تو را از من بگیرند، سرم را می گذارم تا بمیرم...

 

"نیکی فیروزکوهی"


دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 02:21 ب.ظ

یاد تو

امروز که اینجا آفتابی بود

بیشتر از همیشه یاد تو بودم.

نه به خاطر خورشید زیبایش

یا دلچسبی  گرمایش؛

یا به خاطر اینکه تعطیلی بود و

من تمام روز لم داده بودم و کتاب می خواندم؛ نه

به یاد تو بودم به خاطر تمام حرف هایی که می شد

با تو کنج حیاط ما زیر آفتاب نشست و زد؛

به خاطر صدای تکه های یخ لیوان شربتی که برایت می ریختم؛

به خاطر تمام عکس هایی که می گرفتم

تا سال‌ها بعد در یک آلبوم جلد چرمی سبز رنگ نشانت دهم

به خاطر شعر... این شعر.

می بینی؟

نزدیک بودن، زیاد هم دور نیست...

 

"نیکى فیروزکوهى"

 

یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 07:45 ق.ظ

سفرهای تنهایی

سفرهای تنهایی همیشه بهترند

کنارِ یک غریبه می‌‌نشینی

قهوه ات را می‌‌خوری

سرت را به پشتی‌ صندلی

تکیه میدهی‌ تا وقت بگذرد

به مقصد که رسیدی

کیف و بارانی ات را بر میداری

به غریبه ی کنارت

سری تکان می‌‌دهی‌ و می‌‌روی

همین که زخمِ آخرین آغوش را

به تن‌ نمی‌کشی

همین که از دردِ خداحافظی

به خود نمی‌‌پیچی‌

همین که تلخی‌ یک بغض را

با خودت از شهری به شهری نمیبری

همین یعنی‌ سفرت سلامت...

 

"نیکی فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 07:59 ق.ظ

دست‌های من

از دست‌های من

جز این ثمری نیست:

گاهی ببارم

گاهی بمیرم

گاهی

اگر شد

در حیرت واژه ی دوست داشتن

تو را دوباره از نو بنویسم...

 

"نیکی فیروزکوهی"

یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 08:22 ق.ظ

دستم را در دست لحظه ات بگذار

رنجیده‌ام
دستم را در دستِ لحظه ات بگذار
که آغوشِ این شهر افق ندارد
که خواهش بزرگی‌ ‌ست
دلتنگ نبودن در کوچ
و آرزو یِ زیبائی ست
باز گشت.

"نیکی‌ فیروزکوهی"

شنبه 30 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:28 ق.ظ

دوستت خواهم داشت

دوستت خواهم داشت
باشد که بودن در آسمانِ این خانه را
از ستاره بیاموزی
که من در شب
خودم را یافته ام
تو را
و حضورِ نوری که خفتگان را
به عشق بیدار می‌‌کند
...
دوستت خواهم داشت
باشد که هر پنجره
خاطره ای باشد
برای انتظار در باران
و بارانِ در انتظار
که این کوچه
پر از عطرِ دیدار‌های دوباره است.

"نیکی‌ فیروزکوهی"

دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 07:19 ق.ظ

عاشقی در انتظار

سرم را بر سینه ی زمین می‌‌گذارم

رودی آرام

اسبی سر کش

قطاری بی‌ قرار

سگی‌ ولگرد

مردی خسته

براستی

صدای پای تو

از کدام گوشه ی این سرزمین خواهد وزید؟

آه ‌ای مسافرِ خاموش

ظهور کن !

این قبیله ی بی‌ عشق باید بفهمد

کسی‌ که سر بر دامان زمین می گذارد

دیوانه نیست

عاشقی ‌ست در انتظار.

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:06 ق.ظ

در من زنی‌ غوغا می‌‌کند

دست‌های تو
زنی‌ خفته در سینه ی مرا
بیدار می‌‌کند
نوک می زند به نوک انگشتانِ تو
در من زنی‌ زمستان را دوباره بهار می‌‌کند
در من شعر
در من شور
در من عشق
در من لطافتِ یک زن بیداد می‌‌کند.....

در من زنی‌
هر شبِ خدا
هر شبِ خدا
مردش را با عشق و هوس اغوا می‌کند
در من زنی‌
با زنانه گی‌‌ اش ماه و مهتاب را رسوا می‌کند
در من زنی‌
در آغوشِ گرم تو غوغا می‌کند
در من زنی‌
غوغا می‌‌کند..

"
نیکی‌ فیروزکوهی"

شنبه 23 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:46 ق.ظ

بیا زمینی باشیم

بیا زمینی باشیم
من از دوزخی که راهش به بهشت باشد می ترسم
فقط اگر

یکی مثل تو کنارِ من باشد؛
عشق باشد؛
جراتِ گناه باشد.

بگذار زمینی باشیم
بهشت همانجاست که من باشم و تو باشی
چه فرقی می کند که معصوم یا پر گناه باشیم؟

"
نیکی فیروزکوهی"

سه‌شنبه 19 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 07:51 ق.ظ

جنون!

تو نیستی و من
تا جنون

تا مرزِ نبودن
تا رها شدن از هر چه که رنگ هوشیار ی دارد

تا سقوط
تنها یک قدم فاصله دارم

تو نیستی و من
دلگیر از کسانی که بی خبر می میرند

بی خبر می میرم
مثلِ غریبی که دل به هیچ آشنائی ندارد

با خودم به هم می زنم
مثلِ مسافری که یقینی به رسیدن ندارد

فاتحه ی هر چیزِ آبادی را خوانده ام
تو نیستی و من

به هوایِ تو
سر می زنم به تک تکِ مسافر خانه های این شهر

احساس می کنم
همه غریبه ها بویی از تو دارند!
...

راحت ترین راه را تو انتخاب کردی:
نبودن ...
کوتاهترین راه را من:
جنون... .

 

"نیکی فیروزکوهی"


سه‌شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 08:57 ق.ظ

جهنم ما !

آتش دوزخ باشد
شراب باشد

تو کنار من باشی
و شیطانی که گولمان بزند!
شب که شد

از بام جهنم خودمان

بهشت دیگران را می‌بینیم...

 

"نیکی فیروزکوهی"

شنبه 27 دی‌ماه سال 1393 ساعت 02:57 ب.ظ

بعد از تو...

نازنینم !

عادت نیست از این فاصله برای تو نوشتن.. اجبار است.

اعترافش هم وحشتناک است

ولی‌ همین تاریکی‌

همین سکوت محض

این درد

تو را به من نزدیکتر می‌‌کند!

آدم ها

با حضور‌های کم رنگشان

با بودن‌هایی‌ که به بدترین وجه ممکن

با منطقی‌ که من نمی‌فهمم

با احساسی‌ که آنها نمی‌‌فهمند

واقعه‌ی نبودن تو را یادآوری می‌‌کنند!

بعد از تو

هیچ چیزِ آدم‌ها

جز لحظه ی وداع‌شان

برای من شور آفرین نیست.

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

(بخشی از یک شعرِ بلند

----------------------------------------------------
 

دفتر عشق:

+ موهایت شعله‌های آتشند.. هیچ بادی آنها را خاموش نمی‌کند... لوسیان بلاگا

++ تو نیستی و من هر روز یادت را در آغوش می گیرم... "ناشناس"


شنبه 20 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:16 ق.ظ

پنجاه و پنج دانه‌ی مروارید

امسال که آمدی

برایم گردنبندی بیاور

با پنجاه و پنج دانه ی مروارید

بگذار فکر کنم

به خاطر من

پنجاه و پنج بار

دل به دریا زده ای...!!

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

 

برگرفته از وبلاگ:

http://loveberg.mihanblog.com

1 2 >>