صدای
تو
از
سایه سوی نیستان می آید
و
گل می دهد در هیاهوی باران
صدایت
یکی
نرگس نوشکفته است
که
از پشت رگبار می ایستد روبروی نگاهم
و
عطری هوسناک بالا می آید در آهم
تو
می گویی و لاله می روید از سنگ
تو
می گویی و غنچه می جوشد از چوب
تو
می گویی و تازه می روید از خشک
تو
می گویی و زنده می خیزد از مرگ
صدای
تو از سایه سار نیستان می آید
و
گل می دهد از گل زخمی بعد رگبار
و
در آب می ایستد روبروی نگاهم
صدای
تو می بارد و زنده ام من
"منوچهر آتشی"
هر کسی را هوسی در سر و کاری در پیش
من بیکار گرفتار هوای دل خویش
ای که گفتی به هوا دل منه و مهر مبند
من چنینم تو برو مصلحت خویش اندیش
"سعدی"
برگرفته از کانال: باران دل
@baran_e_del
چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود
پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود
پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانم
خود چون رخ تو بینم پروای سرم نبود
"عطار"
برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
بر امید جام لعلت دُردی آشامم هنوز
نام من رفتهست روزی بر لب جانان به سهو
اهل دل را بوی جان میآید از نامم هنوز
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمهایش سپردم نیست آرامم هنوز.
"حافظ"
برگرفته از کانال: باران دل
@baran_e_del
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
شوق
دیدار توام هست
چه
باک
به
نشیب آمدم اینک ز فراز
به
تو نزدیک ترم، می دانم
یک
دو روزی دیگر
از
همین شاخه لرزان حیات
پرکشان
سوی تو می آیم باز
دوستت
دارم
بسیار
هنوز.
"فریدون مشیری"
صدایت را بفرست
تا چون پیچکی در آن بیاویزم و
از این تالاب بگریزم ...
"عزیز نسین"
خرابتر ز دل من
غم تو جای نیافت
که ساخت در دل تنگم
قرارگاه نزول
"حافط"
برگرفته از کانال شعر استاتیرا
@aastatira
مرا
ببوس
به
رسم زیارت ...
آتش
هیچ خورشیدی چون
جرقه
لب هایت
یخ
قلب مرا آب نخواهد کرد ...
"معصومه قنبری"
من
شاعر نیستم
من
تنها کلماتی را می دانم
که
نام تو را دارد
و
آنها را ردیف می کنم به نشانه تو
شب
را دوست دارم چون آغوش تو را دارد
صبح
را دوست دارم
چون
بیداری تو را دارد
از
رنگهایی خوشم می آید
که
رنگ چشمان توست
رنگ
آرامش تو
من
شاعر نیستم
تنها
کلماتی را
که
به تو ربط دارد می شناسم
و
آنها را کنار هم می گذارم
تا
دیگران بخوانند و
عاشق
شوند.
"سهام الشعشاع"
شاعر
سوری
مترجم:
بابک شاکر
برگرفته از کانال شعر استاتیرا
@aastatira
بی روی تو خورشید جهانسوز مباد
هم بیتو چراغ عالم افروز مباد
با وصل تو کس چو من بد آموز مباد
روزی که ترا نبینم آن روز مباد
"رودکی"
(سلیقه خوب شما)
برای
قلبم
چه
طرحی بریزم
تا
عاشقت نباشد؟
لبانم
را
چه
بیاموزم
که
تو را نبوسد
و
طاقتم را
که
دندان بر جگر بگذارد؟
به
شعرم چه بگویم
که
منتظرم باشد
تا
بعد؟
و
حال آنکه
روزی
که تو را نبینم
بی
نهایت است.
"نزار قبانی"
برگرفته از کانال: باران دل
@baran_e_del
تو را پنهان میخواستم
نگاهَت را در رگ رگِ جانم پنهان کردم؛
اما از چشمانم به بیرون راه کشید
نامَت را پنهانتر
آنکه با دل نگفتم
اما بادها از خاکها و خاکریزها گذشتند
و بذر نام تو را بر گسترهی تمامِ زمین پاشیدند
تو را پنهان میخواستم
اما حالا سبز شدهای همهجا
چشمانم را میبندم
کودکانِ هرجا که بگویی
نام آشنای تو را
خنده خنده بر طبلها میکوبند
تو را پنهان میخواستم
اما اینگونه که...
حالا چهگونه پنهانَت کنم؟!
"رضا کاظمی"
برگرفته از کانال: باران دل
@baran_e_del
دلم شبیه تلگراف خانه ای دور افتاده
مدام در انتظار ضربه های پیام تو
سیم های رابطه را چک می کند
مبادا جایی قطع شود
مبادا کلمه ای از قلم بیفتد
چشم هایم را در تاریکی جا گذاشته ام
نزدیک تَر بیا
می خواهم چشم هایت را با بریل بخوانم
با صدایت پیمان دوستت دارم ببندم
با دست هایم آغوشت را دوره کنم
و سر در گریبانت
آن قدر عطرت را نفس بکشم
تا تمام شود این دلتنگی!
"روشنک آرامش"
دست های تو
یادگاری هایی شگفت انگیزند
از سکونت ماه بر خاک
وقتی زندگی تاریک می شود
به دست های تو فکر می کنم
وقتی کارها گره می خورند
درها باز نمی شوند
به دست های تو فکر می کنم
دست های تو
بال هایی منند
برای فرار از زمین در روز مبادا
به دست های سفید تو فکر می کنم!
"رسول یونان"
برگرفته از کانال شعر استاتیرا
@aastatira
چگونه
با تو از چمدان سخن بگویم؟!
در
را که باز کنم
دو
فنجان کنار هم نشانده ای
وعطر
چای
مرا
میبرد
به
دست های تو
به
ساعت چهار
به
آن فکر کوچک
که
برخیزی و
دلتنگی
ات را در قوری گل سرخ دم کنی...
در
را باز می کنم
عطرها
مرده اند
بر
میز کاغذی است که بر آن نوشته ای:
"چگونه
با تو از چمدان سخن بگویم؟"
"گروس عبدالملکیان"
برگرفته از کانال شعر استاتیرا
@aastatira
معنای
زنده بودن من،
با
تو بودن است ...
نزدیک
، دور
سیر
، گرسنه
رها
، اسیر
دلتنگ
، شاد
آن
لحظه ای که بی تو سر آید
مرا
مباد!
"فریدون مشیری"
...
من با تو از تمام درهای بسته که روزی باز خواهد شد _ شکوفههای نارنج،
من با تو از شوکت نسیم سخن گفتم.
هلیا، ژرف ترین پاک روبیها پیمانی ست با باد.
بگذار باد بروبَد.
بگذار که رستنیها به دست خویش برویند.
از تمام دروازهها، آن را باز بگذار که دروازه بانی ندارد و یکطرفه است به سوی درون.
از تمام خندهها، آن را بستای که جانشین گریستن شده است.
"نادر ابراهیمی"
از کتاب: بار دیگر شهری که دوست می داشتم
ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
"حافظ"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
