خاطرهی
تو کوچه ی احساس مرا پُر می کند
و زمان زمزمه ی قلب توست برای من .
کاش پنجره ات را رو به خیالم باز می کردی
تا من در نگاهت پرواز کنم.
"شاعر: ناشناس"
به هرجا که نگاه میکنم تو را میبینم، تصویر تو تنها چیزیست که چشمهایم باور میکند. دستان لرزانم را دراز میکنم تا صورت مهربانت را لمس کنم، اما تصویرت به یکباره محو میشود و من به یاد میاورم که تو در کنار من نیستی.
چشمانم را آرام میبندم، صدایت در گوشم میپیچد. طنین خنده هایت همه جا را پر میکند. بی اختیار لبخند میزنم، ولی صدایت دورو دورتر میشود و من به یاد میاورم که باز هم تو نیستی و این فقط خیال توست که مرا دنبال میکند. و چه شیرین است رؤیایی که رنگ از وجود تو میگیرد. دلم میخواهد با تو کنار ساحل بنشینم، سرم را روی شانه هایت بگذارم و امواج آبی کف آلود را نگاه کنم و به آواز امواج گوش بسپارم. دلم برای آرامش نیلگون امواج تنگ شده است. دلم برای چشمهای تو تنگ شده است. برای امواج بی مهابای نگاهت که بر دلم میتازد و قلبم را از گرمای عشقت لبریز میکند.
دیشب برایت از آسمان یک سبد ستاره چیده ام،یک سبد نور، تا شبهایت بدون ستاره نماند.
مگر نمیدانی قحطی آمده است؟ قحطی خورشید و ماه و ستاره.
گفتم برایت یک سبد بچینم، نکند آسمانت بی ستاره بماند.
آخر اگر شبی خوابت نبرد، لااقل ستاره ای باشد که بشماریش و آرام آرام چشمانت از خواب سنگین شود.
دلم هوایت را کرده است. میبینی! دوباره بیقرار شدهام. گیج شدهام. تو این حرفهای آشفته را به دل دیوانهام ببخش.
...
ما در عتاب تو می شکوفیم
در شتابت
ما در کتاب تو می شکوفیم
در دفاع از لبخند تو
که یقین است و باور است.
دریا به جرعه یی که تو از چاه خورده ای حسادت می کند.
از: احمد شاملو
من بودم
تو
و یک عالمه حرف...
و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد!!!
کاش بودی و
می فهمیدی
وقت دلتنگی
یک آه
چقدر وزن دارد...
"شاعر: ناشناس"
چقدر سیاه است !
دلت را نمی گویم ...
با چشمهایت هم نیستم ؛
موهایت
حلقه
حلقه
زنجیر
پابندم کرده ...
"شاعر: ناشناس"
در هوایی
نامعلوم،
دنج می شود احساسم!
... شروع می شوی، از کتابی ناخوانده،
با سر فصلی تازه!!
میخوانمت، هزار بار!!
و دوره میکنم تو
را...
که تو را می برد میان من
در روزنه هیاهو قرار میگردم تو را... بی قرار
نام تو ، نام کتابم می شود
کتابی به نام تو...
"شاعر: ناشناس"
هر بار که در آغوشم میکشی
باز باکره می شوم
و حس می کنم شب عروسیام است.
"غاده السمان"
جغد به هوش آمده / ترجمه: کامبیز منوچهریان
1)
شب پرهها
برای رسیدن به ماه بانویشان
شب را گم کردهاند
در میان این همه ماهِ فریب
که درختانِ مرده
گل دادهاند
پرهایشان را گم کردهاند
بانو!
شب پره ها گم شدهاند
گم شدهام.
2)
نگاهم در آینه فرو می ریزد
جزیره ای به زیر آب می رود
در ساحل ِ آینه دستانی کور مال
عطر ِ تو را می جویند
و پرندگان
بودن ِ جزیره را فراموش می کنند.
3)
بوی رفتن می دهی
در را باز می گذارم
وقتی برو
که گنجشک ها و ستاره ها
خوابند...
از: کیکاووس یاکیده
برگرفته از کتاب: "بانو و آخرین کولی سایه فروش"
1)
این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره عاشقت میشوم
دوباره راه میافتم
دوباره گم میشوم
هرطور شده این راه را تا آخر میروم
2)
پا برهنه تا کجا دویده ای؟
که این همه
گل شکفته است!؟
3)
از ستاره ها بادبادک ساختم
یا
از بادبادک ها ستاره
نمى دانم!
چشمان تو پر از بادبادک و ستاره بود.
از: کیکاووس یاکیده
برگرفته از کتاب: "بانو و آخرین کولی سایه فروش" / نشر قطره / چاپ ششم ، 1390
(زندگی نامه، معرفی آثار، دانلود کتاب و صدای شاعر در ادامه مطلب)
===================================
ادامه مطلب ...
تو را دوست دارم
چون نان و نمک
چون لبان گر گرفته از تب
که نیمه شبان در التهاب قطره ای آب
بر شیر آبی بچسبد!
تو را دوست دارم
چون دقایق شک ّ
انتظار و دل واپسی
هنگام گشودن بسته ای بزرگ
که از درون آن بی خبری!
تو را دوست دارم
چون اولین سفر با هواپیما
بر فراز اقیانوس
چون هیاهوی درونم
لرزش دل و دستم
در آستانه دیداری در استانبول!
تو را دوست دارم چون گفتن: "شکر خدا زندهام"
"ناظم حکمت"
--------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
در منزل وصل توشهای نیست مرا / وز خرمن عشق خوشهای نیست مرا
گر بگریزم ز صحبت نااهلان / کمتر باشد که گوشهای نیست مرا
"سنایی"
--------------------
پ.ن: گاهی از یک شعر ترجمه های مختلفی وجود دارد که هر کدام شیرینی، نقاط قوت و یا ضعف خودش را دارد. این شعر تلفیقی بود از ترجمه آقای احمد پوری و یک ترجمه دیگر که من در دست داشتم.
چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
در زندان
زمانی که از مرز چهل سالگی میگذرم
چه زیباست اندیشیدن به تو
به دستانت روی پارچه آبی
به موهایت نرم و ابریشم گون
چون خاک دلدادهام استانبول...
شوق دوست داشتنت
چون من دیگری در درونم...
عطر برگهای شمعدانی بر سرانگشتانم
آرامشی آفتابی
و نیاز تن
چون تاریکی ژرف و گرم
شکافته با خطوط سرخ و روشن...
چه زیباست اندیشیدن به تو
نوشتن در باره تو
به پشت خوابیدن در زندان و به خاطر آوردن تو؛
آنچه را که آن روز در آنجا گفتی
نه خود واژه هایت
بلکه عطر دنیای آن روزهایت ...
چه زیباست اندیشیدن به تو
باید از چوب
_ جعبه ای
_ حلقه ای
چیزی برایت بسازم
و سه متر ابریشم نرم برایت ببافم
آنگاه بالا بپرم
از میله های پنجره آویزان شوم
و آنچه را که برایت مینویسم
به آبی زلال آزادی فریاد زنم...
چه زیباست اندیشیدن به تو
در میان اخبار مرگ و پیروزی
زمانی که از مرز چهل سالگی میگذرم ...
"ناظم حکمت"
کتاب تو را دوست دارم چون نان و نمک، ترجمه احمد پوری
--------------------
دفتر عشق:
آنی که قرار با تو باشد ما را / مجلس چو بهار با تو باشد ما را
هر چند بسی به گرد سر برگردم / آخر سر و کار با تو باشد ما را
"سنایی"
----------------------

درباره شاعر:
ناظم حکمت 1901-1963، شاعر نوپرداز و نمایشنامه نویس آزادیخواه ترکیه
---------------------
زندگی نامه کامل شاعر در ادامه مطلب:
ادامه مطلب ...
رُستنی ها کم نیست، من و تو کم بودیم
خشک و پژمرده و تا رویِ زمین خم بودیم
گفتنی ها کم نیست، من و تو کم گفتیم
مثلِ هذیانِ دمِ مرگ، از آغاز چنین در هم و بر هم گفتیم
دیدنی ها کم نیست، من و تو کم دیدیم
بی سبب از پاییز، جایِ میلادِ اقاقی ها را پرسیدیم
چیدنی ها کم نیست، من و تو کم چیدیم
وقتِ گل دادنِ عشق، رویِ دار قالی
بی سبب حتی پرتابِ گلِ سرخی را ترسیدیم
خواندنی ها کم نیست، من و تو کم خواندیم
من و تو ساده ترین شعرِ سرودن را در معبر باد، با دهانی بسته واماندیم
من و تو کم بودیم
من و تو اما در میدان ها، اینک اندازه ی ما می روییم
ما به اندازه ی ما، می بینیم
ما به اندازه ی ما، می چینیم
ما به اندازه ی ما، می روییم
ما به اندازه ی ما، می گوییم
من و تو... کم نه که باید شبِ بی رحم و گلِ مریم و بیداریِ شبنم باشیم
من و تو... خم نه و در هم نه و کم هم نه که می باید... با هم باشیم
من و تو حق داریم، در شبِ این جنبش، نبضِ آدم باشیم
من و تو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
من و تو حق داریم، که به اندازه ی ما هم شده با هم باشیم
گفتنی ها کم نیست...
از: شهیار قنبری
------------------
دفتر عشق:
چون نیست دلم را جز ازو دلجویی / سرگشته شدم گردِ جهان چون گویی
چه غصّه بدین رسد که از ملکِ دو کون / او رادارم وزو ندارم بویی
"عطار"
مادر، صفا و صمیمیت و صداقت، گلابِ گلبرگ های وجود توست. عشق و ایمان در پیشانی بلند تو، موج می زند. چشمانت چلچراغ محبت است. چشمه های مهربانی از چشم های تو سرچشمه گرفته است. لب هایت پیام آور شادترین، لبخندها و نگاه مهر آشنایت، زلالِ دل نوازترین عاطفه هاست. قلب تو، رود همیشه جاری عشق است. از سایه مهربان دست هایت گل مهر می روید. نسیم، چهره بر گام های تو می ساید.
***
یاس ها عطرشان را از بوی تن تو به عاریت می گیرند. شبنم، گل واژه اشک های توست ای شقایق دشتستان صبوری؛ ای هم آغوش پروانه ها؛ ای صفای گل سرخ؛ ای نرگس عشق؛ ای اقاقیای محبت؛ تو شمیم گل محمدی و رایحه گل نسترنی. مادر، تو از همه گل ها زیباتر و از همه آنها خوش بوتری، در سالروز یاد تو، عطر همه گل های شکفته را نثار وجودت می کنم.
***
سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان، بر همه زنان عالم مبارک باد...
"متن از: ناشناس"
----------------------------------
جانا، حدیث حسنت، در داستان نگنجد / رمزی ز راز عشقت، در صد زبان نگنجد
سودای زلف و خالت، در هر خیال ناید / اندیشهٔ وصالت، جز در گمان نگنجد
"عطار"
سفری بی آغاز
سفری بی پایان
سفری بی مقصد
سفری بی برگشت
سفری تا کابوس
سفری تا رویا
سفری تا بودا
شبنم تاج محل
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیکترم
با حریق یادها همسفرم
وقتی دورم به تو نزذیکترم
هق هق پارسیان
تکه نانی در خواب
بوی گندم در مشت
مشت کودک در خاک
کفش مادر در برف
چرخ یک کالسکه
گوشه ی گندم زار
بند رختی پاره
...
چمدانی بی شکل
جعبه ی یک دوربین
عکس یک بازیگر
جمعه های بی مشق
تلی از ته سیگار
دشنه ای زنگ زده
چشم گاوی در دیس
سفره ای پوسیده
...
از: شهیار قنبری
----------------------------------

دانلود ترانه بسیار زیبای "سفرنامه" با صدای شهیار قنبری
برای خواندن شعر کامل و زندگی نامه شاعر به ادامه مطلب بروید
------------------------------------------------
دفتر عشق:
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را / و آگاهی نیست مردم بیرون را
الا مگر آنکه روی لیلی دیدست / داند که چه درد میکشد مجنون را؟
"سعدی"
ادامه مطلب ...ای یار
که در گریبانت
دو کبوتر توأمان بیتابند
و قلب پاک تو
با لرزش خوش کبوتران
به تنظیم ایقاع و آهنگ جهان برخاسته است
لبانت به طعم خوش صداقت آغشته است
و گرمای مهربان دستت
مرد را مرد میکند
و من
ایستاده ام
و به نیمهی کهکشان مینگرم
که در آنسویش
تو
عشق تقدیر میکنی
و من
کامل میشوم
ای زن زن !
"غاده السمان"
ترجمه: استاد عبدالحسین فرزاد
----------

درباره شاعر:غادة السمان (زادهٔ ۱۹۴۲ در دمشق) نویسنده و ادیب زن اهل سوریه است. وی یکی از بنیانگذاران شعر نو در ادبیات عرب به شمار میرود.
از این شاعر بیشتر بدانید: ویکی پدیا
خاطرهای در درونم است
چون سنگی سپید درون چاهی
سر ستیز با آن ندارم، توانش را نیز
برایم شادی است و اندوه.
در چشمانم خیره شود اگر کسی
آن را خواهد دید.
غمگینتر از آنی خواهد شد
که داستانی اندوهزا شنیده است.
میدانم خدایان انسان را
بدل به شیء میکنند، بیآنکه روح را از او بگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شدهای در درون من
تا اندوه را جاودانه سازی!
" آنا آخماتووا"
از مجموعه: شامگاه / ترجمه: احمد پوری"
------------
دفتر عشق:
لب باز مگیر یک زمان از لب جام / تا بستانی کام جهان از لب جام
در جام جهان چو تلخ و شیرین به هم است / این از لب یار خواه و آن از لب جام
"حافظ"
---------------

درباره شاعر:
آنّا آخماتووا (۱۸۸۹-۱۹۶۶) شاعر و نویسنده نامدار اهل روسیه و از بنیانگذاران مکتب شعری آکمهئیسم (اوجگرایی) بود.
از این شاعر بیشتر بدانید: ویکی پدیا
ای شب آرام، ای نور ماه، ای عطر شکوفه ها، امشب به سراغ یار من روید، شاید که او چشمانش را از برای خفتن بر هم نهاده، خواب دلپذیری بیند. کاری کنید که در خواب خوش، مشتاقانه از من یاد کند و سحرگاهان از پی دیدار من، انگشت بر در اتاقم زند. ای عطر شکوفه ها، ای نور ماه، ای شب آرام، مبادا مرا فریب دهید، زیرا صبحگاهان طعم بوسه های او، به من خبر خواهد داد که دیشب به بالینش رفته اید یا نرفته اید.
" از ادبیات ژاپنی، ترجمه ی شجاع الدین شفاء "
----------
دفتر عشق:
چون عهده نمیشود کسی فردا را / حالی خوش کن تو این دل شیدا را
می نوش بماهتاب ای ماه که ماه / بسیار بتابد و نیابد ما را
"خیام"
چه می شد اگر خدا، آن که خورشید را
چون سیب درخشانی در میانهی آسمان جا داد،
آن که رودخانه ها را به رقص در آورد، و کوه ها را بر افراشت،
چه می شد اگر او، حتی به شوخی
مرا و تو را عوض می کرد
مرا کمتر شیفته
تو را زیبا کمتر
"نزار قبانی"
---------------
دفتر عشق:
گر همچو من افتادهٔ این دام شوی / ای بس که خراب باده و جام شوی
ما عاشق و رند و مست و عالم سوزیم / با ما منشین اگر نه بدنام شوی
"حافظ"
----------------

درباره شاعر:
نِزار قَبانی (Nizar Qabbani) ،
، 1923-1998 از بزرگترین شاعران و نویسندگان سوریه و جهان عرب بود.
درباره نزار قبانی بیشتر بدانید. ویکی پدیا
به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم
و در خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود
اگر فریاد مرغ و سایهی علفم
در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم
خسته، خسته، از راهکوره های تردید می آیم
چون آینه یی از تو لبریزم
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقهی بازوهایت
نه چشمه های تنت
بی تو خاموشم ، شهری در شبم
تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور می چشم
و شهر من بیدار می شود
با غلغله ها، تردیدها، تلاشها
و غلغله های مردد تلاشهایش
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شبم
ای آفتاب
و غروبت مرا می سوزاند
من به دنبال سحری سرگردان می گردم
تو سخن نمی گویی
من نمی شنوم
تو سکوت می کنی
من فریاد می زنم
با منی، با خود نیستم
و بی تو خود را نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد
نمی تواند تسکینم بدهد
اگر فریاد مرغ و سایهی علفم
این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام
حقیقت بزرگ است
و من کوچکم
با تو بیگانه ام
فریاد مرغ را بشنو
سایهی علف را با سایه ات بیامیز
مرا با خودت آشنا کن
بیگانهی من
مرا با خودت یکی کن
"احمد شاملو"
-------------
دفتر عشق:
ای در سر زلف تو پریشانیها / واندر لب لعلت شکر افشانیها
گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی / ای جان چه پشیمان که پشیمانیها
"مولانا"
-----------------

درباره شاعر:
احمد شاملو شاعر،
نویسنده، پژوهشگر و مترجم
تولد: ۲۱ آذر ۱۳۰۴ – تهران ، وفات: ۲ مرداد ۱۳۷۹ - کرج
درباره احمد شاملو بیشتر بدانید: سایت جس جو
---------------
اولین نوشت: سلام به همه خوبان