کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

رنج‌های زیسته‌ - نرگس صرافیان

روزی از بار سنگینی که روی شانه‌هام سنگینی می‌کرد، حرف خواهم‌ زد. از این‌که چطور هر صبح مثل سایه‌ای، خودم را خیابان به خیابان و در مسیرهای خلاف قاعده‌ی احساس و باورم می‌کشاندم، در همان‌ حالی که داشتم لبخند می‌زدم، آرام راه می‌رفتم، آرام به کارهام می‌رسیدم و ظاهرا همه چیز خوب بود...
روزی از رنج‌های زیسته‌ای خواهم‌ گفت که مرا تا لبه‌ی عمیق‌ترین پرتگاه‌های جهان برد و به من جسارت پرواز داد و مرا بزرگ‌تر کرد.
روزی تعریف خواهم‌کرد که این روزها چقدر خسته بودم و چقدر دوام آوردم...

"نرگس صرافیان"

کاکتوسیم در ذهن بعضی آدم‌ها - نرگس صرافیان

کاکتوسیم در ذهن بعضی آدم‌ها. خیالشان جمع است که دوام‌ آورنده‌ایم و مدارا کننده‌ایم و ادامه دهنده... خیالشان جمع است که دلخور نمی‌شویم و گلایه نمی‌کنیم. خیالشان جمع است که به این زودی‌ها نمی‌رویم و اگر رفتیم، بر می‌گردیم... نمی‌بینندمان و نمی‌شنوندمان و برای دلخوشی‌مان کاری نمی‌کنند و در ذهنشان ما همان‌جا بدون هیچ نیازی ایستاده‌ایم و فرق داریم با همه‌ای که متوقعند و گلایه می‌کنند و به دل می‌گیرند و مراعات می‌خواهندو ما ناگهان و در عین مدارا، از درون تهی می‌شویم و شانه خالی می کنیم و بر می‌گردند و می‌بینند که نیستیمو تازه می‌فهمند ما هم غمگین می‌شدیم و ما هم دلمان می‌گرفت و ما هم نیازمند توجه بودیم، خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کردند...
"نرگس صرافیان"‌

گاهی باید رها کرد - نرگس صرافیان

گاهی باید رها کرد همه چیز را و گریستآدمی بعد از گریه، در آرام‌ترین و امیدوارترین حالت ممکن قرار می‌گیرد.
درست مانند آسمان، که بی‌قرار و بغض‌آلوده و ابری‌ست و برف که می‌بارد؛ به طرز شگفت‌آوری آرام می‌گیرد. بغضِ آسمان که تمام شد، خورشید می‌تابد و برف‌ها آب می‌شوند و صلح و آرامش، به آسمان و طبیعت باز می‌گردد.
بغض را باید مانند پرنده‌ای در آسمان‌ چشم‌ها پرواز داد. باید اشک ریخت، باید دردها را از دریچه‌ی چشم‌ها بیرون انداخت.
باید مانند روز اول آرام شد.
"نرگس صرافیان"

چقدر می‌خواهمت تو را - نرگس صرافیان

مرور کردم و دیدم؛ چه بزنگاه‌هایی که سر نرسیدی و حمایتم نکردی و از چه مخمصه‌هایی که نجاتم ندادی! بی‌انصافی‌ست بخواهم فراموش کنم حضور شگفت‌انگیز تو را.
همه مثل من خوش‌اقبال نیستند که کسی مثل تو دوستشان داشته‌باشد.
گاهی دست‌های تو انگار دست‌های خداست که از آستین زمینیِ تو بیرون زده، گاهی حس می‌کنم، خدا دارد با چشم‌های تو مرا می‌بیند و با حضور و لبخندهای تو در آغوشم می‌گیرد.
چقدر می‌خواهمت تو را که مهربان‌ترین و عزیزترینی برای من، چقدر خوشبختم که می‌شناسمت و چقدر خوشبختم که می‌شناسی‌ام...
"نرگس صرافیان"