به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن
که شبی نَخُفته باشی به درازنای سالی
غَمِ حال دردمندان نه عجب گَرَت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
"سعدی"
-----------------------------------------
پ.ن: قرار ما باشه جایی که توو هر آدمی دنبال من می گردی...
عجب از
چشم تو دارم که شبانش تا روز
خواب میگیرد و شهری ز غمت بیدارند.
"سعدی"
من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر
بند پایی که به دست تو بود تاج سر است
"سعدی"
متن کامل شعر: اینجا
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
"سعدی"
منبع عکس: https://seenartshop.ir/product-427-10
متن کامل شعر در ادامه مطلب
من خود از عشق لبت فهم سخن مینکنم
هرچ از آن تلخترم گر تو بگویی شکر است
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ماهرویا روی خوب از من متاب
بیخطا کشتن چه میبینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وین نپندارم که بینم جز به خواب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمال آفتاب
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان
تو بخاستی و نقشت بنشست در ضمیرم
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ما در این شهر غریبیم و در این ملک فقیر
به کمند تو گرفتار و به دام تو اسیر
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانم
بخت این نکند با من کان شاخ صنوبر را
بنشینم و بنشانم گل بر سرش افشانم
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میان ما ندانی که چه میرود نهانی
"سعدی"
زان گه که بر آن صورت خوبم نظر افتاد
از صورت بی طاقتی ام پرده برافتاد
گفتیم که عقل از همه کاری به درآید
بیچاره فروماند چو عشقش به سر افتاد
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملک جهانت
شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفت
تو خود شکری یا عسلست آب دهانت.
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
بسیار در دل آمد از اندیشهها و رفت
نقشی که آن نمیرود از دل نشان توست
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دل من مهربان توست.
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت
چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...جز به دیدار توام دیده نمیباشد باز
گویی از مهر تو با هر که جهانم کینی ست
سر مویی نظر آخر به کرم با ما کن
ای که در هر بن موییت دل مسکینی ست
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید:
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم.
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب