توی دلم گفتم عزیز دلم، با نگاهت مرا بدوز. به هر جا که دلت میخواهد بدوز. به زندگی، به مرگ، به عشق، به هر چه دوست داری. در برابر نگاهت، من ابر میشوم، دود میشوم که بتوانی مثل باد بازیام بدهی. نفس گرمت را روی تنم فوت کن، ببین چه جوری ناپدید میشوم.
-------------------------------
من که سالها پیش از آمدنم به این دنیا خود را در او احساس میکردم، در روح او، جان او و خون او بودم، در رگهایش جریان داشتم و در نگاهش همیشه نشانی از من وجود داشت.
-------------------------------
دانستم که خیلی چیزها به اختیار آدم نیست. زندگی خوابهای گذشته است که تعبیر میشود. زندگی تاب خوردن خیال در روزهایی است که هرگز عمرمان به آن نمیرسد. زندگی آغاز ماجراست.
-------------------------------
"چون دوستت دارم، میکشمت". اما عجیب دچار این تردید فلسفی شده بودید که باید جمله خود را اصلاح کنید: "نه، چون میکشمت، دوستت دارم". دیگر چه فرقی میکرد؟ راه آشتی را باز نگذاشته بود که دست از کار بکشید و او را نکشید.
"عباس معروفی"
از کتاب پیکر فرهاد
تا زهره و مَه در آسمان گشت پدید
بهتر ز میِ ناب کسی هیچ ندید
من در عجبم ز میفروشان کایشان
به زآنچه فروشند چه خواهند خرید؟
"خیام"
