جای من خالیست...
جای من در عشق
جای من در لحظههای بیدریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست...
من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
من بهار دیگری را دوست میدارم
جای من خالیست...
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالیست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظههای ناب
جای من در نمرههای بیست
جای من در زندگی خالیست
میشود برگشت
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
میشود در سردی ِ سرشاخههای باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را میشود پرسید
چشمها را میشود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم.
"محمدرضا عبدالملکیان"
------------------------------------------------
پ.ن: گاهى آدم براى چیزى مجازات می شود
که هرگز گناهش را مرتکب نشده!
براى چیزى که تقصیر او نبوده،
ولى تاوانش را داده!
می ماند میان درد و ناباورى...
سلام
امیدوارم خوب باشید
من با ادبیات مرجان خانم زیاد موافق نیستم ولی در کل با اصل داستانِ کم کاری شما در سال گذشته کاملا موافقم
ان شاءالله که امسال پر رنگ تر باشید
عیدتون هم با تأخیر مبارک
درود بر شما.
مرجان خانم یاد بگیر
امسال که خیلی گشادی پست گذاشتی سال جدید امیدوارم فعال تر باشی عیدت مبارک نیمایی