میآمیزم سیاهی شب را
با سفیدی روز
ـ که خود عصارهی رنگینکمان است! ـ
تا خاکستری را برگزینم
برای ترسیم آسمان سرزمین خویش!
بر حاشیهی سوریِ بوم
شنزاری تفته را نقاشی میکنم
با سرچشمهای که خوابگاه اژدهاست!
خورشیدی قراضه را پرچ میکنم بر آسمان
با عبور تاریک کلاغان در حاشیه وُ
خبرکشانِ مرده به تازیانهی باد...
اینجا ایران است
و من
تو را دوست میدارم!
"یغما گلرویی"
از دفتر: من وارث تمام بردهگان جهانم!
به گذشته می اندیشم
جایی که تو
میان شاخه ای نشسته ای و
آرام به میوه ای بدل می شوی
جایی که ریشه ات، شیره زمین را می نوشد
و سرود بوسه ات
هجاهای یک ترانه را بخش می کند
عطر تو
به تندیسی از یک بوسه بدل می شود و
آفتاب و زمین
سوگندهاشان را به جا می آورند در برابرت
"پابلو نرودا"
هر حرف نام تو را
با عطر گلی می آمیزم
هر خواب گندمزاری را
با نسیم نگاهم
بر تنت می نوازم
هر آوای پرنده ای را
از موهای تو می گذرانم
هر شراب نابی را
با مستی لبهای تو
مزه مزه می کنم
صدای تو
باد را برمی گرداند
گل قشنگم!
برمی گردم
پیش از آن که تو را بشناسم برمی گردم
و در ابتدا و انتهای ذهنت ورق می خورم
می خواهی قبل و بعد ذهنت را ببوسم؟
"عباس معروفی"
وقتی هستی
دست های من
مهریه ی تن
توست.
وقتی نیستی
دلم می خواهد
دست هام را
از زندگی ام
کنار بگذارم
وقتی هستی
دست های من
به اندامت چه
می آید
وقتی نیستی
این دست های
از تو بی خبر
گیاهی مرده
است
که خواب آن
را برده است
حالا
دست های تو
کجاست
که از آن
سراغ تنم را بگیرم ؟
"عباس معروفی"
"پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"
"نامه چهارم، چهارده روز پس از بازگشت به کلبهی چوبی ساحلِ چمخانه"
هلیا!
من هرگز نخواستم که از عشق، افسانهیی بیافرینم؛
باور کن!
من میخواستم که با دوست داشتن زندگی کنم – کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست داشتن فقط لحظهها را میخواستم.
آن لحظهیی که تو را به نام مینامیدم.
آن لحظهیی که خاکستری ِ گذرای ِ زمین در میان موج جوشان مه، رطوبتی سحرگاهی داشت.
آن لحظهیی که در باطل ِ اباطیل دیگران نیز خرسندی کودکانهیی میچرخید.
لحظهی رنگین ِ زنان چای چین
لحظهی فروتن ِ چای خانههای گرم، در گذرگاه شب.
لحظهی دست باد بر گیسوان تو
لحظهی نظارت ِ سرسختانهی ناظری ناشناس بر گذر سکون
من از دوست داشتن تنها یک لیوان آب خنک در گرمای تابستان میخواستم.
من برای گریستن نبود که خواندم
من آواز را برای پر کردن لحظههای سکوت میخواستم.
من هرگز نمیخواستم از عشق برجی بیافرینم، مهآلود و غمناک با پنجرههای مسدود و تاریک.
دوست داشتن را چون سادهترین جامهی کامل عید کودکان میشناختم.
هلیا!
تو زیستن در لحظهها را بیاموز
و از جمیع فرداها پیکر کینهتوز بطالت را میافرین!
...
از: زنده یاد نادر ابراهیمی
برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
آدم را وسوسه
میکند
بیا از این
جهنم فرار کنیم
اندازهی
همین یکی دو سطر فاصله داریم
از تیررس
نگاه این فرشتهها که دور شویم
بهشت که نه
نیمکتی را
نشان تو خواهم داد
که مثل یک گناه
تازه
وسوسهانگیز
است
باید شتاب
کنیم
اما تو… باید
مواظب موهایت هم باشی
شاخههای این
درختهای کنار خیابان
گیره از موی
دختران میربایند
باد هم که
نباشد
برای پریشانی
این شهر
هزار بهانه
پیدا میشود
حیف است سیب
را نچیده بمیریم !
"حافظ موسوی"
------------------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
برای شبهایی که به یاد تو آرام میگیرد مینویسم
برای دستانی که به نوازش دستان تو میخرامند
برای قدم هایی که به رسیدن تو برداشته میشوند
برای چشمانی که به تمنای نگاه تو اشک میریزند
برای قلبی که به تپش قلب تو میتپد
من امروز با صدای تو میبینم و مینویسم...
"منبع: نت"
شعرهای من چشم دارند
حتا چشم های شعرم را
که می بندم
تو بر کلماتم راه می افتی
و می رقصی.
خواب هم که باشم
صدای تق تق کفش هات
در سرسرای خوابم می پیچد...
کور که نیستم
گل قشنگم!
آمدنت را تماشا می کنم
و این لبخند برای توست.
...
بیا
سراسیمه بیا.
"عباس معروفی"
دوباره به من دروغ بگو
بگو که
رویاهایت
میان مرگ و
من
پرسه نمیزند
تنات را چند
بار خلاصه کردهای
میان تن آب و
طناب؟
چند بار مرد
شدهای
به مرگ فکر
کردهای
چند بار به
من
به پیراهنام
که نباشد
دروغ بگو
قهرمان
مگر یک مرد
چقدر میتواند
راست بگوید؟
"ناهید عرجونی"
"پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"
"نامه سوم، نه روز پس از بازگشت به کلبهی چوبی ساحلِ چمخانه"
هلیای من!
آیا هنوز ریزش باران بر گونه هایت تو را شاداب می کند؟
آیا هنوز بوی بیدها زمانی که از کنارشان می گذری شادی می آفریند؟
آیا هنوز از صدای لیوان ها که به هم می خورند
و از آنکه ظرف های شسته را با دستمال زبر سپید خشک کنی شادمان می شوی؟
پس آن پرنده های جمله ها که هرگز بی سرآغازی به نام "ما" در اندیشه هایت
پر نمی گرفتند کجا رفتند؟
هلیا! مگر نمی گفتی که "ما" با هم خواهیم خندید و با هم خواهیم گریست ؟
که روزی افسانه وش خواهیم مرد، در کنار هم - و افسوس، بماند برای دیگران ؟
...
هلیا! من اینجا زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهم داشت .
زمستانی که هرگز از یاد نخواهد رفت .
ایمان من به تو ایمان من به خاک است .
ایمان من به رجعت هر شوکتی ست که در تخریب بنای پوسیده اقتدار دیگران نهفته است .
تو چون دست های من، چون اندیشه های سوگوار این روزهای تلخ و چون یادها از من جدا
نخواهی شد .
هلیا به من بازگرد!
و مرا در محبس بازوانت نگهدار
و به اسارت زنجیرهای انگشتانت درآور
که اسارت در میان بازوان تو چه شیرین است.
سپر باش میان من و دنیا
که دنیا در تو تجلی خواهد کرد .
بر من ببند چون سدی عظیم
که در سایه تو من دریاچه ای نخواهم بود، آسمان دائم اردیبهشت خواهم بود.
هلیا! حدیث غریب دوست داشتن را اینک از زبان کسی بشنو که به صداقت صدای
باران بر سفال ها سخن می گوید.
و با این وجود، حالی روانه تحقیر کلام خواهم شد- که مرا نمی گوید .
و بس- که به سرود نام تو بیندیشم و در انتظار قدم های تو بر برگ های خشک پاییز
بنشینم.
هلیا... هلیا به من باز گرد.
از: زنده یاد نادر ابراهیمی
برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
برای هر کسی دست تکان دهی
دست بدهی به هر کس
که دوستت ندارد مثل من
به گنجشک ها بیشتر از من فکر کنی
به من دورتر از مرگ
گوشی ات پر از اسم هایی باشد که من نیستم
همیشه پس از صدایم عذر بیاوری
به جایم نیاوری هیچوقت
بخندی که روبرویت نیستم
خط بزنی لب هایم را
از روزهایی که بوسیده ای
از من کنار تر بکشی
خودت را
جمع کنی
پشت توری که عروس می شدم
پشت گوش بیاندازی حرف هایت را
موهایم را که توی صورتت بود
بالا بیاندازی قرص های فراموشی مرا
آب را
و دکمه های همآغوشی ام را
اصلا فراموش کنی نوشیدنم را
مثل شیر مادرت حرامم کنی
توی چهار خانه ای که پیراهن تو نیست
توی خانه ای که
هم خانه ام نیستی !
"ناهید عرجونی"
به عاشقانه هایی که کشیده ام روی پوست تن ات
و به حرف هایی که
هر از چند گاهی نمی زنم!
من اینجا یک فنجان نیم خورده دارم
یک صندلی کنار بی حوصله گی هایم
و صداهای زندانی که گاه گاه سر می کشند
از استخوانهایم
از موهایم
سینه ام
و ریز ریز می شوند روی پیراهن غروب
...
"ناهید عرجونی"
----------------------------------------------------------------------

درباره شاعر:
ناهید عرجونی، متولد و ساکن سنندج است.
از وی تا کنون سه مجموعه شعر با نام های زیر منتشر شده است:
اینجا منحنی ها حرف می زنند - نشر نگیما - 1381
روی جمجمه ام بنویس پنجره -نشر مهر تابان تهران - 1388
کسی از شنبه هایمان عکس نمی گیرد -نشر ئاراس کردستان عراق - 1391
وبسایت شاعر:
http://nahidarjooni.blogfa.com/

پیراهن روحم را از تنم بیرون می کنم
تا به تو بیاویزم
لبان صورتی ات را به دهانم می دوزم
و در جسم تو حل می شوم
تا تن مان در هم دوخته شود
...
ملحفه سپید مچاله مانده بر روی تخت را
به روی سینه ات می کشم
تا عطر تن تو ماسیده بماند
در لا به لای تار و پود ملحفه ی تنهایی من و تو
کرکره قهوه ای بالای پنجره را به روی
آفتاب می بندم تا هیچ نوری
به جز نور چشمان بی قرار تو
بر اتاق نپاشد
تمام در های خانه را می بندم
تا هیچ منفذی
به جز منفذ نگاه تو
به حریم خانه تجاوز نکند
می دانم که تو می دانی
که بر من چه گذشته است
تمام تنت را طی می کنم
تا هیچ راهی
به جز راه تو بر من
هویدا نباشد
در خانه را می زنند
بگشایم در را
یا نه؟
منبع:
وبلاگ آقای علی فرزین فر
"پنج نامه از ساحل چمخانه به ستاره آباد"
"نامه دوم، سه روز پس از بازگشت به کلبهی چوبی ساحلِ چمخانه"
هلیای من!
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش.
من خوب آگاهم که زندگی، یکسر، صحنهی بازیست.
من خوب میدانم.
اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است.
مرا به بازی کوچک شکستخوردگی مکشان!
به همه سوی خود بنگر و باز میگویم که مگذار زمان، پشیمانی بیافریند.
به زندگی بیندیش با میدانگاهی پهناور و نامحدود.
به زندگی بیندیش که میخواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند.
به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد.
و به روزهایی که هزار نفرین، حتی لحظهای را برنمیگرداند.
...
از: زنده یاد نادر ابراهیمی
برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
و برای مردن کفی خاک
مرا بس بود .
اینک خیال تو چنان در برم می گیرد
که برهنگی ام را
جمله جامه های جهان
کفاف نمی دهد .
و چون بر این حال بمیرم
چنان می گسترم در جهان
که تمامت خاک هم
کفایت نمی کندم .
از تمام آسمان
ماه نقره گون
مرا بس بود
در حیرتم چگونه گرد نقره گون گیسویت
ماه را برده از خاطرم .
جهان بس فراخ بود و من
پروانه ئی بهت خورده
شگفتا
در تنگنای عشق تو
چه بی کرانه می یابم خود را .
"فرشته ساری"
(از کتاب پژواک سکوت)
----------------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
امیدم هست امشب شادیت پربار خواهد شد
به لطف حق تو
را بد خواه و دشمن خوار خواهد شد
بده دستت به
دست من بیا بگذر از این آتش
که شاید بخت
خوابیده چنین بیدار خواهد شد
از: علیرضا نظری
+ با سپاس از آقای نظری عزیز برای ارسال این رباعی زیبا.
برفی که میبارید من بودم
تو را احاطه کردم
در بَرَت گرفتم
گونههایت را نوازش کردم
شانههایت را بوسیدم
و پاره پاره ریختم
پیشِ پای تو
بر من پا گذاشتی
کوبیدهتر سختتر محکمتر شدم
تابیدی به من
آب شدم.
"شهاب مقربین"
از کتاب: سوت زدن در تاریکی
پرنده ای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمی خواهد،
فقط می گوید: کو کو...
"محمدرضا عبدالملکیان"
که این غروب لعنتی غمگینت کرده است
آخرین بار نیز نخواهد بود
به کوری چشمش اما
خون هم اگر از دیده ببارد
بیش از این خانه نشینمان
نخواهد کرد
کفش و کلاه کردن از تو
خنده به لب آوردنت از من
برای کنف کردن این غروب
و خنداندن تو حاضرم
در نور نئون های یک سینما
مثل چارلی چاپلین راه بروم
و به احترام لبخندت
هر بار کلاه از سر برمی دارم
یک جفت کبوتر از ته آن
به سمت دست های تو پرواز کنند
جوک های دست اولم را نیز
می گذارم برای آخر شب
که به غیر از خنده های قشنگت
پاداش دیگری هم داشته باشد
اگر شعبده باز تردستی بودم
با یک جفت کفش کتانی
و یک کلاه حصیری
می توانستم برایت سراپا
تابستان شوم سر هر چهارراه
و کاری کنم که بر میز خال بازها
هر ورقی را برگردانی
آس دل باشد
و هر تاسی که بریزی
"عباس صفاری"
"نامه نخستین، یک روز پس از بازگشت به کلبهی چوبی ساحلِ چمخانه"
هلیای من!
زندگی طغیانی ست بر تمام درهای بسته و پاسدارانِ بستگی.
هر لحظهئی که در تسلیم بگذرد
لحظهئیست که بیهودگی و مرگ را تعلیم می دهد.
لحظهئیست متعلق به گذشتگان که در حال رخنه کرده است.
لحظهئیست اندوه بار و توان فرسا.
اینک، گسستنِ لحظه های دیگران را چون پوسیده ترین زنجیرهای کاغذی بیاموز.
باری، گریختن، تنها از احساسات کودکانه خبر می دهد
اما تکرار در گریز، ثبات در عشق را اثبات می کند.
من ایمان دارم که عشق تنها تعلق است. عشق وابستگی ست.
انحلال کامل فردیت است در جمع.
عشق، مجموع تخیلات یک بیمار نیست
آنچه هر جدایی را تحمل پذیر می کند اندیشه پایان آن جدائی ست.
زندگی، تنهایی را نفی می کند
و عشق، بارورترین تمام میوه های زندگی ست.
بیاموز که محبت را از میان دیوارهای سنگی و نگاه های کینه توز
از میان لحظه های سلطه ی دیگران بگذرانی.
...
"زنده یاد نادر ابراهیمی"
که صبح ها
در خواب ساکت خانه ای
بی پنجره، بی در... مانده باشی
و تلفن
صدایم را پشت گوش انداخته باشد
عاشقت نشدم
که عصرها
دست خودت را بگیری و ببری پارک
انقراض نسلت را روی تاب های خالی تکان بدهی
و فراموش کرده باشی
چقدر می توانستم مادر بچه های تو باشم!
عاشقت نشدم
که شب ها لبانم را
میان حروف کوچک بی رحم تقسیم کنم
گرمی آغوشم را
صدای نفس هایم را
و آرزوهای بزرگ زنی که احساسش را
باید برای گوشی همراهش تعریف کند
بوسه هایم هرشب
در نیمه راه پیغام ها تمام می شوند
و آنچه با تأخیری طولانی به تو می رسد
خواب سنگینی است
که باید کمر تخت را بشکند
عاشقت نشدم
که ناچار باشم برای دوستت دارم هایم
مجوز بگیرم
دوستت دارم هایم را منتشر کنم
و بعد تصور کنم این شعر را
معشوقه ات برای تو می خواند..!
"لیلا کردبچه"
(شعر برگزیده ی انجمن غزل 89)
---------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
ماه به خاک نگاه کرد و گفت:
شب
ها چشم هایم را باز و بسته
میکنم
تا
شاید نگاهم کنی و بگویی "دوستت دارم"
نمی
دانم شاید خزان،
فانوس
های بیشتری برای دوست داشتن دارد
او همیشه در آغوش صبر توست...
"منبع: نت"
این خیابان
برای تو نیست
برای من هم
نیست
پس حاشیه نرو
صاف
به سمت
دوربین من بیا
و تمام راه
را
به کفشهایی
فکر کن
که همین راه
را
چقدر با هم
میآمدند
و چقدر
به هم میآمدند !
از: مهدیه لطیفی