می خواهم با کلماتم
رمانی قد و قواره ات ببافم
بعد
آنقدر بخوانم و بخوانند
که چیزی به تنت نماند.
می خواهم با لب هام
نقطه نقطه بر تنت گل بنشانم
بعد
باغم را تماشا کنم
این باغ من است.
می خواهم با چشم هام
برای پیکرت لباس برازنده کنم
بعد
لباس ها را در بیاورم
از پیکری که خودم تراشیده ام.
می خواهم با دست هام
تنت را برسانم به خدا
بعد
دست به دامن خدا شوم.
"عباس معروفی"
دستمال های مرطوب، تسکین دهنده ی دردهای بزرگ نیستند
اینک دستی ست که با تمام قدرت مرا به سوی ایمان به تقدیر می راند
اینک، سرنوشت، همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند
شاید، شاید که ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم...نمی دانم...
من که از
درون دیوار های مشبک، شب را دیده ام
و من که روح را چون بلور بر سنگترین سنگ های ستم کوبیده ام
من که به فرسایش واژه ها خو کرده ام
و من – باز آفریننده ی اندوه
هرگز ستایشگر فروتن یک تقدیر نخواهم بود
و هرگز تسلیم شدگی را تعلیم نخواهم داد
زیرا نه من ماندنی هستم نه تو، هلیا!
آنچه ماندنی ست ورای من و توست.
از: زنده یاد نادر ابراهیمی
برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
بخواب هلیا!
تنها خواب تو را به تمامی آنچه که از دست رفته است، به من، و به رؤیاهای خوش بر باد رفته پیوند خواهد زد. من دیگر نیستم؛ نیستم تا که به جانب تو بازگردم و با لبخند – که دریچه ایست به سوی فضای نیلی و زنده ی دوست داشتن – شب را در دیدگان تو بیارایم؛ نیستم تا که بگویم گنجشک ها در میان درختان نارنج با هم چه می گویند، جیرجیرک ها چرا برای هم آواز می خوانند، و چه پیامی سگ ها را از اعماق شب بر می انگیزد.
دود دیدگانت را آزار می دهد.
بخواب هلیا. بس است. راهی ست که رفته ایم. آیا کدامین باران تمام غبارها را فرو خواهد شست؟
تو از صدای غربت، از فریاد قدرت، و از رنگ مرگ می ترسی؟
هلیا! برای دوست داشتن هر نفس زندگی، دوست داشتن هر دم مرگ را بیاموز
و برای ساختن هر چیز نو، خراب کردن هر چیز کهنه را
و برای عاشقِ عشق بودن، عاشق مرگ بودن را.
از: زنده یاد نادر ابراهیمی
برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
چاپ اول: 1345 ، چاپ هجدهم: زمستان 1387 ، نشر: روزبهان
---------------------------------------------------------------------
پی نوشت: تعریف کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" رو خیلی شنیده بودم. مدتی بود که میخواستم این کتاب رو تهیه کنم و بخونم، اما فرصت نشده بود. کتاب، دیروز به دستم رسید و یک شبه خوندمش. البته کتاب حجیمی هم نیست، حدود 110 صفحه. کتاب، داستان محور نیست. یعنی هدف نویسنده بازگو کردن داستان زندگی شخصی خودش و یا قصه یک شهر نیست. چنانکه بنظر میرسه گاهی زمان، مکان و حکایت داستان کمی مبهم و حتی کلاف سردرگم میشه. برای فهم بهتر داستان شاید باید کتاب رو بیش از یک بار خواند.
اما "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" مملو از حرف های قشنگ و عاشقانه های زیباست. آنقدر زیبا که اگر بارها و بارها عاشقانه هاش رو بخونی... باز هم هر بار غرق در احساس میشی!
خواندن این کتاب زیبا رو به دوستان خوبم توصیه میکنم.
***************************************
نقدی بر کتاب " بار دیگر شهری که دوست می داشتم" (در ادامه مطلب)
------------------------------------------------
این مطلب هم شاید خواندنش خالی از لطف نباشه:
"نام هلیا چگونه در ایران ساخته شد" (در ادامه مطلب)
---------------------------------------
دانلود کتاب "بار دیگر شهری که دوست می داشتم" (نسخه PDF ، با حجم 350k)
+ پیشنهاد میکنم که نسخه چاپی این کتاب رو بخونید، از انتشارات روزبهان، که جملات زیبا و عاشقانه هاش رو با فونت بزرگ بولد کرده.
---------------------------------------
درباره شاعر:
نادر ابراهیمی در ۱۴ فروردین سال ۱۳۱۵ در تهران به دنیا آمد. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینههای فیلمسازی، ترانهسرایی، ترجمه، و روزنامهنگاری نیز فعالیت کردهاست. ابراهیمی در زمینهٔ ادبیات کودکان، جایزهٔ نخست براتیسلاوا، جایزهٔ نخست تعلیم و تربیت یونسکو، جایزهٔ کتاب برگزیدهٔ سال ایران و چندین جایزهٔ دیگر را هم دریافت کرده است. او همچنین عنوان «نویسندهٔ برگزیدهٔ ادبیات داستانی ۲۰ سال بعد از انقلاب» را بهخاطر داستان بلند و هفت جلدی «آتش بدون دود» بهدست آورده است.
کتاب های:
"یک عاشقانه آرام"
"بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
"چهل نامه ی کوتاه به همسرم"
از زمره عاشقانه های نادر ابراهیمی است که بسیار مورد استقبال قرار گرفته است.
نادر ابراهیمی در سن ۷۲ سالگی پس از چندین سال دست و پنجه نرم کردن با بیماری بعد از ظهر پنجشنبه ۱۶خرداد ۱۳۸۷ در تهران درگذشت.
ادامه مطلب ...
آرزوهایت بلند بود
دست های من کوتاه
تو نردبان خواسته بودی
من صندلی بودم
با این همه
فراموشم مکن
وقتی بر صندلی فرسوده ات نشسته ای
و به ماه فکر می کنی.
"حافظ موسوی"
----------------------------------------------------------------

درباره شاعر:
حافظ موسوی، متولد پانزدهم اسفند ۱۳۳۳ ، رودبار
وبلاگ شاعر:
http://hafezmoosavi.blogfa.com/
گفت و شنود با حافظ موسوی، مجله الکترونیکی عقربه: اینجا
آرام باش عزیز من
آرام باش
حکایت دریاست
زندگی
گاهی درخشش
آفتاب، برق و بوی
نمک، ترشح شادمانی
گاهی هم فرو
می رویم، چشم های مان
را می بندیم،
همه جا
تاریکی است.
آرام باش
عزیز من
آرام باش
دوباره سر از
آب بیرون می آوریم
و تلالو
آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای
از برف
که این دفعه
درست از جایی
که تو دوست داری طالع می شود.
"شمس
لنگرودی
"
از مجموعه: ملاح خیابانها
گفتی اینجا نشد
آن دنیا به هم میرسیم
نگاه کن!
ما مُردهایم،
ولی به هم نرسیدهایم هنوز!
"رضا کاظمی"
...
من سردم است
و تمام رنگ های گرم دنیا را
زنان دیگری شال گردن بافته اند
من سردم است
و زمستان
تنها نام زنی عریان است
که هر شب هوس می کند با فندک یک مرد بسوزد!
از مجموعه: حرفی بزرگتر از دهان پنجره
-----------------------------------
شعر کامل در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
بچه که بودم
تو برای من
بادکنک بودی
و بعد
گل سرخی زیبا
در گلدان خانه
سرانجام تو کلمه
و من شاعر شدم
می دانم
فردا
تو قطاری مهربان خواهی شد
و مرا از اینجا خواهی برد.
"رسول یونان"
برگرفته از کتاب: چه کسی مرا عاشق کرد؟
(گزیده شعر رسول یونان) / انتشارات امرود / 1390
تمام بوسه و لب ها را دامن بزن
تا دیگر حرف های لبم
این گونه سر راه گونه هایت ردیف نشوند،
آغوشت را پُر کن از رد پا های من،
پیاده رو ها دنبالت راه نروند،
آرشه ی تمام ویلون ها را
روی گلوی من بگذار
تا گنجشک های حنجره ام
برای خواندن نام ات لُکنت نداشته باشند،
پا هایم را به حال خود شان رها کن
که سایه ی مجنون بید لگد کنم
این ویژگی ولگرد هاست
که خود شان را گشت بزنند.
"امان پویامک"
21 تیر «سرطان» 1389، کابل
من کورترین کلکین جهانم
تو بازترین
آغوش زمین
که برای باز
شدنت
وسعت این
سیاره ی خاکی تنگ است.
همین که موهایت را به باد می دهی
انجیل دیگر
نازل میشود.
همین که پلک
تکان می دهی
جهان از سر
آغاز می شود
آیینه گی
چشمت را
شاید پیش از
میلاد دریاها
به نقاشان
باران بردند
تا سرنوشت
خنده هاشان زلالیتر شود،
تا آبها رنگ
لبخندت را از یاد کنند
و بعدِ وا
کردن لبت
ماهیگیران
پیر،
سبدهای
ماهیان صید شده شان را
به آب ها،
دوباره پس دهند،
سنگ ها تا
سنگ هستند
سکوت کنند،
و قایق ها
تا دنیا دنیاست
دنبال
لبخندت،
دل دریاها
را گشت بزنند.
پس موهایت را به باد بده
و آغوشت را باز
کن
...
"امان پویامک"
(13مرداد 1387)
مرا به آغوشت کشیدی
به
صلیبی که
سرنوشتم
بود!
"شهاب مقربین"
از کتاب: سوت زدن در تاریکی / نشر چشمه
--------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
باد میآید
کاغذهایم را
... تو را با خود می برد.
می شود ماه
را با دست هایت نگه داری،
غروب نکند؟
می خواهم
درها و پنجره ها را چفت کنم
و تو را
برای همیشه
بنویسم...
"منبع: نت"
به سان کودکی
که آغوش
گشوده ی مادر را!
شمع بی شعله
ای که جرقه را!
نرگسی که
آینه ی بی زنگار چشمه را!
تو را دوست
می دارم
به سان تندیس
میدانی بزرگ،
که نشستن
گنجشک کوچکی را بر شانه اش
و محکومی
که سپیده ی
انجام را!
تو را دوست
می دارم!
به سان
کارگری
که استواری
روز را،
تا در سایه ی
دیوار دست ساز خویش
قیلوله کند!
"یغما
گلرویی"
از دفتر: من وارث تمام بردهگان جهانم!
همین که تو
را خوب ببیند
دنیایی را
دیده است
از میلیونها
سنگ همرنگ
که در بستر
رودخانه بر هم میغلتند
فقط سنگی که
نگاه ما بر آن میافتد زیبا میشود
تلفن را
بردار
شمارهاش را
بگیر
و ماموریت
کشف خود را
در شلوغترین
ایستگاه شهر
به او واگذار
کن
از هزاران
زنی که فردا
پیاده میشوند
از قطار
یکی زیبا
و مابقی
مسافرند.
"عباس صفاری"
زمستان را فقط
به خاطر تو
دوست دارم
به خاطر لباسهای
گرم زمستانیات
که هرچه
سردتر میشود
زیباترت میکنند
به خاطر
پالتوی کمرتنگی که قدت را
بلندتر نشان
میدهد
به خاطر آن
پلیور سفید یقهاسکی
که محشر میکند
و هر بار که
میپوشیاش
مثل گلی که
باز شود در برف
چهرهات میشکوفد
از یقهی تنگش
به خاطر آن
شال گردن کشمیر
که جان میدهد
برای یک میز آفتابگیر وُ
قهوهی تلخ
با شیر
سال از پیِ
سال از حضور تو
حظ میکنم هر
روز
در لباسهایی
که فصل را کوتاه
و بیهمتا میکند
پسند تو را
لباسهایی که
وسط تابستان هم
دلم برای
دیدنشان
تنگ میشود
دستکشهای
نرمی
که از من نیز
گرمترند
و بوی صحرائی
چرمشان تا بهار
عطر ملایم
دستهای توست
و آن چکمههای
وِرنیِ ساق بلند
که کفرت را
گاهی درمیآورند
وقتی کنار یک
فنجان چای تازهدم
یک دنده وا
میروی در گرمای مبل
و گوش نمیدهی
به پیشنهاد من
که بارها
گفتهام با کمال میل حاضرم
مأموریت بیخطر
بازکردن بندشان را
به عهده
بگیرم
زمستان را
به خاطر چتری
دوست دارم
که سرپناهش
را در باران
قسمت میکنی
با من
و هر قدر هم
که گرم بپوشی
یقین دارم
باز در صف خلوت سینما خودت را
دلبرانه میچسبانی
به من
هنوز باورم
نمیشود
که سال به
سال
چشم به راه
زمستانی مینشینم
که سالها
چشم دیدنش را نداشتهام.
"عباس صفاری"
+ این شعر رو بسیاااااار دوست دارم. درود بر آقای صفاری عزیز!
سپیدارها هیمه شدن را انتظار می کشند
و فوّاره ی شهامت سرو
از چهار انگشت جربزه بالا نمی رود!
ساطور صاعقه کور است،
در این باغ سر به زیر!
تو را دوست می دارم به روزگاری حقیر!
فرزندان ِ تاریک ِ قُرُق
عبور منگ ستارگان را شماره می کنند
تیرُ کمان نادانی شان در کف!
خیابان مفروش ِ قناری ست
و نام ِ کبود ِ شبْ به عربده تکرار می شود
در پس کوچه های پیر!
تو را دوست می دارم به روزگاری حقیر!
مرگ موهبتی ست که به زنگاه می رسد
تا تخته بند ِ تن از عذابی مضاعف رهایی یابد!
صلتِ شاعران سرمه دان خاموشی ست!
گوش به زنگ تلاوت ناله اند
این سایه های اسیر!
تو را دوست می دارم به روزگاری حقیر!
دوستت می دارم! ای یقین بی زنگار!
به بازوانِ اَبَر شیشه ام یارایی ببخش
تا سرزمینم را بر گـُرده بگیرم
به کشف ِ آفتابی ترین انحنای زمین!
طوفانی از ترانه به پا کن!
آشفته کن بیشه ی گیست را
چون بیرق ِ رنگینی از ابریشم ُحریر!
تو را دوست می دارم به روزگاری حقیر!
"یغما گلرویی"
از دفتر: من وارث تمام بردهگان جهانم!
---------------------------------------------------------------------
یادداشت یغما در پاورقی این شعر:
این شعر را سال هفتادُ چهار در حضور شاملوی بزرگ خواندم ! در دهکده و با صدایی لرزان! لبخند زدند ُبرای به کار بردن کلمه ی جربُزه در شعر تشویقم کردند! همچنین پیشنهاد کردند به جای عبارت "تو را دوست می دارم به روزگاری شریر" بنویسم: "تو را دوست می دارم به روزگاری حقیر" و من چنین کردم! پس از خاموشی بامداد و برگزاری توطئه ی سکوت از طرف بسیاری نسبت به این ضایعه ی عظیم فرهنگی، بیشتر به حقارت این روزگار پی بردم! روزگاری که قدر تنها شاعر بیدار خود را ندانست! امروز می فهمم که آن بزرگوار چرا عبارت روزگار حقیر را مناسب تر می دانستند و با صدایی رساتر از همیشه می خوانم:
تو را دوست می دارم به روزگاری حقیر!
منبع: وبلاگ "باغ کاغذی"
ساعاتی پس از صبحانه
در این صبح
سراسر تعطیل
چه فرق میکند
تن
به آن ساتن
لغزان و خنک بسپاری
یا به تکهای
از آفتاب پاییزی که دارد
در به در و
پنجره به پنجره
دنبالت میگردد
از طرز نگاهم
باید حدس میزدی
که من ظاهرن
فراموشکار و سر به هوا
خطوط کشیدهی
اندامت را دقیق
تا مرز
نامرئیشدن هرچه پیراهن
از بَر کردهام
اگر میدانستی
جایت
سر میز
صبحانه چقدر خالی است
و قهوه منهای
شیرینزبانیِ تو
چقدر تلخ،
من و این
آفتاب بیپروا را
آنقدر چشمانتظار
نمیگذاشتی
قهوهات دارد
سرد میشود
و طاقت آفتاب
نشسته بر صندلیات طاق
مگر چقدر طول
میکشد
انتخاب
پیراهنی که ساعتی دیگر
باید از تن
درآوری؟
"عباس صفاری"
کفشهایم
کو،
چه کسی بود
صدا زد: سهراب؟
آشنا بود صدا
مثل هوا با تن برگ.
مادرم در
خواب است.
و منوچهر و
پروانه، و شاید همه مردم شهر.
شب خرداد به
آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیهها میگذرد
و نسیمی خنک
از حاشیه سبز پتو خواب مرا میروبد.
بوی هجرت میآید:
بالش من پر
آواز پر چلچلههاست.
صبح خواهد شد
و به این
کاسه آب
آسمان هجرت
خواهد کرد.
باید امشب
بروم.
من که از
بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس
زمان نشنیدم.
هیچ چشمی،
عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن
یک باغچه مجذوب نشد.
هیچ کسی
زاغچهیی را سر یک مزرعه جدی نگرفت.
من به اندازه
یک ابر دلم میگیرد
وقتی از
پنجره میبینم حوری
- دختر بالغ
همسایه -
پای کمیابترین
نارون روی زمین
فقه میخواند.
چیزهایی هم
هست، لحظههایی پر اوج
(مثلا" شاعرهیی را دیدم
آنچنان محو
تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم
گذاشت.
و شبی از شبها
مردی از من
پرسید
تا طلوع
انگور، چند ساعت راه است؟)
باید امشب
بروم.
باید امشب
چمدانی را
که به اندازه
پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی
بروم
که درختان
حماسی پیداست،
رو به آن
وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند.
یک نفر باز
صدا زد: سهراب
کفشهایم کو؟
از: سهراب سپهری
مجموعه: حجم سبز
حالا که آمده ای
باز هم به گیلاس آباد می رویم
به آن باغبان بگو نگران نباشد
ما گیلاس ها را نمی چینیم
ما فقط با گیلاس ها حرف می زنیم!
"محمدرضا عبدالملکیان"
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید
دلتنگی مرا
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس می کنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم
زیبا
ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار
زیبا
زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
"محمدرضا عبدالملکیان"
--------------------------------------------------------------
محمدرضا عبدالملکیان ماجرای دکلمه ی اشعارش توسط خسرو شکیبایی را چنین نقل می کند:
« پائیز بود، پائیز ۷۴، آن اتاقک کوچک ۲-۳ متری در پاگرد طبقه ی دوم خانه ی واقع در خیابان ۱۴ امیرآباد، دکتر بود، خسرو بود و من بودم، شب های بیداری تا آن سوی نیمه شب، تا یکی دو گام مانده به سپیده دمان و شاید تا خود سپیده دمان. حدود ۲ ماه و چند شب در هفته. «مهربانی» باید متولد می شد. مرهمی بر زخم سال های جنگ و پس از جنگ. فکر اولیه از دکتر بود. دکتر دارینوش، انتخاب هم کرده بود، هم مرا ، هم خسرو را و متقاعد کرده بود هردو را. شعرها را وسط گذاشته بودم، هرچه داشتم. دو هفته ای طول کشید. دکتر انتخاب کرده بود، همه ی انتخاب ها پسند من هم بود، جز یک شعر، که سال ها پیش سروده بودم و اینک به سبب مجموعه شرایط از هوایش فاصله گرفته بودم، نمی خواستم. اما دکتر اصرار داشت، این اصرار و انکار، به داوری خسرو رسید، در یکی از همان شب ها، در همان اتاقک پاگرد خانه ی خیابان ۱۴ امیر آباد، خسرو سر در سکوت، برای خودش خواند. سپس سر برداشت، با همان لبخند دلنشین، نگاهی به دکتر و نگاهی به من، این بار با صدای بلند خواند:
زیبا
زیبا هوای حوصله ابری است
... »
(منبع: وبسایت رسمی محمدرضا عبدالملکیان)
------------------------------------------------------
دانلود دکلمه شعر "زیبا" با صدای زنده یاد خسرو شکیبایی
+ پیشنهاد میکنم که حتما دانلود کنید. بسیار زیباست!
نوازشگرانه برتو می بارید
دیر زمانی صدف آفتابی اندام تو را دوست داشته ام
تا به آ نجا که بیانگارم دارنده دنیایی ام
از کوه ها برای تو گلهای شاد می آ ورم
سنبل آبی، فندق تاری
و سبد های وحشیِ بوسه
میخواهم با تو آن کنم
که بهار با درختان گیلاس می کند.
"پابلو نرودا"