تو می روی و من
به سقوط
هواپیما فکر می کنم
به زمین گرم
که جایی ست
میان بازوهای من
سرزمینی
که جز تو
هیچکس در آن
زنده نمی ماند
"منیره حسینی"
-------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
بهار
یکی از آن
هزاران بهانه
برای آمدنت
است
که من بیهوده
به آن دل بستهام!
منبع: نت
+ با گذاشتن تعداد زیاد پست در یک روز چندان موافق نیستم. اما اینروزها تعداد شعرهای در صف انتظار که از قبل کنار گذاشتم اونقدر زیاد شده که چاره ای ندارم جز اینکه هر روز چند شعر رو پست کنم. مثل امروز که رکورد زدم و 10 شعر جدید پست کردم!
سعی ام بر اینه که از تعداد شعرهای در صف انتظار کم کنم تا به روز باشم. در حال حاضر گاهی شعری رو پست میکنم که شاید چند هفته یا حتی چند ماه پیش خوندم!
امید که افزایش کمیت از کیفیت کم نکند! :)
و سپاس از همراهی همیشگی شما خوبان
عشق
آدم را به جاهای ناشناخته می برد
مثلا به ایستگاه های متروک
به خلوت زنگ زده ی واگن ها
به شهری که
فقط آن را در خواب دیده...
وقتی عاشق شدی
ادامه ی این شعر را
تو خواهی نوشت!
"رسول یونان"
برگرفته از کتاب: چه کسی مرا عاشق کرد؟
(گزیده شعر رسول یونان) / انتشارات امرود / 1390
همیشه دری باز به در به دری بودم
رفتن را بیشتر از آمدن دوست داشتم
صدای تو تنها سرزمین واقعی ام بود
کلمات را در آغوشت پنهان می کنم
از این به بعد
همه می توانند شعر هایی از مرا
در تو بخوانند
"روجا چمنکار"
هنوز خیره شدن در
چشمان تو
شبیه لذت بردن از شمردن ستاره
در یک شب صحرای یست
و هنوز اسم تو تنها اسمی است
در زندگی من
که هیچ کسی نمی تواند چیزی در موردش بگوید
هنوز یادم می آید
رود... رود... غار... غار... و زخم... زخم
و به خوبی بوی دستانت را به یاد دارم
چوب آبنوس و ادویه ی عربی پنهان
که بویش شبها از کشتی هایی می آید
که به سوی نا شناخته ها می روند
اگر حنجره ام غاری از یخ نبود
به تو حرفی تازه می گفتم
"غاده
السمان"
که گم شدهای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا
گم نمیشود
آدم ها به
همان خونسردی که آمدهاند
چمدانشان را
میبندند
و ناپدید میشوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم
ترینشان در برف
آنچه به جا
میماند
رد پائی است
و خاطرهای
که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پردههای
اتاقت را
"عباس صفاری"
جوانیام
گوشهی آغوش تو بود
لحظهای صبر اگر میکردی
پیدایش میکردم
آغوشت را باز کردی
برای رفتنام
شاید حق با تو بود
من دیر شده بودم!
دیر یا زود
مانند یک دستهی گل
باید که حسرتم را در بغل بگیرم و بروم
به خواستگاری آن زن ِ خاکی
که نه نخواهد گفت
آغوشش را باز خواهد کرد
و همه چیزم را خواهد گرفت
و من همه چیزم را به او خواهم بخشید
بی هیچ حسرتی
مگر این حسرت ابدی
که دهانم را میگیرد
دیگر چگونه بگویم که دوستت دارم!؟
"شهاب مقربین"
از کتاب: سوت زدن در تاریکی
سنجاق سرم از عشق چیزی نمی فهمد
فقط همین را می داند
چگونه
وقتی تو می آیی
زیباترم کند.
"الهام اسلامی"
بی تو
خودم
را بیابان غریبی احساس میکنم
که
باد را به وحشت میاندازد
جویبار
نازکی
که
تنها یک پنجم ماه را دیده است
زیباترین
درختان کاج را حتا
زنان
غمگینی احساس میکنم
که
بر گوری گمنام مویه میکنند
آه
غربت
با من همان کار را میکند
که
موریانه با سقف
که
ماه با کتان
که
سکته قلبی با ناظم حکمت
گاهی
به آخرین پیراهنم فکر میکنم
که
مرگ در آن رخ میدهد
پیراهنم
بی تو آه
سرم
بی تو آه
دستم
بی تو آه
دستم
در اندیشۀ دست تو از هوش میرود
ساعت
ده است
و
عقربهها با دو انگشت هفتی را نشان میدهند
که
به سمت چپ قلب فرو میافتد.
"غلامرضا بروسان"
از کتاب: یک بسته سیگار در تبعید
ناتانائیل با تو از انتظار سخن خواهم گفت.
من دشت را به هنگام تابستان دیده ام که انتظار می کشید،
انتظار اندکی باران...
ناتانائیل، ای کاش هیچ انتظاری در وجودت
حتی رنگ هوس هم به خود نگیرد.
بلکه تنها آمادگی برای پذیرش باشد.
منتظر هر آنچه به سویت می آید باش
و جز آنچه به سویت می آید را آرزو مکن.
جز آنچه داری آرزو مکن.
بدان که در لحظه لحظه می توانی خدا را به تمامی در درون خود داشته باشی.
کاش آرزویت از سر عشق باشد و تصاحب عاشقانه.
زیرا آرزوی ناکارآمد به چه کار می آید؟
عجبا! ناتانائیل، تو خدا را در تملک داری و خود از آن بی خبر بودهای!
تملک خدا یعنی دیدن او ، اما کسی به او نمی نگرد...
ندیدهای، چون او را در پیش خود به گونهای دیگر مجسم می کردی!
ناتانائیل تنها خداست که نمی توان در انتظارش بود.
در انتظار خدا بودن، ناتانائیل، یعنی در نیافتن اینکه او را هم اکنون در وجود خود داری.
تمایزی میان خدا و خوشبختی قائل مشو
و همه خوشبختی خود را در همین دم قرار ده...
در کوتاه ترین لحظه های زندگی،
توانسته ام هر آنچه را دارم در وجود خود حس کنم.
من همواره تمام دارایی های زندگی ام را در اختیار داشته ام.
به شامگاه چنان بنگر که گویی روز بایستی در آن بمیرد.
و به بامداد زیبا چنان بنگر که گویی همه چیز از نو زاده می شود.
نگرش تو باید در هر لحظه نو شود.
خردمند کسی است که از هر چیزی به شگفت در آید..!
سر چشمه ی تمام دردسرهای تو، ای ناتانائیل، گوناگونی چیزهایی است که داری.
حتی نمی دانی از میان آن ها کدام را بیشتر دوست داری
و این را در نمی یابی که یگانه دارایی آدمی زندگی است...
مرگ چیزی نیست جز رخصتی برای زندگی های دیگر.
برای اینکه همه چیز پیوسته نو شود...
ناتانائیل، باید همه ی کتابها را در درون خود بسوزانی.
"آندره ژید"
برگرفته از کتاب: مائده های زمینی
--------------------------------------------------------------
+ دانلود کتاب «مائده های زمینی» آندره ژید
باید دست به عمل زد. بی داوری درباره خوب و بد آن. باید دوست داشت و از خیر و شر آن دغدغه ای به خود راه نداد. ناتانائیل ... من به تو شور و شوق خواهم آموخت.
ناتانائیل، دوست دارم به تو مسرتی ببخشم که تاکنون کسی دیگر به تو نبخشیده باشد. در حالی که خود مالک این مسرتم، نمی دانم آن را چگونه به تو بدهم. دلم می خواهد با صمیمیتی خطابت کنم که تاکنون کس دیگری نکرده باشد. دلم می خواهد شب هنگام، آن زمان که کتابهای بسیاری را پیاپی باز می کنی و می بندی و در هر یک از آنها چیزی بیش از آنچه تاکنون بر تو آشکار کرده است می جویی، در لحظه ای از راه برسم که هنوز در انتظاری. در لحظه ای که شور و شوقت اندک اندک از اینکه تکیه گاهی ندارد به اندوه تبدیل می شود.
من تنها برای تو می نویسم... تنها به خاطر این لحظه هاست که برایت می نویسم و زندگی ما در برابرمان، همچون جامی پر از آب سرد و گواراست. جامی مرطوب که بیماری تبدار آن را به دست می گیرد.
"آندره ژید"
برگرفته از کتاب: مائده های زمینی
--------------------------------------------------------------
+ دانلود کتاب «مائده های زمینی» آندره ژید
-------------------------------------------------------------
درباره شاعر:
آندره ژید، (۱۹۵۱-۱۸۶۹) نویسنده نامدار فرانسه.
آندره ژید نویسنده نامدار فرانسوی که مدت نیم قرن حضوری نمایان در عرصه ادب فرانسه داشته ، تأثیر شگفت
آور نوشته هایش در سال های پس از جنگ جهانی اول بر اکثر مخاطبان و به ویژه نسل جوان
انکار ناپذیر است.
مائده های
زمینی که در 1897 منتشر شد، بدون شک مشهورترین اثر این نویسنده فرانسوی است.
ژید معتقد بود که مهم ترین اصل برای هر کسی آن است که به رغم همه ابهامات و چند گانگی هایی که در درون خود سراغ دارد، با خویشتن خویش صادق باشد. سرتاسر مائده های زمینی گواه این مدعاست. او هرگز در پی آن نبود که مریدان و پیروانی برای خود گرد آورد و به صراحت گفته است: «کتابم را به دور افکن... گمان مبر که کسی دیگر بر حقیقت تو دست یابد...» به خود بگو که این تنها یکی از هزاران نگرش ممکن در رویارویی با زندگی است. نگرش خود را بجوی.
در سراسر کتاب، سخن از عشق می رود. شوق به زندگی و غنیمت شمردن لحظه لحظه آن، همه جا رخ می نماید.
ناتانائیل نامی ست که در سراسر کتاب ،ژید با او از هستی و لذت هایش ، از خدا و نعمت هایش سخن می گوید. ناتانائیل مخاطب ژید است. این مخاطب می تواند هر کسی باشد. من و شما.
آندره ژید در سال 1947 جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد و در سال 1951 چشم از جهان فرو بست.
منبع:
http://motaleateman.persianblog.ir/post/84دیروز
عبور تو در
کوچه ها وزید
و هنوز،
دهان پنجره
ها باز مانده است…
"ابوالفضل
پاشا"
---------------------------------------------------------
دفتر عشق:
آدم ها را گاهی باید رها کرد بروند... اسارت از یادشان می برد مهربانیت را .
منبع: نت
شرابی لبهایم
برای این شبنشینی
کافیست
حالا فقط
مانده
باد بیاید
حواس روسریام
را پرت کند و
پیراهنم را
به بازی بگیرد
تا تو
شعر تازهات
را
کامل کنی
"انسیه موسویان"
از آخرین باری
که عاشق شده ام
دیگر نمرده ام.
از: کیکاووس یاکیده
برگرفته از کتاب: کولی پیراهن تنگ یک خواب
اگر نمی توانم همیشه مال تو باشم
اجازه بده
گاهی ، زمانی از آن تو باشم
واگر نمی
توانم گاهی ، زمانی از آن تو باشم
بگذار هر وقت
که تو می گویی ، کنار تو باشم
اگر نمی
توانم عشق راستین تو باشم
بگذار باعث
سرگرمی تو باشم
اگر نمی
توانم دوست خوب و پاک تو باشم
اجازه بده دوست
پست و کثیف تو باشم
اما مرا
اینطوری ترک نکن
بگذار دست کم
چیزی باشم
"شل
سیلور استاین"
-------------------------------------------------------------------

درباره شاعر:
شل سیلور استاین با نام کامل شلدون آلن سیلور استاین (Sheldon Alan Silverstein) شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست و خواننده آمریکایی در ۲۵ سپتامبر ۱۹۳۰ در شیکاگو متولد شد و در ۱۰ مه ۱۹۹۹ بر اثر حمله قلبی درگذشت.
معروف ترین آثار سیلور استاین، آثاری است که او برای کودکان نوشته است، هر چند بیشتر آثار او در گروه سنی خاصی نمی گنجد و به نظر می رسد که همه آدمها در هر سنی می توانند مخاطب او قرار بگیرند.
بوی شکوفههای گیلاس
انبههای
طلایی
خاک باران
خورده
و بوی تن تو...
با اینها میتوان
چهار فصل زندگی کرد.
"صنم غزالی"
--------------------------------------------------------
دفتر عشق:
بــــوی مهربانـــی می آیـــد ...
کجا ایستاده
ای؟!
در مسـیر بــــاد؟
"منبع: نت"
چه قدر دزدیدن نگاه
از چشمان تو
لذت بخش است
گویی تیلهای از چشمام به دلم میافتد
بانو!
با مردی که تیلههای بسیار دارد
میآیی؟
از: کیکاووس یاکیده
به بادبادک و
بوسه،
به سکوت و
سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل
ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم
به چراغ،
به «چرا» های
کودکی،
به چالهای
مهربان گونه ی تو!
سلام می کنم
به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر مدرسه،
به بالش
نمناک،
به نامه های
نرسیده!
سلام می کنم
به تصویرِ زنی نِی زن،
به نِی زنی
تنها،
به آفتاب و
آرزوی آمدنت!
سلام می کنم
به کوچه، به کلمه،
به چلچله های
بی چهچه،
به همین سر
به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم
به بی صبری،
به بغض، به
باران،
به بیم ِ باز
نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باور کن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام
سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت
می کنی؟
"یغما گلرویی"
از مجموعه: مگر تو با ما بودی!؟