دوستت ندارم
چنان که گویی
زبر جدی یا گل نمک
یا پرتاب
آتشی از درون گل میخک
تو را دوست
دارم
همانند بعضی
چیزهای سیاه
که باید دوست
داشت
محرمانه، بین
سایه و روح
تو را دوست
دارم
همانند گلی
که هرگز
شکفته نشد ولی
در خود نور
پنهان گلی را دارد.
ممنون از عشق
تو
شمیم راستینی
از عطر
برخاسته از
زمین
که می روید
در روحم سیاه
تو را دوست
دارم
بدون آنکه
بدانم
چگونه،چه
وقت،از کجا
دوستت دارم
سریح،بون
پیچیدگی و غرور
تو را دوست
دارم
چون راه
دیگری نمیدانم که در آن
"من"
وجود ندارم و تو...
چنان نزدیکی
که دستهای تو
روی سینه
ام،دست من است
چنان نزدیکی
که چشمهایت بهم می آیند
وقتی بخواب
میروم..
"پابلو نرودا"
مترجم: مهناز
بدیهیان اوبا
طناب ِ امیدم
را
از بام آمدنت
ببرند!
می گویند،
باید تو می
رفتی تا من شاعر شوم!
عقوبتِ تکلم
این همه ترانه را،
تقدیر می
نامند!
حالا مدتی ست
که می دانم،
اکثر این چله
نشین ها چزند می گویند!
آخر از کجای
کجاوه ی کج کوک جهان کم می آید،
اگر تو از
راه دور ِ دریا برگردی؟
آنوقت دیگر
شاعر بودنم چه اهمیتی دارد؟
همین نگاه
نمناک
همین قلب ِ
بی قرار
جای هزار غزل
عاشقانه را می گیرد !
می رویم
بالای بام ِ بوسه می نشینیم
و ترانه به
هم تعارف می کنیم!
در باران زیر
سایه ی هم پناه می گیریم!
تازه می شود
بالای تمام ِ ابرهای بارانی نشست!
آنوقت،
آنقدر ستاره
به روسری ِ زردت می چسبانم،
تا ستاره
شناسان
کهکشان ِ
دیگری را در آسمان کشف کنند!
به چی می
خندی؟
یادت هست که
همیشه،
از خندیدن ِ
دیگران
بر چکامه های
پُر «چرا» یم دلگیر می شدم؟
اما تو بخند!
تمام ترانه
ها فدای یک تبسمت! خاتون!
حالا برای
همه می نویسم که آمدی
و سبزه ی
صدایت در گلدان ِ سکوتم سبز شد!
می نویسم که
دستهاس سرد ِ مرا،
در زمهریرِ
این همه تازیانه گرفتی!
می نویسم که...
بیدار شو دل
ِ رؤیا باف!
بیدار شو!
"یغما گلرویی"
از مجموعه: مگر تو با ما بودی!؟"
مانده تا
بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.
ناتمام است
درخت.
زیر برف است
تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر
چشم حشرات
و طلوع سر
غوک از افق درک حیات.
مانده تا
سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید.
در هوایی که
نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز
پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه
ام.
مانده تا مرغ
سرچینه هذیانی اسفند صدا بردارد.
پس چه باید
بکنم
من که در لخت
ترین موسم بی چهچه سال
تشنه زمزمه
ام؟
بهتر آن است
که برخیزیم
رنگ را
بردارم
روی تنهایی
خود نقشه مرغی بکشم.
از: سهراب سپهری
مجموعه: حجم سبز
دو
پستان تو ، توتک های شیرین است
.
تنور
ِ داغ ِ آغوشم، دهان از شوق واکرده
که
این یک توتکِ ماه است و آن یک ، توتک ِ خورشید
خدایا
، سفره ی بی رنگ ما امشب چه رنگین است
!
"نادر نادر پور"
تهران ـ ۱۲ اردیبهشت ماه ۱۳۳۸
از دفتر: "سرمه ی خورشید" چاپ چهارم ، ۲۵۳۶ شاهنشاهیهر تکه ی پیرهنت را که میدرم
فصلی گمشده می یابم، از سرگذشت جهان
انگار آنچه ما تاریخ می گفتیم
به اندازه ی عمر کبریتی بود
در طوفان
درونت به تن هایی می رسم
تنها
به چشمه یی که " آدم" نخستین جرعه ی مستی را آزمود
به سیبی که "حوا" را هوایی کرد
تکه پاره های لباسهایت
بر زمین
یادواره ی جنگ های جهانی ست
پیکر های بی جان میان دود
- من در اتاقی مه زده –
لب بر لب هایت می گذارم
تا سرگذشت جهان را فراموش کرده باشم
و تنی همچون وطنی گردم
تنها
کنار تن های درونت
"شعر سپید – اروتیک"
منبع:
http://www.eropoem.blogfa.com/
مفهومی است در تب و تاب رسیدن
تولد گاه بهانه ای ست برای دلتنگ خود شدن
شانه ای ست برای جستجوی خویش
تولد گاهی بهانه ای ست برای یک جمع دوستانه
برای چند لحظه با هم خندیدن
برای خرید یک شاخه گل
برای جاری شدن یک قطره اشک
و کشیدن آهی از سر دلتنگی
تولد علامتی است پر معنا در سر رسید زندگی ما
گاه بهانه ای ست برای نوشتن یک متن یا سرودن یک شعر
تولد گاه بهانه ای ست برای فریاد بودن
رهایی از پیله تنهایی
و اندکی به دنبال خود گشتن
تولد مفهومی ست ناپیوسته در زندگی امروز ما
و تولد بهانه ای ست برای نوشتن یک متن با دستان من
برای تشکر از خوبانی که مهرشان ماندنی ست...
--------------------------------------------------------------------
+ از همه دوستان نازنین که با پیامهای پرمهرشان بنده رو مورد لطف و محبت بیدریغ خود قرار داده و تولدم رو تبریک گفتن، بینهایت سپاسگذارم. مهرتان ماندگار
+ و سپااااااس ویژه از رویای عزیز که شرمنده کردن و برای من در وبشون جشن تولد گرفتن... همراه با چاشنی چوبکاری!
که تمثیل تو باشد
زلالی چشم هات
بی پایانی آسمان
مهربانی دست هات
نوازش گندمزار
و همین چیزهای بی پایان.
نمی دانستم دلتنگیات
قلبم را مچاله می کند
نمی دانستم وگرنه
از راه دیگری
جلو راهت سبز می شدم
تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
تا دوباره
در شمایلی دیگر
عاشقت شوم.
گفته بودم دوستت دارم؟
"عباس معروفی"
در گیسوان تو
درختان کاج غنوده اند
درختانی سترگ
از مجمع الجزایری که منم.
در پوست تو
قرن ها خفته اند
و در خلوت سبزت
حافظه ام آرمیده است.
این قلب گمشده را هیچ کس
درمان نتواند کرد.
(چنین می اندیشیدم)
تا تو آمدی
و بال و نهال
با نفست طلوع کرد
در همیشه ظلمات من
و با لمس دستانت
تنم را
دوباره آفریدی.
"پابلو نرودا"
نام تو را می
توان نوشت
با هر چه رود
راه تو را می
توان سرود
بیم از حصار
نیست
که هر قفل
کهنه را
با دست های
روشن تو
می توان گشود
"محمدرضا عبدالملکیان"
----------------------------------------------------
درباره شاعر:
محمدرضا عبدالملکیان متولد سال 1336 ، شهرستان نهاوند است. او طی بیش از ۳۰ سال فعالیت شعری علاوه بر چاپ و انتشار چندین عنوان مجموعه شعر، عهده دار مسئولیتهای گوناگون فرهنگی و ادبی نیز بوده است. از جمله در حال حاضر مدیر عامل دفتر شعر جوان، عضو هیئت مدیره انجمن شاعران ایران و عضو شورای عالی خانه هنرمندان است. وی پدر گروس عبدالملکیان، شاعر جوان ایرانی است.
وبلاگ محمدرضا عبدالملکیان:
خسته بر شنزار سینه ات،
خم می شوم
این کودک از
زمان تولد تاکنون،
نخوابیده است!
"نزار قبانی"
من از لحظهی تولد در
حال سقوط بودم،
در
خود سقوط کردم بیکه به انتها برسم،
مرا
در چشمانت نگاهدار،
خاک
بربادرفتهام را گِرد بیاور وَ خاکسترم را یکی کن،
استخوانهای
شکستهام را بند بزن،
بوَز
بر هستیام،
دفنم
کن در دل خاک
و
بگذار سکوت التیام اندیشهها شود،
آغوش
بگشا...
"جهان در بوسه های ما زاده می شود / ترجمه: یغما گلرویی"
سلام می کنم به باد،
به بادبادک و
بوسه،
به سکوت و
سوال
و به گلدانی،
که خواب ِ گل
ِ همیشه بهار می بیند!
سلام می کنم
به چراغ،
به «چرا» های کودکی،
به چالهای
مهربان ِ گونه ی تو!
سلام می کنم
به پائیز ِ پسین ِ پروانه،
به مسیر ِ
مدرسه،
به بالش ِ
نمناک،
به نامه های
نرسیده!
سلام می کنم به تصویر ِ زنی نِی
زن،
به نِی زنی
تنها،
به آفتاب و
آرزوی
آمدنت!
سلام می کنم
به کوچه، به کلمه،
به چلچله های
بی چهچه،
به همین سر به هوایی ِ ساده!
سلام می کنم
به بی صبری،
به بغض، به
باران،
به بیم ِ باز نیامدن ِ نگاه ِ تو...
باورکن من به یک پاسخ کوتاه،
به یک سلام ِ
سر سری راضیم!
آخر چرا سکوت
می
کنی؟
"یغما گلرویی"
از مجموعه: مگر تو با ما بودی
پس او را به کرانه رود بردم
گمان کردم که دوشیزه است
اما شوهر کرده بود.
شب و کنارهی سنت جیمز
و من مثل آدمی که مجبور به کاری باشد.
فانوسها خاموش
و زنجرهها در آواز
در گوشهی دنج خیابان
سینههای لرزانش را بهدست گرفتم
ناگهان چون سنبل بر من شکفتند.
و صدای لغزش زیر دامنیاش
مثل تکهای حریر
در گوشم پیچید.
درختان که نوری از شاخ و برگشان نمیگذشت
بزرگتر از معمول مینمودند
صدای پارس سگها از دوردست
و خرمن موهایش انبوه و بوتهوار
کراواتم را درآوردم
او لباساش را
کمربندم را که هفتتیری برآن بود کندم
او نیمتنهاش را.
هیچ صدف و مرواریدی
پوستی چنان دلپذیر نداشت
و هیچ بلور نقرفامی
چنان درخشندگیای.
رانهایش میگریختند از دستانم
چون ماهی جهنده
و تنش
نیمی آتش و نیمی یخ.
آن شب من در بهترین جادهها راندم
سوار برمادیانی چالاک
بی رکاب و بی لگام.
بسان یک مرد، تکرار نخواهم کرد
آن چه را که او با من گفت.
آن روشنی ادراک را.
آلوده به ماسه ها و بوسه ها
از رود بر گرفتمش
در حالیکه شمشیر زنبق ها رو به آسمان بود!
آن گونه رفتار کردم که بودم
چونان کولی ای اصیل!
به او سبدی بافتنی دادم
به رنگ نی
اما پابندش نکردم
چه او شوهر داشت!
حال آنکه به من گفت دوشیزه ایست
وقتی از رود گرفتمش!
"فدریکو گارسیا لورکا"
ستارگان
برای سرکشیدن ماه طلوع میکنند
و سایههای مبهم
میخُسبند !
خود را تهی از سازُ شعف میبینم !
(ساعتی مجنون که لحظههای مُرده را زنگ میزند(
نامت را در این شب تار بر زبان میآورم !
نامی که طنینی همیشگی دارد
!
فراتر از تمامِ ستارگانُ
پُرشکوهتر از نمنم باران
!
آیا تو را چون آن روزهای ناب
دوست خواهم داشت؟
وقتی که مه فرونشیند،
کدام کشف تازه انتظار مرا میکشَد؟
آیا بیدغدغهتر از این خواهم بود؟
دستهایم بَرگچههای ماه را فرو میریزند.
"فدریکو گارسیا لورکا"
از کتاب: تمامِ کودکانِ جهان شاعرند! / دفتر چهارم: فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه: یغما گلرویی
-----------------------------------------------------------------

درباره شاعر:
فدریکو گارسیا لورکا ، به اسپانیایی: Federico García Lorca
(5 ژوئن ۱۸۹۸ - ۱۹ آگوست ۱۹۳۶) ، شاعر و نویسنده اسپانیایی است. او همچنین نقاش، نوازنده پیانو، آهنگساز و نمایشنامه نویس نیز بود. لورکا در آگوست 1936 (در سن 38 سالگی) ، یک ماه پس از آغاز جنگهای داخلی اسپانیا، نزدیک شهر «گرانادا» به دست طرفداران ژنرال فرانکو، دیکتاتور وقت تیرباران شد.
مرگ لورکا یکی از بزرگترین ماجراهای اسرارآمیز تاریخ معاصر اسپانیا بود که سال 2012 توسط یک تاریخ نگار محلی به نام "میگوئل کابالرو ژرز" پس از سه سال تحقیق و با همکاری پلیس بالاخره از آن رمز گشایی شده و محل دفن لورکا به همراه سه تن دیگر که تیرباران شده بودند پیدا شد. این نویسنده نتیجه تحقیقاتش را در کتابی به زبان اسپانیایی با عنوان «13 ساعت آخر زندگی گارسیا لورکا» منتشر کرده است.
خسته تر از پروانه
سالهاست
گرد رویاهای
سرخ باغچه خویش
پر می زنم و
هنوز
غربت تلخ
همیشه را،
مزه می کنم...
من خسته ام...
و هیچ حاجتی
به تایید هیچ پروانه ای نیست...
کافی است
دکمه پیراهن پریروزم را باز کنی
تا پاره پاره
های عریان عمر هزار پروانه را،
به سوگ
بنشینی...
من خیس خستگی
ام...
بیا شانه
هایت را
بالش خیل
خستگی هایم کن...
شاید شبی...
زخم هایم را
زمین بگذارم...!
"بهمن قره داغی"
داشتم نگاهت می کردم
نگاهت می
کردم...
گفتم وای! چه
زیبا شده ای! بانوی من!
دستم را
گرفتی
خدا گفت: چه
لحظهی باشکوهی!
شماها
عشقبازی کنید, من هم خدا می شوم و...
خلقت جهان را
شروع کرد
سه روزش صرف
اندام تو شد
سه روزش خرج
دست های من
روز هفتم
صدای تو را جوری درآورد که تا ابد دلم بریزد...
"عباس معروفی"
هر شب در رویاهایم تو را می بینم و احساست می کنم
و احساس می
کنم تو هم همین احساس را داری
دوری ، فاصله
و فضا بین ماست
و تو این را
نشان دادی و ثابت کردی
نزدیک ، دور
، هر جایی که هستی
و من باور می
کنم قلب می تواند برای این بتپد
یک بار دیگر
در را باز کن
و دوباره در
قلب من باش
و قلب من به هیجان خواهد آمد و خوشحال خواهد شد
ما می توانیم یک باره دیگر عاشق باشیم
و این عشق می
تواند برای همیشه باشد
و تا زمانی
که نمردیم نمی گذاریم بمیرد
عشق زمانی
بود که من تو را دوست داشتم
دوران صداقت
، و من تو را داشتم
در زندگی من
، ما همیشه خواهیم تپید
نزدیک ، دور
، هرجایی که هستی
من باور دارم
که قلب هایمان خواهد تپید
یک بار دیگر
در را باز کن
و تو در قلب
من هستی
و من از ته قلب خوشحال خواهم شد
تو اینجا هستی ، و من هیچ ترسی ندارم
می دانم قلبم برای این خواهد تپید
ما برای
همیشه باهم خواهیم بود
تو در قلب من
در پناه خواهی بود
و قلب من
برای تو خواهد تپید
و خواهد تپید
"مارگوت بیکل"
و به آغاز
کلام
و به پرواز
کبوتر از ذهن
واژه ای در
قفس است.
حرف هایم ،
مثل یک تکه چمن روشن بود.
من به آنان
گفتم:
آفتابی لب
درگاه شماست
که اگر در
بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان
گفتم : سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که
فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ .
در کف دست
زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان
همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر
باشید.
لحظه ها را
به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را
، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی
روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل
سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان
گفتم :
هر که در
حافظه چوب ببیند باغی
صورتش در وزش
بیشه شور ابدی خواهد ماند.
هرکه با مرغ
هوا دوست شود
خوابش آرام
ترین خواب جهان خواهد بود.
آنکه نور از
سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گره
پنجره ها را با آه.
زیر بیدی
بودیم.
برگی از شاخه
بالای سرم چیدم ، گفتم :
چشم را باز
کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید؟
می شنیدیم که
بهم می گفتند:
سحر
میداند،سحر!
سر هر کوه
رسولی دیدند
ابر انکار به
دوش آوردند.
باد را نازل
کردیم
تا کلاه از
سرشان بردارد.
خانه هاشان
پر داوودی بود،
چشمشان را
بستیم .
دستشان را
نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر
عادت کردیم.
خوابشان را
به صدای سفر آینه ها آشفتیم.
از: سهراب سپهری
دفتر: حجم سبز
پیش از تو
زنی استثنائی را می جستم
که مرا به عصر روشنگری ببرد.
و آنگاه که ترا شناختم...
آئینم به تمامت خویش رسید
و دانشم به کمال دست یافت!
مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم
نه در برابر زنی که شیفته ام می کند
نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند
نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...
بی طرفی هرگز وجود ندارد
بین پرنده... و دانه ی گندم!
نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم...
و ترکیب خونم دگرگون نشود...
و کتاب ها
و تابلوها
و گلدان ها
و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند...
و توازن کره ی زمین به اختلال نیفتد...
شعر را با تو قسمت می کنم.
همان سان که روزنامه ی بامدادی را.
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کرواسان را.
کلام را با تو دو نیم می کنم...
بوسه را دو نیم می کنم...
و عمر را دو نیم می کنم...
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...
پس از آنکه دوستت داشتم... تازه دریافتم
که اندام زن چقدر با اندام شعر همانند است...
و چگونه زیر و بم های کمر و میان...
با زیر و بم های شعر جور در می آیند
و چگونه آنچه با زبان درپیوند است...
و آنچه با زن... با هم یکی می شوند
و چگونه سیاهی مرکب... در سیاهی چشم سرازیر می شود.
ما به گونه ای حیرتزا به هم ماننده ایم...
و تا سرحد محو شدن در یکدیگر فرو می رویم...
اندیشه ها مان و بیانمان
سلیقه هامان و دانسته هامان
و امور جزئی مان در یکدیگر فرو می روند
تا آنجا که من نمی دانم کی ام؟...
و تو نمی دانی که هستی؟...
تویی که روی برگه ی سفید دراز می کشی...
و روی کتاب هایم می خوابی...
و یادداشت هایم و دفترهایم را مرتب می کنی
و حروفم را پهلوی هم می چینی
و خطاهایم را درست می کنی...
پس چطور به مردم بگویم که من شاعرم...
حال آنکه تویی که می نویسی؟
عشق یعنی اینکه مردم مرا با تو اشتباه بگیرند!
وقتی به تو تلفن می زنند... من پاسخ دهم...
و آنگاه که دوستان مرا به شام دعوت کنند... تو بروی...
و آنگاه که شعر عاشقانه ی جدیدی از من بخوانند...
ترا سپاس گویند.
"نزار قبانی"
---------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
باید کسی را پیدا کنم
دوستم داشته
باشد
آنقدر
که یکی از
این شبهای لعنتی
آغوشش را
برای من و یک دنیا خستگی بگشاید
هیچ نگوید...
هیچ نپرسد...
"ناشناس"
شعرهایی که از عشق می سرایم
بافته ی سرانگشتان توست
و مینیاتورهای زنانگی ات.
اینست که هرگاه مردم شعری تازه از من خواندند
ترا سپاس گفتند...
همه ی گل هایم
ثمره ی باغ های توست
و هر می که بنوشم من
از عطای تاکستان توست
و همه ی انگشتری هایم
از معادن طلای توست...
و همه ی آثار شعری ام
امضای ترا پشت جلد دارد!
ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت...
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...
نمی توانم زیست بی تنفس هوایی که تو تنفس می کنی.
و خواندن کتاب هایی که تو می خوانی...
و سفارش قهوه ای که تو سفارش می دهی...
و شنیدن آهنگی که تو دوست داری...
و دوست داشتن گل هایی که تو می خری...
نمی توانم... از سرگرمی های تو هرگز جدا شوم
هرچه هم ساده باشند
هرچه هم کودکانه... و ناممکن باشند
عشق یعنی همه چیز را با تو قسمت کنم
از سنجاق مو...
تا کلینکس!
عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد...
یعنی تو با صدای من سخن گویی...
با چشمان من ببینی...
و جهان را با انگشتان من کشف کنی...
"نزار قبانی"