زین گونهام که در غم غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گم گشتهی دیار محبت کجا رود
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست و لیکن طبیب نیست
در کار عشق او که جهانیش مدعی است
این شکر چون کنیم که ما را رقیب نیست
جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت
وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست
گلبانگ سایه گوش کن ای سرو خوش خرام
کاین سوز دل به نـالهی هر عندلیب نیست.
"هوشنگ ابتهاج" (سایه)

امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی (۶ اسفند ۱۳۰۶ – ۱۹ مرداد ۱۴۰۱) معروف به هوشنگ ابتهاج و متخلص به سایه، شاعر و پژوهشگر ایرانی بود.
بزرگترین اشتباه آدمها از دلِ بزرگترین دوست داشتنهایشان بیرون میجهد. از همان چیزهایی که سفت گرفته بودنشان. معمولاً چیزهایی از دست میروند که میخواهیم هیچگاه از دست نروند. هر چه چیزی را سفتتر میگیریم خون کمتری به انگشتان میرسد و کمی بعد مُشت باز میشود.
"ویلیام فاکنر"

ویلیام کاتبرت فاکنر (۱۸۹۷ - ۱۹۶۲) رمان نویس آمریکایی و برنده جایزه نوبل ادبیات بود.
دوست داشتنت
پیراهن من است
می پوشم و از یاد میبرم
که جهان جای غمگینیست.
...
"مژگان عباسلو"
مرا چشمی ست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو
غلام چشم آن ترکم که در خواب خوش مستی
نگارین گلشنش روی است و مشکین سایبان ابرو
"حافظ"
آزمودم دل خود را به هزاران شیوه
هیچ چیزش به جز از وصل تو خشنود نکرد
"مولانا"
شعر کامل در ادامه مطلب
دل در اندیشهٔ آن زلف گره گیر افتاد
عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
خواجه هی منع من از بادهپرستی تا کی
چه کند بنده که در پنجهٔ تقدیر افتاد
"فروغی بسطامی"
آفتاب
از همان جای همیشگی طلوع می کرد
و هیولای روزمرگی
دهانش را
برای بلعیدن رویاهام
باز کرده بود
تو آمدی
و چشم هایت
جای آفتاب را گرفتند
تنها تو می توانستی اینچنین
دهان تاریک روزمرگی را ببندی.
"محسن حسینخانی"
از کتاب در دست چاپ: کوه صدایم را پس نمی دهد / نشر مروارید
در وصل تو پیوسته به گلشن بودم
در هجر تو با ناله و شیون بودم
گفتم به دعا که "چشم بد دور ز تو"
ای دوست مگر چشم بدت من بودم؟
"ابوسعید ابوالخیر"
شعر مشابه از مولانا:
از روی تو من همیشه گلشن بودم
وز دیدن تو دو دیده روشن بودم
من میگفتم چشم بد از روی تو دور
جانا مگر آن چشم بدت من بودم.
"مولانا"
شعر مشابه از ابوسعید ابوالخیر:
ای تلخ ترین حس شیرین عاشقی
تو را هرلحظه با بند بند وجودم هزاران بار می خواهم
حتی اگر هرگز و هیچوقت مرا نخواهی
تو را با همه بی مهری هایت می ستایم
حتی اگر مهرت برای دیگری باشد
تو را هردم و هرآن در خیالم تداعی می کنم
و بارها و بارها می بویم و می بوسم
حتی اگر دیدن روی زیبایت را تا آخرین نفسم از من دریغ کنی
تو را با همه دردها و غصه هایت
با همه اشک ها و هجرهایت
با همه زخم ها و تازیانه هایت
عاشقانه دوست دارم
و همچون خدایی می پرستم
حتی اگر تا آخر عمرم، سهم من از عشق تو
تنها خیال شیرینت باشد و بس
تو شاد باش و بخند
حتی اگر دلیل خنده ات ویرانی دل عاشقم باشد
تو شاد باش و بخند
حتی اگر لبخند زیبایت به قیمت مرگ آرزوهای شیرین و دیرینم باشد
تو شاد باش و بخند
حتی اگر دلیل شادی ات، پایان عمر و هستی ام باشد
تو فقط شاد باش و بخند
و من با شادی تو شادترین عاشق روی زمینم
ای تلخ ترین حس شیرین عاشقی.
"ناشناس"
از در درآمدی و من از خود به در شدم
گفتی کز این جهان به جهان دگر شدم
گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق
ساکن شود بدیدم و مشتاقتر شدم
او را خود التفات نبودش به صید من
من خویشتن اسیر کمند نظر شدم
"سعدی"
"برگرفته از کانال شعر باران دل"
@baran_e_del
شعر کامل در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
باد به باد می رسد
دوست داشتنش را آغوش می کند، می چرخد
ابر به ابر می رسد
دوست داشتنش را گریه می کند، می بارد
من به تو می رسم
دوست داشتنم را بوسه می کنم
می چرخم
می بارم.
"محسن حسینخانی"
از کتاب: یورتمه در دشت دلتنگی / نشر مروارید / 1400

غریزه از اولین نسل ها به ارث می رسد
نیاکان من
تمام کوه ها، جنگل ها
تمام راه ها را برای یافتن محبوب شان دویده اند
حالا من به تو می رسم
و قلبم تند می زند.
"محسن حسینخانی"
از کتاب: یورتمه در دشت دلتنگی / نشر مروارید / 1400

دیواری خالی بودم
آمدی
پیراهنت را آویختی بر من
و بخشی از تنهایی ام پوشانده شد
عکست را آویختی بر من
و خاطره ای به دنیا آمد
غمت را
شادی ات را ...
بمان
تا درد نکشد دلم
درد نکشد دیوارِ آویخته از میخ.
"محسن حسینخانی"
از کتاب: یورتمه در دشت دلتنگی / نشر مروارید / 1400

اگرچه گفتهاند
دهان تو را دوباره خواهیم بست
اما نگرانِ سکوتِ من نباش،
چشمهای دلواپسِ من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه خواستهاند
چشمهای مرا دوباره ببندند
اما نگرانِ ندیدنِ دنیا نیستم
دستهای خستهٔ من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه آمدهاند
دستهای بستهٔ مرا خسته کردهاند
اما نگرانِ سر زدنِ سپیدهدم نباش
نَفَسهای روشنِ من
باز با تو سخن خواهند گفت.
اگرچه
گفته
خواسته
و آمدهاند مرا برای همیشه
با خود بُردهاند
اما نگرانِ من نباش
غیاب من
تا اَبَد
با تو
سخن خواهد گفت.
“سید علی صالحی"
از کتاب: سرود روح بزرگ / انتشارات نگاه

میخواهم در خواب تماشایت کنم
میدانم که شاید هیچوقت اتفاق نیفتد
میخواهم تماشایت کنم در خواب
با تو بخوابم
یا به خوابت بیایم
وقتی امواج نرم تاریکی در سرم
غلت میزنند
دوست دارم با تو قدم بزنم
در آن جنگل روشن پرتردید
با برگهای سبز-آبی
...
دوست دارم آن شاخهی نقرهای را به تو بدهم
آن گل کوچک سفید را
کلمهای را که میتواند
در میانهی رویا
تو را در برابر اندوه حفظ کند
با تو تا بالای پلهها بیایم
و بعد دوباره قایقی شوم
که تو را به سلامت بر میگرداند
...
دوست دارم هوایی شوم
که تنها برای یک لحظه
در تو ساکن میشود
دوست دارم چیزی شوم
که به چشم نمیآید
اما لازم است.
"مارگارت اتوود"
ترجمه: مریم آقاخانی
------------------------------------

مارگارت اِلنور اتوود (زاد ۱۸ نوامبر ۱۹۳۹) شاعر، داستاننویس، منتقد ادبی، فعال سیاسی و فمینیست سرشناس کانادایی است.

