کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

خوب می دانم سال هاست که مرده ام!

به ساعت نگاه می کنم
حدود سه نصف شب است
چشم می بندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره می روم
سو
سوی چند چراغ مهربان
و سایه ی کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا می پَرم، چون کودکی‌ ام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری، از شوق به هوا می پرم
و خوب می دانم
سال هاست که مرده ام...!

 

"حسین پناهی"

------------------------------------------------------------


+ دکلمه این شعر زیبا با صدای زنده یاد حسین پناهی: اینجا

شبی بارانی

و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن ها را
با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم.

 

"حسین پناهی"

(شبی بارانی ، از مجموعه: ستاره)

--------------------------------------------------------


معرفی وبلاگ:
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود) اشعار حسین پناهی)

ما هنوز زنده ایم

وقتی که سیل سرازیر می شود، جایی که قطره عرق ما چکید، پاک خواهد شد و نقش پایمان بر خاک از بین خواهد رفت. اما شاید بومادران و بابونه در یاد سبز خود نگهدارند، روزی که ما به بوی خوش پاکشان سلام می دادیم و روی برف نوشتیم: ما هنوز زنده ایم.

 

"ابراهیم گلستان"

(از مجموعه "جوی و دیوار و تشنه")

 

* بومادران گیاهی است از تیره گل‌ستاره‌ای‌ها.

----------------------------------------------------------------

 


زندگی نامه ابراهیم گلستان:
+ ابراهیم گلستان، متولد ۲۶مهر ۱۳۰۱ در شیراز، کارگردان، داستان نویس، مترجم، روزنامه نگار و عکاس ایرانی است. وی فارغ‌التحصیل دانشکدهٔ حقوق دانشگاه تهران است و از سال ۱۳۵۷ تاکنون در انگلستان زندگی می‌کند.

بیشتر بخوانید (صفحه ابراهیم گلستان در ویکی پدیا)

---------------------------------------------------------------


+ رابطه فروغ و ابراهیم گلستان از زبان نزدیکانشان ... اینجا ، (از وبلاگ: "شاید یک روز...")

+ ابراهیم گلستان سکوت را شکست ... اینجا ، (از سایت: "فرارو")

کوهنورد

کوهنورد می شوم

و عاشقانه فتح می کنم ...
کافیست
تو روی تمام قله ها
ایستاده باشی.


"الهه وکیلی مطلق"

پارانویا

از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!

دارم کم کم این فیلم را باور می کنم

و این سیاهی لشکر عظیم

عجیب خوب بازی می کنند.

در خیابان ها

کافه ها

کوچه ها

هی جا عوض می کنند و

همین که سر برگردانم

صحنه ی بعدی را آماده کرده اند

از لابلای فصل های نمایش

بیرونم بکش

برفی بر پیراهنم نشانده اند

که آب نمی شود

از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم

نشد!

و این آدم برفیِ درون

که هی اسکلت صدایش می کنند

عمق زمستان است در من.

اصلا

از عمق تاریک صحنه پیدایم کن!

از پروژکتورهای روز و شب

از سکانس های تکراری زمین، خسته ام!

دریا را تا می کنم

می گذارم زیر سرم

زل می زنم

به مقوای سیاه چسبیده به آسمان

و با نوار جیرجیرک به خواب می روم

نوار را که برگردانند

خروس می خواند.

*

از توی کمد هم شده پیدایم کن!

می ترسم چاقویی در پهلویم فرو کنند

یا گلوله ای در سرم شلیک

و بعد بگویند:

"خُب، نقشت این بود"!

 

"گروس عبدالملکیان"

حسرت!

چه ‌قدر چای که ننوشیده‌ام

در کافه‌هایی که با تو نرفتم

و چه نیمکت‌ها

که مرا کنارِ تو،

ندیده فراموش کردند!

 

"مژگان عباسلو"

اگر می‌شد صدا را دید

اگر می‌شد صدا را دید
چه گل‌هایی... چه گل‌هایی!
که از باغ ِ صدای تو
به هر آواز می‌شد چید.
اگر می‌شد صدا را دید.

"استاد شفیعی کدکنی"

--------------------------------------

(با تشکر از خانم الهه برای ارسال این شعر زیبا)

http://www.eli24.blogfa.com


 

 

زندگی نامه دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی:

محمدرضا شفیعی کدکنی درنوزده مهر ۱۳۱۸ در کدکن از توابع تربت حیدریه در خراسان به دنیا آمد. شفیعی کدکنی هرگز به دبستان و دبیرستان نرفت و از آغاز کودکی نزد پدر خود (که روحانی بود) و مرحوم ادیب نیشابوری دوم به فراگیری زبان و ادبیات عرب پرداخت.

او به پیشنهاد مرحوم دکتر علی اکبر فیاض در دانشگاه فردوسی مشهد نام نویسی کرد و در کنکور آن سال نفر اول شد و به دانشکدهٔ ادبیات رفت و مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت. او از سال ۱۳۴۸ تا کنون (۱۳۹۱) بنا به در خواست دانشگاه تهران، استاد دانشگاه تهران است.

شفیعی کدکنی سرودن شعر را از جوانی به شیوهٔ کلاسیک آغاز کرد. پس از چندی به سوی سبک نو مشهور به نیما یوشیج روی آورد. با انتشار دفتر شعر "در کوچه باغ‌های نشابور" نام‌آور شد.

...

منبع: سایت ویکی پدیا

وقتی که تو نیستی

وقتی که تو نیستی

دنیا چیزی کم دارد

مثل کم داشتنِ یک وزیدن، یک واژه، یک ماه!

من فکر می کنم در غیاب تو

همه ی خانه های جهان خالیست

همه ی پنجره ها بسته است

وقتی که تو نیستی

من هم

تنهاترین اتفاق بی دلیل زمین ام!

واقعا

وقتی که تو نیستی

من نمی دانم برای گم و گور شدن

به کدام جانب جهان بگریزم !

 

از: سید علی صالحی

 

اشتباه از ما بود

اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خیالِ پیاله می‌دیدیم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای پریروز پیلگیِ خویش را به یاد نمی‌آورد.

حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌میریم
از خانه که می‌آئی
یک دستمال سفید، پاکتی سیگار، گزینه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بیاور
احتمالِ گریستنِ ما بسیار است!

 

از: سید علی صالحی

دفتر: دیرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه رویاها را با خود برد / نامه‌ها

چاپ چهارم 1380 - نشر دارینوش

دست های تو

از دست های تو

کارهای خارق العاده ای بر می آید

همانجا که هستی، بمان

اجازه‌ بده شعرها از من برایت بنویسند

اجازه بده برایت بخوانم،

تا چه اندازه‌ از بَدوِ دوست داشتنت

پیراهنِ فصل ها

زیباتر شده است.

کنارِ لبانت، کناره می‌گیرم

وَ تمامِ حرف‌های دلم را

از دهان‌ات می‌شنوم

در فاصله‌ی پیشانیِ تو

تا سایه‌ات

جنگلِ سبزی‌ست

که پرنده‌های من

آنجا آرام می‌گیرند.

"
سید محمد مرکبیان "

برگرفته از وبلاگ "ناز و نیاز"


تو نمی میری

تو نمی میری

چون پرچمی که سربازان بسیاری در آن شلیک کرده باشند

هر شب به هنگام باد

ماه را از خود عبور می دهی

در تو سر گوزنی را دیدم

که هنوز شاخ هایش به سمت کوهستان کج بود

چشمه ای که پرندگان زیاد را شیر می داد.

 

 "زنده یاد غلامرضا بروسان"

نام و نامه

با نامه ­ی تو ، آغاز می­ کنم نامم را

که آن قدر حرف ­هایش را به نام تو گفته و آنقدر آوازهایش را با صدای تو خوانده

که حالا دیگر نه من می ­دانم و نه تو که از این دو پروانه

کدامش از لای شناسنامه من پرواز کرده و بیرون زده

و کدامش از گهواره ­ی گلی که به سرخی نام توست بلند شده و آمده

تا این جا در سطرهای شعر من به هم برسند و آنقدر

حرف­هایشان را به نام هم بگویند و

آنقدر آوازهایشان را با صدای هم بخوانند

که تو همه ­ی نامه­ ی من باشی و من تمام نام تو

که همراه آتش زمستانی مزدک

و پیراهن تابستانی بابک

و خون بهاری برادر من

در اولین روز پاییز به هم برسند و

در شصت و سومین روز پاییز به نشانه­ ی خویشاوندی

بدل به غول زیبایی بشوند

که مثل مزدک تقسیم می ­کند

مثل بابک ادامه می­دهد

و مثل حسن می­ میرد

مثل حسین دل می­ بندد

مثل آتش زیبا می­ شود

و مثل من شاعر ...

 

"حسین منزوی"

و این کلاف

پنج بوسه ، برای پنج سر انگشت تو.

می میرم این درنگ را

از انگشتانت بوسه ی سرخ ، فرو می چکد

و تو ، چون موسی ،

از دریا خواهی گذشت

نهی پای و برهنه بازو .

تدبیر می جویم

و این کلاف

بر دیوار اتاقم

تندیسی از

«مبادا» ست.

تو را می جویم ، چونین معجزه ی دستانت

به بارگاهت

که مرا بارده

که هیچ چیز ، چیزی  به زیبایی تو نیست

و زیبایی تو ، هیچ چیز را نمی ماند

مرا بخوان

به تبرّک معجزه ات.

 

"فرخ تمیمی"

مرا با بوسه ای تقدیس کن

نان و شراب،

در لب های تو است.
مرا
با بوسه ای تقدیس کن!

 

"رضا کاظمی"

حالا دیگر یک خط در میان گریه می‌کنم

حالا دیگر

یک خط در میان گریه میکنم،

حالا دیگر

شانههایم صبورتر شدهاند

و با هر تلنگری که گریه میزند

بیجهت نمیلرزند!

انگار دیگر هیچ اتفاقِ عاشقانهای

از چشمهایم نمیافتد

و پاییزِ من

اتفاق زردیست

که میتواند

ناگهان در آغوشِ هر فصلی بیفتد!

حالا تو هی به من بگو

بهار میآید...

 

"نسترن وثوقی"

قرارمان فصل انگور

قــرارمــان فصــل انگــور!

شــراب کــه شــدم

تــو، جــام بیــاور، مــن، جــان!

 

"رحمان عباسی"

در اشتیاق گل...

در اشتیاق گلـــــی که نچیده ام؛

می لرزم !

 

"شمس لنگرودی"

مستی

همیشه مستی باید، همین و بس

این پرسشی یگانه است        

برا ی لمس نکردن بار ترسناکی زمان        

به آن چه شانه هایت به زیر آورده و        

تو را به خاک نشانده        

لبریز مستی مدام از چه ؟          

از شراب، از شعر، یا از فضیلتی که         

جسته ای

 

!لیک مست شوید           

و اگر گاهی، در حال قدم زدن دریک کاخ         

یا فاصله جوی علفزاری سبز         

بیدار بر خواستی         

و مستی پرید        

بپرسیداز باد یا از موج یا          

ستارگان، پرندگان

یا از ساعت        

از هر آن چه می گریزد ، از هر آن چه می نالد         

از هر چه می غلتد، از هر آن چه آواز         

سر می دهد

از هرآن چه حرف می زند          

بپرس که چه ساعتی است          

و باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت          

به تو پاسخ خواهند داد که وقت مستی          

است

همچو برده ای قربانی شده زمان مباش         

 

مستی، مست باش بی وقفه از شراب         

از شعر، از فضیلت، از هر آن چه می خواهی. 

 

"شارل پی‌یر بودلر"

(Charles Pierre Baudelaire)‏‏ (۹ آوریل ۱۸۲۱ - ۳۱ اوت ۱۸۶۷) شاعر و نویسندهٔ فرانسوی.

منبع

به یک پلک تو می‌بخشم...

به یک پلک تو می‌بخشم تمام روز و شب‌ها را

که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌نفس پُر کن به هم نگذار لب‌ها را

 

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟ نمی‌فهمم سبب‌ها را

 

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد می‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هر قدم یک دم نگاهی کن عقب‌ها را

 

 "زنده یاد نجمه زارع"

گل سرخ

گل سرخ
گل سرخ
گل سرخ
او مرا برد به باغ گل سرخ
و به گیسو های مضطربم در تاریکی گل سرخی زد
و سرانجام
روی برگ گل سرخی با من خوابید
ای کبوترهای مفلوج
ای درختان بی تجربه یائسه ، ای پنجره‌های کور
زیر قلبم و در اعماق کمرگاهم ، اکنون
گل سرخی دارد می روید
گل سرخ... سرخ
مثل یک پرچم در رستاخیز
آه .. من آبستن هستم
آبستن... آبستن.

 

"فروغ فرخزاد"