کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

بهشت ...

 می‌دونی"بهشت" کجاست؟

یه فضای ِ چند وجب در چند وجب!

بین بازوهای کسی که دوستش داری

 

"شعر منسوب به حسین پناهی"

 

+ از آنجا که مطمئن نیستم، نوشتم منسوب به ...

------------------------------------------------------------------


+ دیروز با کلی تلاااااش و ترفنددددد بالاخره تونستم دکلمه زیبای "با مرجان‌ها و خزه‌ها" ی حسین پناهی -که موزیک زمینه سایت رسمی حسین پناهی هم هست - رو از جایی دربیارم و کانورت کنم و ... و امروز تقدیم به شما دوستان عزیز برای دانلود.

گوش کنید و لذت ببرید... شادی روح بلند زنده یاد حسین پناهی.


دانلود دکلمه زیبای "با مرجان‌ها و خزه‌ها" با صدای حسین پناهی


شعر "با مرجان‌ها و خزه‌ها": اینجا (پست 21 شهریور)


پروانه ها

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه رو به رویم شش دسته خوشه زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می توانستیم به این موضوع و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را...
او را...
کسی را... دوست می دارم

 

"حسین پناهی"

(از مجموعه ستاره)

 

+ با تشکر از خانم فریبا برای ارسال این شعر زیبا.

 

ای عشق

ای عشق!

بی آنکه ببینمت
بی آنکه نگاهت را بشناسم
بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم.

شاید تو را دیده ام پیش از این
در حالی که لیوان شرابی را بلند می کردی
شاید تو همان گیتاری بودی که درست نمی نواختمت.

دوستت می داشتم بی آنکه درکت کنم
دوستت می داشتم بی آنکه هرگز تو را دیده باشم
و ناگهان تو با من- تنها
در تنگ من
در آنجا بودی.

لمست کردم
بر تو دست کشیدم
و در قلمرو تو زیستم
چون آذرخشی بر یکی شعله
که آتش قلمرو توست
ای فرمانروای من!

 

"پابلو نرودا"

بوسه هایت ...

بوسه‌هایت
مرگ را به تأخیر می‌اندازند.
مرا ببوس!

 

"رضا کاظمی"

سال‌هاست رفته‌ای

سال‌هاست رفته‌ای و من

هنوز به خودم می‌لرزم

درست مثلِ شاخه‌ای که چند لحظه قبل

پرنده‌اش پریده باشد!

 

"رضا کاظمی"


برگرفته از وبلاگ: "کافه تنهایی"


دنیا را بغل گرفتیم

دنیا را بغل گرفتیم

گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد

بیدار شدیم

دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم!

 

"حسین پناهی"

فردا برای گفتن دوستت دارم دیر است

تا شب نشده

خورشید را لای موهایت می گذارم

و عاشق می شوم

فردا برای گفتن دوستت دارم

دیر است.

 

"جلیل صفربیگی"


برگرفته از وبلاگ:

http://nazoniaz92.blogfa.com/

شعر سفر

کمی از کُرک‌های فرشِ اتاق‌ به کفش‌هایم چسبیده

عطرِ بی رمقی از بوی تن‌ات بر شیارهای گردنم
 
وَ زلالِ اشک‌های تو
بر هرکجای پیراهنم که دست می‌گذارم.

تراژدیِ مسخره‌ای‌ست زندگی
انسان با پای خود می‌رود
همان لحظه که دوست دارد بماند.

این شعر، پیش از وقوعِ اتفاق نوشته شده است
پیش از درآمیختنِ رنجِ فرش بر سینه‌ی کفش‌ها
وَ مرگِ حتمیِ عطر وُ اشک‌ها در شاهرگ‌های دوخته شده به پیراهنم
پیش از امتناعِ لب‌ به کشیدنِ سوتِ پایان، به خداحافظ

این شعر، قطعه‌ی موسیقی‌‌ای‌ست که نوازنده‌
سازش را دوست ندارد
این مَرد که می‌نویسد
دارد شب‌ش را با دردی که هنوز از در نیامده، سیاه‌تر می‌کند
این درد، خاطره‌ است
خاطره‌ای کِشدار، میانِ گذشته‌ی شاعر وَ آینده‌ی چشمانی که اینک
هجده سطرِ بلند وُ کوتاه را شنیده‌اند.

"سید محمد مرکبیان"

15 شهریور 92


برگرفته از وبلاگ شاعر

مینیمال‌هایی برای زندگی


پابرهنه... با قافله




پا برهنه با قافله به نا معلوم میروم
با پاهای کودکی ام!
عطر پریکه ها
مسحور سایه ی کوه
که می‌برد با خود رنگ و نور را!
پولک پای مرغ
کفش نو
کیف نو
جهان هراسناک و کهنه
و
آه سوزناک سگ!
سال های سال است که به دنبال تو میدوم
پروانه زرد،
وتو از شاخه ی روز به شاخه ی شب می‌پری
و همچنان..


"حسین پناهی"

من می ترسم... پس هستم

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم!

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم!

قانون را دوست دارم

ولی از پاسبانها می ترسم!

عشق را دوست دارم

ولی از زنها می ترسم!

کودکان را دوست دارم

ولی ز آئینه می ترسم!

سلام رادوست دارم

ولی از زبانم می ترسم!

من می ترسم

پس هستم

اینچنین می گذرد روز و روزگار من!

من روز را دوست دارم

ولی از روزگار می ترسم.

 

"حسین پناهی"

گم شده ام

هوس کرده ام

زنگ در تمامی دفاتر قبول آگهی را

به منظور ارسال پیام تبریکی

بفشارم

و سفارش کنم

با فونت درشت

به هموطنان عزیز تبریک بگویند:

که من

گم شده ام

بی ردی از راهی

که به دست های تو می رسید

 

از: مهدیه لطیفی


برگرفته از وبلاگ:

http://ghambarak.blogfa.com/

لب‌هایت را بگذار سرجایش

لب‌هایت را بگذار سرجایش
بیا شب را قدم بزنیم
عاقبت چیزی که باید، می‌شود
همیشه
بزرگترین اتفاق‌های زندگی
از یک اتفاق
که به وقت اش
اتفاق می‌افتد شروع می‌شود

"سید محمد مرکبیان"

فقط قلبهای ما است که می‌خواند

و تو مرا با روحانیت شانه‌هایت می‌پرورانی
و من قالب زیبای تو را در جاودانی‌ترین جای قبلم، جاودانی می‌کنم
از اینکه روزگار تیره است و شب ما تیره است، باک نداریم
من به فروغ تن اندوهگین تو می‌نگرم
و تو به آتش بازی قلب من خیره می‌شوی
سرتاسر این پهنه درد پر از سکوت است
فقط قلبهای ما است که می‌خواند
در کنار رودی از مرگ به زندگی می‌اندیشم

"بیژن جلالی"

برگرفته از وبلاگ: چشم من... قلب تو


آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند...

آدم‌ها عاشق ما نمی‌‌شوند ، آدم‌ها جذب ما می‌‌شوند.

در لحظه‌ای حساس حرف‌هایی‌ را می‌‌زنیم که شخصی‌ نیاز به شنیدنش داشته.
در یک لحظه ی حساس طوری رفتار می‌‌کنیم که شخص احساس می‌‌کند تمام عمر در انتظار کسی‌ مثل ما بوده!
در یک لحظه ی حساس حضور ما ، وجودِ شخص را طوری کامل می‌‌کند که فکر می‌کند حسی که دارد نامی‌ جز عشق ندارد.
آدم‌ها فکر می‌‌کنند که عاشق شده اند. آدم‌ها فکر می‌‌کنند بدون وجود ما حتی یک روز دوام نمی‌‌آورند.

آدم‌ها فکر می‌‌کنند مکمل خود را یافته اند. ... آدم‌ها زیاد فکر می‌‌کنند.
آدم‌ها در
واقع مجذوب ما می‌شوند و پس از مدتی‌ که جذابیت ما برایشان عادی شد ، متوجه می‌‌شوند که چقدر جایِ عشق در زندگی‌‌شان خالیست ... می‌‌فهمند در جستجوی عشق‌های واقعی‌ باید ما را ترک کنند.
تمامِ حرفِ من اینست که کاش آدم‌ها یاد بگیرند که "عشق پدیده‌ای حس کردنی است نه فکر کردنی" و کاش بفهمند که بعد از رفتنشان، عشقی‌ را که فکر می کرده اند دارند چه می‌کند با کسانی‌ که حس میکرده اند این عشق واقعی‌ ‌ست.

"نیکی‌ فیروزکوهی"

مرجان‌ها و خزه‌ها

با مرجان‌ها در عمق دریاها لرزیدیم

با کوسه ها خروارها تُن آب را باله زدیم

با امواج به ساحل‌ها کوبیدیم

دنیای سرخ و سیاه خزه‌ها را بر صخره‌ها روییدیم

با ابرها بارها با پرنده‌ها بر شاخه‌ی نارون‌ها قاقار کردیم

ترکیدیم با انارها و سیرسیرک‌ها

وزیدیم...

ترسیدیم...

درخشیدیم...

و درخشیدیم با ستارگان نیمه شب تا کجا... کجا !

می‌بینی؟ می‌بینی تا کجا می‌رفتیم و برمی‌گشتیم !

اکنون چنگ می‌زند بر نم روح انسانی رویاهایمان

خزه‌های سبز سفر

خیس باران به سوی پنجره‌های مه گرفته سرازیر می‌شویم

می‌بینی تا کجا با آب آمده‌ایم!؟

با قایق بی پارو!؟

خوابم می‌آید...

نه

از عشق سخن گفتن برای آدمی هنوز خیلی زود است...

خیلی زود...

 

حسین پناهی"

(مرجان‌ها و خزه ها / از مجموعه: راه با رفیق / نشر دارینوش / 1390

--------------------------------------------------------------------


*امروز صبح، چهار پست آپ کردم که دو تاش از حسین پناهی بود. اما حیفم اومد که این شعر زیبا رو هم همین امروز پستش نکنم.

* دکلمه این شعر با صدای زنده یاد پناهی، به جرات می‌تونم بگم یکی از زیباترین دکلمه‌هایی هست که تا به امروز شنیدم. از صبح تا حالا بارها و بارها گوش دادم و همچنان... و ... گاهی نمیشه احساس رو بیان کرد یا به قلم آورد. باید خود گوش کنید.

* جایی خوندم که این شعر (اشعار مجموعه "راه با رفیق") دو روز قبل از فوت پناهی ضبط شده و کامل شده بود!

* برای شنیدن دکلمه زیبای "مرجان‌ها و خزه ها"با صدای زنده یاد پناهی به وبسایت رسمی حسین پناهی بروید: اینجا

(دکلمه در زمینه وبلاگ پخش می‌شود)

* فایل صوتی این دکلمه رو در گوگل سرچ کردم و نتونستم پیدا کنم. اگر کسی داشت ممنون میشم... (لینک دانلود رو بدید و یا به آدرس ایمیلم ارسال فرمایید). سپاس


+ زندگی نامه حسین پناهی هم در نوع خودش جالبه و خواندنش خالی از لطف نیست. اینکه زمانی روحانی بوده! و یا عضو سپاه پاسداران بوده و پایان زندگی‌اش که همچنان در هاله ای از ابهام است. خودکشی یا سکته قلبی!؟ ...


+ روایت یغما گلرویی از مرگ خودخواسته حسین پناهی: اینجا


+ آرشیو دکلمه های حسین پناهی در سایت تبیان: اینجا


وبسایت رسمی حسین پناهی

زندگی نامه حسین پناهی

---------------------------------------------------------------------------

پی نوشت (27 شهریور 92):

دانلود دکلمه زیبای "با مرجان‌ها و خزه‌ها" با صدای حسین پناهی


به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

در این هستی غم انگیز

وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده ی "دوستت دارم"

کام زندگی را تلخ می کند

وقتی شنیدن دقیقه ای صدای بهشتی ات

زندگی را

تا مرز های دوزخ

می لغزاند!


دیگر ـ نازنین من ـ

چه جای اندوه

چه جای اگر

چه جای کاش


و من

ـ این حرف آخر نیست ـ

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

حتی اگر به رسم پرهیزکاری صوفیانه

از گفتنش امتناع کنم.

 

"مصطفی مستور"

بلاتکلیفی!

همه چیز از جایی شروع شد
که گفتی دوستم داری
گاهی برای یک عمر بلاتکلیفی
بهانه ای کافیست.

 

"لیلا کردبچه"

 

حسین پناهی، مگسی را نکشته است!

مگسی را کشتم!

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می‌چرخید به خیالش قندم

یا که چون اغذیه‌ی مشهورش، تا به آن حد گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!


 

بسیاری از شما لااقل یک بار این شعر را خوانده و حسین پناهی را تحسین کرده‌اید! یا وصیت نامه‌ی مشهور او:

«قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.

بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره‌ی انگشت‌نگاری قرار دهید.

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم…»

 

اما سایت رسمی حسین پناهی که توسط سینا پناهی (پسر ایشان) اداره می‌شود اعلام کرد:

اشعار و وصیت‌نامه‌ی زیر متعلق به حسین پناهی نیست و هیچ سنخیتی نه با شخصیت و نه با نوع نگارش و محتوای آثار ایشان ندارند:

وصیتنامه‌ی قبر مرا نیم متر عمیق‌تر حفر کنید. اشعار: مگسی را کشتم، پشت چراغ قرمز، از آجیل سفره‌ی عید، رخش گاری کشی می‌کند، صفر را بستند، من تعجب می‌کنم، بهزیستی نوشه، با اجازه‌ی محیط زیست، گناه شیرین است، اکسیژن!

بخشی از این اشعار متعلق به اکبر اکسیر (نویسنده و شاعر) است:

 

+ زندگی‌نامه‌ی حسین پناهی را از اینجا بخوانید:

 

منبع: وبسایت گمانه

کاکل

با تو

بی تو
همسفر سایه خویشم

و به سوی بی سوی تو می آیم
معلومی چون ریگ
مجهولی چون راز
معلوم دلی و مجهول چشم
من رنگ پیراهن دخترم را به گلهای یاد تو
سپرده ام
و کفشهای زنم را در راه تو از یاد برده ام
ای همه من
کاکل زرتشت
سایه بان مسیح
به سردترین ها
مرا به سردترین ها برسان

 

"حسین پناهی"

(کاکل / از مجموعه ستاره)

تو را به سبک خودم دوست دارم

تو را به سبک خودم دوست دارم

من دنباله‌ روی عشق دیگران نیستم

فکر میکنم کندن کوه برای ساختن تونل بهتر است

تا ابراز عشق

...
من برای تو نمی میرم تا لباس عزا تنت کنم نه‌

این دوست داشتنی احمقانه‌ خواهد بود

برایت زنده‌ بمانم بهتر است

هیچکس تو را مثل من دوست ندارد

پس تو را مثل من دوست خواهم داشت

تو مجبور نیستی شعرهایم را دوست داشته‌ باشی

مجبور نیستی دعوا نکنی

مجبور نیستی همیشه‌ لبخند بزنی

مجبور نیستی که‌ خودت را مجبور کنی مرا دوست داشته‌ باشی

من دوست داشتنم را به‌ تو ثابت نمی کنم

همیشه‌ حرف هایت را نمی پذیرم

قول نمی دهم هیچوقت فراموشی نگیرم

من حتی قول نمی دهم که‌ هیچوقت روز تولدت را از یاد نبرم

و این یک فاجعه‌ ی بزرگی خواهد بود

دقیقا این فاجعه‌ است

و من تو را فجیع دوست خواهم داشت

تو مجبور نیستی باور کنی

اما باور نکردن تو از دوست داشتن من نمی کاهد

این سبک من است

و فقط من هستم که‌ میتواند اینگونه‌ تورا دوست داشته‌ باشد

من تو را به‌ سبکی خاص

به‌ سبک خودم دوست دارم..

 

"ماردین امینی"

برگرفته از وبلاگ "شهاب آسمانی"