-------------------------------------------
دفتر عشق:
سهم من از بهشت یک لحظه از آغوش توست ...
مــرا بــس است،
یــک صنــدلــی بــرای نشستــن، کنــار تــو...
"حسین منزوی"
(شعر کامل، در ادامه مطلب)
مثل زمین
که میترسید زیرِ برکۀ کوچکی غرق شود
و آسمان
که میدانست یک شب، پرندهای
تمام بادهایش را به مسیرِ دیگری میبَرد
میترسیدم
و عشق در تمامِ خوابهایم میغلتید
میترسیدم
و ملافهها حالتِ تهوّع داشتند
گاهی
برای ترسیدن دیر میشود
آنقدر که دستهایت را
با تمامِ پنجرهها باز میکنی
و یادت میرود از هر زاویهای پرت شوی
دوباره به آغوش خودت برمیگردی
□
خودت را به خواب بزن
پیش از آنکه ناچار شوی
برای خودت قصههای تازه ببافی
از اتفاقهایی که هرطور میافتند
باید بشکنی.
"لیلا کردبچه"
از مجموعه: صدایم را از پرندههای مرده پس بگیر
سنگ شدهام
و برای تراشیدنِ شاعری از سنگ هم
مردِ میدان نیستی
سنگ شدهام
و کلاغها هر بلایی که خواستند،
تکهتکه بر سرم بیاورند
اگر قلب این مجسمه یکبارِ دیگر بتپد.
"لیلا کردبچه"
از مجموعه: حرفی بزرگتر از دهان پنجره
حاصل بوسه های تو
اکنون منم
شعری
که از شکوفه
های بهاری سنگین است
و سر به سجده
بر آب فرود آورده
دعا می خواند.
"شمس لنگرودی"
برگرفته از: وبلاگ «میخانه خاموش»
بادبادک را
بادبادک
دست کودک را
هر طرف میبُرد
کودکیهایم
با نخی نازک به دست باد
آویزان!
"قیصر امین پور"
تو میروی...
تمام ایستگاه
میرود...
و من چقدر
سادهام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این
قطار رفته ایستادهام
و همچنان به
نردههای ایستگاه رفته تکیه دادهام!
"قیصر امین پور"
وقتی که چشم بسته
روی طنابی که
یک سرش در دست تو بود
بند بازی می
کردم...
دریافتم که
همیشه در عشق
مساله اعتماد
بوده است
میان چشم های
بسته من و
دست های
لرزان تو!
"میلاد تهرانی"
خرت و پرتهای این خانه
چشم تو را که
دور میبینند
یکبند پشت
سرم حرف میزنند
گلدانها
پردهها
تختخواب
آشفته
ظروف تلنبار
بر هم
مجلات
بازمانده بر میز
حتا این گربهی
بیچشم و رو
که در غیاب
تو ترجیح میدهد
حیاط همسایه
را ...
میگویند تو که نیستی
تنبل میشوم
و سمبَل میکنم
هر مهمی را
کسی نیست به
این کلهپوکها بگوید
وقتی تو
نیستی چه فرق میکند
فرقم را از
کجا باز کنم
و یقهام را
تا کجا ...
از فرودگاه که بردارمت
خواهی دید
ریش سه روزهام
سهتیغه است
و معطر
و خط اطو
بازگشته است
به پیراهن و
شلوارم.
"عباس صفاری"
میجویمت چنان که لب تشنه آب را
محو توام چنان که ستاره به چشم صبح
یا شبنم سپیدهدمان آفتاب را
بیتابم آنچنان که درختان برای باد
یا کودکان خفته به گهواره تاب را
بایستهای چنان که تپیدن برای دل
یا آنچنان که بال پریدن عقاب را
حتی اگر نباشی، میآفرینمت
چونانکه التهاب بیابان سراب را
ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی
با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را
"قیصر امین پور"
وقتی که با تو به رقص برمی خیزم
پاهایم سنبله های گندم می شوند
و گیسوانم
طولانی ترین رودخانه ی جهان!
"سعاد الصباح"
خود را اگرچه سخت نگه داری از گناه
گاهی شرایطی
است که ناچاری از گناه
هر لحظه ممکن است که با برق یک نگاه
بر دوش تو
نهاده شود باری از گناه
گفتم: گناه کردم اگر عاشقت شدم...
گفتی تو هم
چه ذهنیتی داری از گناه!
سخت است این که دل بکنم از تو، از خودم
از این نفس
کشیدن اجباری، از گناه
بالا گرفته ام سر خود را اگرچه عشق
یک عمر ریخت
بر سرم آواری از گناه
دارند پیله های دلم درد می کشند
باید دوباره
زاده شوم - عاری از گناه –
"نجمه زارع"
تا نگاه میکنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر میشود.
"قیصر امین پور"
ما در عصر احتمال به سر میبریم
در عصر شک و شاید
در عصر پیشبینی وضع هوا
از هر طرف که باد بیاید
...
در عصر قاطعیت تردید
عصر جدید
عصری که هیچ اصلی
جز اصل احتمال، یقینی نیست
اما من
بی نام تو
حتی یک لحظه احتمال ندارم
چشمان تو عینالیقین من
قطعیت نگاه تو دین من است
من از تو ناگزیرم
من بی نام ناگزیر تو میمیرم
"قیصر امین پور"
--------------------------------------------------------------------
زندگی نامه قیصر امین پور:
قیصر امینپور (تولد: ۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ شهرستان گتوند، خوزستان – وفات: ۸ آبان ۱۳۸۶ تهران) شاعر معاصر ایرانی بود.
قیصر امینپور، در سال ۱۳۶۳ در رشته زبان و ادبیات فارسی به دانشگاه رفت و این رشته را تا مقطع دکترا گذراند و در سال ۷۶ از پایاننامه دکترای خود با راهنمایی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی با عنوان «سنت و نوآوری در شعر معاصر» دفاع کرد. دکتر قیصر امینپور، تدریس در دانشگاه را در سال ۱۳۶۷ و در دانشگاه الزهرا آغاز کرد و سپس در سال ۶۹ در دانشگاه تهران مشغول تدریس شد.
دیوانه ی رویت شده ام ، لحظه ای دریاب
چون ماهی دور از وطن و کاسه ی بی آب
با هر نفســــم نقش تو شد زنده در این جام
این جســــم که افتـاده به آب و تن بی تاب
در صبــــح ازل ، نام تو شــــد وِرد زبانم
عمریست زغم مانده به دل حسرت یک خواب
در هــر ورق از دفتــر تقـــدیر چه جویم ؟
من کوفته ام روز و شب از عشق تو هر باب
هر قـــــدر که می گردم و یاد تو مرا نیست
جان گفت که این بار شـــــدی نادر و نایاب
افسوس! که عمری سپری شد ، تو کجایی ؟
من تا به ابد منتـــظرم ، لحظـه ای دریاب
از: زهره طغیانی
24 مرداد 1392
منبع: وبلاگ خانم طغیانی
http://eshgeabadi90.blogfa.com
شک ندارم
ماه را
دلتنگی من
کامل کرده
است.
"ساره دستاران"
--------------------------------------------------------
+ هفته گذشته تعطیلات تابستانی مان بود! ببخشید بیخبر رفتم و یک هفتهای بدون آپ ماند اینجا!
روزهای سخت، همچون برگهای پاییزی شتابان فرو می ریزند،
در زیر پاهای تو، اگر بخواهی...
فراموش نکن !
برگهای پاییزی بی شک در تداوم بخشیدن به مفهوم درخت
و مفهوم بخشیدن به تداوم درخت، سهمی از یاد نرفتنی دارند.
منبع: وبلاگ سمفونی زندگی
از آخرین
نامه
از خداحافظ
از جستجو ی
آخرین کلام در نگاهت
از آخرین
باری که با تردید گفتی چقدر دوستم داشتی
و من در وهمِ
غیر قابل باوری ، باور کردم ، دیگر دوستم نداری
بی تو
بی خودم
بی حضورِ
عشق
سخت گریسته
ام
رغبتِ عجیبی
دارم به دیوانه شدن
رغبت عجیبی
به بیراهه زدن
دوست دارم
دستهایم را روی سینهام
روی امنترین
جای بدنم بگذارم
و برای همیشه
بخوابم
خواب
خواب
خوابی برایِ
نبودن
نبودن
تو رفتهای و
نمیدانی
دیگر بارانی
نخواهد بارید
این شهر پر
از غبار خواهد شد
تن من مثل
کویر ، خشک خواهد شد
من و کویر
کویر و من
من و شب و
کویر
و باد میوزد
و میوزد
و میوزد
تا صدای
آخرین لحظههای تو را
با خودش به
سرزمینهای غریب ببرد
تو رفته ای
و من پشت
چشمان بسته ام
شب را دیده
ام
من از گوشهی
اتاق
کسی را دیدهام
که دو شب پیش
مرده است!
(اگر مخاطب این شعر تو باشی، حالا میدانی، کسی،
جایی، دارد برایِ تو میمیرد(
"نیکی فیروزکوهی"
تو می دانی
از مرگ نمی
ترسم
فقط
حیف است هزار
سال بخوابم
و خواب تو را
نبینم...
"عباس معروفی"
همه چیز را
به باد گفته ام...
"کامران
رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»