وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مباداست !
"قیصر امین پور"
روز مبادا / از مجموعه آینه های ناگهان
مثل یک مسافر
پیشانی ات را می بوسد
به امیدِ دیداری می گوید
و می رود
ناگهان در خم یک کوچه گمش می کنی
ناگهان خودت را در گرگ و میشِ یک شهر ، مثل یک غریبه ، گم می کنی
ناگهان هیچ چیز پیدا نیست
هیچ چیز
جز تبسمی که لحظه به لحظه ناپدید می شود
جز آدمی که در خودش قطره قطره آب می شود
جز خاطره ی یک شب
و یک تخت
آغشته به بویِ بوسه
و آغوش
و تنباکو.
"نیکی فیروزکوهی"
باغ ها را به تماشای شکوه آتش ، می خوانَد
و سرانگشت تو
ابهام اشارت را
می شکوفاند
آن دم که ، به سنگ
حشمت خواندن و گفتن می آموزد.
چشم من می شنود
غنچه هایی که بر این پرده ، شکوفایی را ، می خوانَد
می توانی تو
و من می دانم
با سرانگشت ظریف
آنچه در من جاری است:
- خون آهنگین را -
بنوازی با عشق .
می توانی تو
و من می دانم
می توانی که به من دوستی دستت را هدیه کنی.
"فرخ تمیمی"
از مجموعه: از سرزمین آینه و سنگ
منبع: وبسایت رسمی فرخ تمیمی
نام تو را
ندانند
همین زلال
زرد روسری
برای پچ پچ
هزار ساله ی آنان کافی ست
همان بهتر که
نام تو در لابه لای ترانه نهان باشد
همان بهتر که
از میان واژه ها بدرخشی! خورشیدک من
مثل درخشش
فانوس از فراسوی فاصله ها
مثل درخشش
ستاره از پس پرده ی پشه بند
پشه بند...
تابستان...
کودکی...
آه! همان
بهتر که نام تو در لابهلای گریه ها نهان باشد.
"یغما گلرویی"
از مجموعه: گفتم بمان! نماند ... / 1377
با اولین شکوفهی هر سال،
در دشت چشمهای تو،
بیدار میشود: باغ پر از شکوفهی اندیشههای من .
در دشت چشمهای تو - این دشتهای سبز -
هر باغ شعر من
پیغام بخش جلوهی روزان بهتریست
.
هر غنچه،
هر شکوفه،
هر ساقهی جوان،
دنیای دیگریست .
ای سرزمین پاک
من با پرندگان خوش آوای باغ شعر
در دشت چشمهای تو ، سرشار هستیام
.
من با امید روشن این باغ پرسرود
در خویش زندهام .
دشت جوان چشم تو ، سبز و شکفته باد
.
"فرخ تمیمی"
از مجموعه: سرزمین پاک
-------------------------------------------------------

زندگی نامه فرخ تمیمی:
فرخ تمیمی در 11 بهمن ماه 1312 خورشیدی در نیشابور زاده شد. در 23 اسفند ماه 1381 به دلیل ایست قلبی در تهران درگذشت و در قطعه ی هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد . یادش جاودان .
وبسایت رسمی شاعر:
تا آدم گاهی آنجا جان بدهد
مثلا آغـــوش تـــو
جان می دهد برای جان دادن...!
"ناصر رعیت نواز"
برگرفته از وبلاگ «الهه باران»
آفتاب
از نخستین برگ شناسنامه ی تو
سر می زند
تقویم
زیر پای تو
ورق می خورد
نه تو
در میان تقویم
چه فرقی می کند که روز
چهاردهم فروردین
پنجم تیر
و
هشتم مرداد
باشد یا نباشد
حتا بیست و پنجم شهریور نیز
روز تولد تو نیست
روزها
همه
از آن تو!
ای که تمام مادران جهان را
تو زاده ای!
"حسین منزوی"
پشت همین چراغ قرمز
اعتراف کردم
دوستت دارم!
تا هرکجا
مجبور شدی کمی مکث کنی،
یاد عشقمان
بیفتی
چه میدانستم
قرار است بعد از من
تمام چراغهای
زندگی ات
سبز شوند...
"میلاد تهرانی"
خیلی زود میفهمی
همه چیز را در آغوش من جا گذاشتهای
مثل مسافری
که تمامِ زندگیاش را
در یک ایستگاه بین راهی جا میگذارد!
"نسترن وثوقی"
بین شبها و روزهات
بین دستها و نفسهات
بین بوسها و لبهات
چنان سرگردان شوم
که نفهمم دنیا کدام طرف میچرخد
چرا میچرخد
نارنجی!
دلم میخواست بین خندهها و موهات
اسم تو را صدا کنم
و وقتی گفتی جانم
جانم را از نبودنت نجات دهم
با یک نگاه.
"عباس معروفی"
June 11, 2013
امشب که برایت مینویسم
گریهی
تو
تنها
موسیقیست
که
در رگهای خانه جریان دارد
و
من چقدر گریهات را
از
چشمانت بیشتر دوست میدارم
که
می خواهم بمیرم و هیچگاه
به
چشم نبینم !
گناه
ِ من نیست
زیبا
زنانه گریه میکنی
و
شاعرانه گلایه !
نگران
نباش
تقدیری
در کار نیست
کابوس
دیدهایم !
"سید محمد مرکبیان"
برگرفته از وبلاگ ناز و نیاز
که بهشت وعده ای بیش نبود
اگر به تو می رسیدم من.
تو نیستی
و تلفیق توامان زیبایی و زندگی میسر نیست.
هیچ کس شبیه تو نیست،
هیچ وقت، هیچ کس شبیه تو نبوده و نیست.
تو نیستی
و این بیرحمانه ترین امتحان خداست.
"امیر صابر نعیمی"
برگرفته از وبلاگ
من هنوز
هم فکر میکنم
جنگی در کار نیست!
و دستهایِ تو جز برایِ نوازش از جیبهایت
بیرون نمیآیند!
وقتی دشمنت خانهزاد باشد
چگونه میتوانی
به چیزی جز جنگهایِ داخلی فکر کنی؟
چشمهایت را ببند
و به تصرف دستهایی فکر کن
که در جبههی بیپناهیشان
سنگر گرفته اند...
"نسترن وثوقی"
برگرفته از وبلاگ شاعر
سُر میخورم توی بغل شب،
دو دستی میچسبدم.
بوسهات را بغض میکنم،
نوازشت را میگریم،
و همآغوشیات را
عق میزنم
توی صورت شهر!
لبخند میپاشی
روی بالشم.
چشمت را نمیفهمم،
زبانت را هم،
با اینحال
بهتمامِ لهجههای دنیا،
دوستت دارم!
حتا به لهجهی سکوت
وقتی به نام
میخوانیم!
خودم را
برایت کنار میگذارم
از خودم کنار
میکشم،
تا کنارِ تو
باشم،
تا تو در
کنارِ خودت باشی.
چقدر میپرسی: آدم شدی؟
خیالت راحت
من خیالِ آدم
شدن ندارم!
"نسترن وثوقی"
برگرفته از وبلاگ شاعر
دردناک ترینش
نخواستن تو در نداشتنِ توست
و کاش
کاش گریزی بود از عمقِ وحشت آورِ این درد
که در تخیلِ عشق
رسیدن چه بروزِ محالی دارد
و در سلوکِ عشق
چه ناعادلانه ست
بودن...
... و غریبانه بودن
و چه غم انگیز
شهوت بی امانِ انگشتانِ من
برای نوازش تلخی دستانِ تو
"نیکی فیروزکوهی"
و چشم آینه جز ما به سوی دیگر نیست
چنان در آینه خورده گره تنم به تنت
که خود تمیز تو و من ز هم میسر نیست
هزار بار کتاب تن تو را خواندم
هنوز فصلی از آن کهنه و مکرر نیست
برای تو همه از خوبی تو می گوید
اگرچه آینه چون شاعرت سخنور نیست
ولی از آینه چیزی مپرس از من پرس
که او به راز تنت از من آشنا تر نیست
تن تو بوی خود افشانده در تمام اتاق
وگرنه هیچ گلی این چنین معطر نیست
به انتهای جهان می رسیم در خلائی
که جز نفس نفس آنجا صدای دیگر نیست
خوشا رسیدن با هم که حالتی خوشتر
ز حالت تو در آن لحظه های آخر نیست
"حسین منزوی"
از مجموعه: با عشق در حوالی فاجعه، تهران، نشر پاژنگ، 1371
و گلی در مشتم
غصه ای دارم با نی لبکی
سر کوهی گر نیست
ته چاهی بدهید
تا برای دل خود بنوازم...
عشق جایش تنگ است!
"حسین منزوی"
----------------------------------------------------------------
+ پرنده با انبوه حسرت در قلب خود؛
به تنگ ماهی خیره شده و می گوید:
تو که سقف قفست شکسته،
پس چرا پرواز نمی کنی؟
منبع: وبلاگ «از شراب تا سراب»
من از هراس
طوفان
زل می زنم به
میز
به زیر
سیگاری
به خودکاری
تا باد مرا
نبرد به آسمان.
لبخند که می
زنی
من
عین هالوها
زل می زنم به
دست هات
به ساعت مچی
طلایی ات
به آستین
پیراهنت
تا فرو نروم
در زمین.
دیشب مادرم
گفت
تو از دیروز
فرو رفته ای
در کلمه ای
انگار
در عین
در شین
در قاف
در نقطه ها
"مصطفی مستور"
برگرفته از وبلاگ: ساده اما قشنگ
دنیا برای از
تو نوشتن مرا کم است
اکسیر من نه این که مرا شعر تازه نیست
من از تو می
نویسم و این کیمیا کم است
سرشارم از
خیال ولی این کفاف نیست
درشعر من
حقیقت یک ماجرا کم است
تا این غرل
شبیه غزل های من شود
چیزی شبیه
عطر حضور شما کم است
گاهی ترا
کنار خود احساس می کنم
اما چقدر دل
خوشی خواب ها کم است
خون هر آن
غزل که نگفتم به پای توست
آیا هنوز
آمدنت را بها کم است
"محمدعلی بهمنی"
---------------------------------------------------
+ با تشکر از خانم سمانه برای ارسال این غزل زیبا
معرفی کتاب:
«خاطرات یک دختر جوان»
منبع: سایت کتابناک
دانلود کتاب «خاطرات یک دختر جوان»
