...
به من بتاب که سنگِ سردِ دره ام!
که کوچکم
که ذره ام
به من بتاب ...
مرا زِ شرم مهر خویش آب کن
مرا به خویش جذب کن!
مرا هم آفتاب کن ...
"حمید مصدق"
همیشه فکر می کردم بدترین چیزِ زندگی این است که در تنهایی تمام شود.
اما بدترین چیز، تمام شدن زندگی در میان مردمی است که به تو احساس تنهایی می دهند.
"رابین ویلیامز"
همیشه فکر میکردم بدترین چیزِ زندگی این است که در تنهایی تمام شود.
امابدترین چیز، تمام شدن زندگی در میان مردمی است که به تو احساس تنهایی می دهند.
"رابین ویلیامز"
چـون
خیـال تو
درآید به دلم
رقـص کنان
چه خیـالات دگر
مست درآیـد
به میـان
سخنـم مست و
دلـم مست و
خیـالات تو
مست
همه بر همدگر افتاده و
در هم نـگران!
"مولانا"
کاش دوباره به خاطرم نمیآمدی
کاش هر کدام از ما
در همان سالها پیش مانده بودیم
کاش پس از این سالهای دورِ دورِ
تصویر هامان
از عکسها بیرون نمیآمد
کسی از گذشتههای خوبِ خوب
آغوش باز نمی کرد
سرم با سینه ات آشنا نمیشد
کاش آن آرامش گم شده
هرگز باز نمیگشت
کاش بوسه ات
طعمی غریب و تلخ داشت
کاش ما را گریزی بود
از دوست داشتن
کاش شانه به شانه ی هم
در قاب روی طاقچه میماندیم
آنوقت
نیازی به درکِ این آدمهای تازه
با پیراهنی آغشته به عطرهای تازه، نبود
هر کدامِ ما
زندگی خودش را داشت
تو، با زنی شبیهِ من
من، با مردی شبیهِ تو.
"نیکی فیروزکوهی"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
تا بیایی،
با کتاب هایی که
پیش چشمشان عشق بازی کرده ایم،
گپ میزنم!
تا از تو می گویند جلوی دهانشان را می گیرم!
تا تو بیایی،
روزهای لعنتی و مزاحم را
مثل لباس هات وقت عشق بازی،
یکی یکی پرتاب میکنم به هیچ جا!
تا بیایی،
چقدر کار دارم،
چقدر شعر برای نوشیدن!
چقدر تو برای بوسیدن!
تا تو بیایی دیگر عاشق شده ام!
قول...
"حامد نیازی"
خواب می دود برای نشستن در چشمانت،
من غصه می خورم!
کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند،
من غصه می خورم!
دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت،
من غصه می خورم!
کفش ها برای تو جفتند!
بهار برای تو زیباست!
"شعر برای تو نازل می شود"
و من...
غصه می خورم که چرا نمی گویی...
لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید من در آغوشت بگیرم!
چرا نمی گویی...
دستم چقدر به دور کمرت می آید!
جای لبهام روی پیشانی ت خالی ست!
چرا نمی گویی غصه نخور دوستت دارم؟
نمی گویی و من...
غصه می خورم!
"حامد نیازی"
مرا نمی توان شناخت
بهتر از آنکه تو شناخته ای
چشمان تو
که ما هردو در آن به خواب فرو می رویم
به روشنایی های انسانی من
سرنوشتی زیباتر از شب های جهان می بخشند
چشمان تو
که در آن ها به سیر و سفر می پردازم
به جان جاده ها
احساسی بیگانه از زمین می بخشند.
چشمانت
که تنهایی بی پایان ما را می نمایانند
آن نیستند که خود می پنداشتند
تو را نمی توان شناخت
بهتر از آنکه من شناخته ام.
"پل الوار"
ترجمه: جواد فرید
از کتاب: با نیروی عشق (مجموعه اشعار) / انتشارات نگاه / چاپ اول 1393
وبلاگ پرتقال خونی
می دانی
سهم من از زندگی
همیشه واژه های خط خورده است ... وبلاگ پرتقال خونی
همیشه که نباید
من باشم و
اتفاق چشمان تو
به جان خواب های من بیافتد!
گاهی هم باید
فاجعه ی لبان من
به جان هوست بیافتد... !
"امیر معصومی" / آمونیاک
از که برای چه بنویسم وقتی دور دست های خیال من از رویای تو خالی است. این روزها دانستم که نجوم را دوست دارم، علم اسطرلاب را، دور قمری و مدار شمسی را، ستاره و سیاره و سیاه چال را ...
اینجا زمین در قلب تو می تپد و تو خورشید سر به هوای کهکشان راه شیری هستی، این می شود که "زهره"، چشم دیدن "ناهید" را ندارد و من اسیر "ستاره ی سهیل" می شوم! تمام سیاه چال های ذهن من در محاصره ی مردمک توست که انفجارهای نوری را، در شب های تنهایی ام باعث شد و حالا ویرانه ای است که بوف شومِ وسوسه، ندای جدایی بر آن می خواند! از اینجای مسیر تمام شاهراه ها، دو راهه می شوند و من بر سر هر انتخاب پاره های دلم را جستم که به زیر قدم های تو مانده بود. این راه به تو می رسد اما بی من، بی دل! چه غم؟! ... که هنوز خیال خیس جاده عاشقی، تو را دارد!
دلگیرم از این نیمه ی تاریکِ جان، که دست بر هر کجای خاطره می کشم، جای پیراهن خالیِ تو بر چوب لباسی تو، می رقصد! دلگیرم از بودن هایی که تو را با خود ندارند! دلگیرم از "شمیم" و "شبنم" و "باران"، که در لباس من، به شکوفه ی خاطراتم در سبزینه ی اندام تو تجاوز کرده اند!
دلگیرم از تو ....
"امیر معصومی" / آمونیاک
زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟
جز بوسه های تو!؟
بال های قاصدک را که به زیر اتش خاکستر کشیدی
بافه های سرخ، رنگ باختند ،
پروانه در آتش شد و پّرِ مذابش به زیر ریخت.
از ناودان دل که سرریز می شد
می خراشید و زخم می زد!
زخم های این خانه را چه چیز التیام خواهد بخشید!؟
جز بوسه های تو !؟
"امیر معصومی" / آمونیاک

بوسیدنت زلزله بود و
عشقت رگبار بهاری است ..
برای إمداد رسانی بیا
ورنه
آوار خواهم شد
بعد از این سیل دلتنگی..
دوری ت حادثه ای غیر مترقبه بود
دلتنگی ام یک بلای طبیعی...
طوفان شد و کُشت
هرکه پیراهنش شبیه به تو بود !
"امیر معصومی" / آمونیاک
داشتم کف دستهایم را روی تخت می کشیدم
گفت چکار می کنی؟!
گفتم یک بوسه ی داغ دیشب همین ساعتها از رو لب هایمان سر خورد و افتاد همین جاها!
دنبالش می گردم
با مهربانی و شیطنت نگاهم کرد و گفت صبح پیدایش کردم، اینجاست، بیا برش دار!
چشم هایش را بست، عطر موهایش را
به اتاق پاشید و یک نرگس کوچک روی لبهایش کاشت!
چشمهایم از شیطنت برق زد وقتی دیدم همه جای
صورتش پر است از بوسه...
با لبخند گفت باااااز چکار می کنی؟
گفتم خب دنبال همان دیشبی می گردم
مجبورم همه را بچشم تا همان پیدا شود!
او که خندید
دنیا خندید
عشق خندید
خدا هم خندید و من...
مثل باران یک ریز بوسیدمش!
"حامد نیازی"
چقدر زیبایی وقتی مرا متهم می کنی
که دوستت ندارم!
چقدر این وقت ها عاشقت هستم!
وای که چقدر عزیز می شوی در دلم،
وقتی می گویی:
اگر دوستت دارم ثابت کنم!
خب...
تنها یک راه بلدم؛
بوسه!
می شود همین حالا بخواهی ثابت کنم!؟
"حامد نیازی"
