تو را خواستن
چشم می خواهد، دارم
لب می خواهد، دارم
دست می خواهد، دارم
پا هم می خواهد، که دارم!
تو را خواستن
بوسیدن می خواهد، بلدم!
آغوش گرفتن می خواهد، بلدم!
عاشقی هم می خواهد، که بلدم!
خودت نگاهم کن
که نخواستنت
شجاعت خواست، نداشتم
منطق خواست، نداشتم
عقل هم خواست، که نداشتم!
دارو ندارم به هم ریخته
چه دارم؟ چه ندارم؟
کاش از خواب بیدار شوی
بیایی و ببینی میان این برگه ها
وسط حساب کتاب ها درحال گم شدنم؛
بی هوا ببوسی ام و بگویی دار و ندارت منم!
بگو...
حساب و کتاب فقط حساب کتاب بوسه هایمان!
باقی اش را شعر کن!
"حامد نیازی"
بیا،
بمان؛
دوستم نداشتی هم خیالی نیست!
من به اندازه ی جفتمان دوستت دارم
من به اندازه ای که
ابر باران را
دریا موج را
موهات انگشتانم را
پیراهنت تنم را دوست دارد، دوستت دارم!
من تو را قدر همان لحظه که نباید، دوست دارم!!
ممنوعه ترینم؛
باش و حظ کن که،
خدا هر روز معجزه هایش را روی من تمرین می کند!
برای چشمهایت خلقم می کند و برای نفس هایت می میراند!
راستی ممنوعه ترینم...
دوستت دارم!
"حامد نیازی"
(نامه های سوخته)
از من چه خبر؟
آن من که مدتهاست در تو گم است
آن من که نفس می کشی، هوا برش می دارد
پلک می زنی، ذوق می کند
و می خندی، عاشقت می شود!
چه خبر از من؟
آن من که از تو دل نمی کند
آن من که با دنیا می جنگد
یک تار مو از تو کم نشود!
آن من که آنقدر عاشق است،
از آغوشت بیرون نمی آید!
دوست داشتنی جانم...
اگر دیر کردم برای من شعر بخوان،
دوستش داشته باش،
ببوس و نوازشش کن،
دلخوشی من تویی!
من تو را خیلی دوست دارد
که ماند و ...
با من نیامد!
"حامد نیازی"
به من توجه کن
من که دلم در عطر موهایت گم شده
من که به هزار بهانه صدایت زدم و
همه را "تو" دیدم؛
به من توجه کن
من که نشانی ات را از باران و
سراغت را از مهتاب گرفتم!
من که رویایت را در چشم نسیم دیدم...
به من توجه کن
من که گیج عطر و
مست حضور توام!
من که بی تو کمی خرابتر از خرابم!
به من بیش از این ها توجه کن
ساده است...
یعنی دوستم داشته باش!
با شما بودم،
به من توجه کن!
"حامد نیازی"
(نامه های سوخته)
تو که نمی دانی؛
از آن دهان
با آن لب ها
هر چه بگویی زیباست
هر چه بگویی شنیدنی ست
حتی در سکوت!
تو که نمی دانی؛
از این دهان
با این لب ها
هر چه بگویم دوستت دارم است
هر چه بگویم با من بمان است
حتی میان بوسه!
چشم هایت را ببند و...
با لبخند به آغوشم بیا،
تو که نمی دانی؛
دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد!
"حامد نیازی"
احساسم به تو را چه بنامم؟
دوست داشتن؟
عشق؟
نیاز؟
یا...
نمیدانم!
نمیدانم!
وقتی مجال معنا نمی دهد عطر تنت،
با چشمهایت به لبهام بیاموز کلمات را!
بگو حسی که دارم نامش چیست؟
بگذار چیزی بگویم
که هیچ زنی نشنیده باشد!
گونه ای ابراز کنم که
در کلام هیچ مردی نگنجد!
پس...
چشم هایت را ببند تا پلک هایت را ببوسم و آرام بگویم...
به تو حس یک شعر را دارم به شاعرش!
حالا مرا با انگشتانت بنویس،
با لبهات بخوان و با چشمانت از بر کن!
من شعر توام!
"حامد نیازی"
چطور آن همه شب بین موهایت جا دادی؟
چگونه یک سبد بهار در چشم هایت کاشتی؟
چطور این همه عشق روی لبهایت جا شد؟
آه...
چگونه بغل بغل رویا در آغوش داری؟
چطور رنگین کمان به گردنت آویخته ای؟
چطور دریا دریا دوستت دارم پشت پلک هایت هست و
خروار خروار بوسه در دهانت!
چگونه است که اینگونه است حسم به تو؟
مگر اینکه...
تو عشق نباشی!
"حامد نیازی"
بپرس چند تا دوستم داری تا مثل بچه ها
انگشت هایم را نگاه کنم،
یکی؟ دو تا؟
چشم هایت که برق زد
با ترس سه تا انگشت را نگاه می کنم!
لبخند که زدی
انگشت هایم را توی هم، هم می زنم و
می گویم چشم هایت را ببند
و از وسط این ها خودت بردار
هر چه برداشتی همانقدر دوستت دارم
دستت را که توی انگشتهایم فرو کردی
انگشتهایمان هم را در آغوش خواهند کشید!
و نوک بینی هایمان هم را می بوسند!
چشمهایت را باز می کنی و می گویم
دوستت دارم آنقدر که
گاهی یادم می رود اسم این حس چیست؟
با تعجب بگو خب، آن وقت چکار می کنی؟
می گویم هیچ؛ تو را زندگی میکنم!
به همین شیرینی، به همین سادگی!
"حامد نیازی"
(نامه های سوخته)
از تو می گفتم
عطر گل، دنیا را می گرفت
پروانه ها دورم می گشتند!
خدا می خندید!
از تو می گفتم
عطر خاک باران خورده
زمین را مسخ می کرد
چتر ها دست آسمان را می بوسیدند
خدا می خندید!
از تو می گفتم
عطر شراب راه می افتاد
کودکان تلو تلو می خوردند!
خدا می خندید!
از تو می گویم!
که خدا جان خوب بداند...
برای من،
تو...
خدای زیباتر
مهربان تر
خوش عطر تر
و خواستنی تری هستی!
این بار را تو بخند!
"حامد نیازی"
(نامه های سوخته)
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
گر چه پیرم، تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
"حافظ"
آنقدر زیبایی
که شاعرها به احترامت
کلاه از سر بر می دارند!
و روی پیشانی شعرهای شان
عرق شرم می نشیند!
در این هیاهو
این منم
که با بلند ترین عاشقانه ی دنیا
سال هاست دورت می گردم
با یک دوستت دارم دریایی!
به رنگ چشمهایت
آبی تر از آبی!
"حامد نیازی"
ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود
نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود
ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شوند
دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود
ترسم این است از این خانه دلت قهر کند
قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود
نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود
دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود
نکند فاحشه گی معنی لبخند دهد
بوسه ای گُل بدهد ترجمه اش ننگ شود
نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من
هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود
تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد
لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود
وای اگر در دل مرداد زمستان بشود
قلب بی عاطفه ات یک سره از سنگ شود
سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد
وای اگر سادگی ام..مایه ی نیرنگ شود
"علی نیاکوئی لنگرودی"
۱۳۹۴/۰۴/۲۱
می شود معجزه با چشم تو آغاز شود
کنج دیوار دلم پنجره ای باز شود
می شود حادثه ات حال مرا خوب کند
تلخی شعر مرا تلخی مطلوب کند
می شود باز بیایی و دچارم بکنی
زخمی حادثه ی عشق و شکارم بکنی
بگذاری نفسم با نفست گرم شود
سختی عاطفه ات با قلمم نرم شود
حلقه ی دست تو در گردن من تنگ شود
رنگم از لمس نفس های تو پررنگ شود
می شود شانه ات آرام به دادم برسد
مثل آرامش حوّا که به آدم برسد
تو بیا قصه ی ما قصه ی جاوید شود
قصه ی آنکه دلش را به تو بخشید شود
"علی نیاکوئی لنگرودی"
۱۳۹۴/۰۵/۱۱
متن کامل شعر:
http://aliniakooee.blogfa.com/post/108
...
ای سبز گونه ردای شمالی ام
جنگل!
اینک کدام باد
بوی تنش را
می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت
که شهر به گونه ی ما
در خون سرخ نشسته است ...؟
آه ای دو چشم فروزان!
در رود مهربان کلامت
جاری ست هزاران هزار پرنده،
بی تو کبوتریَم بی پر ِ پرواز ...
"خسرو گلسرخی"
قلبِ بزرگ ما
پرنده ی خیسی ست
بنشسته بر درختِ کنار خیابان
در زیر ِ هر درخت
صدها هزار برهنه ی بیدار
از تبر
جنگل !
ای کاش قلب ما
می خفت بی هراس
بر گیسوان در هم نمناکت
ای کاش
تمام خیابان های شهر
جنگل بود ...
۲
جنگل،
گسترده در مِه و باران
ای رفیق ِ سبز
بر جاده های برگ پوش وسیعت
بر جاده های پر از پیچ و تاب تو
هر روز مردی به انتظار نشسته
مردی به قامت یک سرو
با چشم های میشی ِ روشن
مردی که از زمان تولّد
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیّال جنگل را
برای مردم شهر
مردی که زاده ی تجمّع توست
و هیمه های بی دریغ تو
او را
در فصل های سرد
ادامه ی خورشید بوده است ...
۳
ای شیر ِ خفته،
ای خالکوبی بر سینه ی شهید،
بر ساعد ِ بلند راه ِ مجاهد
کاینَک متروک مانده شگفت
مَنویس
منویس با "راش" های جوان،
"این نیز بگذرد ..."
۴
ای سبز به اندیشه های روز
جنگل ِ بیدار !
در سایه سار روشن نمناکِ تو
که بوی و عطر رفاقت می پراکند
گلگون شده ست
چه قلب های تهوّر
که سبزترین جنگل بود
شکسته ست چه دست ها
که فشفشه می ساخت
در سکوتِ شب هایت ...
۵
ای پناهگاه ِ خروسان ِ تماشاگر
جنگل ِ گسترده بر شمال
آن رُعب نعره ها
در فضای انبوهت
آیا تناورترین درخت نیست؟
وحشی ترین کلام ِ تو اینک
حرکتِ برگ است
بر شاخه های جوان ...
۶
بر شانه های بلندت
که از رفاقتِ انبوه ِشاخه هاست
بر جای ِاستوار
خاکستری نشسته
خاکستری از هر حریق
که جاری ست
در قلبِ مشتعل ما
مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانه های تو
خاکستری که از عصاره ی خون است ...
۷
جنگل !
ای کتابِ شعر درختی
با آن حروف سبز مخملی ات بنویس
بر چشم های ابر
بر فراز مزارع متروک :
باران
باران ...
"خسرو گلسرخی"
---------------------------------------------------

+ «خسرو گلسرخی»؛ [بهمن 1322- بهمن
1352] شاعر سوسیالیست و آزادیخواه مردم ایران که به سبب عقایدش به دست رژیم پهلوی
به همراه رفیق همرزم اش، «کرامت دانشیان» تیرباران شد.
کاش می شد که دلم در غل زنجیر شود
نفسم از نفسِ گرم تنت سیر شود
کاش یک قاصدک از تو خبری می آورد
تا که این خواب منِ شب زده تعبیر شود
دانهٔ عشق تو را در دل خود کاشته ام
کاش این ذرّه به دستان تو تکثیر شود
خنده هایت به بهار و لب تو شاخ نبات
در کنارت چه بعید است، کسی پیر شود
پیش آن لشکر چشمان تو تسلیم و گمم
کو سپاهی که در این مهلکه درگیر شود؟
من صدایت زدم و چهره ز من گرداندی
حق این عشقِ خیالیست که تحقیر شود
فال من در کف فنجان و دلم در کف دست
روز و شب منتظرم تا که چه تقدیر شود
"ناشناس"
خودم را قانع می کنم
که شاید نمی خواند
که شاید به گوشش نمی رسد
که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند
از حجمِ دلتنگى ام
مگر می شود
یک نفر جان دادنَت را ببیند
بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و
سراغَت را نگیرد...؟!
"علی قاضی نظام"
از آسمان می افتم
سقوط تکه ابریست
که دست بر پیراهنم می ساید
ترس قطره اشکی ست
که نمی ریزد
قصه ی گندم به تکرار نان می رسد
قصه ی آدم به پایان مرگ...
"روشنک آرامش"