دستهای تو انگار
پرچمهای صلحاند
بر خرابهی روزهای من
که جز نشانهای از گنجها در او باقی نیست
زورقها و نگهبانانی
که باروت کشفشده را به جزیرهی دور می برند.
دستهای تو انگار
سیمهای تارند
که ترانههای حرام را پنهانی
در آتش رودخانههایشان حفظ میکنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکستخورده را
در آتش زخمها میشویند.
دستهای تو
صبحی روشناند
صبح جمعهی پاییز
که زیر ملافهی سردی به موسیقی دوری گوش میکنم.
ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج میدهی
به پاس همین دستهاست
که تو را
دوست دارم.
"شمس لنگرودی"
+ شمد: پارچه نازک سفید که هنگام استراحت روی خود می اندازند.
دلم از نرگس بیمار تو
بیمار تر است
چاره کن دَرد کسی
کز همه ناچار تر است!
"فروغی بسطامی"
تو بگو من به تو محتاج ترم یا تو به من
زندهام بی تو همین قدر که دارم نفسی
از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن...
"فاضل نظری"
باران
خیال توست
می آید، شدید می شود،
صورتم را خیس می کند ...
باران؛
آمدن توست
همه را عاشق می کند ...
باران؛
نگاه توست
زیرش که باشی تب می کنی ...
باران؛
پیراهن توست
بویش تا مدت ها همه را دیوانه می کند ...
باران؛
داغ توست
سیگار می خواهد...
باران...
بگذریم ...
باران گریه ی من که نیست
بند می آید...
"سجاد شهیدی"
تو کجا نالی از این خار که در پای منست
یا چه غم داری از این درد که بر جان تو نیست
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست.
"سعدی"
سخت نیست
اصلا سخت نیست از روی شانه ام
تاب بخوری روی دستم
توی چشمهایم زل بزنی و
بگویی حواست هست امروز جمعه است؟!
سخت نیست
بگویم مگر حواس گذاشته ای؟
سخت نیست چنان ببوسمت
که جمعه در تقویم از خجالت سرخ شود گونه اش!
سخت نیست...
جمعه ها صدایت کنم و بگویم من رفتم!
بگویی کجا؟
بگویم قربان عطر تنت!!
سخت نیست من و تو این طور جان جمعه را بگیریم؛
قبل از اینکه بفهمد غصه را چطور توی دلهایمان جا کند!
سخت نیست
فقط دستت را به من بده!
راستی...
من رفتم!
"حامد نیازی"
(نامه های سوخته)
از تو گذشته ام
همان طور که دوباره راه می روم
همان طور که آرام زندگی می کنم
چشم هایم را اما
هیچ اشکی بند نمی آورد...
از تو گذشته ام
و این بار نیمه ی غمگین ترم را
پشت سرت گذاشتم
تا شب و روزِ خلوتم
در اندوهِ این روزگارانِ سرد و طولانی آرام بگذرد
و در بطنِ این زندگی هیچکس نمی داند
کسی که اندوهش
در اصالتِ نبودنِ تو عمیق ریشه کرده است
دلش گرم هیچ آغوشی نبود،
نیمه ی دیگرم
به خودم و به خانه بازگشت است
و به مَلامتِ شب لب می گشاید
که من در نبودنِ تو خوشبختم
خوشبختم
خوشبختم...
امیرمحمد مصطفی زاده"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
اگر عاشقید
ولی حالتان بد است
مطمئن باشید
دچار آدم اشتباهی شدید
این سهم شما از عشق نیست
عاشقی یعنی حال خوش
دو بالی که عشق به شما می دهد
می توانید تا آسمان نهم
تا خود خدا اوج بگیرید
پس از همین راهی که آمدید
دوباره برگردید به اول مسیر
سختی را به جان بخرید
تا در ادامه زندگی آسوده باشید
جلوی ضرر را از هر کجا بگیرید منفعت است
خودتان از تجربه عشق واقعی محروم نکنید
شما لایق بهترینید.
"سیما امیرخانی"
کائنات وجودی واحد است. همه کس و همه چیز با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را در آوری، مبادا دیگری را مخصوصاً اگر از تو ضعیف تر باشد بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی در آن سر دنیا ممکن است همه انسان ها را اندوهگین کند و شادمانی یک تن همه را شاد کند.
"الیف شافاک"
از کتاب: ملت عشق
+ الیف شافاک یا الیف شفق (به ترکی استانبولی: Elif Şafak) (زاده ۲۵ اکتبر ۱۹۷۱ استراسبورگ فرانسه) یک نویسنده ترکتبار است.
دنبال کسی نگرد
که دارد غرق می شود
مرا
که اینقدر آرام روی صندلی نشسته ام و
دارم چای می نوشم
نجات بده.
"رویا شاه حسین زاده"
از کتاب: آوازی برای یک آدم آهنی /نشر فصل پنجم / چاپ اول 1395
--------------------------------------------------------

پ.ن: "آوازی برای یک آدم آهنی" رو از نمایشگاه کتاب 96 خریدم. برخلاف سال قبل که کتاب "صدای زنگ در آمد" خانم شاه حسین زاده رو خیلی دوست داشتم و گفتم که یکی از بهترین هایی نمایشگاه 95 برای من بود، با کتاب جدید اصلا ارتباط برقرار نکردم. حتم دارم اگر این مجموعه اولین اثر ایشان بود هیچوقت پله ای برای موفقیت شاعر نمی شد که امروز من نوعی با دیدن نام خانم شاه حسین زاده روی جلد کتاب، اقدام به خرید کنم. باید بیشتر مراقب نام و اعتباری که درست کردیم باشیم و کمیت رو فدای کیفیت نکنیم. البته باز هم میگم که این نظر شخصی بنده اس و کما اینکه نظر خیلی ها با بنده یکی نباشه. با احترام و عرض پوزش از خانم شاه حسین زاده که می دونند یکی از دوست دارانشون هستم.
گمان نکن تنهایی عذابم داد
به سرزمین دیگری رفتم
به سرزمینی که عاشق نداشت
از زمینش تنها شراب می جوشید
از درختانش سیگار
فکر کرده ای می میرم درنبودنت؟
فکر کرده ای تنها آغوش تو را دارم؟
همان شب سفر کردم به سرزمین دیگری
سرزمینی سفید سفید
در بستری از اشک های زلال
در آغوش فرشته ای رفتم همان شب
چشمانم را بستم که صبح را نبینم در آغوشش
او که مثل تو نبود
مرا با خود برد
و هیچ وقت رهایم نمی کند
فکر کرده ای برمی گردم؟
"ایمان مرسال"
شاعر مصری
مترجم: بابک شاکر
ﻫﯿﭻ ﺑﯿﺸﻪ ﺍﯼ ﺑﯽ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻧﯿﺴﺖ
ﺍﺯ ﻫﻢ ﺁﻏﻮﺷﯽ ﺑﺎ ﺑﺎﺩﻫﺎ
ﻭ ﻫﯿﭻ ﺟﻨﮕﻠﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﻧﺸﺪﻩ
ﻣﮕﺮ ﺑﺎ ﺑﻮﺳﻪ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ
ﺗﻨﻬﺎ ﻣﻨﻢ
ﮐﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﺍﻡ
ﺩﺭ ﻫﻮﺍﯼ ﺗﻮ
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺑﭙﯿﭽﺪ
ﺩﺭ ﻧﻔﺲ ﻫﺎﯾﻢ ...
"احمد شاملو"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
باش تا جان برود
در طلب جانانم
که به کاری
به از این بازنیاید جانم.
"سعدی"
-----------------------------------
متن کامل شعر:
آن نه رویست که من وصف جمالش دانم
این حدیث از دگری پرس که من حیرانم
همه بینند نه این صنع که من میبینم
همه خوانند نه این نقش که من میخوانم
آن عجب نیست که سرگشته بود طالب دوست
عجب اینست که من واصل و سرگردانم
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهی ای سرو روان بنشانم
عشق من بر گل رخسار تو امروزی نیست
دیر سالست که من بلبل این بستانم
به سرت کز سر پیمان محبت نروم
گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم
باش تا جان برود در طلب جانانم
که به کاری به از این بازنیاید جانم
هر نصیحت که کنی بشنوم ای یار عزیز
صبرم از دوست مفرمای که من نتوانم
عجب از طبع هوسناک منت میآید
من خود از مردم بی طبع عجب میمانم
گفته بودی که بود در همه عالم سعدی
من به خود هیچ نیم هر چه تو گویی آنم
گر به تشریف قبولم بنوازی ملکم
ور به تازانه قهرم بزنی شیطانم
"سعدی"
چشم هایم را که بستم
عطر بهشت مرا برد به ...
جایی که گناه متولد نمی شد!
پر از بوسه و نگاه های عاشقانه
جایی که هرم یک نفس تنم را تب دار می کرد
لبالب از ستاره، رنگین کمان و باران!
جایی که باید گم شد به امید پیدا نشدن
خنکای نسیم که پلکهایم را بوسید
و چشم هایم را باز کرد
دیدم بهشت تویی
که در آغوشم گرفته ای بخوابم!
رو به نماز شکر ایستادم
قنوتم که عطر تنت را به خدا پیشکش کرد
کسی با صدای تو آرام در گوشم گفت:
خوب خوابیدی عشق من؟!
"حامد نیازى"
(نامه های سوخته)
با خیالت زندگی می کنم
و با خودت عاشقی.
کاش دو بار زاده می شدم؛
یکی برای مردن در آغوش تو،
یکی برای تماشای عاشقی کردنت!
"عباس معروفی"
می شود وقتی دارم یواشکی
توی جیب پیراهنت دنبال حواسم می گردم
بی هوا ببوسی مرا!
ضعف کنم بروی برایم آب بیاوری،
بگویم اول خودت کمی بچش!
بگویی چرا؟
بگویم آب قند لازمم!
می شود هر کدام از کشوهای میزم را باز می کنم
ببینم نشسته ای و ناخن هایت را لاک می زنی!
می شود وسط یکی از عاشقانه هایم
دراز بکشی و بگویی چهار دیواری اختیاری!
می شود نیمه شب بیدارم کنی و بگویی
یک بوسه بدهکار بودی وقت تسویه حساب است!؟
می شود!؟
شک نکن!
کار سختی نیست...
کافی ست همان جا که هستی و این جملات را می خوانی
چشم هایت ببندی و دلت را هوایی کنی!
کافی ست زیر لب بگویی دوستم داری تا ببینی
دستم توی جیبت دنبال یک حواس گم شده می گردد!
ببینمت...
چیزی گفتی عزیزم؟
"حامد_نیازی"
(نامه های سوخته)
وقتی میگویم دیگر به سراغم نیا، فکر نکن که فراموشت کردهام یا دیگر دوستت ندارم، نه!
من فقط فهمیدم وقتی دلت با من نیست، بودنت مشکلی را حل نمی کند تنها دلتنگ ترم می کند!
"رومن گاری"
برگرفته از کانال:
@kafetanhay