بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را
شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده ی سر در کمند را
بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت
اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمریست در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرامو روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب
بیمار خنده های توام، بیشتر بخند
خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب
"فریدون مشیری"
ترک ما کردی،
برو هم صحبت اغیار باش
یار ما چون نیستی،
با هر که خواهی یار باش...
مستِ حُسنی،
با رقیبان میلِ مِی خوردن مکن
بد حریفانند آنها،
گفتمت، هشیار باش!
"وحشی بافقی"
ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها
و فضای چشمانت
گسترده تر از فضای آزادی...
تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام
از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...
و از اشعاری که آمده اند...
و اشعاری که خواهند آمد...
"نزار قبانی"
تو با کدام زبان صدایم می زنی
سکوت تو را لمس می کنم
به من که نگاه می کنی
به لکنت می افتم
زبان عشق سکوت می خواهد
زبان عشق واژه ای ندارد
غربت ندارد
حضور تو آشناست
از ابتدای تاریخ بوده است
در همه زمانه ها خاطره دارد
تو با کدام زبان سکوت می کنی
می خواهم زبان تو را بیاموزم.
"نزار قبانی"
ترجمه: بابک شاکر
دست های من
پرده از وجودت کنار می زنند،
تو را در برهنگی بیشتری می پوشانند
تن هایی را در بدنت کشف می کنند
دست های من
تنی دیگر برای بدنت ابداع می کنند ...
"اکتاویو پاز"
گر بدانی حال من،
گریان شوی بی اختیار
ای که منع گریهی
بی اختیارم میکنی...
"وحشی بافقی"
تو را به رسم خویش دوستت دارم
آرام و سربزیر و فروتن
چو بیدی مجنون
که بادهای آوار را
تو را به رسم خویش دوستت دارم
صبور و گرم و صمیمی
چو خورشید صبحگاهی
که نرمینه ی سحر را
تو را دوست دارم
به رسم سبزینه ها
به رسم دیرینه ی انتظار...
به رسم خزه ای سمج
که آغوش سخت سنگ را
دوستت دارم
تو را به رسمِ نامی عشق
تو را بسان خویش دوستت دارم
بسان جاری رود
که بیکران آبی دریا را
"حمید جدیدی"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
به باز آمدنت چنان دلخوشم
که طفلی به صبح عید
پرستویی به ظهر بهار
و من به دیدن تو.
چنان در آینهات مشغولم
که جهان از کنارم میگذرد
بی آن که سر برگردانم.
به قمریان عاشق حسد میورزم
که دانه بر میچینند
و به ستاره و باران
که بر نیمرخ مهتابیات بوسه میزنند
و به گلی که با اشارهی تو میشکفد.
بیا
با اندامی از آتش بیا
و جلوهای از آذرخش.
من کجا باز بینمت ای ستارهی روشن
که بی تو تا شبگیر پیر میشوم.
چندان که بازآیی
ستارهها همه عاشق میشوند.
"على باباچاهى"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
مرا به بوی خوشت
جان ببخش و زنده بدار
که از تو چیزی از این بیشتر
نمی خواهم.
"حسین منزوی"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
به عدالتِ جهان مشکوکم
دستانت دور
اما
نفست جانِ من است...
"پریناز ارشد"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
نسبتم را با تمام اطرافیانم فراموش کرده ام
و تو بهتر می دانی
آدم های «بی وطن» راحت تر زمین می خورند...
دلتنگم،
با دست هایم که دست هایت را نگرفت
لکنتی از هزار واژه ی غریب را کنارِ هم وصله می کنم
و تو چگونه می توانی پشت پنجره ای که ایستادِه ای دلتنگم نباشی؟
و چگونه می توانی بلند شوی از خوابِ کسی که از تو برخاسته بود
بلند شوی، بلند شوی بروی و
دلتنگ چیزی که اسمش زندگی ست نشوی؟
و من چگونه،
چگونه توانستم
بی تفاوت به بغضِ چشمان کسی خیره بمانم
و در انبوهی از روزهای غریب گم شوم و
از درد آغوشی مبتلا به باران
در خود تمام نشوم؟
چگونه توانستم
بی تفاوت به بغضِ چشمان کسی خیره بمانم
که من نبود ...!
"امیرمحمد مصطفی زاده"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
پاییز که از راه می رسد
همه چیز فرق می کند!
باید بدانی که جایت خالیست
باید بدانی که باید باشی
کنار میزهای دو نفره ی کافه،
کنار موسیقی سیب های قرمز،
کنار رقص برگهای عاشق...
پاییز
باید فصل رسیدن باشد
باید بغض ها به پایان برسند
دست ها و آغوشت به من برسند...
اصلا پاییز بهانه است!
باید زودتر از رسیدن برسی!
جای فصلی به نام رسیدن
میان آغوش دنیا
خالیست...
"صفا سلدوزی"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
بزرگترین اشتباهی که می توانیم انجام دهیم این است:
به آدمها طولانی تر از آنچه که لیاقتش را دارند
اجازه دهیم در زندگیمان بمانند...!
"ژوزه ساراماگو"
(نویسنده پرتغالی)
از کتاب: همه نام ها
برای خیانت هزار راه هست
ولی هیچکدام به اندازه
تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست.
"بهومیل هرابال"
(داستان نویس جمهوری چک(

کس در همه آفاق
به دلتنگی من نیست.
"وحشی بافقی"

متن کامل شعر:
کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کرد
آزرده دلان را سر گلگشت چمن نیست
از آتش سودای تو و خار جفایت
آن کیست که با داغ نو و ، ریش کهن نیست
بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هست
اما به ستمکاری آن عهد شکن نیست
در حشر چو بینند بدانند که وحشیست
آنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست
"وحشی بافقی"
برگرفته از وبلاگ:
لطفی ست که میکند غمت با دل من
ورنه
دل تنگ من
چه جای غم توست.
"مولانا"
(یا ابوسعید ابوالخیر)

دل در بر من زنده برای غم توست
بیگانهٔ خلق و آشنای غم توست
لطفی ست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست.
"مولانا"
-----------------------------------------
لینک این مطلب در سایت گنجور:
مولانا: http://ganjoor.net/moulavi/shams/robaeesh/sh326/
ابوسعید: https://ganjoor.net/abusaeed/robaee-aa/sh73/
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
صنما هزار آتش،
تو در آن سلام داری.
"مولانا"
متن کامل شعر در سایت گنجور
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو ...
نیست بگو ...
راست بگو...
"مولانا"