کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

دوش می‌گفت که فردا ...

دوش می‌گفت

که فردا بدهم کام دلت

سببی ساز خدایا

که پشیمان نشود.

 

"حافظ"

 

 

+ با تشکر از خانم هدی برای ارسال شعر.

رنج ما را که توان برد

رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم

شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی

 

دیده ما چو به امید تو دریاست چرا

به تفرج گذری بر لب دریا نکنی

 

"حافظ"


فکر بلبل همه آن است

فکر بلبل همه آن است

که گل شد یارش

گل در اندیشه

که چون عشوه کند در کارش...

 

"حافظ"

شور شراب عشق تو

شور شراب عشق تو آن نفسم رود ز سر

کاین سر پرهوس شود خاک در سرای تو


شاه‌نشین چشم من تکیه گه خیال توست

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

 

"حافظ"

----------------------------------------------

 

+ 20 مهرماه، روز بزرگداشت حافظ گرامی باد.

 

 

آمدم از تو ستانم دل ...

آمدم

از تو ستانم دل نافرمان را،

دیدمت روی و به فرمان تو کردم

جان را ...

 

"عاشق اصفهانی"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

 

ما نباشیم

که باشد

که جفای تو کشد...

 

"وحشی بافقی"

 

بر بی کسی من نگر ...

بر بی کسی من نگر و

چارهٔ من کن

زان کز همه کس

بی کس و بی‌یارترم من.

 

"وحشی بافقی"

 

نامه هایی که خواننده ندارند - 7

راه می افتم وسط خاطره ها. انگار باران می بارد، از چشم های من یا آسمان؟ نمی دانم! فقط خیسِ خاطره می شوم، مثل همیشه چترم را جا می گذارم، و تو دیرتر از انتظار می رسی! آن قدر که سَر درگم می شوم! اینجا هوا سردتر از زمستان است، طوفان نبودنت تنم را می تکاند و من کوچه های بی تو بودن را دست در دست خیالت قدم می زنم!

حالا من هیچ! این دیوارها که  یاد تو را نفس کشیده اند! این کوچه ها که حواسشان پرت چشم های توست ! جواب آن روزهای کوتاهِ نماندنی را چه می دهی؟ دلت هنوز هم برای سالنامه هایی که به یاد دست های من سیاه کرده ای می گیرد؟

یادِ قهر های طولانی بدونِ آشتی ات بخیر! انگار سفر بی بازگشت بودند! بلیط یک طرفه داشتی برای قهرت! من هر چه می دویدم تو دورتر می شدی! هر بار می رسیدم، رفته بودی!

حالا از پاهایی که دیروز می دویدند، و از نفسی که به شماره می افتاد فقط خیال لطیفی مانده که قابش گرفته ام و روی میز تحریرم نشانده ام اما نمی دانم با تو چه کنم! تو که بی هوا می آیی و نیت می کنی دیوار خاطره ها یم را پاک کنی!

هنوز مرا نمی شناسی. نمی دانی سیب سرخ گونه ات را در جیب هایم پنهان کرده ام! و رازت را می دانم، راز جشن های بی صدای تولدی که در قلبت به یاد من برپا می کنی...

حالا هر چه خاطره پاک کنی، هر چه خط بزنی اسمت را، قلم بگیری خیالم را... باز هم از حافظه ی این کوچه ها پاک نمی شوی.  دستمال جادویی ات را بردار و در دورترین سمت ذهنت بینداز. این خاطره ها ماندنی تر از آرزوهای منند...!

 

"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند

نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم

نمی توانم با تو بیش از پنج دقیقه بنشینم...

و ترکیب خونم دگرگون نشود...

و کتاب ها

و تابلوها

و گلدان ها

و ملافه های تختخواب از جای خویش پرنکشند...

و توازن کره ی زمین به اختلال نیفتد...

***

مرا یارای آن نیست که بی طرف بمانم

نه دربرابر زنی که شیفته ام می کند

نه در برابر شعری که حیرتزده ام می کند

نه در برابر عطری که به لرزه ام می افکند...

بی طرفی هرگز وجود ندارد

بین پرنده... و دانه ی گندم!

 

"نزار قبانی"

شعر را با تو قسمت می کنم

شعر را با تو قسمت می کنم.
همان سان که روزنامه ی بامدادی را.
و فنجان قهوه را
و قطعه ی کرواسان را.
کلام را با تو دو نیم می کنم...
بوسه را دو نیم می کنم...
و عمر را دو نیم می کنم...
و در شب های شعرم احساس می کنم
که آوایم از میان لبان تو بیرون می آید...

 ***

تویی که روی برگه ی سفید دراز می کشی...
و روی کتاب هایم می خوابی...
و یادداشت هایم و دفترهایم را مرتب می کنی
و حروفم را پهلوی هم می چینی
و خطاهایم را درست می کنی...
پس چطور به مردم بگویم که من شاعرم...
حال آنکه تویی که می نویسی؟

 

"نزار قبانی"


تو را دوست نمی دارم به خاطر خویش

تو را دوست نمی دارم به خاطر خویش
لیکن دوستت دارم تا چهره ی زندگی را زیبا کنم...
دوستت نداشته ام تا نسلم زیاد شود
لیکن دوستت دارم
تا نسل واژه ها پرشمار شود.

***

می خواهم دوستت بدارم
تا کرویًت را به زمین بازگردانم
و باکرگی را به زبان...
و شولای نیلگون را به دریا...
چرا که زمین بی تو دروغی ست بزرگ...
و سیبی تباه...

 

"نزار قبانی"

 

 

نِزار قَبانی، (زاده ۲۱ مارس ۱۹۲۳، درگذشته ۳۰ آوریل ۱۹۹۸) از بزرگ‌ترین شاعران و نویسندگان جهان عرب بود. نزار در یکی از محله‌های قدیمی شهر دمشق سوریه به دنیا آمد.

هنگامی که ۱۵ ساله بود خواهر ۲۵ ساله‌اش به علت مخالفت خانواده‌اش با ازدواج با مردی که دوست داشت اقدام به خودکشی نمود. در حین مراسم به خاکسپاری خواهرش وی تصمیم گرفت که با شرایط اجتماعی که او آن را مسبب قتل خواهرش می‌دانست بجنگد.

وی به زبانهای فرانسه، انگلیسی و اسپانیولی نیز مسلط بود و مدت بیست سال در دستگاه دیپلماسی سوریه خدمت کرد.

هنگامی که از او پرسیده می‌شد که آیا او یک انقلابی است، در پاسخ می‌گفت: «عشق در جهان عرب مانند یک اسیر و برده است و من می‌خواهم که آن را آزاد کنم. من می‌خواهم روح و جسم عرب را با شعرهایم آزاد کنم. روابط بین زنان و مردان در جهان ما درست نیست.»


از گل شنیدم بوی او


از گل شنیدم بوی او

مستانه رفتم سوی او

 

تا چون غبار کوی او

در کوی جان منزل کنم.

 

"رهی معیری"


من اگر رنگ بودم ...

من اگر رنگ بودم قرمز می‌شدم.

با غلظتی که به دوست داشتنت بیاید.

یا اگر فصل بودم پاییز.

اگر گل بودم جز مریم نمی‌شدم!

می‌دانم قرمز نیست.

اما هر جای خانه که باشی

خودش را به مشامت می‌رساند....

اگر قرار باشد چیزی جز این باشم،

بدون شک به دوست داشتنت نزدیک می‌شدم.

که مشخص باشد.

که بپیچد.

حالا که دست و بالم بسته است

به سبک خودمان دوستت دارم،

اما عمیق ...

 

"مریم قهرمانلو"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

پنهان اگر چه داری چون من هزار مونس

پنهان اگر چه داری

چون من هزار مونس

 

من جز تو کس ندارم

پنهان و آشکارا...

 

"اوحدی مراغه ای"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

 

 

عاشقانه های انگلیسی - 5

 my mind wanders and i get lost in thouths of you.

 ذهن من سرگردان است و در اندیشه های تو گم می شود.

 

عاشقانه های انگلیسی - 4

 once you walked into my life, everything changed.

 وقتی قدم به زندگی من گذاشتی همه چیز تغییر کرد.

 

عاشقانه های انگلیسی - 2

Love is …

wanting you in my arms for the rest of my life.

عشق یعنی ...

من می خواهم تو را برای باقیمانده عمرم در آغوش بگیرم.

 

عاشقانه های انگلیسی - 1

love is …

afraid of losing you.

 عشق یعنی ...

ترس از دست دادن تو.


بی قرارت چو شدم

بی قرارت چو شدم رفتی و یارم نشدی
شادی خاطر اندوه گزارم نشدی


تا ز دامان شبم صبح قیامت ندمید
با که گویم که چراغ شب تارم نشدی


صدف خالی افتاده به ساحل بودم
چون گهر زینت آغوش و کنارم نشدی


بوته ی خار کویرم همه تن دست نیاز
برق سوزان شو اگر ابر بهارم نشدی


از جنون بایدم امروز گشایش طلبید
که تو ای عقل به جز مشکل کارم نشدی

 

"محمدرضا شفیعی کدکنی "