دست در گردن یاد تو چنانم که مپرس
آنچنان یاد تو افتاده به جانم که مپرس
با گُلِ روی تو از باغ دلم رفت بهار
بیتو ای یار! چنان رو به خزانم که مپرس.
"علیرضا شجاعپور"
برگرفته از وبلاگ:
در اشتیاقت کسی نیست از من به تو آشناتر
سوی کدامین غریبه زین آشنا میگریزی؟
"حسین منزوی"
جانم بسوختی و
به دل دوست دارمت...
"حافظ"
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت.
"حافظ"
جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به در آیی.
"حافظ"
--------------------------------------------------
متن کامل شعر:
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
هر جا که روی زود پشیمان به درآیی
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآیی
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
بر رهگذرت بستهام از دیده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو
بازآید و از کلبه احزان به درآیی.
"حافظ"
تو را دارم ای گل، جهان با من است
تو تا با منی، جان جان با من است
چو میتابد از دور پیشانیات
کران تا کران آسمان با من است
"فریدون مشیری"
-----------------------------------
متن کامل شعر:
تو را دارم ای گل، جهان با من است
تو تا با منی، جان جان با من است
چو میتابد از دور پیشانیات
کران تا کران آسمان با من است
چو خندان به سوی من آیی به مهر
بهاری پر از ارغوان با من است
کنار تو هر لحظه گویم به خویش
که خوشبختی بیکران با من است
روانم بیاساید از هر غمی
چو بینم که مهرت روان با من است
چه غم دارم از تلخی روزگار،
شکر خنده آن دهان با من است.
"فریدون مشیری"
عشق باید به من بیاموزد،
چگونه بیش از این تو را دوست بدارم و نمیرم!
چگونه تنها تو را ببینم!
تو را بخواهم.
عشق باید به من بیاموزد،
چگونه بیش از این تو را ببوسم و تمام نشوی!
چگونه تنها از آنِ من باشی و کم نیایی!
تو را زندگی کنم.
عشق باید به من بیاموزد،
چگونه عاشق باشم،
وگرنه از منِ دیوانه یتو بیش از این برنمی آید،
که گوش دنیا را پُر کنم از تو و
حرفهایی که خودت به جانم انداخته ای!
عشق باید به من بیاموزد تو را...
"حامد نیازی"
میگویم دوستت دارم،
طوری نگاهم کن
گویی خدا...
بنده ای را وقتِ عبادت می نگرد!
همان قدر عاشقانه،
همان قدر مهربان،
لبخند بزن و بگذار تماشایت کنم
چون عاشقی که...
وقتِ باران به آسمان چشم دوخته
همان قدر با لذت
همان قدر پُر آرزو
دستم را بگیر و بگو دوستم داری،
طوری که خدا در آینه بِنگرد و به خویش بگوید
"دو نفر" آفریدنِ این ها از ابتدا اشتباه بود!
"حامد نیازی"
آنقدر عاشقم کرده ای
که میدانم یک روز
خواهم گفت...
در این سالها من تو را بیشتر بوسیده ام
و تو کمتر!
آنقدر عاشق شده ای که خواهی گفت
تو هم کمتر در آغوشم گرفته ای!
آن قدر عاشقیم که قهر میکنیم و
با هم از خانه میزنیم بیرون!
راستی زیبا...
یک جای خوب برای قهر دوتایی سراغ داری؟
جایی که هوایش
هوای بوسه باشد و آغوش و عشق!؟
"حامد نیازی"
که هستی؟
که به باران میگویی بیا
ابر میبارد
به عشق میگویی بیا
پاییز میرسد
به شب میگویی بیا
خواب میپرد
که هستی؟
که به خدا میگویی بیا
اقاقی جوانه میزند
به مستی میگویی بیا
تاک سَر در خُم میکُند
و به شعر میگویی بیا
من میرسم با قلبی که تو را میخواند!
که هستی که زمین دورِ چشمهایت میگردد
و ماهتاب رو به لبهایت در سجود است!؟
کیستی...
که جز عشق تو را هرچه بنامم کفر است!
"حامد نیازی"
پاییز رنگ هایش را به تو داد
دلتنگی هایش قلب مرا بوسید.
هزار رنگ با شکوه!
پلک بزن
بگذار وقتی درناهای جان مرا
به کوچ صلا می دهی
زرد و نارنجی های دلفریب نگاهت
بر خاکستری های سوخته ی قلب من بنشینند
بگذار برگ هایم را بادهای تو ببرد
من،
من جز زنی عاشق هیچ نیستم
من پیش از اینکه تو را صدا بزنم
بارها به خودم تلنگر زده ام
بارها برهنگی ام را به رخ دستهایت کشیده ام
و اندوهی را که از موهایم شره می کرد
باران به باران
به سقف اتاق تو روانه کرده بودم.
هزار رنگ دلفریب!
چقدر فریب چشم های تو را خوردن پیامد داشت!
...
پاییز من
بیا رنگ های با شکوه تو را
با بی رنگی های ساده ی من طاق بزنیم
من سردم است...
"بتول مبشری"
کجایی؟
اینجا پاییز است
و ابرها شتابی در باریدن ندارند
و ساعت دیواری
عقربه هایش را روی گذشته جا گذاشته
اینجا هنوز یک رز صورتی
گوشه ی باغچه هست
که می خواهد از مسیر دست های تو
به موهای من برسد
اینجا دلتنگی شانه های سرماست
که هی فراخ تر می شود
و مرا تنگ تر به سینه اش می فشارد
آنقدر تنگ که نفسم می گیرد
و تو را صدا میزنم:
کجایی؟ عمر من به طوفان نوح قد نمی دهد!
اما هنوز وقتی کسی از دورها زمزمه می کند:
بردی از یادم..
با یادت، می خواهم طوفانی به پا شود
و من تو را از هر کجا که هستی بردارم و با خودم ببرم
ببرم
آنقدر دور
آنقدر دور که
خدا را چه دیدی
شاید کنار یک دشت ارغوان
لنگر کشیدند
و با یک جفت پرنده
یا دو آهوی نوپا
فرمان رهایی مان را بدست مان دادند
آه که میشد
با تو میشد چه زندگی ها که نساخت
چه باران ها که ننوشید
با تو
ای بانی اشک ها و هیجان های روزگاران من
کجایی؟ ...
"بتول مبشری"
چشم هایم را بوسیدم و کنار گذاشتم
نابینا بودن
شاید بهترین معجزه ی قرن باشد
وقتی از زخم هایت
زیباترین گل ها روئیده می شوند.
پلک هایم را باز نکن
که دردها قد می کشند
به اندازه ی یک خون
به اندازه ی لهجه ی تمام نیلوفرانی
که پای مرداب بی ترجمه ماندند
بگذار آن اتفاق قشنگ بیافتد
آن اتفاق نرسیده ی شفاف
دست هایت را بگیرم
و چشم هایمان
از این ماه عسل آبی شوند
و فرزندان نیامده ی ما
ما را با هم اشتباه بگیرند..
"گرشاسب صفایی"
از کتاب: امپراطوری با یک پاپیون درد
خبرت هست که دلتنگ نگاهت شده ام
بی قرار تو و چشمان خمارت شده ام
خبرت هست دلم مست حضور تو شده
عاشق و شیفته ی زنگ صدایت شده ام
خبرت هست که باران بهارم شده ای
چون پرستوی مهاجر نگرانت شده ام
خط به خط زنده گی ام پر شده از بودن تو
خبرت نیست و شادم که فدایت شده ام.
"ناشناس"
دیروز
یک سال تمام
در جستوجویت بودم
اما تو بر لبهایم خفته بودی
بعد، اشتباهاً
لبهایم را به بهار دوختم
چشمهایم را به باران
قلبم را به گل
و تو
با سپیدهی صبح
شبنم شدی و به درونم غلتیدی
تا گلی که در اعماق قلبم بود
پژمرده نشود.
"واچاگان پاپویان"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
بیا دوباره آغاز کنیم،
مسیری را که در میانه راهش بریده ایم.
بیا دوباره به آغاز راه برگردیم.
این بار
چشمهایمان را نمی بندیم،
این بار
برای رسیدن به مقصدی که در انتهای راه نبود،
گامهایمان را تند نمی کنیم.
هستی من!
این بار که راه بیفتیم،
دستهای هم را می گیریم،
قدمهایمان را یکی می کنیم،
و از زیبایی های مسیر لذت می بریم:
از رقص بیدهای مجنون در نوازش نسیم،
از آوای آب در ستایش صبح،
از بیقراری گنجشکها در هجوم سحر
و از گرمی دستانی که می فشاریم،
گرفتن لبهایی که به بالای ابرها می رساندمان،
به همسایگی با ماه،
همسفرگی با خورشید.
بیا دوباره آغاز کنیم،
سفر به ناکجاها را
در کنار کسی که دوستش داریم.
"انوش ترابی"
(از دفتر: تنانه ها)
دوستت دارم و از تو می ترسم!
قله های بلند
دره های عمیق تری دارند عزیز من
تو را دوست دارم
و از تو می ترسم!
این کوه اگر مرا نکشد
سربلندم می کند...
"مهسا چراغعلی"
از کتاب: جنگل گریان
ناگهان رسیدی
و خوشبختی شیشه ی عطری بود
که از دستم افتاد
و در تمام زندگیم پخش شد!
"مهسا چراغعلی"
از کتاب: جنگل گریان
دوستم نداری
و زیباتر می شوم
چون بوته ای وحشی در انتهای باغ ...
دوستم نداری
و همین بهار
از تمام شاخه های درهمم
گل های هزار رنگ می روید!
یک روز جنگل می شوم
جنگلی گریان
زیبا و مه آلود
شبیه رویاهایت
تا تو بیایی در من زندگی کنی! ...
"مهسا چراغعلی"
از کتاب: جنگل گریان
سکوت کرده ام و صدایم
زندانبانِ زنی ست
که می خواهد بگوید:
"دوستت دارم"
عزیزم!
با بغضی که گلویم را می فشارد
با کلامی که از شکنجه ترسیده است
دهانم، تنها به بوسیدن تو گشوده می شود
عشق، رازیست که در سینه حبس کرده ام
عشق، دوستت دارمیست
که در صدایم بال بال می زند
بعد از این
هر پروانه ای که از حنجره ام بگریزد
تنها روی انگشت های تو می نشیند...
"مهسا چراغعلی"
از کتاب: جنگل گریان
من پیراهنت را در باد دوست دارم
و زیبایی ات را
در آینه ای که از آن عبور کرده ای!
نگران خلوت توام
من زبان پرنده ها را می فهمم
من با گل های وحشی در آشتی ام
نخواه که مسیر رود را از درخت ها جدا کنند
نخواه که در دل جنگل آتشی بیفروزند!
تو وسیع ترین سرزمینی بودی که می شناختم
منظره دلپذیر نگاهت در هیچ قابی کامل نبود
تو اتفاقی بودی که در تمام چشم ها زیبا می افتاد
و من هرگز نتوانستم چهره ات را
در عکسی که با هم داریم خلاصه کنم!
اشتیاق پنهانم!
در خواب می بوسمت
که دزدانه رویای تو را بافته باشم
دوست داشتنت
شعر ناتمامی ست که تا ابد ادامه دارد...
"مهسا چراغعلی"
از کتاب: جنگل گریان
گزیده ای از یک شعر بلند