کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

به عطر چشمانت

از باغ های حافظ تو

تا سطرهای بی خواب من

چقدر بیراهه هست!

می خوابم

این بار

به عطر چشمانت

با سرمه ای که در چشمان هر نهنگی هست

بی مِی

بی ساغر

از هزاره ی طوفان های در راه

چگونه است گریستن بر فریادهای مانده در خیزاب

بانوی درخت های خیس و تب دار

برخیز

بیا به ساحل برویم

مرگ تاوان کمی است

برای چشمان تو...

 

"فاطمه سادات حسینی"

از کتاب: زنی در ازدحام ثانیه ها / نشر مایا / 1395

 

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

به غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد


غلط است اینکه گوید بدلی ره است دلرا
دل من ز غصه خون شد،دل او خبر ندارد.

 

"ناشناس"

-------------------------------------------------------

 

پ.ن: با جستجوی این شعر در گوگل می بینیم که برخی به نام یک شاعر قدیمی ثبت کرده اند (نامش را نمی آورم که اینجا نیز به همان نام یک وقت در سرچ گوگل نیاید!) و یا نام "لا ادری" و یا "حکیم لا ادری" پای شعر نوشته شده. با جستجوی در گوگل توضیح جالبی در مورد لا ادری (La Adree) پیدا کردم که در ذیل می آورم:

قدیم وقتی اشعاری را در کتابها ذکر می کردند که سراینده آن مشخص نبود، به جای نام شاعر می نوشتند:

«لا ادری»؛ یعنی «نمی دانم».

منبع: http://alirezaayatollahi.persianblog.ir/post/67/

 

همچنین در لغت نامه دهخدا در مورد لا ادری چنین آمده است:

لا ادری ] اَ ] (ع جمله ٔ فعلیه) (از: حرف لا و صیغه ٔ متکلم وحده ٔ اَدری) به معنی ندانم ، نمیدانم . و آن کلمه ای است که در عقب بیتی یا قطعه ای از شعر گذارند آنگاه که گوینده را ندانند.

چقدر من دیدنت را دوست دارم

چقدر من دیدنت را دوست دارم؛

در خواب

در غروب

در همیشه‌یِ هر جا

هرجایی که بِتوان تو را دید

صدا کرد

و از انعکاس نامت

کیف کرد!

چقدر من

دیدن تو را دوست دارم.

 

"افشین صالحی"


دنبال اسمی در شعرهای من نگرد

دنبال

اسمی در شعرهای من نگرد

عطر تو

واژه به واژه در من جاری ست!

ندیده ای می گویم دلتنگم

هزاران ابر

بر فراز شعرهایم رخت می شویند

می گویم پاییز

هزاران درخت پا به پای من

در پایان هر شعر برگ می ریزند!

و وقتی بر زبانم

دوستت دارم جاری می شود

هزاران پرنده ی بی پناه

آشیانشان را پیدا می کنند!

تو

در من پا گرفته ای

و تا فتح تمام من پیش می روی

می دانم آن روز نزدیک است

که هر کس مرا  ببیند

لبخند تو را تصور کند.

 

"محمد پریش"


برگرفته از کانال:

@DivarNaMeH1358

چهار شعر جدید از فرنگیس شنتیا

چهار اثر از مجموعه در دست چاپ: اوی من

 

1)

جانم برای تو

آن گاه که می گویی سلام

و جدار سینه من

با پنجه های آفتاب شکاف برمی دارد

جانم برای تو

وقتی که می خندی

و اندام های حیاتی من

از بوی دهانت تنفس مصنوعی می گیرد

جانم برای تو

آنگاه که درلابلای من می وزی

و از رگ های گردنم

به خدای من نزدیک تر می شوی

جانم برای تو

که بر جراحتم دست می کشی

و من به پابوسی انسان واپسین

وادار می شوم.

 

2)

اوی من بود

نه نام بزرگان را می دانست

نه القاب جان نثاران را

نه از مدیحه گویان کسی را می شناخت

نه از فرومایگان

و نه حتی از قلمروی آدمک های کاغذی

چیزی شنیده بود

او را همین بس که زیبا بود

بی نهایت زیبا بود

و زیباتر می شد

وقتی سیاه می پوشید

و در دانش رفیع تنهایی خودش

فرو می رفت.

 

3)

نامت چه بود؟

بامداد ؟

بهار؟

یا بشارت بهشت؟

من اما تو را

پسرخوانده خورشید شناختم

برکت دست کشیدن به آفتاب بعد از سپیده دم

سفیرارجمند روشنی

با من که دهانم را به تاریکی دوخته اند

با زبان مادری ات حرف بزن

لهجه طاهر تو

مناجات صمیمانه گنجشک با خداست.

 

4)

- خدای منهای ترس

-خدای منهای اختناق

-خدای منهای خشم و چند لحظه بعد پشیمانی

ستایش سزاوار توست

که او را آفریده ای

مردی چنان زیبا

با چشمانی درخشان بر پوستی  سبزه  و مرطوب

و بوسه هایی پر از تردیدهای فلسفی

فرزند ناخلف آدم

که نمی شود با او

در خواب طلایی هیچ گندم زاری دراز کشید

نه با وسوسه یک سیب

نه با ریختن این اشک های مصنوعی.

 

"فرنگیس شنتیا"


از مجموعه در دست چاپ: اوی من / فصل پنجم



دوستت دارم

همه ی گل هایم

ثمره ی باغ های توست

و هر می که بنوشم من

از عطای تاکستان توست

و همه ی انگشتری هایم

از معادن طلای توست ...

و همه ی آثار شعری‌ ام

امضای تو را پشت جلد دارد!

***

دوستت دارم

و هراسانم دقایقی بگذرند

که بر حریر دستانت دست نکشم

و چون کبوتری بر گنبدت ننشینم

و در مهتاب شناور نشوم

سخن ات شعر است

خاموشی ات شعر

و عشقت

آذرخشی میان رگ هایم

چونان سرنوشت.

 

"نزار قبانی"


-----------------------------------------------------

پ.ن: فکر کنم اشعار نزار تنها اشعاری هستند که حاضرم هر از گاهی تکراری در وبلاگ پست کنم! (البته با ترکیب های کمی متفاوت)

قلمش بی نظیر بود و سرشار از عشق ...


در زیر سایه ی مژه ات

در زیر سایه ی مژه ات

خوابم آرزوست...


"فریدون مشیری"

 

 

متن کامل شعر:

 

همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست
چون باده ی لب تو می نابم آرزوست


ای پرده پرده ی چشم توام باغ های سبز
در زیر سایه ی مژه ات خوابم آرزوست


دور از نگاه گرم تو، بی تاب گشته ام
بر من نگاه کن، که شب و تابم آرزوست


تا گردن سپید تو گرداب رازهاست
سر گشتگی به سینه ی گردابم آرزوست


تا وارهم ز وحشت شب های انتظار
چون خنده ی تو، مهر جهانتابم آرزوست.

"فریدون مشیری"

جان بفشانم ز شوق

جان بفشانم ز شوق

در ره باد صبا

گر برساند به ما

صبحدمی بوی دوست.

 

"امیر خسرو دهلوی"

 

 

روی در روی و نگه بر نگه

روی در روی و

نگه بر نگه و

چشم به چشم!

حرف ما و تو

چه محتاج زبانست امروز؟

 

"وحشی بافقی"

 

ما ترک سر بگفتیم

ما ترک سر بگفتیم،

تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان،

در جان و سر نباشد

 

"سعدی"

 

 

متن کامل شعر:

 

ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

 

در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

 

رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

 

چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت

سری که باشد او را، در هر بصر نباش

 

در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم

مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد

 

شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند

همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد

 

سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد

تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد.

 

"سعدی"


دوست دارم در این شب دلپذیر- شمس لنگرودی

دوست دارم
در این شب دلپذیر
عطر تو
چراغ بینایی من شود
و محبوبه شب راهش را گم کند

دوست دارم
شب، لرزان از حضورت
پایش بلغزد
در چاله ای از صدف که ماهش می خوانند
و خنده آفتاب دریا را روشن کند

اما نه آفتاب است و نه ماه
عصرگاهی غمگین است
و من این همه را جمع کرده ام
چون دلتنگ توام

"شمس لنگرودی"

به دیدارم بیا

به دیدارم بیا

و برایم دستهایت را سوغات بیاور

تا پس از این معجزه

پاییز را به جهنم بسپارم

که عشق از هر آتشی سوزان‌‌ تر‌ خواهد بود!

به دیدارم بیا

و برایم خدا را هدیه بیاور

تا پس از این حادثه


خدا به من

به تو

و به ما

ایمان بیاورد

که عشق میتواند گاهی در یک‌ عصر پاییزی

از دست های من

که خفته اند در‌ جیب های تو...

به جهان نازل شود!


"حامد نیازی"


آغوشت قبیله‌ای‌‌ وحشی

آغوشت قبیله‌ای‌‌ وحشی

با آتشی برای پایکوبی 

با جادویی برای فریب

دستانت

گمشدگانِ بی‌ شتابِ ریزشِ آبشارِ گیسوانِ من

و چشم‌هایت

ویرانگرانِ خاموشِ غرورِ هزار ساله‌ام

من دلباخته‌ای عصیانی

آشوب گری پر تمنا

از عالم گریخته‌ای پر تردید

آمیخته با طبیعتِ پیکرت

آمیخته با عطرِ خوبِ خوبِ بودنت

سر بر بالینت گذاردم

با تو زیستم

با تو گریستم

عشق ورزیدم

عشق ورزیدم

عشق ورزیدم

و از آرزوهای بی‌ شمار

تنها و تنها تو را خواستم

خواستنی با شکوه

رویایی

 و محال ... و محال! 


"نیکی‌ فیروزکوهی"


حرف هایم را با نگاهی دیگر معنی کن

‍ من در سلول انفرادیِ تنم

بسیارمستعدِ آلوده شدن

 به بی خوابی هایت شدم

این شب ها،

شب های بی بازگشتِ من به خودم ...

با خیالِ تو... بیداری را نقاشی می کنم

چه برمن گذشته؟

منِ مرا ندیده ای؟

بیدار می مانم تا تو را به خواب ببینم

شاید در آخرین دقایقِ بودنِ شب

آخرین خاطرهٔ بوسه ات

مرا به صبح بدوزد

ویروس نگاهت، درد به جانم می ریزد

و باز همان نگاه

درد از من می برد

تو کیستی؟ 

که مرا در خواب هایم بیدار می کنی!

حرف هایم را با نگاهی دیگر معنی کن

شاید این بار درست معنی شدم.


"راضیه خدابنده"


دوستت دارم ...

دوستت دارم

ای پاره ای از من

ای تمام من

ستاره ی پیشانی ام


دوستت دارم

پهناور تر از هر گستره

دور تر از هر امتداد

پاک تر از هر اعتراف

شدیدتر از باران مصیبت


دوستت دارم

و می دانم

که رهسپاری به سویت را نمی توانم

اگرچه به سویت می آیم


قلب تو

راه مستقیم من است

که به سویش در حرکتم

می آیم

اگرچه مرگ من و مرگ تو در این باشد


دوستت دارم

تا تمام خستگی ها را تبعید کنم

و با تو

تمام سختی های بُرنده ی راه را به مبارزه فراخوانم

که من

پرنده ی یتیم عشق را

که خوابی سنگین داشت

بیدار کرده ام...


"ریتا عوده"

ترجمه: بابک_شاکر


برگرفته از کانال:

@baran_e_del

امشب با خیال تو ...

امشب

با خیال تو در این پیراهن هم آغوشم!

به خدا نوشتم ...

نسیم نوزد!

ماه تاب‌ نتابد!

ستاره ها ندرخشند!

مرغ سحر نخواند!

چشمه نجوشد!

و یاس های باغچه عطر نیفشانند!

به خدا نوشتم...

صدای پایش در کوچه نپیچد!

خورشید راه فردا را‌ گم ‌کند!

و جهان بایستد از حرکت!

خدا پاسخ داد

تو پنجره را برایم باز بگذار

تا خلقت عشق را تماشا‌ کنم...

باقی اش با من!

امشب با خیال تو ...

در این ‌پیراهن عشق را خلق میکنم!

باقی اش با خدا!

 

"حامد نیازی"


بیا و مرا هم‌ با خود بیاور از رویا!

بیا،

و مرا هم‌ با خود بیاور از رویا!

بیا،

و دستم را بگیر تا‌ گُم ‌نکنم‌‌ جاده ی برگشت را!

بیا،

که این سفر تنها به آمدن ختم می شود!

بیا و بگذار ماجرای‌مان شنیدنی شود

بگذار پرستوها از ما بیاموزند کوچِ حقیقی ‌را،

بیا تا رویایی بنفش بسازیم

بیا تا آمدن معنا پیدا ‌‌کند

برای باران

برای پاییز

برای عشق

بیا تا عشق بیاید

بیا تا خدا برایمان تمام شهر را آذین ببندد

تا برگها زیر ‌پایت فرش شوند

و پاییز عاشقانه به جهانمان سلام‌ کند

بیا تا نشان بدهیم به خدا

پاییز بی رنگِ‌ بنفش زیبا نیست!

بیا و مرا هم با خود بیاور از رویا!

 

#حامد_نیازی

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

قلب من گواه بر تو دارد

قلب من گواه بر تو دارد

دشوار است

فراموشی لبخند تو ...

 

"احمدرضا احمدی"


در آن زمان که قلبم از تپش می افتد

در آن زمان که قلبم از تپش می افتد

در آن زمان که نفس هام از حرکت باز می ایستد

و چشم ها

چشم هایی که دوستشان داشتی

زیر پلک های سنگینم میارامند،

در آن زمان

در آن زمان سنگین اندوه و خداحافظی

کاش دستان سردم

در میان دست های تو آرام گیرد

تا روح سرکشم را به بند گیری

و از "رهایی"

معنای تازه ای بیافرینی...

 

"حمید جدیدی"


در دیده‌ی من جمله خیال اند

در دیده‌ی من

جمله خیال اند و تو نقشی

بر خاطر من

جمله فراموش و تو یادی . . .

 

"امیرخسرو دهلوی"