مرا تنگ در آغوش بگیر
و ببوس
بوسه ای طولانی
حالاببوس مرا
که فردا دیر است
زندگی همین لحظه هاست
همه چیز از جریان خواهد ایستاد
از گرما ، از سرما
منجمد می شود ، خاموش می شود
هوا کم می آورد
اگر تو به بوسیدن ام خاتمه دهی
گمان کنم خاموش مرده باشم.
"ژاک پره ور"
منبع: https://sheromehr.ir/

+ ژاک پره ور ( یا پروه یا پرِوِر) (Jacques Prévert) (1900-1977) شاعر و فیلم نامه نویس فرانسوی بود.
آیدا، همزاد من!
ساعتهای دراز است که بر این صفحۀ کاغذ خم شدهام تا برای تو، به مناسبت بزرگترین روز زندگیم _یعنی تولد تو_ چیزی بنویسم. چهرۀ تو در برابر چشمهای من است. صدایت در گوشهایم میپیچد. و کشش فکرها، مرا از نوشتن بازمیدارد… به چه چیز فکر میکنم؟ شاید به تو. قدر مسلم این است که به هرچه فکر کنم، از «تو» خالی نیست، از این گذشته، این روزها تنها موضوع فکر من «زندگی کردن» است. میخواهم زندگی کنم_به تمام معنا_. میخواهم با تمام وجودم زندگی کنم، زندگی را بچشم، لمس کنم، در آغوش بگیرم. و طبیعی است که فکر کردن به زندگی، معنی دیگرش فکر کردن به تو است.
من عشق تو را چون پرچمی پیشاپیش نبردی که برای اثبات وجود خویش آغاز خواهم کرد به دوش میکشم، به تو فخر میکنم و از داشتن تو سر فخر به آسمان میسایم.
تو را در سختترین سالهای عمرم یافتم که تصمیم گرفته بودم زندگی را چون پیراهن ژندهئی به دور اندازم، و وجود تو به من حرارت و زندگی داد. وجود تو مرا به زندگی ترغیب کرد. وجود تو مرا نگه داشت و امروز وجود توست که سبب میشود با تمام نیروی خود به سوی زندگی برگردم و برای آیندۀ خود طرح و نقشه بریزم.
هر لبخند تو، هر بوسهٔ تو به من آن قدرت را عنایت میکند که کوهی را بر سر کوهی بگذارم. به تو ثابت خواهم کرد که عشق، تواناترین خدایان است.
تهران – 30 آبان 1342
"احمد شاملو"
از کتاب: مثل خون در رگ های من - نامه های احمد شاملو به آیدا

متن کامل نامه (گلچین شده) در ادامه مطلب
جان و تنم ای دوست فدای تن و جانت
مویی نفروشم به همه ملک جهانت
شیرینتر از این لب نشنیدم که سخن گفت
تو خود شکری یا عسلست آب دهانت.
"سعدی"

متن کامل شعر در ادامه مطلب
بسیار در دل آمد از اندیشهها و رفت
نقشی که آن نمیرود از دل نشان توست
با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی
ای دوست همچنان دل من مهربان توست.
"سعدی"

متن کامل شعر در ادامه مطلب
دردی از حسرت دیدار تو دارم که طبیب
عاجز آمد که مرا چاره درمان تو نیست
گر تو را هست شکیب از من و امکان فراغ
به وصالت که مرا طاقت هجران تو نیست
"سعدی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
حضور هر شب تو
راس ساعت بیست و پنج
مرا تا نهایت عریانی رویا می برد
باور لمس دستانت
وسوسه ی چشیدن طعم لبانت
آه ای محال و ناممکن من
بگذار از صدای خنده هایت جان گیرند
گلبرگ های خشکیده ی خیالم
بگذار با هرم نفس هایت
بهشت را تداعی کنم
بگذار سنگینی تنت...
بگذار شراب چشمانت....
نفس های شعرم بند آمده است
هلاک این ساعتم
ساعت بیست و پنج
زمان سجده بر عشق
این جنووون بی قانون.
"راحله شوقی جمیل"

روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن است
گنجشک از او پرسید برای چه گریه می کنی؟
گفت می خواهم آن سمت رودخانه بروم نمی توانم
گنجشک او را روی دوش خود گذاشت و پرید
وقتی به مقصد رسید گنجشک دید پشتش می سوزد
به عقرب گفت من که کمکت کردم برای چه نیشم زدی!؟
گفت خودم هم ناراحتم
ولی چکار کنم ذاتم اینه!
حکایت بعضی از آدمهاست ...
هر چه انسانتر باشیم
زخمها عمیقتر خواهند بود
هر چه بیشتر دوست بداریم
بیشتر غصّه خواهیم داشت
بیشتر فراق خواهیم کشید
و تنهائیهایمان بیشتر خواهد شد
شادیها لحظهای و گذرا هستند
شاید خاطرات بعضی از آنها تا ابد در یاد بماند
اما رنجها داستانش فرق میکند
تا عمق وجود آدم رخنه میکند
و ما هر روز با آنها زندگی میکنیم
انگار که این خاصیت انسان بودن است!
"اوریانا فالاچی"
از کتاب: نامه به کودکی که هرگز زاده نشد

+ اوریانا فالاچی ( _ Oriana Fallaci۱۹۲۹- ۲۰۰۶) روزنامهنگار، نویسنده و مصاحبه گر سیاسی برجسته ایتالیایی بود. فالاچی یکی از مشهورترین روزنامهنگاران قرن بیستم بود که سابقه مصاحبه با بسیاری از رهبران سیاسی جهان از جمله آیتالله خمینی، یاسر عرفات، ذوالفقار علی بوتو، محمد رضا پهلوی، ایندیرا گاندی، معمر قذافی و هنری کیسینجر را در کارنامه کاری خود داشت.
آن رفیقی که به دوران غمم دور نرفت
زیر شمشیر غمش رقص کنان خواهم رفت.
"ناشناس"

من عهد تو سخت سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ای دوست که با من ز جفا
آخر کردی نخست میدانستم.
"مهستی گنجوی"
_e8cy.jpg)
مهستی گنجوی (با تلفظ مَه سَتی یا مِه سِتیِ) از شاعران زن متقدم تاریخ ادبیات فارسی و همدوره با غزنویان (سده پنجم و ششم هجری قمری) بوده است. از وی کتاب کامل و مستقلی باقی نمانده است. مجموعهٔ رباعیات مهستی به همت آقای علی پیسپار و از روی یک نسخهٔ چاپ شده در آذربایجان شوروی به سایت گنجور اضافه شده است.
منبع: سایت گنجور
سه شعر از زنده یاد غلامرضا بروسان
1)
چرا به روزنامه ها گفتم دوستت دارم
چرا گفتم، چرا فکر نکردم
هربار که نامت را می برند
دیواری در دلم فرو می ریزد
باد در شاخه ها می پیچد
و به رویا آسیب می زند.
2)
منم که کفش هایت راجفت کرده ام
دستت را گرفته ام
و از خیابان عبور داده ام
گاهی پرنده بوده ام و گاهی ببر
و گاه مورچه از سر ناخوشی
با این همه خوب که فکر می کنم
سالهاست دهانت را
با دهان یک زندانی بوسیده ام.
3)
منم که دوستت دارم
نه مردی که دستش را به نرده ها گرفته
نه باران پشت پنجره
منم که دوستت دارم
و غم بشکه های سنگینی را
در دلم جابه جا می کند.
"غلامرضا بروسان"
از کتاب: مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است

غلامرضا بروسان به همراه هسرش الهام اسلامی
---
درباره کتاب مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است: اینجا
اینقدر
تو زندگی دنبال این نباش که هر طور شده و تحت هر شرایطی آدمها رو برای خودت نگه
داری که توی روز مبادا به کارت بیان! این دنیا طوریه که روز مبادا که رسید می بینی
از دست هیچکدوم از اینایی که هزار جور باج عاطفی برای موندنشون دادی برنمیاد!! اول
و آخر ما فقط خدا رو داریم اونه که تا اخرین لحظه و حتی پس از مرگ میتونه پشتیبان
ما باشه. بعضی ها به محض اینکه از یه رابطه میزنن بیرون به ۲۴ ساعت نرسیده میخوان
یکی رو جایگزین کنن از بس که از تنهایی میترسن!! اجازه بده تنهایی هم جای خودش رو
توی زندگی تو داشته باشه. توی زندگی یه گنج هایی هست که فقط تو تنهایی کلیدش به
دستت میرسه. تنهایی فرصت تنها شدن با خوده و تنهایی با خود خیلی وقتها به ایمان
منجر میشه. این فرصت رو از خودت نگیر...
همیشه دنبال تشکیل روابط ارزشمند و سازنده با بقیه مردم باش اما بدون تنهایی هم ارزشش از رابطه کمتر نیست و باید جایگاه ویژه خودش رو داشته باشه ...
«کانال نشر آثار «مهندس مجتبی تمسکی»

من طولانی ترین شعرم را
در یلدای چشمان تو سروده ام
و مهرم را در چند قدمی یادت
در
سپیدی اولین برف زمستانی نثارت می کنم
و تو
خواهی فهمید
که در پس هر شب سیاه یلدایی
از خاطرات نوازشت برپاست
چه راههای طولانی
که در یلدای پیش رو
باید
با تو قدم بزنم
چه
حافظ ها
که باید با یاد تو تفال بزنم
و چه دلگرمی ها
که در سردترین فصل سال
تقدیمت می کنم.
"مریم فرهمندی"
از کتاب: ساعت شنی / چاپ اول، پاییز 1396

زندگی من پشت سر من ایستاده است. در آنجایی که تو هستی. میان سینهی تو. در آن لحظه هایی که خودت را به من میبخشی و مرا میگذاری تا در تو راحت شوم. در صدای پایت که توی اطاقم میپیچد. در صدای حمام گرفتنت. در صدای مرا صدا کردنت. شاهی، دوستت دارم. دوستت دارم. آنقدر دوستت دارم که وحشت میکنم اگر یکباره بی تو بمانم چه خواهم کرد. مثل چاهی خالی خواهم شد و سیاه خواهم شد و حفرهی مرگ و نیستی خواهم شد. شاهی، دوستت دارم. دلم میخواهد این را با تکههای تنم، با تن تکه تکه شدهام زیر پای تو بنویسم.
"از نامه های عاشقانه فروغ به ابراهیم گلستان"

بیشتر بخوانید: حقایقی درباره فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان
عزیز نازنیم... از این جا که من خوابیدهام دریا پیداست. روی دریاها قایقها هستند و انتهای دریا معلوم نیست. اگر میتوانستم جزئی از این بی انتهایی باشم، آن وقت میتوانستم هر کجا که میخواهم باشم. بالای خانهی تو باشم. جلوی شیشهی ماشینت بایستم و نگاهت کنم. از درختهایت پائین بریزم و زیر پایت آرام بگیرم. ...
تو چشمهی طهارت من هستی. چیزی هستی که رویم جاری میشوی و پاکیزهام میکنی. نجاتم میدهی. از دست بَدیهای خودم نجاتم میدهی. تو اگر حتی دشمنم هم باشی تنها دشمنی هستی که میتوانم به او اعتماد کنم. شاهی، من بی تو نمیتوانم زندگی کنم. این را بدان. بی تو فقط روز را میگذرانم. مثل غربتیها که زمین ندارند و سرگردانند. این زندگی کردن نیست. هیچ کدام از این رنگها مرا فریب نمیدهد. راضی نمیکند. این انتظار زندگی کردن را کشیدن است.
"از نامه های عاشقانه فروغ به ابراهیم گلستان"

بیشتر بخوانید: حقایقی درباره فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان
اولین بار که تو را دیدم
زخمی داشتی که از دیگری بود
من تو را
با زخمهایت دوست داشتم.
"جمال ثریا"

جمال ثریا (1931 – 1990)، شاعر اهل ترکیه.
توان با شوق کوهی را زجا کند
فسرده خار نتواند ز پا کند.
"وحشی بافقی"

بقیه در ادامه مطلب
چه شغل عجیبی!
شروع هفته
تو را می بینم
باقی هفته
به خاموش کردن خود
در اتاقم مشغولم
"شمس لنگرودی"
از دفتر: لب خوانی های قزل آلای من
کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه

برای تربچه ها چه فرق می کند؟
در صفحه حوادث پیچیده شوند یا فرهنگی-اجتماعی.
حالا که تمام سه نقطه ها را جمع کردند
و بجایشان نقطه گذاشتند
آبگوشت می چسبد.
"مهرناز قربانعلی"
از کتاب: میم چسبان تنهای آخر / 1392
پ.ن: با کمال احترام به خانم قربانعلی، واقعا با این کتاب و اشعارش ارتباط برقرار نکردم. اصلا نفهمیدم شاعر رو. این یک شعر رو هم گذاشتم که کتاب رو معرفی کرده باشم. کتاب رو نمایشگاه کتاب سال 93 خریده بودم. در واقع باید همان موقع این نقد رو می نوشتم اما گفتم شاید منصفانه نباشه. تا امسال که دوباره کتابهای قدیم رو مرور کردم و ...
دیگر دستم به اندوه نمی رسد
چون کوچه ای به تنگ آمده ام
دستت را روی شانه ام بگذار
و مرگ را متوقف کن
دستهای تو مهربان بودند
یکی بیشتر از دیگری
و چهره ات مثل برفی که تازه باریده باشد
و چهره ات مثل وقتی که گلدانی را آب میدهند
و مثل من
وقتی که لیلا از
مدرسه بر می گردد
مرگ با چهره ات چه کار کرده است
با سینه ات که جای بازی من بود؟
گریه ام گاهی بر اسبی می نشیند
که راه را بلد نیست.
"غلامرضا بروسان"
از کتاب: در آب ها دری باز شد
