نه برای من
نه برای تو
نه برای حوا و آدم
...
ببین!
دیگر نمیتوانی چشمهام را
از دلتنگی باز کنی.
حتا اگر یک سیب
مانده باشد
رانده میشوم.
...
سیب یا گندم؟
همیشه بهانهای هست.
شکوفهی بادام
غم چشمهات
خندیدن انار
و اینهمه بهانه
که باز خوانده شوم
به آغوش تو
و زمین را کشف کنم
با سرانگشتهام.
زمین نه،
نقطه نقطهی تنت.
...
بانوی زیبای من!
دستهای تو
سیب را
دلانگیز میکند
"عباس معروفی"
شکایت نمی کنم، اما
آیا واقعاً
نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ
تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه
تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه
زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً
انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ
فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار
ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه
های نمناک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغجه
ی شما،
از آوار ِ آن
همه باران
قطعه ای هم
به نصیب نبرد!
نگو که
ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز
همینجا ایستاده ام!
کنار همین
پارک ِ بی پروانه
کنار همین
شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم
فاصله ی ما
همان هفت
شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که
در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی
کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره
ِ پلاک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت
نماند!
آیا خلاصه ی
تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه «
دوستت نمی دارم» تو
در همان
گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟
"یغما گلرویی"
از مجموعه: مگر تو با ما بودی!؟
سیاه و سرکش و پیچیده
خیال کن چه بیبختم من!
که به نسیمی حتی
جهانم آشوب میشود...
"کامران رسول زاده"
برگرفته از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
-----------------------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
چیز دیگری نمی خواهم.
شاید فقط
سهمم را!
از آغوش تو ...
که روزها به
جنونم می کشد
شب ها شاعر…!
"منبع: نت"
به حرفهای مردم کاری ناشته باش...
به زیباییت ادامه بده
میان خیالهای شبانهام...
"کامران رسول زاده"
برگرفته از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
من از رسیدن به تو
حالم خوب میشود.
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
درباره شاعر:
کامران رسولزاده شاعر، ترانهسرا، آهنگساز و خواننده ایرانی متولد 4 اسفندماه سال 1356 در تهران است.
از سال 75 همزمان با پذیرفتهشدن در رشته مهندسی نرمافزار، موسیقی سنتی و شعر را آغاز کرد. به دلیل علاقه شخصی و آشنایی که با قیصر امین پور داشت ، با خانه شاعران آشنا شد و از این طریق وارد فضای جدی تری از شعر و ترانه گردید. نزد استاد جواد جواهری، اصول آواز سنتی و ردیف آواز ایران را تا دوره پیشرفته گذراند و یک دوره تئوری موسیقی هم نزد آقای شهرام مظلومی تا دوره هارمونی طی نمود و سپس به شناخت و ساخت ملودی پرداخت. آلبوم بیسرانجام، اولین مجموعه با ترانهها، ملودیها و به خوانندگی او است که در اوایل زمستان 1387 به بازار عرضه شد . آلبوم بهانه نیز دومین آلبوم او بود که منتشر شد.
پس از آن ترانه های آلبوم "چشمات" با صدای مهرنوش را نوشت و آهنگسازی نمود که این آلبوم موفقیت چشمگیری کسب کرد .
هم چنین مجموعهای از اشعار این هنرمند توسط انتشارات مروارید در قالب کتاب عرضه شده است.
آثار منتشر شده:
«فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام» ، نشر مروارید - چاپ اول: بهار 91 ، چاپ سوم: زمستان 91
وبسایت شاعر:
تا کتابِ این همه گریه بسته شود؟
تا هق هق این همه... تمام؟!
از: سید علی صالحی
هلیا!
احساس رقابت، احساس حقارت است.
بگذار که هزار تیرانداز به روی یک پرنده تیر بیندازند.
من از آنکه دو انگشت بر او باشد انگشت بر میدارم.
رقیب، یک آزمایشگر حقیر بیشتر نیست.
بگذار آنچه از دست رفتنیست از دست برود.
تو در قلب یک انتظار خواهی پوسید.
من این را بارها تکرار کردم هلیا!
از: نادر ابراهیمی
برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که دوست می داشتم"
اشرافی و غمگین
می خواهم کتان باشم
بر اندام زنی تنومند
که لب هایش
وقت بوسیدن ضربه می زنند
و نگاهش
وقت دیدن احاطه می کند
تمامی این روزها دلگیرند
من جغد پیری هستم
که شیشه ای نیافته ام برای تاریکی
می ترسم رویایم به شاخه ها گیر کند
می ترسم بیدار شوم و ببینم
زنی هستم در ایران
افسردگی ام طبیعی است
اما کاری کن رضا جان پاییز تمام شود
نمی دانم اگر مرگ بیاید
اول گلویم را می فشارد
یا دلم را
آن روز کجای خانه نشسته بودم
که می توانستم آن همه شعر بگویم؟
کدام لامپ روشن بود؟
می خواهم آنقدر شعر بگویم
که اگر فردا مردم
نتوانی انکارم کنی
می خواهم شعرم چون شایعه ای در شهر بپیچد
و زنان
هربار چیزی به آن اضافه کنند
امشب تمام نمی شود
امشب باید یکی از ما شعر بگوید
یکی گریه کند
در دلم جایی برای پنهان شدن نیست
من همه ی زاویه ها را فرسوده ام
دیگر وقت آن است که مرگ بیاید
و شاخ هایش را در دلم فرو کند
"الهام اسلامی"
با
فلفلی که طعم فراق می دهد
با
دردی که فصل را نمی شناسد
با
خونی که بند نمی آید
بگو چکار کنم؟
وقتی
شادی به دم بادبادکی بند است
و
غم چو سنگی
مرا
در سراشیب یک دره دنبال می کند
دلم
شاخه شاتوتی
که
باد
خونش
را به در و دیوار پاشیده است
"غلامرضا بروسان"
بیا باز فریب بخوریم
تو فریب حرف های مرا و
من فریب نگاه تو را ...
مگر زندگی چه می خواهد به ما بدهد
که تو از من چشم برداری و
...من نگویم
که دوستت دارم
"شهاب مقربین"
اکنون که مال منی
رویایت را
تنگاتنگ رویایم بخوابان
و به عشق و
رنج و کار بگو که اکنون همه باید بخوابند...
"پابلو نرودا"
که در شعرهای
کودکیام
مرد مهربانی بودی
تا مرا به آغوش
مادرم برسانی
دلم گرفته بود
که از خانه بیرون آمدم
و نمیدانستم
طبق تبصرههای
تازهی قانون
وقتی که دلم میگیرد
باید کدام روسریام
را بپوشم
"راضیه بهرامی خشنود"
بر خود چیره خواهم شد
دردهایم را
خواهم سرود
در امتداد
این شب بی انتها
از مشرق
آرزوهایم طلوع خواهم کرد
نهال امید را
در باغچه دلم خواهم کاشت
شکوفه های
عشق از لابلای انگشتانم جوانه خواهد زد
پنجره را باز
خواهم کرد
عطر بنفشه ها
در فضا خواهد پیچید
باد، عطر
گیسوانم را برایت به ارمغان خواهد آورد
گنجشکها به
وسعت تنهاییهایم خواهند خواند
باران،ترانه
دلتنگی هایم را بر دیوار خانه ات خواهد نواخت
از اقاقیها تن
پوشی خواهم دوخت
آسمان،
ستارگان را به دامانم خواهد ریخت
تو، تلالو
رویای خویش را در آینه چشمانم به تماشا خواهی نشست
و فرشتگان بر
من تعظیم خواهند کرد
روزی که جهان
پر می شود از من
از منی که
دیگر من نیستم
جاودانه
خواهم شد
شعر از: پرستش
بی شک جهان را به عشق کسی آفریدهاند،
چون من که
آفریدهام از عشق
جهانی برای
تو !
"زنده یاد حسین پناهی"
----------------------------------------------------------
دفتر عشق:
هیزم شکن تبر می زد بر تنهی درخت
درخت از مرگ
و از افتادن نمیترسید
نگرانیاش از
این بود که
آن پرندهای
که سالها پیش کوچ کرده بود
روزی باز
گردد و جایی برای استراحت نداشته باشد!
"منبع: نت"
جاده ها جایی
اگر برای رفتن داشتند
تکان دادن
دست
دو معنای
کاملاً متفاوت نداشت
غربت
با پوشیدن
کفش هایت آغاز نمی شد
و دستی که
پشت سرت آب می ریخت
جاده ها را
به زمین کوک نمی زد
@
یک روز برمی
گردی که باد
تمام آدم ها
را برده است
جاده ها مثل
کلاف سردرگمی دور خود پیچیده اند
و زمین
یک گلوله ی
کاموایی بزرگ شده است
که برای
تنهایی عصرهای یخ بندانت
خیالبافی می
کند
.
"لیلا کردبچه"
از مجموعه: حرفی بزرگتر از دهان پنجره
دلم تنگ است
مثل لباس سالهای دبستانم
مثل سالهای مأموریتهای طولانیِ پدر
که نمیفهمیدم
وقتی میگویند کسی دورَست
...
یعنی چقدر دورَست
"لیلا کردبچه"
چند
بار امید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری
دهنده
کلامی
مهرآمیز
نوازشی
یا گوشی شنوا
به چنگ آری؟
چند بار
دامت را تهی
یافتی؟
از پای منشین
آماده شو که
دیگر بار و دیگر بار
دام باز
گستری
"مارگوت بیکل"
ترجمه: احمد شاملو
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و
نشانه ها را
در ظلمات مان ببیند
گوشی که
صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش،
روحی
که این همه را
در خود گیرد و
بپذیرد
و زبانی که
در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد
از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم
"مارگوت بیکل"
ترجمه: احمد شاملو
و سر به سر روزهایم می گذاری را
حفظ کرده ام
توی این دفترچه ی ممنوعه
لای صفحه ای که نام هایت را
موریانه ها جویده اند
هنوز توی خواب راه می روم
و نوزادی را شیر می دهم
انگار پسر است
و می خواهد پلنگ شود و سینه کش کوه ها را بالا برود
هنوز خواب هایم را پشت و رو پوشیده ام
و دستپاچه ی شبی هستم که آرام آرام دستت به گردنم
دستت به سیب هایی که نرسیدند تا رسیدنت
بگذار فریاد های پدر را این جا بیاورم که گریه هم هست
و سیزده کبوتر را توی شناسنامه ای که چند خط بیشتر ندارد
تا چند خطای سر به زیر
تو را می گذارم اینجا روی رف
جایی که مادر بزرگ بوسه هایش را
من بزرگ نشدم
تنها تقویم ها ورق خوردند و
چله هایی از زمستان
مرا رسانده اند به چهل کبوتر نا راه بلد
باید برای بیداریام فکری بکنم
تو را بچسپانم روی تمام تابلوهای بین راه
باید برای راه های صعب العبورت هم راه بشوم
پدر نوشته مرا از وراثت چهار دیوار پاک می کند
حتی از نقاشی های کوچک خودم
من از سنگ هایی به خودم می آیم
که لای پرهای کوچک سارهاست
سال ها ست
تقویم ها دست به دست می شوند
تا خاک درست شکل اندام من بشود
وقتی به خواب می روم
وقتی سرم به جای بادهای پیاپی
سنگ می خورد !
"ناهید عرجونی"
چشمهایت خیمه گاهم بود و نیست
بازوانت تکیه گاهم بود و نیست
دل به درگاه تو روی آورده بود
عشق تو پشت و پناهم بود و نیست
خاک پایت سرمه ی چشمان من
چشم تو سوی نگاهم بود و نیست
کوچه گرد شام غم بود این دلم
روی تو مهتابِ ماهم بود و نیست
برق چشمانت شرر می زد به دل
شمع شب های سیاهم بود و نیست
لا ابالی بودم و مسحور عشق
مستی ام تنها گناهم بود و نیست
باز گرد ای ماه پنهان در خسوف
سایه ای دیده به راهم بود و نیست
از: زهره طغیانی