بی قرار دلتنگی های توام
وقتی در آغوش من
جا می مانند
و دسته ای از ستارگان
که تو آنجا می کاری .
من به شب عادت کرده ام
به دریچه ها
و به خطوط محو پستانهایت
که جاده را به انحنا می کشد .
بانوی شریف قصه ی من !
می دانی کدام نقطه ی شب
با بوسه ی تو بالغ شد ؟
شعر از: فرید
چون رود جاریام کن
و چون کوه استوار
مانند باد ...
پر عطش گشت باغها
مثل ستاره ...
آینه دار چراغ ها
گاهی برای بازی خیل فرشتگان
تن را
میان حادثه ها رهسپار کن
تا خود ببینی از همه دنیا بریده ام
دل را
برای دیدن خود بی قرار کن ...
"لیلا مومن پور"
من
پری کوچک غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین
مینوازد آرام ، آرام
پری کوچک غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
"فروغ فرخزاد"
از: سید علی صالحی
من فکر میکنم
که پشت همهی تاریکیها
شفافیّت شیری رنگ حیات است
این راز را
از حفرهی ماه و
روزنههای ستارگان دریافتهام.
"شمس لنگرودی"
کتاب "گزیده ادبیات معاصر - شمس لنگرودی" / انتشارات نیستان / چاپ اول 1380
سکوت آب
می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم
می تواند گرسنه گی باشد و غریو پیروزمند قحط؛
هم چنان که سکوت
آفتاب
ظلمات است-
اما "سکوت آدمی"
فقدان جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن!
"احمد شاملو"
تو
در تمامِ زبانها
ترجمهی لبخندی،
هر کجای جهان که تو را بخوانند
گُل از گُلِشان میشکفد.
"رضا کاظمی"
نامت
از ساق هایم شروع می شود
از دلم عبور
می کند
و دهانم را
به آتش می کشد
چطور می تواند مرگ
از تو
تنها گودالی را پر کند!
"غلامرضا بروسان"
از کتاب: مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
مورچه ای را
از خانه اش دور می کنم
و گرسنگی را
به دنیا برمی گردانم
دستم را تا
آرنج در دهانم فرو می برم
و خودم را
چون پیراهنی
پشت رو می کنم.
اگر تو بخواهی
نامت را بید می گذارم
و در سایه ات
روشن و خاموش می شوم.
"غلامرضا بروسان"
از کتاب: مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است
شادیِ تو بی رحم است و بزرگوار،
نفس ات در دست هایِ خالیِ من
ترانه و سبزی است.
من برمی خیزم!
چراغی در دست
چراغی در دلم.
زنگارِ روحم را صیقل می زنم
آینه ئی برابرِ آینه ات می گذارم
تا با تو
ابدیتی بسازم!
"احمد شاملو"
------------------------------------------
(شعر کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب ...
بر شرب بی پولک شب
شرابه های بی دریغ باران...
در کنار ما بیگانه ئی نیست
در کنار ما
آشنائی نیست
خانه خاموش است و بر شرب سیاه شب
شرابه های سیمین باران...
از: احمد شاملو
ما خانه نداریم
ماشین نداریم
ما کنج دنج هیچ جایی را نداریم
اما
تمام جزیرههای کوچک این شهر را
برای یک بوسه کشف کردهایم
"منیره حسینی"
وقتی تو را دوست می دارم
بارانی سبز می بارم
بارانی آبی
بارانی سرخ
بارانی از همه رنگ
از مژگانم گندم می روید
انگور
انجیر
ریحان و لیمو
وقتی تو را دوست می دارم
ماه از من طلوع می کند
و تابستانی زاده می شود
گنجشکان مهاجر باز می آیند
وچشمه ها سرشار می شوند
وقتی به قهوه خانه می روم
دوستانم
گمان می کنند که بوستانم ...
از: نزار قبانی
برگرفته از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر
ترجمه: موسی بیدج ، نشر ثالث ، چاپ چهارم 1390
شعرهای عاشقانه ام
بافته
انگشتان توست
و ملیله دوزی
زیبایی ات.
پس
هرگاه
مردم شعر
تازه ای از من بخوانند
تو را سپاس
می گویند.
*
تمام گل هایم
محصول باغ تو
باده ام
ارمغان تاک
تو
انگشتری هایم
از کان طلای
توست
و شعرهایم
امضای تو را
در پای خود دارد.
*
ای که قامتت
از بادبان
بالاتر
و فضای
چشمانت
گسترده تر از
آزادیست
تو زیباتری
از کتاب های
نوشته و نانوشته من
و سروده های
آمده و نیامده ام.
*
نمی توانم
زنده بمانم
بی هوایی که
نفس می کشی
بی کتابی که
می خوانی
بی قهوه ای
که می نوشی
بی آهنگی که
می شنوی.
*
عشق
این است که
جغرافیایی نداشته باشد
و تو
تاریخی
نداشته باشی
عشق این است
که تو
با صدای من
سخن بگویی
با چشمان من
ببینی
و هستی را
با انگشتان
من
کشف کنی.
از: نزار قبانی
برگرفته از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر
ترجمه: موسی بیدج ، نشر ثالث ، چاپ چهارم 1390
---------------------------------------------------------
شعر کامل در ادامه مطلب
من اندوه دلم را با شادی مردم هرگز عوض نمی کنم.
و نمی خواهم اشکهایی که غم ها را از چشم هایم سرازیر می کنند به خنده درآیند.
آرزومندم زندگی به شکل
اشکی و لبخندی باقی بماند.
اشکی که قلبم را تطهیر می کند و اسرار پنهان
زندگی را به من می فهماند.
"جبران خلیل جبران "
برگرفته از کتاب: اشک و لبخند
برخی از شما می گویید: «شادمانی برتر از اندوه است»
دیگران می گویند: «نه اندوه بهتر است»
اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر جدا نیستند
آنها با هم می آ یند و هنگامی که یکی از آنها با شما تنها سر سفره تان می نشیند،
یادتان با شد که آن دیگری در بسترتان خفته است.
"جبران خلیل جبران "
برگرفته از کتاب: اشک و لبخند
که هر کجا که می نویسمت
شکوفه میدهی؟
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
من با باد از سرزمین تو رفتهام،
اینجا که موهای تونیست
می پیچم به خودم...
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
من از جاذبه چشمهای توست
که نمیافتم...
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»