چشمانت چون رود غمهاست
دو رود آهنگین که مرا با خود میبرند
به فراسوی زمان ها
دو رود آهنگین و گم گشته
بانوی من!
که مرا نیز گم کرده اند!
و فراتر از آن دو
اشک سیاهی ست
که آهنگ کلامم را جاری ساخته...
چشمانت
توتون و شراب من!
و آن جام دهم که مرا کور میکند
بر این صندلی می سوزم
در آتشی که آتشم را می بلعد
ای ماه من!
آیا بگویم که دوستت دارم؟؟
آه! کاش می شد!
من در دنیا چیزی ندارم
جز چشمانت ... و غم هایم
کشتیهایم در بندرها گریانند
و بر خلیجها در هم میشکنند
چونان تقدیر پاییزیام که مرا در هم می کوبد
و ایمانم را در سینهام
از تو بگذرم؟؟
حالا که قصهی ما شیرینتر از بازگشت اردیبهشت است
شیرین تر از گلی سپید
بر سیاهی گیسوان دختر اسپانیایی
ای ماه من!
آیا بگویم که دوستت دارم؟؟
آه! کاش می شد!
انسانی گمگشتهام
بی آنکه بدانم کجای این جهانم
راهم مرا گم کرد
نامم مرا گم کرد
نشانم مرا گم کرد
تاریخم ...
تاریخ؟
من تاریخی ندارم!
فراموشترینِ فراموشانم
لنگری هستم نینداخته!
زخمی به شکل انسان!
چه تقدیمت کنم؟... پاسخ بده!
تشویشم؟ کفرم؟ آشفتگیام؟
چه تقدیمت کنم؟
جز تقدیری که در دست شیطان به رقص آمده
هزاران بار دوستت دارم
اما از من دور باش
از آتش و دودم!
من در دنیا چیزی ندارم
جز چشمانت ... و غم هایم...
"نزار قبانی"
بهت قول دادم
که تا پنج دقیقهی دیگر اینجا نباشم
اما
کجا بروم؟
خیابانها
خیس باراناند
به
کجا وارد شوم؟
کافهها
پر از دلتنگیاند
تنها
به دریا بزنم؟
در
حالی که دریا و قلعه و سفر تویی
اجازه
هست تنها ده دقیقهی دیگر،
تا بند آمدن باران پیشت بمانم؟
مطمئن
باش بعد از صاف شدن آسمان و
آرام شدن بادها خواهم رفت
و
اگر هم نشد به عنوان مهمان
تا صبح پیش تو خواهم ماند.
"نزار قبانی"
دوست داشتن تو
هر
روز، قد می کشد
ببین
این
شعر هم برایت
دوباره
کوتاه شد...
"زهره میرشکار"
مردمان در من و بیهوشی من حیرانند
من در آن کس که ترا بیند و حیران نشود.
"امیر خسرو دهلوى"
قول
دادم چشمانت را از دفتر خاطراتم پاک کنم
اما نمیدانستم با این کار زندگیام را
از صحنهی وجود پاک خواهم کرد
و
نمیدانستم -با وجود اختلاف کوچکمان-
از باد مرا بوی تو آمد امروز
شکرانهٔ آن به باد دادم دل را
"مولانا"
بهت قول دادم فورا تمامش کنم
اما وقتی دیدم قطرههای اشک از چشمانت فرو میغلتند
دستپاچه شدم
و آنگاه که چمدانها را روی زمین دیدم
فهمیدم که تو به این سادگیها قابل کشتن نیستی
تو وطنی
تو قبیلهای
تو قصیدهای پیش از سروده شدن
تو دفتری تو راه و مسیری
تو کودکی هستی
تو ترانهی ترانههایی
تو ساز و آوازی
تو درخشندهای
تو پیامبری.
"نزار قبانی"
قول
دادم که پنجاه بار تو را ذبح کنم
اما
وقتی پیراهن آغشته به خونم را دیدم
مطمئن
شدم که خودم ذبح شدم
مرا
جدی نگیر
وقتی
عصبانی میشوم...
وقتی از کوره در میروم...
وقتی
آتش میگیرم...
ای که گفتی جان بده تا باشدت آرام جان
جان به غمم هایش سپردم نیست آرامم هنوز.
"حافظ"
با رشته ی زلف توام امشب سر راز است
افسوس که شب کوته و این قصه دراز است
"هدایت طبرستانی"
بیا و مرا به روشنایی یک شب شیشه ای پیدا کن .
در آن هنگام که دستانم
امید زیستن را با تمام وجودش می فشارد.
و چشمانت
که از آغازِ این خواستن با من تلاقی می کند .
من از رنج های بی واهمه می ترسم
از اُمیدهای واهی
از نگرشِ بین این دو
که کدام یک را باید انتخاب کنم؟
بیا و مرا دعوت کن
به روشنایی چشم هایت .
جایی میان بودن و ماندن
جایی که تو را پیدا کنم
و به لحظه ای که دوباره از تو آغاز شوم.
"محدثه بلوکی"
از کتاب: آزادی، چون رقصی در باد... / 1397
قول
دادم شبها بهت زنگ نزنم
و
وقتی مریض شدی بهت فکر نکنم و
حالم خوب است
هنوز
خواب میبینم
ابری
میآید
و
مرا تا سرآغازِ روییدن ...
بدرقه میکند.
"سید علی صالحی"
برگرفته از کانال "باران دل"
baran_e_del@

عکس از خانم ستاره
به من نگاه کن
به چشم هایی که مالِ توست
و قلبی که هنوز برای تو می تپد.
به من نگاه کن
به تمدن هزار ساله ی دستهایم
و پاییزی که بی تو هزار ساله خواهد شد.
به من فکر کن
به لحظه ی نبودنم
و تنهایی
تن
ها
یی
به چشم هایی که انکارش می کنی
و جادوی کلماتی
که در آغوشت اِغواترم می کند .
به من فکر کن
به لحظه ی نبودنم
و به چشم هایی که دیگر نیست !
"محدثه بلوکی"
از کتاب: آزادی، چون رقصی در باد... / 1397
با کمال خونسردی و خنگی قول دادم
که تمام پلهای پشت سرم را خراب کنم
محرمانه تصمیم به کشتن تمام زنان گرفتم
و علیه تو اعلام جنگ کردم
و هنگامی که به روی سینههایت اسلحه کشیدم
شکست خوردم
و هنگامی که دستان صلح طلب تو را دیدم
لرزیدم
قول دادم که ...
قول دادم...
قول...
و تمام قولهایم دود شدند و به هوا رفتند.
"نزار قبانی"
مترجم: ؟
در آن نوبت
که بندد دست نیلوفر
به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه،
من از یادت نمی کاهم
تو را من چشم در راهم.
"نیما یوشیج"

+ 21 آبان، زادروز نیما (پدر شعر نو پارسی) گرامی باد.
بهت قول دادم
که وقتی موهایت از مقابلم میگذرند بیتفاوت باشم
اما
آنگاه که همچون موج شب سر راهم قرار گرفتند
فریاد زدم
قول
دادم وقتی که اشتیاق درونم را در هم فشرد،
چشمانت را نادیده بگیرم
اما
وقتی دیدمشان که اطرافم را ستاره باران کردند
آه
کشیدم
قول
دادم که دیگر برایت نامه نفرستم
اما
-علی رغم تصمیم- نوشتم
قول
دادم در هیچ جایی که تو باشی من نباشم
اما
وقتی با خبر شدم که شام دعوتی من هم آمدم
قول
دادم که دیگر دوستت نداشته باشم
اما
کی کجا و چگونه قول دادم؟ نمیدانم
من
از شدت صداقت دروغ گفتم
و
خدا را شکر که دروغ گفتم.
من امروز
در انتظارت
غم انگیزترین و کوتاه ترین
شعر دلتنگی را گفتم:
"مُردم ز غمت، نیامدی تو"
"پروانه حسینی"
قولهایی
بزرگتر از اندازهی خودم دادم
فردا
روزنامهها دربارهام چه خواهند گفت؟
حتما
خواهند نوشت دیوانه شده
خواهند
نوشت خودکشی کرده
به
تو قول دادم ضعیف نباشم ... اما بودم
درباره
چشمانت شعر نگویم ... اما گفتم
قول
دادم که ...
قول
دادم...
قول،،،
و
هنگامی که به خنگی خودم پیبردم خندیدم
"نزار قبانی"