آن هنگــام کــه بــا لبــاســی
نــودوز
بــه
دیــدنــم مــی آیــی
شــوق
بــاغبــانــی بــا مــن اســت
کــه گلــی
تــازه
در بــاغچــه
اش روییــده بــاشــد . . .
" نزار
قبانی"
این که باید
فراموش ات می
کردم را هم
فراموش کردم
تو تکراری
ترین حضور روزگار منی
و من عجیب
به آغوش تو
از آن سوی
فاصله ها
خو گرفته ام
"سید محمد مرکبیان"
امروز دوباره
صبح با چشمان تو شروع شد
از دور نگاهت میکنم
برایت بوسه میفرستم
فکر میکنم
کاش چشمهات مال من بود
هنوز اما طناب دار
ته چشمانت پیداست
هر بار نگاهت کنم
ناگزیرم از مردن
گذشته توی سرم سوت میکشد
بسکه مرده ام
و دوباره – تولد!!
چشمهایت را به من بده
من تاب میسازم از طناب دار
جای مردن تاب میخورم کنار تو
تا ابد
...
میترسم از طناب دار
چشمهایت را به من بده
"گیلدا ایازی"
مگر چند بار دیگر به دنیا می آیم
که یکی را
بدون تو
بدون لبخندت
برسانم به
انتها
و بارهای
دیگر
با دست هایی
که خاک شده اند
دوباره برویم
به روی زمینی که رد می شوی
و باد که می
آید
برساند به پیراهنت
که این گرد و
خاک
چقدر عاشق
آغوش تو بوده است
یک بار
منصفانه نیست زندگی
کم است برای
من که گم ات کردم
در اولین
نشانه که داشتم
و آن لحن
صدایت بود
که در ازدحام
خیابان
در لحظه محو
شد
و رهگذران
روی لحن تو
آن قدر در
آمد و شد بودند
که گم کردن
ات بدیهی بود
درست مثل این
که بدیهی است
تو گم شده ای
من پیر می
شوم
و مرگ که می
رسد
فکر می کند
چقدر شبیه
حرف های ناتمام
باز مانده
است دهانم
"ناهید عرجونی"
گنجشک محض
می خواند.
پاییز، روی
وحدت دیوار
اوراق می شود.
رفتار آفتاب
مفرح حجم فساد را
از خواب می
پراند:
یک سیب
در فرصت مشبک
زنبیل
می پوسد.
حسی شبیه
غربت اشیا
از روی پلک
می گذرد.
بین درخت و
ثانیه سبز
تکرار لاجورد
با حسرت کلام
می آمیزد.
اما
ای حرمت
سپیدی کاغذ !
نبض حروف ما
در غیبت مرکب
مشاق می زند.
در ذهن حال ،
جاذبه شکل
از دست می
رود.
باید کتاب را
بست.
باید بلند شد
در امتداد
وقت قدم زد،
گل را نگاه
کرد، ابهام را شنید.
باید دوید تا
ته بودن.
باید به بوی
خاک فنا رفت.
باید به
ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان
بیخودی و کشف.
از: سهراب سپهری
مجموعه: ماهیچ، ما نگاه
صدای تو خوب
است.
صدای تو
سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای
صمیمیت حزن میروید.
در ابعاد این
عصر خاموش
من از طعم
تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت
بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من
شبیخون حجم تو را پیشبینی نمیکرد.
و خاصیت عشق
این است.
کسی نیست،
بیا زندگی را
بدزدیم، آن وقت
میان دو
دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از
حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر
چیزها را ببینیم.
ببین، عقربکهای
فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به
گردی بدل میکنند.
بیا آب شو
مثل یک واژه در سطر خاموشیام.
بیا ذوب کن
در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن
(و یکبار هم
در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی
گرفت
و سردم شد،
آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق
مرا گرم کرد.)
در این کوچههایی
که تاریک هستند
من از حاصل
ضرب تردید و کبریت میترسم.
من از سطح
سیمانی قرن میترسم.
بیا تا نترسم
من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن
مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن
زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.
اگر کاشف
معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در
طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو، بیدار خواهم شد.
و آن وقت
حکایت کن از
بمبهایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از
گونههایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند
مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن
گیروداری که چرخ زرهپوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد
آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر
چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به
موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از
طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.
و آن وقت من،
مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،
تو را در
سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.
از: سهراب سپهری
مجموعه: حجم سبز
خوردن یک سیب رسیدهی سفید
در یک روز
شفاف و
روشن زمستانی
محبوب من!
دل بستن به
تو
مثل شادمانی
نفس کشیدن است
در یک درختزار
پوشیده از برف!
"ناظم
حکمت"
---------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
شعر هایم
به تمنای چشمان توست
چشمهایت را نبند
هستی ام به باد می رود...
"منبع: نت"
وقتی سیگارت را
در قلب ماهی
که به پنجره تابیده است خاموش میکنی
یعنی دیوانه ای
نه یعنی تحقیر شده ای
و جهان
برای تو کوچک است
آن قدر کوچک که فیلی می تواند,
خیلی راحت
تمام دریاها را ...
به یک جرعه بالا بکشد
پس سعی کن
با همه چیز کنار بیایی
فرار نکن
زمین به شکل احمقانه ای گرد است
"رسول یونان"
تو نیستی و هنوز مورچهها
شیار گندم را دوست دارند
و چراغ هواپیما در شب دیده میشود
عزیزم
هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر میگیرد
از ریل خارج نمیشود.
"غلامرضا بروسان"
بارانی که روزها
بالای شهر
ایستاده بود
عاقبت بارید
تو بعدِ سال
ها به خانه ام می آمدی...
تکلیفِ رنگ
موهات
در چشم هام
روشن نبود
تکلیفِ
مهربانی ، اندوه ، خشم
و چیزهای
دیگری که در کمد آماده کرده بودم
تکلیفِ شمع
های روی میز
روشن نبود
من و تو
بارها
زمان را
در کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم
و حالا زمان
داشت
از ما انتقام
می گرفت
در زدی
باز کردم
سلام کردی
اما صدا
نداشتی
به آغوشم
کشیدی
اما
سایه ات را
دیدم
که دست هایش
توی جیبش بود
به اتاق
آمدیم
شمع ها را
روشن کردم
ولی
هیچ چیز روشن
نشد
نور
تاریکی را
پنهان کرده
بود...
بعد
بر مبل نشستی
در مبل فرو
رفتی
در مبل
لرزیدی
در مبل عرق
کردی
پنهانی،بر
گوشه ی تقویم نوشتم:
نهنگی که در
ساحل تقلا می کند
برای دیدن هیچ کس نیامده است
"گروس عبدالملکیان"
شب گرداگردم حصار کشیده است، کجایی، کجایی ای یقینی که
نیستی؛ ای یقینی که تو را روزهاست فریاد میزنم.
من به تو نگاه میکنم،
از پنجره های دلم به ستاره هایت نگاه میکنم ،
به ستارههایی که هنوز وجود انسانی اش بر من ظاهر نشده است و من انتظار میکشم
و احساس میکنم که تو هم همین نزدیکیهایی. در همین خیابانهایی که دیر گاهیست در آن
پرسه نزدهام .
شاید بارها از کنارم گذشتهای به ستارههای شبی که آفتاب را فریاد میزنند نگریستهای و امروز هر ستاره به آفتابی بدل شده است و من آفتاب را باور دارم من دریا را باور دارم و چشم های تو سرچشمهی دریاهاست.
“انسان سر چشمه ی دریاهاست”.
به من نگاه کن ای انسان من .
به من نگاه کن “مرا فریاد کن” گمانم دیگر شب باید تمام شود باید بیایی باید پیدایت کنم
تا ترانه هایت را برایت بخوانم تا دستهایت را بگیرم تا شانه هایت بسترم شود مرا به خودم باز
گردان و لحظه های بزرگ تنهایی ام را با دست هایت مچاله کن.
ای انسان! “ای انسان نایافته ی من”!
شعر از: سمیرا
(با الهام از استاد شاملو)
منبع: http://babak.ershadifar.com
کمی با من بنشین
تا در آن نقشه جغرافیایی عشق، تجدید نظر کنیم
بنشین تا ببینیم
تا کجاها مرز چشمان توست
تا کجاها مرز غم های من
کمی با من بنشین
تا بر سر شیوه ای از عشق
به توافق برسیم ...
"نزار قبانی"
-----------------------------------------------------------
دفتر عشق:
شرمسار دستان توام
وقتی به جای دستان من قلم در دست می گیری
تا بگویی دلتنگی .
"از: فرید"
تنهایی تو را
دست های من تاب نمی آورد
"کافی ست انار دلت ترک بخورد"
دانه دانه هاش
بریزد در دهان من
تا سرخی صدای خنده هام
رنگ تو باشد
خودت را از آغوش من نگیر
آقای من!
دنیا در دستان توست
که آغاز می شود.
"عباس معروفی"
زیاد این دست و آن دست نکن!
بترس از دلی که دارد پرپر می شود...!
برای من
هیچ قراری نمانده هست...
بگو کجای آغوش قرار بگذاریم؟!
بگو
تا عاشقانههایم را
بر اندام آب بسایم
می خواهم سر تمام دلتنگیهایم را
با زلالی رویت ببرم...!!
"بهرنگ قاسمی"
از من و چشمانم نگذر ، تا ابد که نمی شود کنار جاده نشست
بیا کنارم بنشین ، هنوز جایی برایت هست ...
آسمان و زمین هنوز می چرخند بی قانون، بی قانون در سر آشفته من.
تکه ای از زمینم، گوشه ای از آسمان، ذرهای از خدا و تصویری از تو ...
لحظه ها را به جانم انداخته ای که چه؟؟ جانم را از دریچه ربوده ای!
سکوتم ته کشیده، کاش خدا اینجا بود
غریبه ها آشنا شدند
و تو همچون صدای گالیله در طول تاریخ، گردش زمین را به دور خورشید انکار می کنی!
آغوش میخواهم... آغوش میخواهم... و باز هم آغوش...
ای خواب رفته در دروغ! زمین میچرخد.
و من هم....
"ناهید سلطانی"
زندگی یعنی امیدوار بودن محبوب من !
زندگی
مشغلهای جدی است
درست مثل دوست داشتن تو
…
"ناظم حکمت"
غربت یعنی صندلی خالی تو
وقتی زمینم وارونه می چرخد .
آنجا که منم
نه ابتدای خلقت است
و نه انتهای آفرینش .
آنجا
صفرترین نقطه دنیاست
شرمناک ترین بی پناهی انسان .
آنجا
ناگهان ترین بغض تاریخ است .
غربت
نبودن تو نیست
نزدیک ترین ساحل دور افتاده ایست
که گاهی در چشمان تو جا می ماند .
در آغوش تو گاهی حتی غریب بوده ام .
غریب که باشی می دانی
تنگ ترین جای جهان
دل من است .
شعر از: فرید