هیس !
خدا گوشه ای نشسته و دارد گریه می کند
این دستمال تمیز را بگیر و
اشک هایت را پاک کن ای خدای مظلوم مهربان
می خواهی برایت کمی آب بیاورم؟
سرت را بگذار روی سینه های من
جز لابلای این باغ پارچه ای
دیگر جای امن و امانی برای تو نیست
سینه ی ورم کرده ی زمین تاول آبدار چرکی زده است
و آن که در گنداب های ولرم لیز لزج فرو می رود و می پوسد
همان جثه ی لگد خورده ی عشق است
نبینم که آه می کشی ای خدای خوب من
کمی چشم هایت را ببیند
و به قصه های زیر تیغ نرفته فکر کن
به این که مثلا بیدارشویم و باران
همه خون های پاشیده بر صورت تو را شسته باشد
به این که آفتاب از لابلای موهای مشکی ات دوباره بتابد
به تن بخشنده ی گندم زارها کمی فکر کن
به تولد نامشروع گلی از لابلای این درزهای سیمانی
به هرزگی خوشایند باد در میان پیراهن نازک من
به انگشت های کریم و خسته ی خودت
به همه چیزهای قشنگ
تو باید دوباره بخندی
حتی اگر شده برای یک روز بیشتر زنده ماندن من
حالا بخواب و اصلا نترس
از صدای زوزه ای که آن بیرون
آرزوهای کهنسال تو را
با تیر و ترکش و تیغ و تفنگ تکه پاره می کند
فردا اگر برای پیدا کردن تکه ای نور تمیز
چمدان بستم و از این جا رفتنی شدم
شک نکن که تو را هم با خودم خواهم برد.
"فرنگیس شنتیا"
آن که برگشت و جفا کرد
به هیچم بفروخت
به همه عالمش
از من نتوانند خرید
"سعدی"
گاه آرزو می کنم
ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم
تا دست هایت را گرم کند
اشک هایت را بخشکاند
و خنده را به لبانت باز آرد
پرتو خورشیدی که
اعماق تاریک وجودت را روشن کند
روزت را غرقه ی نور کند
یخ پیرامونت را آب کند.
"مارگوت بیکل"
ترجمه: احمد شاملو
گاه آرزو می کنم
ای کاش برای تو پرتو آفتاب باشم
تا دست هایت را گرم کند
اشک هایت را بخشکاند
و خنده را به لبانت باز آرد
پرتو خورشیدی که
اعماق تاریک وجودت را روشن کند
روزت را غرقه ی نور کند
یخ پیرامونت را آب کند.
"مارگوت بیکل"
ترجمه: احمد شاملو
عشق به شکل پرواز پرندهست
عشق خواب یک آهوی رمندهست
من زائری تشنه زیر باران
عشق چشمه آبی اما کشندهست
آن شب که دهی نور چو مه تا به سحرگاه
من در پی ماه تو چو سیاره دوانم
وان روز که سر برزنی از شرق چو خورشید
ماننده خورشید سراسر همه جانم.
"مولانا"
آدمها هرگز کسانی را
که دوست دارند فراموش نمی کنند،
فقط عادت می کنند
که دیگر کنارشان نباشند !
"ارنستو ساباتو"
از کتاب: قهرمانان و گورها
عجیب است
که گاهی
رفتن یک نفر را
برای چند لحظه تماشا می کنی
و بعد از آن
یک عمر
از تمام آمدن ها بیزار می شوی!
انگار بعضی ها
آنقدر قدرت دارند که
می توانند با یک بار رفتنشان
تمام دنیا را
در چمدانی با خودشان ببرند..
"علیرضا اسفندیاری"

آرزویم نه تنها دستیابی به تن او،
بلکه در آغوش گرفتن انسانی بود
که درون او می زیست.
"مارسل پروست"
مارسل پروست (۱۸۷۱ –۱۹۲۲) نویسنده و مقالهنویس فرانسوی بود. او به دلیل نگارش اثر عظیمش با عنوان "در جستجوی زمان ازدسترفته" یکی از بزرگترین نویسندگان تاریخ ادبیات جهان قلمداد میشود.

ای در دل من نشسته بگشاده دری
جز تو دگری نجویم و کو دگری
با هرکه ز دل داد زدم دفعی گفت
تو دفع مده که نیست از تو گذری
"مولانا"
مثل خزه ای سرگردان
سوار بر امواج
گاه گیر کرده به قلاب ماهیگیری
گاه چسبیده به فانوس دریایی بودم
که جزر و مد دریای چشمانت
مرا به ساحل آرامش کشاند
ساحلی بکر و امن
که نامش "آغوش تو" بود.
"امیرحسین علامیان"
تو را دوست داشتم،
چنان که گویی تو
آخرین عزیزان من
بر روی زمینی...
و تو رنجم دادی،
چنان که گویی من
آخرین دشمنان تو
بر روی زمینم...!
"غاده السمان"
ای آرایه ناب
تو نجاتم دادی از خشکی این خانه!
هنگامی که می نگرم
به پیراهن گلدارت
افتاده بر صندلی چوبی
و انتظار شیرینی می کشم که طعم گیلاس می دهد
هر صبح رد رژ لبت روی لبه ی استکان
می بردتم به دشت های کوهرنگ
تا لاله های واژگون بچینم
و جوراب های سفیدت که از سر بی حوصلگی
افتاده بر سر آباژور
خرگوش داستان آلیس است
که من را در گودالش می اندازد
اینگونه تازه آغاز می شود سفرم
به سرزمین عجایب.
"محسن حسینخانی"
من مست و تو دیوانه
ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم
کم خور دو سه پیمانه
"مولانا"
ما عشق تو داریم و تو را میل به ما نیست
مائیم چنین و تو چنانی چه توان کرد
عمریست که ما را به غم عشق نشاندی
گر باقی عمرم بنشانی چه توان کرد.
"شاه نعمت الله ولی"
ما به درگاه تو با بخت سیاه آمده ایم
شکر و صد شکر ز بیراهه به راه آمده ایم
نه پی سیم و زر و ملک و سپاه آمده ایم
نه پی تخت و نه دنبال کلاه آمده ایم
ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
از بد حادثه اینجا به پناه آمده ایم.
"عماد خراسانی"

+ سید عمادالدین حسنی برقعی (مبرقعی)، معروف به عماد خراسانی (۱۳۰۰ - ۲۸ بهمن ۱۳۸۲) شاعر، غزلسرا و قصیدهسرای مشهور خراسانی است.
ما را سری ست با تو
که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود
هم بر آن سریم.
"سعدی"
