دلخوشم با
غزلی تازه همینم کافیست
تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست
قانعم ، بیشتر از این چه بخواهم از تو
گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست
گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم
گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست
آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن
من همین قدر که گرم است زمینم کافیست
من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه
برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست
فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز
که همین شوق مرا، خوبترینم! کافیست
+ با تشکر از "آسمان" عزیز برای ارسال این غزل زیبا
جنگل،
پاییز،
کلبه ای چوبی
و دودی که از
دودکشش بالا می رود
کاش با تو
در چهارچوب
همین تابلو
آشنا شده شده
بودم.
"رویا شاه حسین زاده "
باید خیال
بافت روزها را
و شب ها را
پس انداز کرد
هیچ شمعی دل
به باد نمی بندد اگر مجبور نباشد
و هیچ ابری
نمی بارد
اگر ذائقه
زمین عوض شود
اتفاق یعنی
یک نفر پنجره را باز بگذارد
و لک لک ها
کودکان را به خانه شان برسانند
یعنی یک مادر
خودش را به دنیا بیاورد
از آسمان
فرشته ببارد
و درختان
گمان کنند بهار شده است
آری
آدم ها هم
گاهی می توانند آدم باشند.
"میلاد کاشانی"
به عزیزم عالیه
به من گفته
ای بدون خبر بازگشت نکنم؟ ببین این ابرهای سفید را که از جلوی ماه رد می شوند از
مغرب به مشرق خبر می برند ، ولی صبر لازم است. درباره ی خودم نمی دانم برای خبر
آوردن لازم است تا آخر عمر صبر کنم، یا نه؟
هنوز تو را
می بینم در مقابل در ایستاده ای. رو به بالا بنا به عادت نگاه می کنی. کی خبر مرا
به تو می آورد؟
نسیم
خنکی که مو هایت را تکان می دهد صدای من است. بارها از تو می گذرد و تو او را
نخواهی شناخت!
عالیه! یک قطره ی شفاف در این وقت سحر روی دست تو می افتد. گمان نکن باران است. طبیعت پر از کاینات است. وقتی که عاشق از معشوقه اش دور می شود، بعد ها خیلی چیزها شبیه به آثار وجود آن دور شده، از نظر می گذرند، قطره ی باران که در خاموشی شب خیلی محزون به زمین می اید شبیه به اشک آن عاشق است.
چه قدر رقت انگیز است که گل به محض شکفتن، پژمرده شود! قلب در دست اطفال همین حال را دارد.12 اردیبهشت 1305
منبع: سایت آوای آزاد
ﺑﻬﺎﺭ،
ﺑﯽﺣﻀﻮﺭِ ﻗﺪﻡﻫﺎﺕ
ﮐﺎﺑﻮﺱِ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺏِ ﺯﻣﺴﺘﺎﻧﯽ ﺳﺖ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ
ﺷﮑﻮﻓﻪ، ﺑﻬﺎﻧﻪﯼ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭَ ﺗﻮ
ﭘﯿﺮﺍﻫﻦِ ﺗﻤﺎﻡِ ﻓﺼﻞﻫﺎ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺭﺍﻫﻨﺪ .
"ﺳﯿﺪ ﻣﺤﻤﺪ ﻣﺮﮐبیان"
ﺗﻮ ﺁﺏ ﺷﺪﻩﯾﯽ
ﺩﺭ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺍﺳﺐﻫﺎ
ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺩﺭﻩﻫﺎ
ﻗﻄﺮﺍﺕ ﺷﺒﻨﻢ،
ﻣﻪ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ....
ﺷﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺗﺎﺟﺶ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﺩ
ﮐﻪ ﺗﻮ ﺷﻬﺒﺎﻧﻮﯼ ﮐﻮﻫﺴﺘﺎﻥﻫﺎ ﺷﻮﯼ
ﮐﻔﺸﺪﻭﺯﮎﻫﺎ ﺧﺎﻝﻫﺎﯼ ﺳﯿﺎﻩﺷﺎﻥ ﺭﺍ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﺩﻧﺒﻨﺪ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺭﻫﺎ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ
ﻗﻮﭺﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺩﺭﺧﺖ ﺻﻨﻮﺑﺮ ﻣﯽﺟﻨﮕﻨﺪ
ﻣﻪ ﻧﻤﯽﮔﺬﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺑﺒﯿﻨﻤﺖ.
ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﺧﺎﻟﻖ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻣﻦ!
ﺗﻮ ﻫﺴﺘﯽ ﻭ ﻧﯿﺴﺘﯽ
ﻭ ﺳﺮ ﺍﻧﮕﺸﺖﻫﺎﯾﻢ ﭘﻬﻠﻮ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ ﺑﺮ ﺻﻔﺤﻪ ﮐﺎﻏﺬ
ﻭ ﮔﻮﺍﻩ ﻣﯽﺁﻭﺭﻧﺪ
ﺳﻮﺭﻩﻫﺎﯼ ﺳﭙﯿﺪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺭﯾﺎﯼ ﻣﻪ.
"ﺷﻤﺲ ﻟﻨﮕﺮﻭﺩﻱ"
ﺍﺯ ﻛﺘﺎﺏ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ ﺳﻪ ﺗﺮﺍﻧﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ
+ با تشکر از "آسمان" عزیز برای ارسال این شعر زیبا
دلتنگی یعنی
خیابانی شلوغ
پر از همه آنها
که شبیه تو
اند
مثل ساعتی که
سازش کوک نیست
و هیچ منتظری
نگاهش نمی کند
چیزی شبیه
پیانو های بعد از ظهر
در کافه هایی
که میزی در آن تنها نیست
و صدای خنده
های تو
تنها صدایی
است
که باورش نمی
کنم
عشق های
کوبیسم از در و دیوار شهر
بالا می روند
و دوست داشتن
های مدرن
تلخ تر از
همیشه اند
این جا ثانیه
ها وقت کم می آورند
دلتنگی یعنی
دوست داشتن
ات
مثل رویایی
میان این خواب ها
انگار دیر تر
از هرگز.
"میلاد کاشانی"
آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببُردهست کجاست؟
جانِ جانست، وگر جای ندارد چه عجب!
این که جا می طلبد در تن ما هست، کجاست؟
غمزۀ چشم بهانهست وزان سو هوسیست
وآنکه او در پس غمزهست دلم خَست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟
"مولوی"
دیوان شمس / غزلیات
این عید هم بی تو گذشت...
و من امسال
هیچ سبزه ای گره نزدم
از لج هر دویمان...
تو حتی در فکر آمدن هم نبودی
و با دستی که اینهمه دور است
چگونه می توان آرزو کرد!؟
پ.ن: من دستانم را پیش تو جا گذاشته ام
تا دلت نگیرد از بی تفاوتی روزگار...
"از خانم نسترن"
بهار دست های توست
و شکوفه های درختی که مثل لبخند تو
نام اش را نمی دانم.
سرخی گونه هات
دل سیب های هفت سین را برده
و نگاه تو سبز ترین خیال دنیاست
وقتی آفتاب گرم می افتد روی دیوار نگاه
حتمن جایی دورتر از اینجا،
تو داری چشم هات را باز می کنی
چه ساده ایم ما
نمی دانیم این نسیم فروردین
عطر گیسوهای معشوق است
افتاده به جانِ هوا
حالا این تو و این گنجشک های بی قرار
نشسته بر سپیدار ، سر کوچه
پی بهار می گردند
من که هرچه گفتمشان هنوز نیامده ای،
باورشان نشد...
"میلاد کاشانی"
بزرگ ترین
سوال این روزهای اطرافیانم شده ای...
بیچاره من! هنوز می ترسم بگویم که عاشقت شده ام
چه رسد به گفتن قصه شکستنم...
درد نفهمیدن عشقم
درد نپذیرفتنم
درد شکستنم به کنار...
کنایه ها را چه کنم؟
تو چه میدانی الان ساعت چند است
تو چه میدانی با اشک از نرسیدن نوشتن چه دشوار است...
نمیدانی...
من می نویسم و تو در خواب بی تفاوتی خود بمان
من می گریم و تو در عصر سنگی خود بمان
مبادا به کوه شیشه ای دل من دل ببندی...
دیگر نمیدانم اشک هایم را چه بگویم
هرشب می پرسند ما تاوان کدام گناهیم
دروغ هایم را دگر باور ندارند
پس چرا ساکتیَ؟
گناه من چه بود گلم
دل دادن به تو.....؟
در عصر سنگی خود بمان.
"کاووس رشیدی"
+ با سپاس از "دوست" عزیز برای معرفی و ارسال این شعر.
مرگ در برگ
ها زرد می شود
در آدم ها سفید
و در من، درست رنگ تو را گرفته
پیش از آنکه مشت های گره کرده ام
از پندار زندگی تهی شوند
برگرد
و برایم شعری بخوان
برگرد
تا صدایت در دستم گلی شود
رو به همه تلخی ها
روزی باز می گردی
تا رنگ های رفته را
به زندگی ام بازگردانی
روزی دیر
آنقدر دیر که می ترسم
در میان سطرهای غبار گرفته
از یاد واژه ها هم رفته باشی.
"میلاد خانمیرزایی"
تو خوابیده ای آرام
و من پشت پلک تو آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی ..
دستهات را زیر باران بگیری و
بخندی ...
"عباس معروفی"
ماه امشب عروس می شود.
نارنجزارها پشت معبر سفیدرود دیوانه می کنند شبگردهای
بهاری را
تخته سنگ یادگاری ها امشب دلش برای تن نوشته هایش کوچک
شده.
تن لخت شالیزار تشنه ی دل آوازهای دخترکان خواب، شالیها
را چرت می زند.
قورباغه های آوازه خوان ترانه ای مبهم را زمزمه می
کنند.
نسیم بهار که میان سبزینه های برگ ها طنازی می کند، رازی در دل دارد.
من هم در بغچه ام رازی دارم.
ابر مهربان بارید و باغ چای پشت پرچینها را سبز کرد.
لیلاکوه لمسهای عشق ممنوعه را خوب به خاطر دارد!
دلم می خواهد آنقدر قد بکشم تا خدا را که از دیلمان هم
بلندتر است لمس کنم.
از مرگ تن نمی هراسم چون پرواز مرغان هوایی را بارها
دیده ام.
رویای خیس شبنم بر تجلی نرگس های مادر بزرگ
تجسم جوانی پدر را روی پرده ای از شکوفه های آلوچه
نقاشی می کند.
سادگیهای روستا که باهیچ ثروتی تصاحب نمی شود.
نیلوفر و نیلوفر که درهیچ شعری جا نمی شود.
دلم برای دریا و عطر ماهیها تنگ شده.
شهر برایم چیز بهتری نداشت.
من یک روستایی هستم.
ساده… ساده… ساده.
"امین آزاد"
پس این ها همه اسمش زندگی است:
دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم،
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.
"حسین پناهی"
(از مجموعه ستاره)
پ.ن:
1- تبریک سال نو! امیدوارم که تعطیلات به همه دوستان خوش گذشته باشه.
2- چقدر لذت بخشه که پشت بام خانه پدری رو برای کتابهای درسی جستجو کنی و لابلای کتابهای قدیمی چند کتاب شعر پیدا کنی و چقدر خوبه که یکی از اون کتابها این کتاب باشه: "ستاره"، شعر و صدای حسین پناهی، نشر دارینوش، 1375
بهترین و زیباترین اشعار زنده یاد پناهی رو میشه در این کتاب خوند.
چقدر دوست
داشتن تو خوب است.
دوست داشتن تو
ماهی قرمز هیچ سفره هفت سینی نیست.
دوست داشتن تو
عین ساعت تحویل سال است.
ــ همیشه منتظرش مانده ایم.ــ
دوست داشتن تو
عیدی اول فروردین است.
کاش همیشه عید بود.
کاش همیشه تو را عیدی می گرفتم.
تو را دوست دارم
زمین از چرخیدن می ماند.
و خورشید فراموش می کند که باید غروب کند.
تو را دوست دارم.
سیب ها
همه ی فصل ها به شکوفه می نشینند.
چلچله ها کوچ نمی کنند.
وقتی تو را دوست دارم
دختر کوچک آسمانم هنوز.
"فخری برزنده"
+ ممکنه که تا پایان تعطیلات نباشم.
پیشاپیش سال نو رو به تمام دوستان نازنین و همراهان خوبم تبریک میگم. سبز باشید و همیشه در اوج.
پش از آنکه
واپسین نفس را برآرم
پیش از آنکه
پرده فرو افتد
پیش از
پژمردن آخرین گل
بر آنم که
زندگی کنم
بر آنم که
عشق بورزم
برآنم که
باشم
در این جهان
ظلمانی
در این
روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای
پر از کینه
نزد کسانی که
نیازمند منند
کسانی که
نیازمند ایشانم
تا دریابم ،
شگفتی کنم ، باز شناسم
که می توانم
باشم ، که می خواهم باشم
تا روزها بی
ثمر نماند
ساعت ها جان
یابد
لحظه ها گران
بار شود
هنگامی که می
خندم
هنگامی که می
گریم
هنگامی که لب
فرو می بندم.
"مارگوت بیکل"
مرد اگر بودم
نبودنت را
غروب های زمستان
در قهوه خانه
ی دوری
سیگار می
کشیدم .
نبودنت دود می شد
و می نشست
روی بخار شیشه های قهوه خانه .
بعد تکیه می دادم به صندلی
چشمهایم را
می بستم
و انگشتانم
را دور استکان کمر باریک چای داغ حلقه می کردم
تا بیشتر از
یادم بروی
نامرد اگر
بودم
نبودنت را تا حالا باید فراموش کرده باشم
مرد نیستم اما
نامرد هم
نیستم
زنم و نبودنت
پیرهنم شده
است!
"رویا شاه حسین زاده"
-------------------------------------------------------------------------

عکس: تهران، ضلع شمالی پارک چیتگر - پنجشنبه 22 اسفند، ساعت 5 عصر
پ.ن: در یک هوای پاک بارانی-آفتابی، این زیباترین رنگین کمانی بود که به عمرم دیدم. به فاصله نزدیک با طیف کامل رنگها. یک سر رنگین کمان داخل پارک چیتگر بود و سر دیگرش محدوده جنت آباد شمالی.