نمیخواهم نگرانت کنم امّا
هنوز زندهام
و این روزها هربار حواسم را پرت کردهام در خیابان
بوق اولین ماشین، عقبعقبم رانده است
نمیخواهم نگرانت کنم امّا
این شبها هربار
ناامیدی مرا به پشت بامِ خانه رسانده است
با احتیاط پلهها را
یکی
یکی
یکی
پایین آمدهام
با اینکه میدانستم در من
دیگر چیزی برای شکستن نمانده است
این شبها روی پیشانیام
جای روییدنِ شاخ میخارد و
پوستم این شبها زبر و خشن شده است
و تو از شکوه کرگدن شدن چه میدانی؟
و بر این سیارهء خاکی موجوداتی هستند
که سرانجام فهمیدهاند
بیعشق میشود زنده ماند
موجودات عجیبی
که بیآنکه کسی جایی نگرانشان باشد
با احتیاط از خیابان عبور میکنند
پلهها را دستبهنرده پایین میآیند
و صبحها در پارک میدوند
موجودات باشکوهی
که اگر خوب به سختجانی چشمهایشان خیره شوی، میفهمی
هنوز نسل دایناسورها منقرض نشده است -
نمیخواهم نگرانت کنم
نمیخواهم نگرانت کنم امّا
امّا
نداشتنت را بلد شدهام
و مثل کودکی که سرانجام فهمیده است
تمام آنانچه در تاریکیست
همانهاست که در روشناییست،
به خیانتِ دستهای تو فکر میکنم
که تمام این سالها
چراغها را
خاموش نگه داشته بودند.
"لیلا کردبچه"
پیراهن ات را در آغوش گرفته ام
این پرچم سفید من است
در برابر
جنگ های نابرابر دنیا!
"ناهید عرجونی"
در حوالی آغوش تو که نه،
اما زندگی در میان قلب تو
همیشه زیباست ...
آنقدر زیباست
که وقتی خودم را حتی در خیال و رویا
در میان قلب تو تصور می کنم
نفس هایم تازه می شود
بغضهایم فراموش می شود
دلتنگی هایم رفع می شود
زندگی ام تازه بوی زندگی می گیرد
لحظه هایم غرق خوشبختی می شود
و این همان آرزوی قشنگی ست
که در میان هزاران آرزوی رنگارنگ
تو را مانند خدا در میان قلبم
تا ابد بی حد و مرز می خواهم.
"امید آذر"
تو را فراسوی انتظار میخواهم
آن سوتر از خودم
و آنقدر دوستت دارم
که دیگر نمیدانم
از ما دو تن
کدام یک غایب است !
"پل الوار"
ما ابرهاى به هم رسیده بودیم
از راهى بسیار دور
حرفى نداشتیم
گریستیم...!
"محمد ابراهیم گرجى"
می خواهی
دلتنگت نباشم
انگار که بخواهی،
شیروانیهایِ "رشت" خیس نباشند.
انگار که بخواهی
زمستانهایِ "الموت" سرد
انگار که بخواهی
پاییزهای روستای چنار "کاشان" زرد.
دنیا اما کاری به خواستنِ هیچکس ندارد.
من هم سالهاست
می خواهم کنارم باشی.
"لیلا کردبچه"
دوستت دارم؛
تو را به عنوان چیزهای تاریکی
که باید دوست داشت، دوست دارم
در خفا، بین سایه و روح دوستت دارم
به عنوان گیاهی که هرگز نمی شکوفد
اما نور گلها را در خود پنهان کرده است
ممنونم بابت رایحه ای که در من پنهان است
که از عشق است
که از زمین بلند می شود
دوستت دارم
بی آنکه بدانم چگونه، کی و چرا
تو را بی شایبه دوست دارم
بی هیچ پیچیدگی و غروری
چرا که راهی جز این نیست.
"پابلو نرودا"
ترجمه: مریم آقاخانی
صبح است
و من منتظر شنیدن "سلام" تو ...
که صدایت
شروع زندگیست...
"سارا پیرزاد"
از میان تمام چیزهایی که دیده ام
تنها تویی که
می خواهم به دیدن اش ادامه دهم
از میان تمام چیزهایی
که لمس کرده ام
تنها تویی که
می خواهم به لمس کردنش ادامه دهم
خنده ی نارنج طعمت را دوست دارم
چه باید کنم ای عشق؟
هیچ خبرم نیست
که رسم عاشقی چگونه بوده است
هیچ نمی دانم عشق های دیگر چه سان اند؟
من با نگاه کردن به تو
با عشق ورزیدن به تو زنده ام
عاشق بودن ، ذات من است...
"پابلو نرودا"
(ترجمه: بابک زمانی)
برگرفته از کانال: باران دل baran_e_del@
چقدر تنهاست
زنی که رویاهایش از زندگی نجاتش نمی دهند!
دیشب خواب دیدم
عنکبوتی مرا از پیله بیرون می آورد
و بند بند تنم را
به تارهای ابریشمی اش می بافد
درد می کشیدم.
می ترسم
می ترسم بیدار شوم
و با ملحفه های سفید
از بند رخت آویزان شده باشم
و خورشید با بی رحمی
پوستم را خراش دهد!
خوابیده ام
و نفس های بلندم را می شنوم
چقدر تاریک است
رویاهای شیرین از من گریخته اند
دیگر نمی توانم به خواب پناهنده شوم!
هنوز هم می ترسم
و ترس جنینی ست که در خوابم رشد می کند!
می ترسم بیدار شوم
و روی تخت زایمان باشم
این درد کی تمام می شود؟
"روشنک آرامش"

می خواهم از تو بنویسم، نوشته ای که تمام احساس پاکت را
لبریز از شوق کند.
اما هر چه می اندیشم تمام کلمات به هزاران شکل در وصف معشوق
و زیبایی ها به زبان آورده و نگاشته شده است!
و من نمی توانم کلمه ای غیر از تکرار واژه ها را به زبان
بیاورم!
حال چگونه می توانم تو را وصف کنم که حتی کلمه ای به گوشت
آشنا نباشد!؟
می دانم، در این دنیای پر از واژه های عاشقانه نمی توانم آن
جور که باید کلمات لبریز از عشق را نثار وجود پاک و مهربانت کنم.
ولی به جای کلمات زیبای عاشقانه می خواهم خوب بنگری.
بنگر، وقتی که نامم را بر زبانت جاری می کنی چگونه ساعت های
عمرم را برای نظاره روی تو به حراج می گذارم...
فقط بنگر که چگونه در مقابل قدم هایت، زمین را با مژگانم آب
جارو می کنم و خاک قدم هایت را توتیای چشمانم...
فقط بنگر که چگونه در مقابل لبخندت تمام غم های عالم را به
جان خریدارم و چگونه در مقابل اشک هایت زمین و زمان را بر وفق مراد دلت تغییر می
دهم...
فقط بنگر لحظه ی جان سپردنم را وقتی که آغوش تو مکان
آرامیدنم باشد...
بنگر و فقط بنگر که چگونه زندگیت را بهشتی سازم که نه گوشی
شنیده و نه چشمی به خود دیده...
فقط تا ابد در کنار من باش.
برگرفته از وبلاگ "من تنها ..."
http://www.paez90.blogfa.com/post/28
صبح شده
موهایت انگور داده اند
خورشید از لای خوشه ها سر می زند
شکر خدا
امروز هم زنده ام
که بگویم:
دوستت دارم...
"جلیل صفربیگی"
چندان بنشینم
که برآید نفس صبح...
کان وقت به دل
میرسد از دوست پیامی.
"سعدی"
می خواهم از تو بنویسم
با نامت تکیه گاهی بسازم
برای پرچین های شکسته
برای درخت گیلاس یخ زده؛
از لبانت
که هلال ماه را شکل می دهند؛
از مژگانت
که به فریب، سیاه به نظر می رسند؛
می خواهم انگشتانم را
در میان گیسوانت برقصانم؛
برآمدگی گلویت را لمس نمایم
همان جایی که با نجوایی بی صدا
دل از لبانت فرمان نمی برد؛
می خواهم نامت را بیامیزم
با ستارگان
با خون
تا درونت باشم
نه در کنارت؛
می خواهم ناپدید شوم
همچون قطره ای باران
که در دریای شب گمشده است.
"هالینا پوشویاتوسکا"
برگرفته از کانال: باران دل
baran_e_del@
+ خانم هالینا پوشویاتوسکا 1935-1967 ، شاعر و نویسنده نامدار لهستانی.
مردان در هیچ زمانه ای به اندازه زمانه ما با جنس ضعیف با این همه احترام رفتار نکرده اند. - این نیز، مانند بی حرمتی به پیری، از پیامدهای گرایش و طبعی است از اساس دموکراتیک. جای شگفتی نیست اگر که خیلی زود از این احترام بهره گیری ناشایست شود. بزودی بیشتر خواهند خواست و طلبکارتر خواهند شد. سرانجام کمابیش از این احترام گذاری زده خواهند شد و به رقابت بر سر حقوق برخواهند خواست و در واقع جنگی تمام عیار به راه خواهند انداخت. بله، زن حیا را از دست خواهد داد؛ و زود بیفزاییم که ذوق و سلیقه خود را نیز. ترس از مرد را از یاد خواهد برد. اما زنی که ترس را از یاد ببرد، غرامت آن را با از دست دادن غرائز زنانه خویش خواهد پرداخت. زن هنگامی به میان معرکه می تازد که آنچه در مرد ترس انگیز است، و یا دقیقتر بگوییم، مردانگی مرد را دیگر نخواهند و نپرورند - این نکته هم درست است هم فهمیدنی. اما آنچه فهمیدنش به این آسانی نیست آن است که در نتیجه این وضع - زن تباه خواهد شد. خودمان را نفریبیم: این همان چیزی است که امروز در جریان است.
"فردریش نیچه"
(فراسوی خیر و شر، 239)
+ فریدریش ویلهِلم نیچه ، به آلمانی:
Friedrich Wilhelm Nietzsche)) (زادهٔ ۱۵
اکتبر ۱۸۴۴ – درگذشتهٔ ۲۵ اوت ۱۹۰۰) فیلسوف، شاعر، منتقد فرهنگی، آهنگساز و فیلولوژیست
کلاسیک بزرگ آلمانی
بود.
برگرفته از وبلاگ: نغز و پرمغز
http://naqzmaqz.blogfa.com/
سلام علاقهی خوبم
علاقه جان من
خوبی؟
پرسیده بودی که چرا کمم
و کم مینویسم!
خندیدی و گفتی
سرم کجا گرم است!
پرسیده بودی نامههایم به تو
کم شده است
و احوالپرسیهایم، چرا کمتر؟
راستش را بخواهی
حالم این روزها خوب نیست!
اینجا اوضاعی غریب شده است
اوضاعی تلخ و حالی وخیم!
نان به قیمت جان
و جان به قیمت آبی حیران!
حال خیابان خونین و دل،
شکسته است.
دشنام جای مهربانی
و یأس جای امید را گرفته است.
زخم بر دلها چرکین شده
و نان از سفرها جمع!
ساده بگویم علاقه؛
نه حالی برای نوشتن مانده،
نه خوابی برای دیدن!
که یک حال همه را گرفته است
و دارد خوابی تلخ برایمان میبیند.
نگرانم!
و دلم بیشتر از تمام،
تنگ شده است.
تا شاید دوباره بنویسم
مراقب دلت باش
مراقب من!
"افشین صالحی"
برگرفته از کانال: باران دل
عشق رفتار خوبی با یک دوست نیست
آن را برایت آرزو نمی کنم
نمی خواهم چشم هایت را گمشده ببینم
در روزی بارانی
گمشده در جیب بی انتهای...
آنها که هیچ چیز را به یاد نمی آورند!
عشق رفتار خوبی با یک دوست نیست
نمی خواهم عاقبتت این باشد
که جنازه ات مثل تکه پاره های مرمر
بپاشد بر معماری کسانی که
از پرنده های زمینگیر پل می سازند
عشق رفتار خوبی با یک دوست نیست
کارهای خیلی بهتری داری
از این که ببینی احساست فروخته می شود
مثل چراغ جادو
به کسی که بدنش هیچ نوری ندارد.
"ریچارد براتیگان"
(ریچارد براتیگان 1935-1984 ، نویسنده و شاعر آمریکایی)
برگرفته از کانال: باران دل
@baran_e_del
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را.
"مولانا"
-----------------------------------------
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...هیچ چیز در دنیا
بدتر از معمولی شدن برای کسی نیست
تبدیل به روزمرگی شدن
از اینکه حضورت برای یک نفر بشود
مثل مسواک زدن
مثل شانه کردن
که اگر حوصله داشت سراغت را بگیرد
و اگر نداشت بگوید بماند برای بعد،
دیر نمی شود!
به خودتان احترام بگذارید
با کسی بمانید که اولویتش باشید
که برایش دغدغه بشوید
کسی که هر لحظه یادتان در خاطرش رژه برود
کسی که به کار، به خواب و استراحتش بگوید:
بایستید …!
اول "او"!
"فرشته رضایی"
برگرفته از کانال: باران دل
@baran_e_del
عشقت
اگر باران
اینک در زیر آن ایستاده ام؛
اگر آتش
درون آن نشسته ام؛
شعر من می گوید:
در تداوم آتش و باران جاودانه ام ...
"شیرکو بی کس"