تو را سریست که با ما فرو نمیآید
مرا دلی که صبوری از او نمیآید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمیآید
"سعدی"
----------------------------------------------
متن کامل شعر:
تو را سریست که با ما فرو نمیآید
مرا دلی که صبوری از او نمیآید
کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر
که آب دیده به رویش فرو نمیآید
جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمیآید
چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت
بر اوفتاده مسکین چو گو نمیآید
اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش
بد از منست که گویم نکو نمیآید
گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید
که هیچ حاصل از این گفت و گو نمیآید
گمان برند که در عودسوز سینه من
بمرد آتش معنی که بو نمیآید
چه عاشقست که فریاد دردناکش نیست
چه مجلسست کز او های و هو نمیآید
به شیر بود مگر شور عشق سعدی را
که پیر گشت و تغیر در او نمیآید.
"سعدی"
برگرفته از کانال: باران دل
baran_e_del@
توی دلم گفتم:
عزیز دلم،
با نگاهت مرا بدوز
به هرجا که دلت میخواهد بدوز؛
به زندگی، به مرگ، به عشق، به هرچه دوست داری.
در برابر نگاهت من ابر میشوم،
دود میشوم که بتوانی مثل باد بازیام بدهی.
نفس گرمت را روی تنم فوت کن،
ببین چهجوری ناپدید میشوم...
"عباس معروفی"
برگرفته از کانال: باران دل
baran_e_del@
اقرار میکنم
آغاز تنهایی من اولین کلام تو بود
همان دوستت دارم معروف!
و آغاز ویرانیام
حادثهی آغوشت
که چون دانههای تسبیحی نخ بریده
جهانم از هم پاشید!
اقرار میکنم
در رویایم هم دیگر سرابی!
زیرا مانند هر شب،
ساعت آمدن صبح را به شب اشتباه میگویی!
اقرار میکنم
نام تو را عشق نوشتم
ولی مرگ خوانده میشوی!
اعتراف میکنم عاشق بودم
چونان بیگناهی که
به دست خویش طناب دار خود را میبافد!
"حامد نیازی"
بند کفشهایت
زمین را نگاه داشتهست معلق
و گردی چشمهایت گویی
مدار آمدن روز و شب است
سپید و سیاه!
سایه خانهاش کجاست؟
یا مه؟
ابر از کدام سرزمین میآید؟
یا باران؟
ستاره از کدام سو میوزد؟
یا جویبار؟
میخواهم به تو بیاندیشم
و جواب هزار پرسش بی پاسخ را دریابم
اما در یادم
چنانی که گویی
پیش از تو تنها سکوت بودهست
پیش از آنکه کسی تو را به نام بخواند
حروف،
کلمات،
جملات،
و اشعار بی معنا بودهاند!
نام تو مادر تمام دوستت دارمهاست
و از چهرهی تو زاده شد
نگاه معنیدار!
"حامد نیازی"
برگرفته از وبسایت شاعر
می گویم دوستت دارم
و تو چونان گلدان اطلسی
که در صبحگاهان آب مینوشد
زیباتر میشوی!
آنگاه خورشید از بین برگهایت
به جهان دست میساید
و میروبد از خاک، باران را!
میگویم دوستت دارم
بازوانت انگور میدهند
هوای مست گونهات،
که به آغوشم افتاد،
شعر میخوانم
تا هوا زنده بماند
آب زنده بماند
خورشید زنده بماند
انگور زنده بماند
و اتاق چشم ببندد
تا شاید اطلسی با طعمی گس!
بگوید من نیز…
"حامد نیازی"
برگرفته از وبسایت شاعر
به کجا برم شکایت
به که گویم این حکایت
که لبت حیات ما بود و
نداشتی دوامی.
"حافظ"
برگرفته از کانال: باران دل
baran_e_del@
گر به صحرا دیگران
از بهر عشرت میروند
ما به خلوت با تو
ای آرام جان آسودهایم
"سعدی"
برگرفته از کانال: باران دل
baran_e_del@

متن کامل شعر در ادامه مطلب
ما به روی دوستان از بوستان آسودهایم
گر بهار آید وگر باد خزان آسودهایم
سروبالایی که مقصود است اگر حاصل شود
سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسودهایم
گر به صحرا دیگران از بهر عشرت میروند
ما به خلوت با تو ای آرام جان آسودهایم
هر چه در دنیا و عقبی راحت و آسایش است
گر تو با ما خوش درآیی ما از آن آسودهایم
برق نوروزی گر آتش میزند در شاخسار
ور گل افشان میکند در بوستان آسودهایم
باغبان را گو اگر در گلستان آلالهایست
دیگری را ده که ما با دلستان آسودهایم
گر سیاست میکند سلطان و قاضی حاکمند
ور ملامت میکند پیر و جوان آسودهایم
موج اگر کشتی برآرد تا به اوج آفتاب
یا به قعر اندر برد ما بر کران آسودهایم
رنجها بردیم و آسایش نبود اندر جهان
ترک آسایش گرفتیم این زمان آسودهایم
سعدیا سرمایهداران از خلل ترسند و ما
گر بر آید بانگ دزد از کاروان آسودهایم.
"سعدی"
مرا آتش صدا کن
تا بسوزانم سراپایت
مرا باران صدا ده
تا ببارم بر عطشهایت
خیالی، وعده ای، وهمی،
امیدی،مژده ای،ی ادی!
به هر نامه که خوش داری،
تو بارم ده به دنیایت...
"حسین منزوی"
متن کامل شعر در ادامه مطلب
هرگز مجالی نبود که لیلایی کنم
هرگز مجالی نبود
به من نگو بالا بلند
دستم به پنجره رو به احتضار
خانه خودم هم نمی رسد
قوز کرده خودم را قدم می زنم
قوز کرده خودم را می رسانم دوباره به آن پاییز
آن چه دست های تو با من کرد
تبر با گیاه آویخته از خودش نکرد
این لکه های بدخیم
از عوارض دارویی بوسه های تو نیست ؟
لیلا منم آیا ؟
که با موهای عرق کرده از وحشت فشار قبر
دروازه های دوزخ را به روی تو بسته ام
و کهیر پوست سرم
سند آزاد سازی اراضی موعود توست
مرا هر چه می خواهی صدا بزن
جز به نام خودم
من چه نسبت خونی دور یا نزدیکی
می توانم با خودم داشته باشم؟
من که مهره های شکسته کمرم
تسبیح استخوانی ذکر توبه های توست .
"فرنگیس شنتیا"
عزیز من، عزیز من
عزیزترین من
که چشم هایت
چون غنیمت کمیاب کندوهای کوهستان است
که لب هایت
تنها گل روییده در گرمسیر من است
که دندان هایت
آخرین ذخائر جنگی این کشاکش تن به تن هستند
درهای این معبد معرفت را به روی من نبند
ذهن علیل عشق
از فردایی که در چشم های تو می لرزد
چیز زیادی نمی داند.
"فرنگیس شنتیا"
(از مجموعه در دست چاپ)
در شب گیسوان تو
مست به خواب می روم
مست به خواب
این رهِ پر خم و تاب می روم
بوی تو می کشد مرا
سوی تو می کشد مرا
ای که تو سوی خویش و من
سوی سراب می روم
هر شب از آرزوی تو
در تب ماه روی تو
در خم و تاب موی تو
مست و خراب می روم
ای که نگاه می کنی
بر من و آه می کشم
ای که چو شمع از آتشی
عشق تو آب می روم
ماه من آفتاب من
باده ی من شراب من
خانه ی روی آب من
همچو حباب می روم
"پرواز همای"
--------------------------------------------------------
+ دانلود آهنگ همای با نام "در شب گیسوان تو"
میان تاریکی
تو را صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد .
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد !
ترا صدا کردم
ترا صدا کردم
تمام هستی من …
چو یک پیالۀ شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چو دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چو دود میلغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آنجا
میان سینه ی من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی تو را می خواست
دو دست ِ سرد او را
دوباره پس می زد !
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو میر یخت
کسی ز خود می ماند
کسی ترا می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد ِ بی سامان
کجاست خانه ی باد؟
کجاست خانه ی باد؟
"فروغ فرخزاد"
از مجموعه: تولدی دیگر / میان تاریکی
------------------------------------
بیشتر بخوانید:
یکی از زیباترین آثار فروغ که با آهنگ معین ماندگار شد:
ای شب از رویای تو رنگین شده + دانلود آهنگ
هرگز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبود ه ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقهء گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیم ها نوازشم کنند
از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم
در فغان لذتی که پاک تر
از سکوت سادهء غمی ست
آشیانه جستجو نمی کنم
در تنی که شبنمی ست
روی زنبق تنم
بر جدار کلبه ام که زندگی ست
یادگارها کشیده اند
مردمان رهگذر:
قلب تیرخورده
شمع واژگون
نقطه های ساکت پریده رنگ
بر حروف درهم جنون
هر لبی که بر لبم رسید
یک ستاره نطفه بست
در شبم که می نشست
روی رود یادگارها
پس چرا ستاره آرزو کنم؟
این ترانهء منست
- دلپذیر دلنشین
پیش از این نبوده بیش از این.
"فروغ فرخزاد"
از مجموعه: تولدی دیگر / روی خاک
نامهای عاشقانه از فروغ
برای ابراهیم گلستان (شاهی)
عزیز دل و جانم... فردا میروم به پزارو. نمیدانی چقدر خوشحالم. فکر این که به جایی میروم که تو هم آن جا بودهای تا میزان زیادی غم غربتم را سبک میکند. شیراز هم که بودم همین طور بود. توی خیابان که راه میرفتم، انگار پا به پای کودکی و جوانی تو راه میرفتم. هوا را که میبوئیدم، انگار نفس عزیز تو را میبوئیدم و نگاهم بر در و دیوار دنبال یادگارهای تو میچرخید و راضی بر میگشتم. قربانت بروم. قربان سراپای وجودت بروم. قربان موهای سفید پشت گردنت بروم. تو چه هستی که جز در تو آرام نمیگیرم. حتی جای پایی از تو درخاک برای من کافیست. برای من کافیست. کافیست تا بتوانم اعتماد کنم. بتوانم بایستم. بتوانم باشم. کافیست که صدایم کنی، بگویی فروغ و من به دنیا بیایم و درختها و آفتاب و گنجشکها با من به دنیا بیایند. دوستت دارم. دوستت دارم و دلم تاب و تحمل این همه عشق را ندارد. دلم از سینهام بزرگتر میشود. دلم مرا به بیقراری میکشاند. عشقی که ازمیان آن همه تجربههای دردناک گذشته باشد و باز همچنان باشد، جز این نمیتواند باشد.
"فروغ فرخزاد"
(نامه های عاشقانه فروغ به ابراهیم گلستان)
-----------------------------------
بیشتر بخوانید:
حقایقی از رابطه فروغ فرخزاد و ابراهیم گلستان
در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
ای دریغا
که پس از آن همه جان بازی ها
بر سر کوی تو
بی نام و نشانیم هنوز.
"ادیب نیشابوری"
-------------------------------------
پیشنهاد موزیک:
+ دانلود آهنگ زیبای ایهام با نام "حال من"
بد دل نباش !
پای کسی در میان نیست !
پیراهنی که عطر بر آن نشسته است
در خوابی که برایت دیدم، تنم بود !
.
.
.
برده بودمت هلند ، برایم رزِ دیگری بچینی !
"امیر معصومی" (آمونیاک)
کانال نویسنده در تلگرام (عورانی):
https://t.me/amirmasouminh3
بعد از آن لحظه که قرار شد همه چیز را به "گذشته"
بسپاریم
یا خودمان را به "آینده"ی نامعلوم
بعد از آن لحظه که همه چیز را ابدی کردیم
دیگر هیچ کس به زیبایی تو نمی یابم
تو هم دیگر
هیچ کس به عاشقی من نمی بینی!
بعد از آن لحظه
هیچ داستانی به زیبایی افسانه ی ما نوشته نخواهد شد!
و هیچ سازی، لحظه های ما را نخواهد نواخت!
دیگر هیچ چشم و ابرویی، ساده دلی را افسون نمی کند!
تو همه ی افسون ها و فریب ها را برای خود برداشتی
دیگر افسونی
در جهان نماند!
تو همه ی معشوقان را بی رنگ کردی!
آنها به خونت تشنه اند!
زیبایی حریص و بی رحمانه ات به هیچ کس
به هستی رحم نمی کند!
بعد از این
تو را در هر شعر عاشقانه می جویم اما نمی یابمت!
موهایت را در هر موج دریاها می جویم اما نمی یابم!
تو را در هر زخمه ی عود
در ضرب هر دف که آشفته حالی را پریشان می کند
تو را در هر خط رنگی که بر بوم نقش می شود
در بوی هر عطری که در سرها بپیچد و آدم را گیج کند
در هر آغوش
و در هر نوازش
می جویم
اما نمی یابمت!
بودن و نبودنت...
این افسون تو است!
بی فایده ست از من بخواهی نبینمت
من هر بار تو را در ماه کامل می بینم
ماه کاملی که جان های شیدا را به خود می کشد
تو را هر بار در صبحی که
خورشید آمدنت را ناشیانه تقلید می کند، می بینم
بی فایده ست از من بخواهی با تو حرف نزنم
من در زیباترین شعرهای دنیا با تو حرف زده ام
هر بیت این زمین، خطی از موهای توست
موهایت جای هیچ اجتنابی نبود!
بیهوده از من می خواهی فراموشت کنم و
کانال نویسنده در تلگرام (عورانی):
https://t.me/amirmasouminh3
ای آنکه مرا برده ای از یاد، کجایی؟
بیگانه شدی، دست مریزاد، کجایی؟
در دام توأم، نیست مرا راه گریزی
من عاشق این دام و تو صیّاد، کجایی؟
محبوس شدم گوشه ی ویرانه ی عشقت
آوار غمت بر سرم افتاد، کجایی؟
آسودگی ام، زندگی ام، دار و ندارم
در راه تو دادم همه بر باد، کجایی
اینجا چه کنم؟ از که بگیرم خبرت را؟
از دست تو و ناز تو فریاد، کجایی؟
"پریناز جهانگیر"
نه یک بار
نه صد بار
نه هزار بار
به اندازه هر نفسی که در هوای تو می کشم
بگو که دوستم داری.
وقتی که بوی آغوش تو در میان باشد
در اعماق من زنی درد می کشد
که کمبود شدید محبت دارد
و تعادل روانی اش را از دست می دهد
همین که می فهمد
تو با آفتابِ پشت پنجره سر و سرّی داری.
من از چشم دوختنت به گل ها و درخت ها و پرنده ها
جنون ناگهانی می گیرم
و به چشمان خودم نیز سوء ظن دارم
که روز به روز مرا در هم شکسته تر
و تو را زیبا تر از آنچه که هستی به رخ می کشند.
حق با تو بود
دیگرنمی توان
به نجات کسی که خوشبختی خودش را
تا گوشت به ناخن می کشد
امید چندانی داشت
فقط مرا کمی بیشتر بخواه
مرا مثل وسوسه گناهی که دست از سرت برنمی دارد
مرا چنان که می خواهمت بخواه.
"فرنگیس شنتیا"
تو را زن میخواهم،
آنگونه که هستی
تو را چون زنانی میخواهم
در تابلویهای جاودانه
چون دوشیزگان نقش شده بر سقف کلیساها
که تن در مهتاب میشویند
تو را زنانه میخواهم
تا درختان سبز شوند،
ابرهای پر باران به هم آیند،
باران فرو ریزد ...
تو را زنانه میخواهم
زیرا تمدن زنانه است
شعر زنانه است
ساقهی گندم،
شیشهی عطر،
حتی پاریس زنانه است
و بیروت – با تمامی زخمهایش – زنانه است
تو را سوگند به آنان که میخواهند شعر بسرایند … زن باش
تو را سوگند به آنان که میخواهند خدا را بشناسند … زن باش
"نزار قربانی"