گفته بودم
دست بر دیوار
دور آن ور دریا می زنم
و تا هزاره ی
شمردن چشم می گذارم
گفته بودم
غبار قدیمی
تقویم را
ازش یشه های
شعر وخاطره پاک نمی کنم
گفته بودم
صدای سرد
سکوت این سالها را
با سرود و
سماع ستاره بر هم نمی زنم
اما دوباره
دل دل این دل درمانده
تو را میهمان
سایه گاه ساکت کتاب و کاغذ کرد
هی
همیشه همسفر
حدود تنهایی
بگذار که
دفتر دریا هم
گزینه یی از
گریه های گاه به گاه من باشد
از: یغما گلرویی / مجموعه شعر: گفتم بمان! نماند...
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو
در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو
در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو
در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره
باز است
تو از بلندی
ایوان به باغ مینگری
درختها و
چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم
شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه
پر از آفتاب مینگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن
تو
مرا به باد
ملامت گرفتهاند
ترا به نام
صدا میکنند
هنوز نقش ترا
از فراز گنبد کاج
کنار باغچه
زیر درختها
لب حوض
درون آینهی
پاک آب مینگرند
تو نیستی که
ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو
نگاه تو در ترانهی من
تو نیستی که
ببینی چگونه میگردد
نسیم روح تو
در باغ بیجوانهی من
چه نیمه شبها
کز پارههای ابر سپید
به روی لوح
سپهر
ترا چنانکه
دلم خواسته است ساختهام
چه نیمه شبها
وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به
هر لحظه میکند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه
صورت ترا شناختهام
به خواب میماند
تنها به خواب
میماند
چراغ، آینه،
دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که
ببینی
چگونه با
دیوار
به مهربانی
یک دوست از تو میگویم
تو نیستی که
ببینی چگونه از دیوار
جواب میشنوم
تو نیستی که
ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه
دراین خانه ست
غبار سربی
اندوه، بال گسترده است
تو نیستی که
ببینی دل رمیدهی من
بهجز تو یاد
همه چیز را رها کرده است
غروبهای
غریب
در این رواق
نیاز
پرندهی ساکت
و غمگین
ستارهی
بیمار است
دو چشم خستهی
من
در این امید
عبث
دو شمع سوخته
جان همیشه بیدار است
تو نیستی که
ببینی
...
شعر از: زنده
یاد فریدون مشیری
بانوی من !
دلم میخواست در عصر دیگری دوستت میداشتم !
در عصری مهربانتر و شاعرانهتر !
عصری که عطرِ کتاب ،
عطرِ یاس و عطرِ آزادی را بیشتر حس میکرد !
دلم میخواست تو را
در عصر شمع دوست میداشتم !
در عصر هیزم و بادبزنهای اسپانیایی
و نامههای نوشته شده با پر
و پیراهنهای تافتهی رنگارنگ !
نه در عصر دیسکو ،
ماشینهای فراری و شلوارهای جین !
دلم میخواست تو را در عصرِ دیگری میدیدم !
عصری که در آن
گنجشکان ، پلیکانها و پریان دریایی حاکم بودند !
عصری که از آنِ نقاشان بود ،
از آنِ موسیقیدانها ،
عاشقان ،
شاعران ،
کودکان
و دیوانگان !
دلم میخواست تو با من بودی
در عصری که بر گلُ شعرُ بوریا وُ زن ستم نبود !
ولی افسوس !
ما دیر رسیدیم !
ما گل عشق را جستجو میکنیم ،
در عصری که با عشق بیگانه است !
"نزار قبانی"
از کتاب: "تمام کودکان جهان شاعرند" / ترجمه: یغما گلرویی
بانوی من !
رسواییِ قشنگ !
با تو خوشبو میشوم !
تو آن شعر باشکوهی که آرزو میکنم
امضای من پای تو باشد !
تو معجزهی زرّینُ لاجوردی کلامی !
مگر میتوانم در میدان شعر فریاد نزنم :
دوستت میدارم ،
دوستت میدارم ،
دوستت میدارم...
مگر میتوانم خورشید را در صندوقچهای پنهان کنم ؟
مگر میتوانم با تو در پارکی قدم بزنم
بی آن که ماهوارهها بفهمند
تو دلدار منی ؟
نمیتوانم شاپرکی که در خونم شناور است را
سانسور کنم !
نمیتوانَم یاسمنها را
از آویختن به شانههایم باز دارم !
نمیتوانم غزل را در پیراهنم پنهان کنم
چرا که منفجر خواهم شد !
بانو جان !
شعر آبروی مرا برده است و واژگان رسوایمان ساختهاند !
من آن مردم که جز قبای عشق نمیپوشد
و تو آن زن
که جز قبای لطافت !
پس کجا برویم ؟ عشق من !
مدال دلدادگی را چگونه به سینه بیاویزیم
و چگونه روز والنتین را جشن بگیریم
به عصری که با عشق بیگانه است ؟
"نزار قبانی"
از کتاب: "تمام کودکان جهان شاعرند" / ترجمه: یغما گلرویی
نه معماری بلند آوازه ام،
نه پیکر تراشی از عصر رنسانس،
نه آشنای دیرینه مرمر!
اما باید بدانی که اندام تو را چه گونه آفریده ام
و آن را به گل ستاره و شعر آراسته ام
با ظرافت خط کوفی!
نمی توانم توان خویش را در سرودنت به رخ بکشم
در چاپ های تازه و
در علامت گذاری حروف!
عادت ندارم از کتاب های تازه ام سخن بگویم
یا از زنی که افتخار عشقش
و افتخار سرودنش را داشته ام!
کاری این چنین
نه شایسته تاریخ شعرهای من است،
نه شایسته دل دارم!
نمی خواهم شماره کنم
گل میخ هایی را که بر نقره سرشانه هایت کاشته ام،
فانوس هایی را که در خیابان چشمانت آویخته ام،
ماهی هایی را که در خلیج تو پرورده ام،
ستارگانی را که در چین پیراهنت یافته ام
یا کبوتری را
که میان پستان هایت پنهان کرده ام!
کاری این چنین نه شایسته غرور من است،
نه قداست تو!
"نزار قبانی"
از کتاب: "تمام کودکان جهان شاعرند" / ترجمه: یغما گلرویی
قدم که میزنی
شعر از سر و کول شهر بالا میرود
شهر را چه به شعر؟
قالیچهها را هم بیخیال
خطوط دستهای مرا قدم بزن...
از: مهدیه لطیفی
---------------------------------------------------
+ "راز عشق در این است که حس تملک را از خود دور کنی.
در حقیقت هیچکس نمی تواند مال کسی شود.
شریک زندگیت را با طناب نیاز، نبند.
گیاه هنگامی رشد می کند که آزادانه از هوا و نور آفتاب استفاده کند..."
"جی . دونالد والترز"
چه بیتابانه میخواهمت ای دوریات آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بیتابانه تو را طلب میکنم
بر پشت سمندی
گوئی
نوزین
و فاصله تجربهای بیهوده است.
بوی پیراهنت اینجا و اکنون.
کوهها در فاصله سردند.
دست در کوچه و بستر
حضور مأنوس دست تو را میجوید
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج میزند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است.
"احمد شاملو"
1)
آن دم
که دریا و آسمان
گم میشود
پرواز خواهم آموخت
پیش از آن که چشمان تو
دوباره باز شود
2)
از غروبی که سایه ام را
کاشته ام
هیچ شکوفه ای
طعم بوسه خورشید را
نچشیده است.
3)
زمستان آمده است
خسته ام
میخوابم
بهار که آمد
پیله ام را میشکافم
تا با پرهای
خیس
دوباره
عاشقت شوم.
از: کیکاووس یاکیده
برگرفته از کتاب: "بانو و آخرین کولی سایه فروش"
بیا ای شب دیرینه...
بیا، مثل موج
بیا، سبک
بیا کاملن تنها، با تشریفات، با دستهای آویخته
بیا و کوهستانهای دوردست را زیر پای درختان
به هم فشرده جا بگذار
مغشوش در سرزمینی، که هر زمینی میبینم از
آن توست
از کوهستان حجم واحدی بساز با بدنت
تمام ناجوریهایی که از دور به چشمم
میﺁیند را پاک کن
همهی راههایی که آنجا بالا میروند
همهی تنوع درختانی که در دوردست یک سبز
ژرف تاریک میشوند
همهی خانههای سفید با غبار دودکشهایشان
درمیان درختان
و فقط یک روشنی باقی بگذار، یک روشنی
دیگر، و باز یکی دیگر
در پهنهای مهﺁلود و از هم گسیختهای
مغشوش
در پهنهای که مخفی کردنش در آنی غیر ممکن
است.
"فرناندو پسوا"
(ترجمه: نفیسه نواب پور)
متن کامل این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید
--------------------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
یک مترسک خریده ام
عطر همیشگیات
را به تنش زده ام؛
گوشه اطاقم
ایستاده!
درست مثل
توست؛
فقط اینکه
روزی هزار بار مرا از رفتنش نمی ترساند...!
(منبع: نت)
--------------------------------------------------------------
پ.ن 1: چند روزی بخاطر مشکلات کاری و دسترسی محدود به نت، نبوده و نیستم. از همه دوستان خوبم که در این مدت برام کامنت گذاشته و ابراز لطف کردن سپاسگذارم. کامنتها رو تائید نمیکنم تا سر فرصت به همه سر بزنم و پاسخ بدم.
پ.ن 2: اینجا و در کوچه باغ شعر خیلی دوست ندارم که شعرها و نوشته هام رنگ غم داشته باشه. اما خب گاهی نمیشه و دستت جز این به نوشتن نمیره.
ادامه مطلب ...
یک روز سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و فکر می کنی
چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند ؟
- نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند !
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند -
نگاه می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست
نگاه می کنی به خودت
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای
و لرزش لب هایش را انکار می کنی
میان سطرهایش راه می روی
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی
واژه ها
دوباره برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند
و این شعر
برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد .
"لیلا کردبچه / حرفی بزرگتر از دهان پنجره / انتشارات فصل پنجم / چاپ اول: 1390"
---------------------------------------------------
دفتر عشق:
در تو صیادیست با آب و دانه
و هزار چاقوی تیز
و در من
حماقتی است گنجشک وار که
آسوده ام میکشاند بر بام تو...
نمیدانی چقدر پاهایم تاول زده اند.... وقتی راه رسیدن به -تو- طولانی است! نه اینکه فکر کنی رویای دیدنت مرا گم کرده است نه! راه رسیدن به تو در خواب هایم هم طولانیست تو دوری .... به اندازه خدا و دستم نزدیک.... به اندازه یک نفس. حالا من چگونه برسم به تو؟! و آری راه رسیدن به تو کوتاه هم باشد من آمدن نتوانم. نه اینکه جرات نداشته باشم، من با دوری ات زنده ام! و تو هر روز دورتر میشوی! و دورتر شده ای... قسم به فاصله ها هنوز هم دوستت دارم ....
(منبع: نت)
------------------------------------------------------
دفتر عشق:
جـــایــی
بـایـــد باشــــد
غــیــر از ایــــن کـــنــج تـــنــهـــایـــی !
تــــا آدمــــ گــــاهـــی آنــــجـــا جــــان بــــدهــــــد !
مــثــــلا" آغـــــوش تـــــــو !
جـــــان مـــیـــدهد برای جـــــــان دادن.
(منبع: نت)
میان خورشید های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
خورشیدی که
از سپیده دم همه ستارگان
بی نیازم می کند
نگاهت
شکست ستمگری ست -
نگاهی که عریانی روح مرا
از مهر
جامه ئی کرد
بدان سان که کنونم
شب بی روزن هرگز
چنان نماید
که کنایتی طنز آلود بوده است
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز دیگری ست -
آنک چشمانی که خمیر مایه مهر است!
وینک مهر تو:
نبرد افزاری
تا با تقدیر
خویش پنجه در پنجه کنم
***
آفتاب را در فراسوهای افق پنداشته بودم
به جز عزیمت نابهنگامم گزیری نبود
چنین انگاشته بودم
آیدا فسخ عزیمت جاودانه بود
***
میان آفتاب های همیشه
زیبائی تو
لنگری ست -
نگاهت شکست ستمگری ست
-
و چشمانت با من گفتند
که
فردا
روز دیگری ست.
"احمد شاملو"
دفتر: شبانه 2 ، از مجموعه: آیدا در آینه
------------------------------------------------------
دفتر عشق:
مرداب به رود گفت چه کردی که زلالی؟ گفت: گذشتم.
عزیزم!
قلب من رو به تو پرواز می کند!
مرا ببخش!
از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد،چشم بپوشان.
اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام، تعجب نکن.
خیلی ها هستند که قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کند.
عارضات زمان، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته
باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند.
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم .
هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده،به قلبم بخشیده ام.
و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو
پرتاب کنم
و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.
می خواهم رنگ سرخی شده، روی گونه های تو جا بگیرم.
یا رنگ سیاهی شده، روی زلف تو بنشینم.
من یک کوه نشین غیر اهلی، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو، که بره و مرغ نگاهداری می کنید، متناسب است.
بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم...
به تو خواهم گفت چه طور...
اما هیهات که بخت من، و بیگانگی من با دنیا امید نوازش تو را به من نمی دهد.
آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم...
دوست کوه نشین تو.
نیما
18حوت 1302
از عاشقانه های پل الوار برای ژئورژیا:
تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستین گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم .
بی تو جز گسترهایی بیکرانه نمیبینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینهی خویش گذشتن نتوانستم
میبایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش میبرند.
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میاندیشی که تردیدی اما تو تنها دلیلی
تو خورشید رخشانی که بر من میتابی هنگامی که به خویش مغرورم
سپیده که سر بزند
در این بیشهزار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز.
"پل الوار"
چشم اندازى عریان
که دیرى در آن خواهم زیست
چمنزارانى گسترده دارد
که حرارت تو در آن آرام گیرد
چشمه هایى که پستانهایت
روز را در آن به درخشش وا میدارد
راههایى که دهانت از آن
به دهانى دیگر لبخند می زند
بیشه هایى که پرندگانش
پلکهاى تو را می گشایند
زیر آسمانى
که از پیشانى ِ بى ابر تو باز تابیده
جهان ِ یگانه ى من
کوک شده ى سبُک من
به ضربآهنگ ِ طبیعت
گوشت ِ عریان تو پایدار خواهد ماند.
"پل الوار / ترجمه: احمد شاملو"
اول ... یک جمله بگویم!
راستش
گاهی از شدت علاقه به زندگی
حتی سنگ ها را هم می بوسم،
کلمه ها را
کتاب ها را
آدم ها را ...!
دارم دیوانه می شوم از حلول،
از میل حلول در هر چه هست
در هر چه نیست
در هر چه که هر چه
چه ...!
و هی فکر می کنم ،
مخصوصا به تو فکر می کنم ،
آنفدر فکر می کنم
که یادم می رود به چه فکر می کنم.
به تو فکر می کنم
مثل مومنی که به ایمانِ باد و به تکلیف بید ،
به تو فکر می کنم
مثل مسافر به راه
مثل علف به ابر
مثل شکوفه به صبح وُ
مثل واژه به شعر .
به تو فکر می کنم
مثل خسته به خواب و نرگس به اردیبهشت ،
به تو فکر می کنم
مثل کوچه به روز
مثل نوشتن به نی
مثل خدا به کافر خویش و
مثل زندان به زندگی.
به تو فکر می کنم
مثل برهنگی به لمس وُ تن به شست و شو .
به تو فکر می کنم
مثل کلید به قفل
مثل قصه به کودک
مثل پری به چشمه وُ پسین به پروانه .
به تو فکر می کنم
مثل آسمان به ستاره وُ ستاره به شب .
به تو فکر می کنم
مثل اَبونواس به می
مثل نقطه به خط
مثل حروف الفباء به عین
مثل حروف الفباء به شین
مثل حروف الفباء به فاق .
همین !
هر چه گفتم
انگار انتظارِ آسان رسیدن به همین سه حرف ِ آخر بود .
حالا باید بخوابم
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد
مثل دریا به ادامه ی خویش .
از: سید علی صالحی
---------------------------------------
دفتر عشق:
تو
را میخواهم
برای یک لحظه زیستن
و بعد،
بگذار تا ابد
ابرها ببارند!
...
بیا! عزیزم ! تا ابد مرا مقهور بدار. برای این که انتقام زن را از
جنس مرد کشیده باشی ، قلب مرا محبوس کن.
اگر بتوانم این ستاره ی قشنگ را به چنگ بیاورم
! سلسله ی پر برف البرز را به میل و سماجت خود از جا حرکت بدهم !
اگر بتوانم جریان باد را از وسط ابرها ممانعت کنم . آن وقت می توانم
به قلبم تسلط داشته ، این سرنوشت را که طبیعت برایم تعیین کرده است
تغیر بدهم
ولی قدرت انسان ، به عکس خیالاتش محدود است
من همیشه از مقابل گل ها مثل نسیم های مشوش عبور کرده ام .قدرت نداشته ام آن ها را بلرزانم .
در دل شب ها مثل مهتاب بر آن ها تابیده ام . نخواسته ام وجاهت آسمانی آن ها پنهان بماند
کدام یک از این گل ها میتوانند در دامن خودشان یک پرنده ی
غریب را پناه بدهند . من آشیانه ام را ، قلبم را ، روی
دستش می گذارم
کی می تواند ابرهای تیره را بشکافد ، ظلمت ها را بر طرف کند
و ناجورترین قلب ها را نجات بدهد ؟
"عالیه"،
تو ! تو می توانی
می دانی کدام ابرها ، کدام ظلمتها ؟ شب های درازی بوده اند
که شاعر برای گل موهمی که هنوز آن را نمی شناخت خیال بافی می کرده است .
ابرها موانعی بوده اند که مطلوبش را از نظرش دور می کرده اند
آن گل تو بودی . تو هستی . تو خواهی بود
چه قدر محبوبیت و مناعت تو را دوست می دارم . گل محجوب قشنگ
من.
نیما یوشیج – 8 اردی بهشت 1305
---------------------------------------------------
دفتر عشق:
بگذار آدم ها تا می توانند سنگ باشند، تو... از نژاد چشمه باش. (زرتشت)
من از جادهها، کوهها، کلمات
از دریاها و
دشنامهای بسیاری گذشتهام.
(میگویند وقتی مصیبتِ ماه
از حَدِ
تاریکترین شبِ ناجور میگذرد،
دیگر هیچ
ستارهای
بر مزارِ
مردگانِ ما گریه نخواهد کرد).
دروغ میگویند
تا تو تمامِ
سهمِ من از ثروتِ سپیدهدَمی
کوه و جاده و
دریا چیست
دریا و دشنام
و کلمه کدام است
من خودم این
حروفِ مُرده را
به مزامیرِ
زندگی باز خواهم گرداند.
من عطرِ
آلوده به روز را میشناسم
سرمنزلِ دورِ
جادههای جهان را میشناسم
سایهسارِ
بلند کوه و
تنفسِ کوتاهِ
کلمات را میشناسم.
نه دریا از
دهانِ سگ و
نه آدمی از
دشنامِ آدمی،
هرگز آلودهی
اندوه نمیشوند.
حالا بگذار
مصیبتِ ماه
از حَدِ
تاریکترِ هرچه که دلش گرفت ...!
از: سید علی صالحی
محبوب من!
در من باغی گسترده است
پر از خیال های عاشقانه ای
که دست تو می کارد
و در نسیم چشمانت
رؤیاها را گل می دهند
در من ...
ازدحام گنجشک هائی ست
که شاخه های عطر تو را
از نفس های دلم می چینند
و در مزارع دوردستِ خواب و بیداری
تو را آشیانه می کنند
و من
از نجوای دستانت
"عاشقانه" می چینم !
"پرویز صادقی"
من در قلبم
مثل جعبه ای که از پری درش بسته نمی شود
تمام جاهایی که بوده ام
تمام بندرهایی که به آنها رسیده ام
تمام منظره هایی که از پنجره ها و
دریچه ها
یا در پستوها در رویا دیده ام را جا داده ام
همه چیز، به اندازه ی همه چیز
و این بسیار کمتر است از آرزوهایم.
از": فرناندو پسوآ"
(ترجمه: نفیسه نواب پور)
----------------------------------------------
دفتر عشق:
یـــــکی زیــر،
یـــکی رو!
دسـتـهـایـمـان;
زیــبــاتــریــن بـــافـــتــنی دنـــیـــا...