کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

سکوت که می کنی

سکوت که می کنی

وزن جهان را تنها به دوش می کشم!

و کم که می آورم

زمین آنقدر کند می چرخد

که تو توی تقویم می ماسی

و من

آونگ می مانم

بین حقیقتِ تو

و افسانه ای که از تو در سرم دارم!

سکوت که می کنی

شب پشتِ پلک های سکوت

حتم می کند که تو هم تنهایی!

 

"مهدیه لطیفی"

 -----------------------------------------------------

دفتر عشق:

مرا ببخش ! اگر به تو پیله کرده ام ، قدری طاقت بیاوری پروانه ات میشوم

 

شاعر که شدم...

شاعر که شدم
نردبانی بلند بر می دارم
پای پنجره ی پرسه های پسین پروانه می گذارم
و به سکوت سلام آن روزها سرک می کشم
شاعر که شدم
می آیم کنار کوچه ی کبوترها
تاریخ یادگاری دیوار را پررنگ می کنم
و می روم
شاعر که شدم
مشق شبانه ی تمام کودکان جهان را می نویسم
دیگر چه فرق می کند
که معلمان چوب به دست
به یکنواختی خطوط مشق های شبانه
شک ببرند یا نبرند ؟
شاعر که شدم
سیم های سه تارم را
به سبزه های سبز سبزده گره می زنم
و آرزو می کنم
آهنگ پاک صدای تو را بشنوم
شاید که شاعری
تنها راه رسیدن به دیار رؤیا
و کوچه های خیس کودکی باشد

 

"یغما گلرویی"

----------------------------------------------------------------------


دفتر عشق:

در آغـوشت جایـی برایـــم بــاز کــن، جایــی که عشــق را بشــود مثـــل بازی هــای کودکـی بــاور کــرد.

مرا میهمان تنها یک نگاهت کن

دریای مواج دلتنگی‌هایم را ساحلی نیست.

چشمهایم،

همچون ابرهای بی‌پناه بهار‌ به دنبال شانه هایت می‌گردد تا باران عشقش را نثار قلب مهربانت نماید.

خیالم،

سرخوشانه هفت آسمان عشق را می‌پیماید، شاید در آستان چشمهایت فرود آید.

زبانم،

از تکرار بی‌امان نامت خسته نخواهد شد، تا ابد!

و

دستهایم،

از خواستن هرم دستهایت …

من،

بی محابا تو را جستجو می‌کنم، در میان خاطرات سالهای گذشته‌ام

و می‌یابمت، هر ثانیه، هزاران بار.

بگذار اعتراف کنم،

حتی با یک نگاه هم می‌توان عاشق شد و عاشق ماند.

حتی با یک نگاه می‌توان هزاران سال دلخوش بود و از عطر خیالت سرشار شد.

با یک نگاه‌،

می‌توان تا انتهای دنیا، چشم به راهت نشست و انتظارت را با انجیر پیر معابد قسمت کرد.

با یک نگاه،

می‌توان آرزوهای غم گرفته را خانه تکانی کرد و غبار از عینک رویاهای کهنسال روفت.

بیا،

مرا میهمان تنها یک نگاهت کن.

 

"منبع: نت"

------------------------------------------------------------------------

دفتر عشق:

کاش چشمانم را می‌بستم و موقعی که باز می‌کردم در آغوش تو بودم.

چه بازی قشنگی می‌شد این چشم گذاشتن‌های من و آغوش تو ....

این که به تو نمی‌رسم حرف تازه‌ای نیست

این که به تو نمی‌رسم حرف تازه‌ای نیست
مسیر آمدن و رفتن تو را آنقدر آمدم و دست خالی برگشتم
که کفشهایم از التماس نگاهم شرمنده شدند!
این که دیگر نمی‌آیی و من بیهوده این لحظه‌های خسته ملول را انتظار می‌کشم
تا شاید فردایی بیاید که تو دوباره برگردی
چیز کمی نیست
و تو هیچ گاه برنمی‌گردی تا ببینی
اینکه هیچ کس نمیداند من در انتهای سکوت حنجره ام آوازهای قدیمی تو را
به سوگ نشسته‌ام و لحجه دروغین نفرتم روی لحظه‌های خوش گذشته‌ام چنبر زده
درد کمی نیست
خورشید هیچ گاه در سرزمین یخ‌بندان قلب تو طلوع نکرد نتابید
و دریاچه قطبی چشمان تو را آب نکرد
هیچ پرنده ای روی شاخه‌های دلت ننشست، نخواند و نپرید

و من بیهوده در انتظار آخرین معجزه بودم و چه دیر فهمیدم.....!؟


"منبع: نت"
---------------------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
پیــراهنــی را کــه بــوی تــو مــی‌داد، در آوردم! حــالا تــو بگــو، بــا تنــم چــه کنــم!

راه کـه می روی...

راه کـه می‌روی
عقـب می‌مــانـم ...
نـه بــرای ِ اینکــه نخواهـم با تو هم قــــدم باشـم ...
می‌خواهـم پا جـــای ِ پاهــایــت بگـــذارم ...
می‌خواهـم رد ِ پــایــت را هــیچ خــیابــانی
در آغوش نکشـَـد ...!!!
تــو تمـامـا" برای منی ...

"منبع: نت"

--------------------------------

دفتر عشق:

در آغوشـــم کــه مـــیگیری آنقــدر آرام می‌شـــوم کــه فـــراموش می‌کنم بایـد نفس بکشـــم.

 

هوا را از من بگیر، خنده ات را نه

نان را از من بگیر، اگر می خواهی،

هوا را از من بگیر، اما

خنده ات را نه.

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری،

آبی را که به ناگاه

در شادی تو سرریز می کند،

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها می شود

و پرواز کنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

عشق من، خنده ی تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی به ناگاه

خون من بر سنگ فرش خیابان جاری ست،

بخند، زیرا خنده ی تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

خنده ی تو، در پائیز

در کناره ی دریا

موج کف آلوده اش را

باید برفرازد،

و در بهاران، عشق من،

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم،

گل آبی، گل سرخٍ

کشورم که مرا می خواند.

بخند بر شب

بر روز، بر ماه،

بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره،

بر این پسربچه ی کم رو

که دوستت دارد،

اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم،

آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند،

نان را، هوا را،

روشنی را، بهار را،

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

"پابلو نرودا"

--------------------------------------------------------------------

دفتر عشق:

میدونی "بـــهـشــت " کجاست؟ یه فضای چند وجب در چند وجب بین بازوهای کسی که دوستش داری.

 

نیامدن هایت رادوست دارم

نیامدن‌هایت را دوست دارم
مثل آمدن‌هایت...
نمی‌دانی
آن ساعت‌های انتظار چه دلهره‌ی شیرینی
مرا در آغوش می‌کشد
چقدر وسوسه‌ی
رویاهای یواشکی
آن لحظه‌ها را دوست دارم
مثل یک بوسه طولانی است.
نگران نباش به
کارهایت برس
من اینجا
با رویای آمدنت عالمی دارم
که تو آنجا ...
در آغوش هیچکس پیدا نمی‌کنی.


"یاشار عبدالملکی"

 ---------------------------------------------------------------

پی نوشت: ... ممنون برای این متن زیبا.

 --------------------------------------------------------------

دفتر عشق:

من روحــم را به تــو دادم با شعـــر هایم و تو نگــاهت را به من بخشیـــــدی تــا من برآن بنــد بازی کنـــم.

یک‌بارگی...

نصیحتش می‌کنم، در گوشش می‌خوانم:

"آرام باش! هیچ چیز در این دنیا پایدار نیست، همیشگی نیست!"

در چشمانم خیره می‌شود، با بغض می‌گوید:

"همیشگی نیست، یک‌بارِگی که هست!؟ یک لحظه‌گی که هست!"

نگاهش می‌کنم، خاموش و در خفا می‌اندیشم:

"عزیز دل! تا بوده همین بوده! بخت انسان‌ها را در کفه‌ی ترازو تقسیم نمی‌کنند!

به بعضی همه چیز می‌رسد به بعضی هیچ!"

سکوت می‌کنم، مبحوت چشمان پاکش می‌شوم و می‌گذارم با خیال یک‌بارگی بودن زندگی کند!

-----------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت: با تشکر از دوست نازنینی که این متن زیبا رو برام ارسال کرد.

----------------------------------------------------------------------------------------

دفتر عشق:

نمیدانم چرا بین این همه آدم پیله کردم به تو ! شاید فقط با تو پروانه میشوم . . . !

تنها چشمان تو اَند که وقت را میسازند

در ژنو
از ساعتهایشان
به شگفت نمی آمدم
- هرچند از الماس گران بودند -
و از شعاری که میگفت:
ما زمان را میسازیم.
دلبرم!
ساعت سازان چه میدانند
این تنها
چشمان تو اَند
که وقت را میسازند
و طرحِ زمان را میریزند.

پس از آنکه دلبرم شدی
مردم میگفتند:
سال هزار پیش از چشمانش
و قرن دهم بعد از چشمانش.

مهم نیست بدانم
ساعت چند است؛
در نیویورک
یا توکیو
یا تایلند
یا تاشکند
یا جزایر قناری
که وقتی با تو باشم
زمان از میان میخیزد
و خاک من
با دمای استوای تو
در هم میامیزد.

نمیخواهم بدانم
زاد روزت را
زادگاهت را
کودکیهایت
و نورسیدگیت را
که تو زنی
از سلسله ی گلهایی
و من اجازه ندارم
در تاریخ یک گل دخالت کنم.

ساعتهای گرانی
که پیش از عشق تو خریده بودم
از کار افتاده اند
و اینک
جز عشق تو
ساعتی به دستم نیست.


"نزار قبانی"

--------------------------------------------------------

دفتر عشق:

کمبود خواب با یک روز مرخصی حل میشود، کمبود وقت با مدیریت زمان ،سایر کمبودها نیز علاجی دارندبا کمبود دستهایت چه کنم؟

شیرین‌ترین واژه

بانوی من!
در دفتر شعرهایم
که برگ برگش در شعله می سوزد
هزاران واژه به رقص درآمده اند
یکی در جامه ای زرد
یکی در جامه ای سرخ

من در دنیا تنها و بی کس نیستم
خانواده من ...دسته ای از کلماتند
من شاعر عشقی در به درم
شاعری که همه مهتابی ها
و همه زیبارویان می شناسندش

من تعابیری در باره عشق دارم
که به خاطر هیچ مرکّبی خطور نکرده است

خورشید که پنجره هایش را گشود
لنگر کشیدم
و دریاها و دریاها را پس پشت نهادم
و در اعماق موجها
و در دل صدفها
به جستجوی واژه ای برآمدم
به سبزی ماه
تا به چشمان محبوبم پیشکش کنم

بانوی من!
در این دفتر
هزاران واژه می یابی
برخی سپید...
برخی سرخ
کبود
و زرد
با این همه، تو ای ماه سبزگون
شیرین ترین
و عظیم ترین واژه منی!


"نزار قبانی"

------------------------------------------------------

دفتر عشق:

آقـای ِ شهـردار !بـگوییـد ایـن قـدر عـوض نکـننـد رنـگ و روی ِ ایـن شـهرِ لـعنتـی را. ایـن پیـاده رو هـا ... میـدان هـا ... رنـگ و روی ِ دیـوار هـا "خـاطراتم" دارنـد از بیـن می رونـد!

زناشویی از نگاه خلیل جبران

آنگاه میترا (١) گفت:

استاد نظر شما درباره زناشویی چیست؟

پاسخ داد و گفت:

شما با هم متولدشده‌اید و تا ابد با هم خواهید ماند اما چون بالهای سفید مرگ بر زندگانی‌تان سایه افکند باز با هم خواهید بود .

آری در سکون یاد خدا نیز با هم خواهید بود اما بگذارید فاصله‌ای در پیوستگی‌تان باشد تا نسیم آسمانی در میان شما به رقص درآید.

به یکدیگر عشق بورزید اما عشق را به بند نکشید.

هر یک از شما جام همسرش را پر سازد اما هرگز از یک جام منوشید.

هر یک از شما نان خود را با همسرش تقسیم کند اما از یک قرص نان نخورید.

هر یک از شما دل خود را به همسرش دهد اما مبادا چنین بخششی برای اسارت باشد.

مانند ستون های معبد در کنار هم بایستید اما زیاد به هم نزدیک نشوید چون بلوط و سرو در سایه هم نمی‌رویند...

 

"زناشویی / از کتاب پیامبر / جبران خلیل جبران"

------------------------------------------------------------------

(١) میترا در زبان یونان به معنای مادر شهر و در نزد ایرانیان باستان نام فرشته‌ای دال بر مهر و محبت .مظهر روشنایی و فروغ.

عشق از نگاه خلیل جبران

هر زمان که عشق اشارتی به شما کرد در پی او بشتابید ، هرچند راه سخت و ناهموار باشد.
و هر زمان بالهای عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپارید ، هر چند که تیغهای پنهان در بال و پرش ممکن است شما را مجروح کند.
و هر زمان عشق با شما سخن گوید او را باور کنید ، هرچند او رویاهای شما را چون باد مغرب درهم کوبد و باغ شما را خزان کند. زیرا عشق چنانکه شما را تاج بر سر می‌نهد به صلیب نیز می‌کشد.
و چنانکه شما را می‌رویاند شاخ و برگ شما را هرس می‌کند
و چنانکه تا بلندای درخت وجودتان بالا می‌رود و ظریفترین شاخه های شما را که در آفتاب می رقصند نوازش می‌کند.
همچنین تا عمیق‌‌ترین ریشه‌های شما پایین می‌رود و آنها را که به زمین چسبیده‌اند تکان می‌دهد.
عشق شما را چون خوشه‌های گندم دسته می‌کند.
آنگاه شما را به خرمن کوب از پرده خوشه بیرون می‌آرود.
و سپس به غربال باد دانه را از کاه می‌رهاند.
و به گردش آسیاب می سپارد تا آرد سپید از آن بیرون آید.
سپس شما را خمیر می‌کند تا نرم و انعطاف پذیر شوید ، و بعد از آن شما را بر آتش مقدس می‌نهد تا برای ضیافت مقدس خداوند نان مقدس شوید.

عشق با شما چنین رفتار می‌کند تا به اسرار قلب خود معرفت یابید و بدین معرفت با قلب زندگی پیوند کنید و جزیی از آن شوید.

...


"عشق / از کتاب پیامبر / جبران خلیل جبران / ترجمه حسین الهی قمشه‌ای"

-----------------------------------------------------------


متن کامل در ادامه مطلب

ادامه مطلب ...

نیلوفر آبی بودن

دروغ گفته‌ام اگر بگویم
جهان به زیبایی قصه‌های کودکی‌ست،
پینوکیو، یک روز آدم می‌شود،
کفشِ بلور، همیشه با سایزِ پای سیندرلا جور در می‌آید
و شاه‌زاده‌ای، از راه می‌رسد
تا به بوسه‌ای، سفیدبرفی را از خوابِ جادو بیدار کند.


دروغ گفته‌ام اگر بگویمت
که در همین‌دم
دختری سیزده‌ساله
تنش را چوبِ حراج نمی‌زند در کنار خیابان
و مردی تبخیر نمی‌کند
واپسین نفس خود را
بر تکه‌ای زرورق


ما در گردبادی از زخم زنده‌گی می‌کنیم
و وزنه‌های حقیقت به پای رؤیاهامان
زنجیر شده‌اند،
اما زنده‌گی آدامسی نیست که با بی‌مزه شدن
بتوانیم بر سنگ‌فرش خیابان تـُفش کنیم!
ما موظف به نیلوفرِ آبی بودنیم
چه در مُردآبِ لجن بسته،
چه در آب‌نمای یک پارک
باید گل کنیم و عطر بپاشیم
وگرنه عفونت، جهان را ویران خواهد کرد


به تو دروغ نمی‌گویم،
ما همان‌طور که به قله‌ها می‌اندیشیم
در حال فرو رفتنیم
اما با "دوست داشتن تو"
رویشِ جفتی بال را حس می‌کنم
بر شانه‌های خود

 

"یغما گلرویی"

از کتاب: باران برای تو می بارد


+ رنگ آبی، بخش‌هایی است که در کتاب حذف شده!

--------------------------------------------------------------


پی نوشت (91.05.25):

سلام به همه دوستان عزیز. چند هفته‌ی اخیر بخاطر مشغله زیاد کاری، فرصت رسیدگی به وبلاگ و پاسخ به کامنتهای دوستانی که همیشه به من لطف داشته و دارند رو نداشتم. عذر من رو از این بابت بپذیرید.

از فردا تعطیلات تابستانی ما به مدت دو هفته شروع میشه و عازم سفریم. شاید در این مدت نتونم به اینجا سر بزنم. انشاا... تا بعد از تعطیلات....

در پناه حق

بر من خرده مگیر...

بر من خرده مگیر
اگر پنجره را به روی
آفتاب همیشه مهربان با من
می بندم
اگر سرگردان می شوم
در خیالی
که مچاله شده است
کز کرده است بی تو
و اگر ماه هاست
نگاه نکرده ام
به آسمانی که "تو" اش
کم است
نفس های من
به سوی تو
بال و پر می زند
بر من خرده مگیر
همیشه همین است
روزهای بی عشق من
روزهای بی تو ...


شعر از: وفا

یغما گلرویی؛ شعر سه

در دایره ی تاریک فنجان فال
عکس فانوس ستاره و عطر اطلسی افتاده است
شاید شروع نور
نشانه‌یی از بازگشت نگاه گرم تو باشد
باید به طراوت تقویم های کهنه سفر کنم
تقویم ناب ترین ترانه ی نمناک
قویم سبزترین سلام اول صبح
تقویم دور دیدار بوسه و دست
شاید در ازدحام روزها
یا در انتهای همان کوچه ی شاد شمشادها
شاعری دلشکار را ببینم
که شیرین ترین نام جهان را زیر لب تکرار می کند
و تلخ می گرید

 

"یغما گلرویی"

تو را دوست دارم...

دوستت نمی دارم چنان که گل سرخی باشی از نمک
زبرجد باشی یا پرتاب آتشی از درون گل میخک
دوستت می دارم آن چنان که گاهی چیزهای غریبی را
میان سایه و روح با رمز و راز دوست می دارند

تو را دوست دارم
همانند گلی
که هرگز شکفته نشد ولی
در خود نور پنهان گلی را دارد.

ممنون از عشق تو
شمیم راستینی از عطر
برخاسته از زمین
که می روید در روحم سیاه

دوستت می دارم بی آنکه بدانم چه وقت و چگونه و از کجا
دوستت می دارم ساده و بی پیرایه، بی هیچ سد و غروری؛
این گونه دوست می دارمت،
چرا که برای عشق ورزیدن راهی جز این نمی دانم
که در آن
من وجود ندارم

و تو...
چنان نزدیکی که دستهای تو
روی سینه ام، دست من است
چنان نزدیکی که چشمهایت بهم می آیند
وقتی به خواب میروم...

"پابلو نرودا"

تو مدام در "دوستت دارم" تکرار می شوی

تو مدام در "دوستت دارم" تکرار می شوی

ولی من هنوز در اولین سر مشق آن مانده ام!
نه ایراد از من است
و نه از قلم های بی گناه
تو را می نویسم
اما نمی بینی
لای هیچ سطری هم پنهان نمی شوی
حتی میان هیچ خشمی هم مچاله نمی شوی!
این کاغذ ها هستند
که تو را نمی پذیرند
مبادا نامت
عاشقشان کند!


شعر از: وفا

---------------------------------------------------------

دفتر عشق:

چه دیــر به دیــر به خواب زندگی ام می آیی !
نمی دانی

که من دلواپســی هایم را

با رویـــــاهای تــــو رنگ می زنم ؟
!

سادگی را من از نهانِ یک ستاره آموختم

سادگی را

من از نهانِ یک ستاره آموختم

پیش از طلوعِ شکوفه بود شاید

با یادِ یک بعداز ظهرِ قدیمی

آن قدر ترانه خواندم

تا تمامِ کبوترانِ جهان

شاعر شدند.

 

سادگی را

من از خوابِ یک پرنده

در سایه‌ی پرنده‌یی دیگر آموختم.

باد بوی خاصِ زیارت می‌داد

و من گذشته‌ی پیش از تولدِ خویش را می‌دیدم.

ملایکی شگفت

مرا به آسمان می‌بُردند،

یک سلولِ سبز

در حلقه‌ی تقدیرش می‌گریست،

و از آنجا

آدمی ... تنهاییِ عظیم را تجربه کرد.

 

دشوار است ... ری‌را

هر چه بیشتر به رهایی بیندیشی

گهواره‌ی جهان

کوچک‌تر از آن می‌شود که نمی‌دانم چه ...!

 

راهِ گریزی نیست

تنها دلواپسِ غَریزه‌ی لبخندم،

سادگی را

من از همین غَرایزِ عادی آموخته‌ام.


از: سید علی صالحی

مجموعه: آخرین عاشقانه های ری‌را / نامه اول

تو مرا معنا کن

 

تو مرا معنا کن

من که در خلوت ترد تو مجسم شده ام

من که در هر نفست شیفته

در تو تکرار مکرر شده ام

تو مرا معنا کن

بگذرانم ز گل صورتی ی حوصله ها

بگذرانم ز پل همهمه ی تنهایی

بنشانم به سکوت سرخ تجربه ها

نفسم می گیرد

تو مرا معنا کن.

بال خوشحالی من وا شده است

چشمه ی شادی من راهی عالم شده است

همچنان مغشوشم

بوی باران

تپش نبض سلام

دلخوشم ساخته است

تو مرا معنا کن

مگذارم که چنین بر جسد شادی خود خیره شوم

خسته و لخته و فرسوده شوم

من که بی تاب و پریشان همه شب

به تن شعر شبیخون زده ام

و چه گستاخ برایت غزلی ساخته ام

که ز عطر خوش آن مست شوی

لولی سرمست شوی

بنگر ای دلک منتظرم

قاصدک ها گویی

که ز پشت پلک پنجره ها

خبری یا که پیامی دارند

چشم های نگرانم متلاشی شده  است

و صدای  لیز آمدنت

باورم گشته کنون

مکشانم به پس پرده ی  تاریک جنون

از شگفتی های چشم تو در باغ وجود

چشمه ای کاشته ام

چه روان بر همه رگهای خیالم جاری

و به آن می بالم

انقلابی گویی

در تنم می روید

و هوای هوس پیروزی

منقلب کرده مرا

ای که در هر نفسم

قصه ای خوب و مکرر شده ای

ای که از اوج همه خواهش ها

باز تو برتر شده ای

بگذرانم ز حریر عشقت

و مرا معنا کن....

 

از: خانم پوران کاوه

 

یغما گلرویی، شعر دو

پیاده آمده ام
بی چارپا و چراغ
بی آب و آینه
بی نان و نوازشی حتی
تنها کوله یی کهنه و کتابی کال
دلی که سوختن شمع نمی داند
کوله بارم
پر از گریه های فروغ است
پر از دشتهای بی آهو
پر از صدای سرایدار همسایه
که سرفه های سرخ سل

از گلوگاه هر ثانیه اش بالا می روند
پر از نگاه کودکانی
که شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم
آنها را به خانه ی خواب نمی رساند
می دانم
کوله ام سنگین و دلم غمگین است
اما تو دلواپس نباش ! بهار بانو
نیامدم که بمانم
تنها به اندازه ی نمباره یی کنارم باش
تمام جاده های جهان را
به جستجوی نگاه تو آمده ام
پیاده
باور نمی کنی؟
س این تو و این پینه های پای پیاده ی
من
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی؟


از: یغما گلرویی / مجموعه شعر: گفتم بمان! نماند...