-
چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم
شنبه 5 مهرماه سال 1393 10:46
چون صید به دام تو به هرلحظه شکارم / ای طرفه نگارم از دوری صیاد دگر تاب نیارم / رفته ست قرارم چون آهوی گم گشته به هر سوی دوانم / رهایی نتوانم تا دام در آغوش نگیرم نگرانم / آه از دل زارم از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی / بر دل بنشانی چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی / وای از شب تارم در بند و گرفتار بر آن سلسه مویم / خلاص...
-
وقتی از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی
پنجشنبه 3 مهرماه سال 1393 09:22
وقتی از دوست داشتن کسی مطمئن نیستی حق نداری دستاشو بگیری که به دستات عادتش بدی... وقتی کسی رو سهم خودت نمیدونی وقتی موندنی نیستی حق نداری از آینده ای خوش باهاش حرف بزنی و براش رویا بسازی... وقتی دلت به موندن کنارش شک داره حق نداری بهش بگی عشقم! حق نداری بگی نفسم! وقتی همیشه دنبال یه حرفی، بحثی، سندی، بهانه ای هستی که...
-
برای امشب سیبی گاز زده ام
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1393 08:33
برای امشب سیبی گاز زده ام مرا به زمین نخواهند برد در ملکوت خواندم نوشته بود جهنم را به من خواهند داد من اما گاز زدم و این بار فریب تو را خوردم چه باشکوه فریب تو را خوردم حالا نوبت توست تو باید گاز بزنی این سیب شیرین را نترس! بهشت را به تو خواهم داد من مثل تو شیطان نیستم بهشتی که گرم است و آتشین بهشتی که عمق دارد و تو...
-
زندگى موسیقى گنجشک هاست
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1393 08:31
و این هم یک ورژن دیگه مشابه شعر قبلی که این هم در نوع خودش زیباست : زندگى موسیقى گنجشک هاست زندگى باغ تماشاى خداست ... زندگى یعنى همین پروازها، صبحها، لبخندها، آوازها ... زندگی ذرهی کاهیست، که کوهش کردیم، زندگی نام نکویی ست، که خوارش کردیم، زندگی نیست بجز نم نم باران بهار، زندگی نیست بجز دیدن یار زندگی نیست بجز...
-
زندگی زیباست چشمی باز کن
چهارشنبه 2 مهرماه سال 1393 08:26
زندگی زیباست چشمی باز کن گردشی در کوچه باغ راز کن هر که عشقش در تماشا نقش بست عینک بدبینی خود را شکست علت عاشق ز علت ها جداست عشق اسطرلاب اسرار خداست من میان جسم ها جان دیده ام درد را افکنده درمان دیده ام دیده ام بر شاخه احساس ها می تپد دل در شمیم یاس ها زندگی موسیقی گنجشک هاست زندگی باغ تماشای خداست گر تو را نور یقین...
-
پائیز بهاری است که عاشق شده است
سهشنبه 1 مهرماه سال 1393 08:04
زرد است که لبریز حقایق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی پائیز بهاری است که عاشق شده است "میلاد عرفان پور" ---------------------------------------------------------- پ.ن: فرا رسیدن پاییز، فصل نور و رنگ و شاعرانگی بر همه دوستان نارنیم مبارک... دل هایتان سرشار از مهر و...
-
پاییز کوچک من
سهشنبه 1 مهرماه سال 1393 07:51
پاییز کوچک من، پاییز کهربایی تبریزی هاست که با سماع باد تن را به پیچ و تاب جذبه تن را به رقص می سپرند و برگ های گر گرفته که گاهی با گردباد مخروط واژگونه ای از رنگ اند و گاه ماهیان شتابانی در آب های باد £ پاییز کوچک من، وقت بزرگ باران ها باران، جشن بزرگ آینه ها در شهر باران که نطفه می بندد در ابر حیرت درخت...
-
سرنوشت من
سهشنبه 1 مهرماه سال 1393 07:46
ﺗﻮ اﻧﺘﺨﺎب ﻣﻦ ﻧﺒﻮدی ﻋﺸﻖ من ! ﺳﺮﻧﻮﺷﺘﻢ ﺑﻮدی ﺗﻨﻬﺎ اﻧﮕﻴﺰه ﻣﺎﻧﺪﻧﻢ در اﻳﻦ واﻧﻔﺴﺎی ﺷﻠﻮغ در اﻳﻦ زﻧﺪﮔﻲ ﺑﻲ اﻋﺘﺒﺎر … "عباس معروفی"
-
همین قدر بعید!
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1393 08:42
اینکه دوستم داشته باشی مثل این است که عابری در پیاده رو ناگهان در آغوشم بگیرد همین قدر بعید همین قدر ممکن ... "مهدیار دلکش" برگزفته از وبلاگ: http://pettra.blogfa.com/ ----------------------------------------------------------- دفتر عشق: ﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺍﻡ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻮﺳﯿﺪﻩ ﺍﻡ ﻧﻪ ﺣﺘﯽ ﻣﻮﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﺮﺩﻩ ام...
-
سوگند یاد می کنم
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1393 08:38
سوگند یاد می کنم که بر فراز تمام بلندی های آسیایی به رکوع در آیم برای پرستش تو… … آه ای شب! دعایم را قبول کن ای خداوند مرا بشنو محبوبم را در دشت ها بکار و ریشه کن اش مکن تمام روزگاران نیامده را به عمرش بیفزای تمام عمر مرا به او ببخش برگ های خرمش را جاودانه کن عطرش را پراکنده مساز خیمه گاهش برافراشته باشد و بلندایش در...
-
آمدنت آمیزه ی خزیدن و پرواز است
دوشنبه 31 شهریورماه سال 1393 08:36
آمدنت آمیزه ی خزیدن و پرواز است تا سیب روی هوا معلق بماند و غار و غریزه در رویای کام جویی یگانه شوند. در بی وزنی نامی نداریم جز مردی و زنی دو ساقه نیلوفریم در هم گره می خوریم و گل می دهیم. "حسین منزوی" برگرفته از وبلاگ: www.delsh0degan.blogfa.com
-
گاهی دوست داشتن آدم ها درد دارد
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1393 08:48
گاهی دوست داشتن آدم ها درد دارد دردش این است که کسی حرف دلت را نمی فهمد ...! "ناشناس" ----------------------------- پی نوشت، اردیبهشت 1402: این شعر رو قبلا به نام ابتهاج منتشر کرده بودم. با تذکر یکی از دوستان سرچ کردم و هیچ منبع معتبری براش پیدا نکردم. ظاهر شعر هم به ابتهاج نمیخوره بنابراین اصلاح شده و به...
-
دوستت می دارم بی آنکه بدانم چقدر…
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1393 08:47
محبوبم! سوگند می خورم که بازیچه و شکست خورده ی تو باشم سوگند یاد می کنم نشان افتخار تو را بر شانه ی خویش سزاوار باشم که صدای چشمانت را بشنوم که از حکمت لبانت سر بپیچم… قول می دهم شعرهایم را از یاد ببرم تو را از بر کنم قول می دهم عشق همیشه از من پیشی بگیرد من همیشه در پی او دوان باشم قول می دهم مثل ستاره های روز برای...
-
امید
یکشنبه 30 شهریورماه سال 1393 08:44
امید چونان پرنده ایست که در روح آشیان دارد و آواز سر می دهد با نغمه ای بی کلام و هرگز خاموشی نمی گزیند و شیرین ترین آوایی ست که در تندباد حوادث به گوش می رسد و توفان باید بسی سهمناک باشد تا بتواند این مرغک را که بسیار قلب ها را گرمی بخشیده از نفس بیندازد من آنرا در سردترین سرزمین شنیده ام و بر روی غریب ترین دریاها با...
-
برایم کتابی بخوان
شنبه 29 شهریورماه سال 1393 08:44
برایم کتابی بخوان کتابی که هر واژهاش عطر مخصوص دارد و هر صفحهاش ابتدای بهار است و هر فصل آن، شاخهای از رسیدن. کتابی که بوسیدنت را به باران بدل میکند و خندیدنت را به دریای آرام .. برایم کتابی بخوان با سرانگشتهایت... "سیدعلی میرافضلی"
-
عشق حقیقت را در آغوش میکشد
شنبه 29 شهریورماه سال 1393 08:40
آن هنگام که مکان زندگی مان را به کارگاه هنری بدل میکنی دوستت میدارم آن هنگام که نگرانیها و زمان را از یاد می بری دوستت میدارم وقتی نامهها و روزنامهها بر سرتاسرِ خانه پخش شدهاند دوستت میدارم پذیرش ، آزادی میبخشد عشق حقیقت را در آغوش میکشد از این رو یکدیگر را دوست میداریم...
-
تو معاشقه نمی دانی
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1393 09:31
تو معاشقه نمی دانی اندام مرا پادشاهان بزرگ دنیا لمس کرده اند موهایم درون تمام شعرهای تاریخ جاری ست لبهایم آنقدر خون ریخته است تاکنون که بارها پیامبران منعش کرده اند و خدا در هر پیامش آن را گناه کبیره دانسته است آویزان شدن را در چوبه دار آموخته ای چه می دانی چطور می شود برگردنم آویزان شوی سینه هایم بزرگترین شیاطین را...
-
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1393 09:22
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟ بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا؟ نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟ عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟ نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟ وه که با این عمرهای کوته بی...
-
من خود آن سیزدهم
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1393 09:05
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم تو جگرگوشه هم از شیر بریدی و هنوز من بیچاره همان عاشق خونین جگرم خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام جرمم این است که صاحبدل و صاحبنظرم من که با عشق نراندم به جوانی هوسی هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت پدر عشق بسوزد که...
-
برو ای یار که ترک تو ستمگر کردم
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1393 08:49
برو ای تُرک* که تَرک تو ستمگر کردم حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران ساده دل من که قسم های تو باور کردم به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم تو شدی همسر اغیارو من از یار و دیار گشتم آواره و ترک سرو همسر کردم زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی که...
-
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
پنجشنبه 27 شهریورماه سال 1393 08:43
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از کوی تو لیکن عقبِ سر نگران ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی تو بمان و دگران وای به حال دگران رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند هر چه آفاق بجویند کران تا به کران می روم تا که به صاحبنظری بازرسم محرم ما نبود دیده ی کوته نظران دل چون آینه اهل صفا می شکنند که ز خود بی خبرند این...
-
تو را با خطوط سیاه می کشم
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1393 07:49
تو را با خطوط سیاه می کشم و موهایت را با نقطه چین لبهایت را لبهایت را درون چشمهایم پنهان می کنم کمی دریا را به چشمهایت می ریزم ولی دریا را رسم نمی کنم اندامت را سفید می کشم سینه هایت را سفید دستهایت را و پاهایت را آنگاه پرده ای روی آن می کشم تا حسرت دیدن تو بماند روی دل همگان تنها خودم تو را دیده ام بی پرده... برهنه...
-
غربت
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1393 07:46
در هر گوشه ای از این ولایت که بمیرم می توانم دوباره زنده شوم اما هراس من از غربت است غربت در چشمان تو که چون بیگانه ای مرا می نگرند! "فریاد شیری" (شاعر کرد) + با تشکر از خانم فاطمه -------------------------------------------------------------- پیشنهاد موسیقی: دانلود آهنگ "باران تویی" از گروه چارتار
-
این جذبه عاشقی نگر تا چند است
چهارشنبه 26 شهریورماه سال 1393 07:43
این جذبه عاشقی نگر تا چند است نامِ تو شنیدم و دلم خرسند است از نامِ تو شاد میشود دل، آری نامِ تو و نامی که بدان مانند است "شفیعی کدکنی"
-
آواز تازه ای بخوان
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1393 08:00
آواز تازه ای بخوان آوازی شبیه نوای داوود با غزلی به زیبایی غزل های سلیمان با صوتی حزین بخوان با چشمانی شاد و من روبروی تو به لبهایت فکر می کنم و در این فکر موسیقی متولد می شود... "ندی انسی الحاج" ترجمه: بابک شاکر + با تشکر از خانم فاطمه ندی انسی الحاج، شاعر اهل لبنان
-
تنهایی
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1393 07:56
تنهایی یعنی من، وقتی روزها، دست در گردنِ خورشید می اندازی و در روشناییِ جهان سهم داری! تنهایی یعنی تو، وقتی شب ها هم آغوشِ ماه می شوم و در تاریکیِ جهان دست دارم! "نسترن وثوقی"
-
روزها فکر من این است...
سهشنبه 25 شهریورماه سال 1393 07:54
روزها فکر من این است و همه شب سخنم که چرا غافل از احوال دل خویشتنم از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود به کجا میروم آخر ننمایی وطنم مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم آنچه از عالم عِلوی است من آن می گویم رخت خود باز بر آنم که همانجا فکنم مرغ باغ ملکوتم نِیم از عالم خاک چند روزی قفسی...
-
برخیز بتا بیا ز بهر دل ما
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1393 09:25
برخیـــــــز بُتا بیـــــــا ز بهـــــــر دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا به هم نوش کنیم زان پیش که کوزه ها کنند از گِل ما . "خیام" ------------------------------------------------------ پ.ن: این شعر را 60 جور دیگر هم نوشته اند! نمی توانم بگویم که حتما درست ترین، اما بنظرم قشنگ ترینش همین...
-
می توانم در اندوه دست و پا بزنم
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1393 09:23
می توانم در اندوه دست و پا بزنم در همه ی برکه هایش به آن عادت کرده ام اما کوچک ترین تکان خوشی پاهایم را سُست می کند و همچون مستان راهم را نمی شناسم مگذار کسی خنده ای کند مستی ام از آن شراب تازه بود همین! قدرت چیزی نیست جز درد و رنج ناتوان، و اسیر نظم و انضباط تا وقتی که سنگین شود و سرنگون به غول ها اگر مرهمی دهی مانند...
-
انصاف نیست
دوشنبه 24 شهریورماه سال 1393 08:29
انصاف نیست دنیا آنقدر کوچک باشد که آدم های تکراری را روزی هزار بار ببینی و آنقدر بزرگ باشد که نتوانی آن کس را که دلت می خواهد حتی یک بار ببینی! "بهومیل هرابال" + بـُهومیل هرابال ( Bohumil Hrabal ) ( ۱۹۱۴ - ۱۹۹۷ ) از داستان نویسندگان برجسته جمهوری چک.