-
تن تو
چهارشنبه 7 آبانماه سال 1393 07:53
تن تو چون یک فنجان شیر قهوه است خوش رنگ و خوش عطر و در آغوش گرفتن تو مطبوع است چون نوشیدن شیر قهوه در ساعت پنج عصر یک روز سرد زمستان روح تو به گیاه هرزه ای می ماند که بی پروا شاخه ها و گل های ریز خود را به اطراف پراکنده است من این پیاله ی گرم و خوشبو را سر می کشم و صورت خود را در شاخ و برگ های وحشی روح تو پنهان می...
-
شانه های تو
سهشنبه 6 آبانماه سال 1393 12:55
ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﯼ ﺗـﻮ ﺑﻮﯼ ﻣـﺰﺭﻋـﻪ ﻗﻬـﻮﻩ می ﺪﻫﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﺑﯽ ﺧـﻮﺍﺑﯽ ﻫﺎﯼ ﻣـﻦ ﺗﻘﺼﯿﺮ ﺗـﻮﺳﺖ ﺍﯼ ﻟﻌﻨﺘﯽ ﺩﻭﺳـﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﯽ ! ... "نسرین بهجتی"
-
یک دوست داشتن هایی هست...
سهشنبه 6 آبانماه سال 1393 12:53
یک دوست داشتن هایی هم هست که از دور است و در سکوت که دلت برایش از دور ضعف می رود که وقتی حواسش نیست چشمانت را می بندی و در دل دعایش می کنی و با یک بوسه به سویش روانه می کنی که وقتی بی هوا نگاهش با نگاهت یکی می شود انگار کسی به یک باره نفس کشیدن را ممنوع می کند یک دوست داشتن هایی هست که به یک باره بی مقدمه پا در کفشِ...
-
نامه آخر
دوشنبه 5 آبانماه سال 1393 09:03
در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است . و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم، نوشته بودم: زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم، لالمانی گرفته است از بس نبوده ای. نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای . و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ،...
-
گل زندگی
دوشنبه 5 آبانماه سال 1393 09:02
در زندگی روز هایی می شود که دوست داری بزنی به بیابان بیابان پیدا نمی کنی، می زنی به خیابان با دنیا که هیچ با خودت هم قهر می کنی منتظری... منتظر ِ "اویِ" زند ِگیت منتظری ببینی حواسش اصلا به قهر کردنت هست!؟ روز هایی می شود در زندِگیت دوست داری بهانه گیـر شوی تو لوس شوی و "اوی ِ" زندگیت بگوید: اجازه...
-
دروازبان خسته
یکشنبه 4 آبانماه سال 1393 12:11
و من دروازبان خسته ای که سالهاست به گل های پیراهن تو باخته ام ... "عطیه پورجعفری"
-
می شود ببوسمت؟
یکشنبه 4 آبانماه سال 1393 12:10
بماند که بی بهانه رفتی و هیچ سخاوتی در کار نبود بماند که بی اعتنا به حقوق بشر مرا در بند چشمانت کرده ای بماند که بعد از تو، حتی قناری ها هم بهانه گیر شده اند و شمعدانی لب به آب نمی زند اصلا بماند که با رفتنت ستاره ها بی ماه مانده اند ... این ها همه بمانند می شود ببوسمت؟ همین الان؟ همین جا؟ "مهدی صادقی"
-
تو را با هیچ چیز عوض نمیکنم
یکشنبه 4 آبانماه سال 1393 12:09
بانوی من ! از شانههات شروع کنم برسم به دستهات یا از دستهات بروم بالا؟ یک وقت نگاهم نکنی ! دستپاچه میشوم لبهات را میبوسم نوشتههات را بزرگ میکنم میچسبانم به آینه که به جای خودم تو لبخند بزنی من؟ من با صدای نفس کشیدنت هم عاشقی می کنم حتی اگر آرام و بی صدا خودم را بگذارم در دستهات و بروم حتی وقتی از کنارت رد شوم...
-
لبانت را میبوسم...
شنبه 3 آبانماه سال 1393 09:18
لبانت را میبوسم از هم دور میشویم و من مثل کسی که خبر خوبی شنیده اما کسی را ندارد برایش تعریف کند به هر رهگذری که میرسم سلام میدهم... "مهدی صادقی"
-
به چشم هایم خیره که می شوی
شنبه 3 آبانماه سال 1393 09:14
به چشم هایم خیره که می شوی بوی تند قهوه هایت اعتیادم را بیشتر می کند و من متهم ردیف اول لبهایت عصرهایم در حیاطی می گذرد که پاییز عشوه گریهایت را به درخت تزریق می کند... "رویا هدایت" ------------------------------------------------------ پی نوشت: 3 دی ماه 1393: این شعر رو در صفحه فیس بوک آقای عادل دانتیسم...
-
بچه که بودم
شنبه 3 آبانماه سال 1393 09:13
بچه که بودم دلم خوش بود هر شب با قصه های مادر بزرگ به خوابم می آیی آنقدر که تا صبح سر گرم باشم اما این روزها سرم را باشیشه های آبکی گرم می کنم تا تو را بیشتر ببینم هر چند فاصله خانه ما تا قصر شما آنقدر زیاد است که هیچ وقت به تو نمی رسم درست مثل همین ماهی که هر شب خواب دریا را می بیند یا پلنگی که در حسرت ماه می میرد!...
-
حال من و تو
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1393 09:29
حال من و تو حال عقربه های ساعتی است که مدام از پی هم می دوند تا شاید مگر معجزه ای شود و ساعتی یکبار یکدگر را در آغوش کشند هرچند برای لحظه ای لحظه ای هرچند کوتاه اما فراموش نشدنی از همان لحظه ها که نمی توان از کنارشان گذشت به همین سادگی ها . دویدن و نرسیدن سهم من بود و تو بود و آن دو عقربه . کاش یا عشق عقربه ها جور...
-
راه عبادت تو کم نیست
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1393 09:27
راه عبادت تو کم نیست با لبهایم پرستش می کنم تو را ذکر نامت می کنم بر لبانت بوسه می زنم با گیسوانم پرستش می کنم تو را روی پاهایت می ریزم آغوشت را پنهان می کنم به عرش می برم به فرش می ریزیم راه عبادت تو کم نیست برای من با چشمانم خیره درچشمانت ذکر می خوانم روزی هزار بار پلکهایم را می بندم دربیداری وخواب تورا می بینم با...
-
اصلا هیچوقت برنگرد
چهارشنبه 30 مهرماه سال 1393 09:26
اصلا هیچوقت برنگرد در این خانه نه گلی مانده که بوی روزهای گذشته را بدهد نه آینه ای که تو را به روی خودش بیاورد. "یزدان تورانی" از کتاب: دیوارها کوتاه نیامدند انتشارات هزاره ی ققنوس
-
من به دست های تو ایمان دارم
سهشنبه 29 مهرماه سال 1393 08:44
تمام صدایت گمراهی ست من به این گمراهی ایمان آورده ام من این گمراهی را دوست دارم من آغوش تو را می خواهم آغوشی که حرام است من لب هایی را می خواهم که حدود شرعی بر آن جایز است من اندامی را می خواهم که خونم را حلال کند هرچه تو بخواهی همان است هرچه بگویی همان بگو در آغوش شیطان بخوابم بگو فرشتگان را قتل عام کنم بگو... این...
-
نگرانم! برای روزهایی که می آیند
سهشنبه 29 مهرماه سال 1393 08:43
نگرانم! برای روزهایی که می آیند تا از تو تاوان بگیرند و تو را مجازات کنند! نگرانم! برای پشیمانی ات، زمانی که هیچ سودی ندارد! نگرانم! برای عذاب وجدانت، که تو را به دار می کشد وُ می کُشد! روزگاری رنج تو رنجم بود اما روزها خواهند گذشت... و تو آری تو آنچه را به من بخشیدی از دست دیگری باز پس خواهی گرفت! و آنچه که من به تو...
-
انکار کن
دوشنبه 28 مهرماه سال 1393 09:43
انکار کن خیابانی را که هر روز قدم به قدم دلتنگی هایمان را به هم نزدیک تر می کرد انکار کن عاشقانه هایی را که روی لب هایمان به رقص می آمد انکار کن کافه ای قدیمی با فنجان هایی تلخ را که شیرینی لب هایمان را دوست داشت انکار کن حتی انگشت هایت را وقتی که دلتنگی بین انگشت های مرا پر میکرد انکار کن من هم فکر می کنم که اتفاقی...
-
حس میکنم میشناسمت
دوشنبه 28 مهرماه سال 1393 09:42
حس میکنم میشناسمت ! از لابهلای خاطرات یخ زدهام آمدهای ... انگار در انتهای ترانههایی دمیدهای که سالهاست در گلوگاه دلم انبار شده است ... میشناسمت آری ! تو همانی که با تو قدم به ماورای هر چه که هست میگذاشتم و طنین مهربانیات را در دلم میشنیدم ... میشناسمت به یقین ! از ابتدای خلقت عشق میشناسمت همان زمانی که...
-
وقتی که تمام مردم شهر...
دوشنبه 28 مهرماه سال 1393 09:34
وقتی که تمام مردم شهر به خواب میروند من در کوچه ها تو را قدم میزنم … "ایلهان برک"
-
بدترین اتفاق
یکشنبه 27 مهرماه سال 1393 09:18
همیشه کسانی هستند که در نهایت دلتنگی نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم بدترین اتفاق شاید همین باشد... "ایلهان برک"
-
عاشقم!
یکشنبه 27 مهرماه سال 1393 09:17
عاشقم! اهل همین کوچه ی بن بست کناری که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟ من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟ تو به لبخند و نگاهی منِ دلداده به آهی بنشستیم تو در قلب و منِ خسته به راهی گُنه از کیست؟ از آن پنجره ی باز؟ از آن لحظه ی آغاز؟ از آن چشمِ گنه کار؟ از آن لحظه ی دیدار؟...
-
مرده شوها چه می دانند
یکشنبه 27 مهرماه سال 1393 09:15
مرده شوها چه می دانند لب های من چقدر قشنگ دوستت دارم را با چهار هجای کشیده ادا می کردند و انگشتانم هنگام نوشتن از تو چگونه لای سطرها ریشه می دادند. چه می دانند گونه هایم چگونه عطر بوسه های تو را در توحش گل های سرخ پنهان می کردند و موهایم میان انگشتان تو چگونه باد ها را به مسیر های تازه می بردند. تو اما می دانی بهتر از...
-
آغوشی که از دست داده ام
شنبه 26 مهرماه سال 1393 09:09
به فکر همه چیز هستند الا آغوشی که من از دست داده ام به فکر حقوق بشر به فکر زندان های دور حتی بمب های هسته ای اما کسی به فکر آغوشی که رفت نیست تمام متکلمین جهان تمام کشیش های واتیکان همه علمای مسلمان خاخام های یهود موبدان زرتشت هندوها بودیست ها همه و همه به فکر معصیت های انسان هستند به فکر زیبایی خدا هستند به فکر...
-
اتفاق تازه ی منی
شنبه 26 مهرماه سال 1393 09:07
اتفاقِ تازه ی منی خدا هم اگر خواست نیفتی بیفت ! "رضا کاظمی"
-
ببخش خودت را
شنبه 26 مهرماه سال 1393 08:50
ببخش خودت را برایِ تمامِ راه های نرفته برایِ تمامِ بی راه های رفته ببخش، بگذار احساست قدری هوایی بخورد ... گاهی بدترین اتفاق ها هدیه ی زمانه و روزگارند تنها کافیست خودمان باشیم! که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم و به خودمان بیاییم تا خدا تمامی ِ درهایی که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند....
-
کنار لب های تو
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1393 08:27
کنار لب های تو ملکوت را به آغوشم دعوت کردم به اندامم سوگند به گیسوان بلندم به لب های خونینم به دستهایم سوگند وقتی تو را در آغوش کشیدم شیطان را فریب دادم شیطانی که مقابل عریانی ام سجده کرد و دیگر شیطان مقرب شد در این درگاه به آغوشم بیا این جا حریم امن یک هم آمیزی همیشگی ست می خواهم با صدای خودت بخوانی خودت را به آغوش...
-
امشب دوباره آمده ام
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1393 08:26
امشب دوباره آمده ام که به خواب های مشترکمان فکر کنیم و از روزهای نیامده حرف بزنیم من از تور سفیدی بگویم که زیبایی ات را مشبک می کند و دسته گلی که به دست های تو می آید و تو از ماشین هایی که پا به پای مان شهر را دور افتخار می زنند بیا تا این خواب تمام نشده ژست های کلیشه ای بگیریم و به مردی لبخند بزنیم که خاطراتمان را...
-
نام تو را نمی دانم
چهارشنبه 23 مهرماه سال 1393 08:23
وقتی که کوه ها آوار می شوند نام تو را نمی دانم ورنه با آهوان دامنه می گویم تا حرز رستگاری شان باشی نام تو را حتی به کوه می گویم تا کوه پر درآرد و پرنده شود £ نام تو را نمی دانم تنها نه من که هیچ هیچ کسی نام تو را نمی داند غیر از من مثالی من که گاه گاه با مرکب شهابش آفاق خواب های مرا می پیماید افسوس! من چرا به خواب...
-
اتفاق عاشقانه
سهشنبه 22 مهرماه سال 1393 08:22
می خواهم با همین قلب ناقص دوستت بدارم زندگی کنم و این بار مراقبم از هر اتفاق عاشقانه ای که بیفتد عکس بردارم ... "منیره حسینی" برگرفته از وبلاگ: http://royaymah.blogfa.com/
-
خاطرات مشترک
سهشنبه 22 مهرماه سال 1393 08:18
می دانی؟ پایِ دلدادگی که می رسد باید بگویی هرچه بادا باد و پایِ تمامِ خواستنت بایستی باید گوش و چمشت را ببندی و تنها "او " دیدنی شود .. باید آنقدر مردانه پایِ دوستت دارم گفتن هایت بایستی که هیچکس نفهمد پشتِ این همه یک دندگی یک دختر است با تمام ظرافت هایِ زنانه اش .. باید آنقدر عاشقانه چشم بدوزی که هیچکس...