-
سکوت
یکشنبه 24 مردادماه سال 1395 08:15
اگر سکوت این گسترهی بیستاره مجالی دهد میخواهم بگویم سلام اگر دلواپسی آن همه ترانهی بیتعبیر مهلتی دهد میخواهم از بیپناهی پروانه برایت بگویم از کوچههای بیچراغ از این حصار از این ترانهی تار مدتی بود که دست و دلم به تدارک ترانه نمیرفت کمکم این حکایت دیده و دل که ورد زبان کوچهنشینان است باورم شده بود باورم شده...
-
فاصله
یکشنبه 24 مردادماه سال 1395 08:12
آنقدر که دنیا را ریاضی می بینی محاسبه بلد نیستم بگو چقدر می ارزد شکوفه ای که رو به تنهایی این اتاق تبسم کرده؟ چقدر ضرب و تقسیم لازم است تا بشود شر فاصله ها را از روی زمین کم کرد؟ بگو هر صد کیلومتر چقدر می سوزاند پرنده ای که راه لانه اش را گم کرده؟ "مریم نوابی نژاد" از کتاب: یک جنگل مداد حرف داشتم اگر ...
-
دلم می گیرد
یکشنبه 24 مردادماه سال 1395 07:56
دیگر بهانه نمی گیرم فقط دلم می گیرد وقتی در گیر واگیر ِ این دنیا دلت گیر ِ دیگری شده است … "مصطفی زاهدی " از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد
-
دور بودیم ...
یکشنبه 24 مردادماه سال 1395 07:06
دور بودیم دور صدای هم را نمیشنیدیم نزدیک شدیم تکان خوردنِ لبها را میدیدیم صدای هم را نمیشنیدیم نزدیکتر شدیم صدای هم را میشنیدیم کلماتِ هم را نمیفهمیدیم نزدیکتر شدیم کلماتِ هم را میفهمیدیم طعمِ کلماتِ هم را نمیدانستیم نزدیکتر شدیم آنقدر که لبها را به هم دوختیم و کلمات به هم پیچیدند کلماتِ پیچیده دورمان...
-
دیگر کور نیستم ...
شنبه 23 مردادماه سال 1395 08:26
حال این روزهایم حال غریبی ست من چند روزیست دنیا و آدمهایش را جور دیگری می بینم انگار چیزهایی در من گم می شود و چیزهای دیگری جایش را می گیرد چند وقتیست حس می کنم رنگ ها معنای تازه تری پیدا کرده اند من فکر می کنم چند وقتیست باران، پاییز، مهتاب و مه مفهوم دیگری دارند شاید باورت نشود اما چند روزیست احساس می کنم راههای...
-
مثل چشمهایت
شنبه 23 مردادماه سال 1395 07:38
امروز برای تو پیراهنی خریدهام لطیف وُ نرم مثل چشمهایت که تابستان به تنت نرسد فردا برای تو شال میگیرم که باد موهایت را جایی تعریف نکند دیروز هم که دیدی چهقدر برای تو ناز خریدم! حالا بخواب ! میخواهم برای خود یک خوابِ آبدار بخرم. "افشین صالحی"
-
دریا
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1395 13:24
دریا صدا که می زندم وقت کار نیست دیگر مرا به مشغله ای اختیار نیست پر می کشم به جانب هم بغضِ هر شبم آیینه ای که هیچ زمانش غبار نیست دریا و من چقدر شبیه ایم گرچه باز من سخت بی قرارم و او بی قرار نیست با او چه خوب می شود از حال خویش گفت دریا که از اهالی این روزگار نیست امشب ولی هوای جنون موج می زند دریا سرش به هیچ سری...
-
مثل یک کویر نشین
چهارشنبه 20 مردادماه سال 1395 12:34
مثل یک کویر نشین اسبی داشته باشم و عاشق یک ستاره باشم شب که شد تو در آسمان میدرخشی من مثل دیوانه ها میتازم میتازم میتازم تا جایی که تکلیفِ شب را با ستارهاش روشن کنم بگذار فرزندانِ ما بگویند کویر نشین غریب عاشق میشود عجیب میمیرد می بینی؟ حتی نرسیدن به تو هم، داستانِ پر از رویایِ خودش را دارد یادت باشد عاشق را...
-
مستی
سهشنبه 19 مردادماه سال 1395 09:18
مستی را دوست دارم کاری می کند همانی باشم که از اول بوده ام مثل باران که از اول می بارد مثل نسیم که از سَر می وَزَد ... مستی را دوست دارم کاری می کند که دیوار ها را جابجا کنم خودم را بگذارم جایِ تو تو را بگذارم جایِ من جوری گرم بغلت کنم که مرگ از سَرِ دنیا بپرد ... مست که می کنم دنیا یک دور بیشتر می زند به افتخار ما که...
-
همیشه ترسیده ام
یکشنبه 17 مردادماه سال 1395 12:40
همیشه ترسیده ام از اینکه چشم باز کنم و تو نباشی! در افکارم، مخفی ات می کنم اسمت را هیچ کجا بر زبان نمی آورم تا کسی به دوست داشتنت حسادت نکند می بینی! ترس هایم هم کودکانه است اما دوست داشتنت دل بزرگی می خواهد که من دارم و این کودکانه ترین اعتراف دنیاست. "مجتبی رمضانی"
-
دلم تغییر می خواهد
یکشنبه 17 مردادماه سال 1395 12:19
دلم باران دلم دریا دلم لبخند ماهی ها دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور دلم بوی خوش بابونه می خواهد دلم یک باغ ِ پر نارنج دلم آرامش ِتُرد وُ لطیف ِ صبح شالیزار دلم صبحی سلامی بوسه ای عشقی نسیمی عطر لبخندی نوای دلکش تارو کمانچه از مسیری دورتر حتی دلم شعری سراسر دوستت دارم دلم دشتی پر از آویشن و گل پونه می خواهد دلم...
-
زیبایی تو
یکشنبه 17 مردادماه سال 1395 12:00
از روزنه ها زیباییت درز کرده در شهر هر کجای دلم که دست می گذارم درد می کند وقتی نیستی نامت روی زبانم می چرخد و یادت در خاطرم خواب را از چشم هایم می گیرد تا من تمام شب را به تو فکر کنم به وقتی که دستهایم در لابه لای موهایت گم می شود به وقتی که در چشم هایت دنبال ماه می گردم به صبح که زیباییت در شهر درز می کند و پرندگان...
-
منتظر یک اتفاق
یکشنبه 17 مردادماه سال 1395 11:49
روح من سالهاست منتظر است منتظر یک اتفاق اتفاقی که بیافتد: "افتادن تو در آغوش من" منی که جسمش را به سختی میخواباند خوابیدنی که در آن روح من سالهاست که بیدار است بیداریای که دلیلش تو هستی تویی که نبودنت هزار ساعت تنهایی است تنهایی گفتن ندارد همه خوب میدانند از چه میگویم "امیر دریا"
-
صدف
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1395 16:28
ننوازی به سرانگشت مرا ساز خموشم زخمه بر تار دلم زن که در آری به خروشم چون صدف مانده تهی سینه ام از گوهر عشقی ساز کن ساز غم امشب، که سراپا همه گوشم کم ز مینا نیم ای دوست که گردش بزدایی دست مهری چه شود گر بکشی بر بر و دوشم من زمین گیر گیاهم، تو سبک سیر نسیمی که به زنجیر وفایت نکشم هرچه بکوشم تا به وقت سحرم چون گل خورشید...
-
حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1395 14:20
حسرتم چشم سیاه و گیسوان بور نیست عاشقی این روزها جز وصله ای ناجور نیست زخمهای کهنه ام را مرهمی پیدا نشد همدمی دیگر برای این دل رنجور نیست هیچ کس درد مرا این روزها باور نکرد چاره ای دیگر بجز خوابیدنم در گور نیست هر که می آید دم از آزاد مردی میزند دار بسیار است، اما هیچ کس منصور نیست مَردم از ترس است، اگر خود را به...
-
دلبری؛ حتا در بهشت زهرا
چهارشنبه 6 مردادماه سال 1395 08:34
دلبری؛ حتا در بهشت زهرا ... وقتی در جامهی سیاهت با چشمان غمزده مُردهای را مشایعت میکنی، تمام آمپلیفایرها لال میشوند و من از یاد میبرم جنازههای ترمهپوشی را که با صفی از لباسهای سیاهِ بدرقهگر از کنارم میگذرند ... بر سنگِ هر گوری قدم میگذاری، می دانم آن مُرده به بهشت میرود ! میدانم قاریانِ کور حتا در پشتِ...
-
خیال تو
سهشنبه 5 مردادماه سال 1395 07:36
شاید عجیب بنظر برسد اما... زنی که در شب های کوتاه تابستان گوشه ی دنج رویاهایش می نشیند؛ خیالت را می بافد نگاهت را می بافد و از عطر بی نظیر آغوشت گره کوری بر آرزوهایش می زند، می خواهد در یلدای بلند زمستان، تو را به تن کند تو را در آغوش بگیرد تو را نفس بکشد ... راستش را بخواهی رفیق! خیالبافی تقدیر عاشقان است؛ وگرنه این...
-
دوستت دارم بی آنکه ...
سهشنبه 5 مردادماه سال 1395 07:22
میدانم نمیدانی چقدر دوستت دارم و چقدر این دوست داشتن همه چیزم را در دست گرفته است میدانم نمیدانی چقدر بی آنکه بدانی، میتوانم دوستت داشته باشم، بی آنکه نگاهت کنم، بی آنکه صدایت کنم، بی آنکه حتی زنده باشم میدانم نمیدانی تابهحال چقدر دوست داشتنت مرا به کشتن داده است! "حافظ موسوی"
-
شاید...
دوشنبه 4 مردادماه سال 1395 07:40
دریا هر شب در نهایت خود آنجا که افق معنا پیدا می کند ماه را در آغوش می گیرد زمین در انتهای پدیداریَش آنجا که چشم ها از کار افتاده می شوند بر آسمان بوسه می زند... من و تو که بیشتر از زمین و آسمان از هم فاصله نداریم! می خواهم به انتها برسم می خواهم در چشم همه بمیرم شاید در آغوشم بگیری... "مصطفی زاهدی" از کتاب:...
-
تو بودی
دوشنبه 4 مردادماه سال 1395 07:32
تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه تو بودی که گفتی چمن می دود تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری به اَسرار خواهی رسید تو را نام بردم و ظاهر شدی تو از شعلهی گیسوانت رسیدی به من من از نام تو رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد تو گفتی سلام گل و سنگ برخاستند. "عمران صلاحی" از کتاب: پشت دریچه ی جهان
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 4 مردادماه سال 1395 07:12
به اندازه چراهای بی شماری که از خودم پرسیده ام به اندازه سیب هایی که نچیده پیش پای من افتاد به اندازه خواب هایی که ناخواسته دیده ام به جرم بوسیدن یک " تــــو " در شعری کوتاه به خاطر رقص پیراهنم در باد چقدر گناهکارم! نزدیک تر بیا تا بهشتی شوم و از این همه حساب و کتاب دست بردارم. "مریم نوابی نژاد" از...
-
چه خوش صید دلم کردی
یکشنبه 3 مردادماه سال 1395 13:47
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمیگیرد. "حافظ"
-
در رثای شاملو
شنبه 2 مردادماه سال 1395 08:06
شعری از زنده یاد فریدون مشیری در رثای احمد شاملو: راست می گفتند همیشه زودتر از آن که بیندیشی اتفاق می افتد من به همه چیز این دنیا دیر رسیدم زمانی که از دست می رفت و پاهای خسته ام توان دویدن نداشت چشم می گشودم همه رفته بودند مثل "بامدادی" که گذشت و دیر فهمیدم که دیگر شب است " بامداد" رفت رفت تا...
-
درآمیختن
شنبه 2 مردادماه سال 1395 08:04
مجال بی رحمانه اندک بود و واقعه سخت نامنتظر . از بهار حظ ّ تماشائی نچشیدم، که قفس باغ را پژمرده می کند . *** از آفتاب و نفس چنان بریده خواهم شد که لب از بوسه نا سیراب . برهنه بگو برهنه به خاکم کنند سرا پا برهنه بدان گونه که عشق را نماز می بریم، - که بی شایبه حجابی با خاک عاشقانه در آمیختن می خواهم. " احمد شاملو...
-
بازگشتِ به اسارت نابخشودنی است
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1395 10:12
هلیا، بازگشت ما پایان همه چیز بود، می توان به سوی رهایی گریخت اما بازگشتِ به اسارت نابخشودنی است. افسوس هلیا که نمی دانستی امکان بر همه چیز دست می یابد. امکان فرمانروای نیرومند ترین سپاهیانی است که پیروزی را بالای کلاه خودهای خود چون آسمان احساس می کرده اند. هر مغلوبی تنها به امکان می اندیشد و آنرا نفرین می کند. هر...
-
پرنده خیال
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1395 08:59
پرنده های خیالم سر به بالش وصل تو می سایند... این زن به معراج نمی رسد مگر از سینه ی تو... آغوش که می گشایی پریان قصه غبطه می خورند به بوسه هایی که به ابریشم تنم می نشانی. "روشنک آرامش"
-
میشود در دل این کوچه کمى ناز کنى
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1395 08:45
میشود در دل این کوچه کمى ناز کنى گره محکم آن روسریات را یهکمى باز کنى بخدا تا ته این کوچه کسى پیدا نیست مى شود لب بگشایى، سخن آغاز کنى چند سالیست که تو رهگذر چشم منى میشود اندکى از عشق خود ابراز کنى بخدا عالم و آدم به حیاى تو گواهند همه میشود نیم نگاهى به منه تُرک خوش آواز کنى من برایت چو قنارى ز غزل مى خوانم...
-
کودکان سالخورده
چهارشنبه 30 تیرماه سال 1395 07:48
... من و تو کودکان سالخورده ای بودیم که فکر می کردیم عشق پروانه ای در میان انگشت هایمان است که هر گاه مشتمان را به رویش وا کنیم دوباره بر دستهایمان خواهد نشست... من و تو فرصتِ زندگیِ هم بودیم ما همدیگر را از دست داده ایم... "مصطفی زاهدی" از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد
-
بادکنک
چهارشنبه 30 تیرماه سال 1395 07:42
بدون تو شعر به من بیشتر لبخند می زند بغض از من روی بر می گرداند آینده نردبانش را پیش پایم می گذارد اما شب، گاه ِ بازگشتن به خانه پاهایم جوابم می کنند! بی تو به همه چیز می رسم و نمی رسم! بی تو بادکنکی می شوم که اگر دستهای تو نگهدارم نباشند هر لحظه بالاتر می روم آنقدرها بالا که از چشم همه می افتم! "مصطفی...
-
نامه های احمد شاملو به آیدا - 9
سهشنبه 29 تیرماه سال 1395 07:52
آیدای کوچولوی من! آن قدر دوستت دارم که گاهی از وحشت به لرزه می افتم! زندگی من دیگر چیزی به جز تو نیست. خود من هم دیگر چیزی به جز خود تو نیستم. چهره ات تمام زندگی مرا در آینه ی واقعیت منعکس می کند و این واقعیت آن قدر عظیم است که به افسانه می ماند! تو را دوست دارم؛ و این دوست داشتن، حقیقتی است که مرا به زندگی دلبسته می...