-
نی محزون
شنبه 27 شهریورماه سال 1395 10:43
امشب ای ماه به درد دل من تسکینی آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی کاهش جان تو من دارم و من می دانم که تو از دوری خورشید چها می بینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من سر راحت ننهادی به سر بالینی هر شب از حسرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پر از پروینی همه در چشمه مهتاب غم از دل شویند امشب ای مه تو هم از طالع من...
-
چه بگویم سحرت خیر؟
شنبه 27 شهریورماه سال 1395 10:04
چه بگویم سحرت خیر؟ تو خودت صبح جهانی من شیدا چه بگویم؟ که تو، هم این و هم آنی به که گویم که دل از آتش هجر تو بسوخت؟ شدهای قاتل دل؛ حیف ندانی که ندانی همه شب سجده برآرم که بیایی تو به خوابم و در آن خواب بمیرم که تو آیی و بمانی چه نویسم که قلم شرم کند از دل ریش ام بنویسم ولی افسوس نخوانی که نخوانی! من و تو اسوه ی عالم...
-
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا
شنبه 27 شهریورماه سال 1395 10:03
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را چه شعبده است که در چشمکان آبی تو نهفته اند شب ماهتاب دریا را تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن که چشم مانده به ره آهوان صحرا را به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند چه جای عشوه...
-
میراثدار نگاه تو
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1395 09:17
میراثدار نگاه تو دل من است و این دل دوستت دارم را روزی از لبان تو خواهد چید آن روز تمام کوچه پر از دل من می شود و دل تو نیز بر شاخه درختان نارون نشسته دوستت دارم هایش را می شمرد و دل من کوچه را از بوسه پر می کند من و تو یعنی دلهایمان. "جووانی بوکاچو" ------------------------------------------ + جووانی...
-
آه، تاکی ز سفر باز نیایی، بازآ
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1395 08:44
آه، تاکی ز سفر باز نیایی، بازآ اشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآ شده نزدیک که هجران تو، ما را بکشد گر همان بر سرخونریزی مایی، بازآ کردهای عهد که بازآیی و ما را بکشی وقت آنست که لطفی بنمایی، بازآ رفتی و باز نمیآیی و من بی تو به جان جان من اینهمه بی رحم چرایی، بازآ وحشی از جرم همین کز سر آن کو رفتی گرچه مستوجب صد گونه...
-
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1395 08:18
ما چون ز دری پای کشیدیم، کشیدیم امید ز هر کس که بریدیم، بریدیم دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند از گوشهی بامی که پریدیم، پریدیم رم دادن صید خود از آغاز غلط بود حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم کوی تو که باغ ارم روضهی خلد است انگار که دیدیم ندیدیم، ندیدیم صد باغ بهار است و صلای گل و گلشن گر میوهی یک باغ نچیدیم،...
-
مشقم کن
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 15:43
مشقم کن وقتی که عشق را زیبا بنویسی فرقی نمیکند که قلم از ساقههای نیلوفر باشد یا از پر کبوتر ... "حسین منزوی"
-
نازی ست تو را در سر
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 14:50
نازی ست تو را در سر، کمتر نکنی دانم دردی ست مرا در دل، باور نکنی دانم خیره چه سراندازم بر خاک سر کویت گر بوسه زنم پایت، سر برنکنی دانم " خاقانی"
-
یاد تو
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 07:35
تابستان مى رود که تمام شود و تو می روى که تمام شود همه چیز... نگران پاییزم و شبهاى بلندش! و یاد تو که از شبهاى من نمى رود. "مونا پرستش"
-
غزل
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 07:25
در من غزلی اینک دنبال تو می گردد ای آنکه تو را دیدن انگیزه ی گویایی ست... "محمدعلی بهمنی"
-
شال ...
چهارشنبه 24 شهریورماه سال 1395 07:15
شالت تمام شد، بافتم... نمی دانم چند گره دارد، اما... هر بار که باد بوزد چندین هزار بوسه دور گردنت خواهد پیچید... "منیره حسینی"
-
نامه های احمد شاملو به آیدا - 12
یکشنبه 21 شهریورماه سال 1395 12:48
آیدا! ... آنچه به تو می دهم عشق من نیست؛ بلکه تو خود، عشق منی. تویی که عشق را در من بیدار می کنی و اگر بخواهم این نکته را آشکارتر بگویم، می بایست گفته باشم که من "زنی" نمی جویم، من جویای آیدای خویشم. آیدا را می جویم تا زیباترین لحظات زندگی را چون نگین گران بهایی بر این حلقه ی بی قدر و بهای روزان و شبان...
-
ما عاشق همیم
شنبه 20 شهریورماه سال 1395 16:30
دلم میخواهد فکر کنم تو اهل اینجایی! اصلن فکر کنم تو الآن همینجایی، همین حالا کنار همین نوشتنها کنار همینکه فکر میکنم، همینکه میبینم کنار همین سلام، علاقهیِ خوبم علاقه جانِ من خوبی؟ حال امروزت کجاست؟ حال حالایَت چگونه است؟ اوضاع به راه وُ حال قشنگ وُ دنیایِ دیدن خوش است؟ روزهایت خوشحال و شبهایت خوشخواب...
-
برای تو شعر نوشتم
شنبه 20 شهریورماه سال 1395 11:32
می توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم می توانستم یکی از آن آهنگهای قدیمی را بگذارم و آرام آرام خمارِ نوستالژی روزگارِ خوب شوم می توانستم پا برهنه کوچههای باریکِ باغ را بدوم می توانستم دامنم را پر از شکوفههای یاس کنم و مست شوم ... مستِ مستِ مست اما پشتِ این پنجره، رو به دریا نشستم و برای تو شعر...
-
ملاقات
پنجشنبه 18 شهریورماه سال 1395 13:57
شاخه ای رُز، در لیوان لب پریده این فوق العاده ترین تصویر در خانه ی من است وقتی از بی قرارترین ملاقات عمرم برگشته ام اینجا تهران است اما هر چه به من نزدیکتر میشوی خانه ها منارجنبان می شوند ! با دیدنم دست تکان می دهی پیاده رو شالیزار می شود . به نیمکتی می رسیم حالا خلیج فارس همین حوض روبه روست که نهنگی در آن خون بی رنگ...
-
ردپا
چهارشنبه 17 شهریورماه سال 1395 07:52
جنگل ردپای باران است ویرانه ردپای توفان من ردپای توام همیشه پشت در خانه ات تمام می شوم. "علیرضا راهب" از کتاب: دو استکان عرق چهل گیاه برگرفته از کانال تلگرام آقای بهزاد عبدی @ behzadabdi65
-
قفس!
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1395 09:24
لیوانی آب باشد و خُردهای نان و دستهای تو ... هیچ پرندهای به اندازهی من این قفس را دوست ندارد...! "بابک زمانی"
-
چیزی بگو
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1395 09:23
چیزی به من بگو مثل بهار مثلا شکوفه کن! و یا ببار مانند رحمتی بر درونم یا رنگین کمان باش و روحم را در آغوش بگیر چیزی بگو فراتر از حرف باشد جانم را لمس کند چیزی بگو مثلا کنارت هستم... "تورگوت اویار" مترجم: مجتبی نهانی
-
یاد تو
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1395 09:08
شب گهوارهای ست که تا صبح یاد تــو را در خوابهای من تاب میدهد... "شبنم نادری"
-
تا ز جان و دلِ من نام و نشان خواهد بود
سهشنبه 16 شهریورماه سال 1395 09:06
تا ز جان و دلِ من نام و نشان خواهد بود غم و اندوهِ توام در دل و جان خواهد بود پا مکِش از سرِ خاکم که پس از مردن هم به رهت چشم امیدم نگران خواهد بود. "هاتف اصفهانی"
-
گریز - نادر ابراهیمی
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1395 07:16
هلیا! گریز، اصل زندگی ست... گریز از هر آنچه اجبار را توجیه میکند. بیا بگریزیم! ما همه در اسارت خاک بودیم. ما، از خاک نبود که گریختیم از آنها گریختیم که حرمت زمین را به گام های آلوده میشکستند. هلیای من! ما را هیچ کس نخواهد پایید، و هیچ کس مدد نخواهد کرد. میتوان به سوی رهایی گریخت؛ اما بازگشت به اسارت نابخشودنی ست....
-
کاش بیایی
دوشنبه 15 شهریورماه سال 1395 07:12
کاش می شد زخم هایم را یک به یک گره می زدم... یادت هست؟ در بستری از انتظار و بوسه تار و پود موهای تو را با خیال عاشقی هایم می بافتم... کاش بیایی تمام زخم های پریشانم را با صبر و اشتیاق آغوشت شانه کنی! اصلا تو بیا من تمام خودم را می بافم به رد پای تو... "علیرضا اسفندیاری"
-
هیچ!
شنبه 13 شهریورماه سال 1395 09:12
اگر دری میان ما بود می کوفتم در هم می کوفتم اگر میان ما دیواری بود بالا میرفتم پایین می آمدم فرو می ریختم اگر کوه بود دریا بود پا می گذاشتم بر نقشه ی جهان و نقشه ای دیگر می کشیدم اما میان ما هیچ نیست هیچ و تنها با هیچ هیچ کاری نمی شود کرد. "شهاب مقربین" از کتاب: تاک تیک قدمهات / نشر چشمه برگرفته از کانال...
-
پرنده اندوهگین
شنبه 13 شهریورماه سال 1395 09:09
در نی زار پرنده ای اندوهگین می خواند گویی چیزی را به یاد آورده که بهتر بود فراموش کند. "تسورا یوکی" کتاب: قطره های معلق باران / نشر مشکی ترجمه: عباس مخبر برگرفته از کانال تلگرام آقای بهزاد عبدی @ behzadabdi65
-
دزدیده چون جان می روی
شنبه 13 شهریورماه سال 1395 09:06
دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من "مولانا" (شعر کامل در ادامه مطلب) متن کامل شعر: دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن...
-
من چرا دل به تو دادم
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1395 10:05
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی یا چه کردم که نگه باز به من مینکنی دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست تا ندانند حریفان که تو منظور منی دیگران چون بروند از نظر از دل بروند تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی. "حضرت سعدی"
-
نمی شود بیایی ...
چهارشنبه 10 شهریورماه سال 1395 07:39
نمی شود بیایی اینجا بنشینی کنار دلم زانو به زانو بغلم کنی و مثل تمام وقت های دیگر در چشم هایم بخندی.. نمی شود بیایی اینجا و دستانت را روی صورتم بکشی که رد این اشک های لعنتی جا نماند نمی شود بیایی ببینی که "چه اندازه تنهایی من بزرگ است" نمی شود بیایی و ببینی که دیگر شکوهی هم خسته شد بس که در گوش من خواند و...
-
ای که گاهت سر ناز است
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1395 07:50
ای که گاهت سر ناز است و گهی روی نیاز من همان روی نیازم که سر نازم نیست "شهریار"
-
دستش را بگیر
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1395 07:48
دستش را بگیر با عشق نوازشش کن دعوتش کن به یک رقص بگذار با قدمهایی که به سویِ تو می آید از خودش دور شود شاید نمیدانی آغوش یک مرد گاهی دنیایِ زنی را خراب می کند گاهی، آباد دستش را بگیر نوازشش کن دعوتش کن به یک رقص حواست باشد دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی کند (به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد، باید گفت خدا قوت)...
-
باور میکنی...!؟
سهشنبه 9 شهریورماه سال 1395 07:43
اگر بگویم: "دیشب بعدِ بوسیدنت وقتی داشتی بِر و بِر نگاهم میکردی همان لحظه که دستِ من و موی تو عشق را به بازی گرفتند، درست قبلِ بیدار شدنم بال درآوردم" باور میکنی...!؟ "آریا نوری"