-
وقتی دلم از دوری آغوش تو تنگ است
سهشنبه 8 تیرماه سال 1395 07:36
وقتی دلم از دوری آغوش تو تنگ است هر دکمه ی پیراهنت انگیزه جنگ است. "مهیا غلامی"
-
دلتنگی
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 09:32
دلتنگی؛ آخرین جادویی بود که در اولین دیدار بر چشمانم نشست و اولین کلامی بود که در آخرین ثانیه های با تو بودن بر دستانم جاری شد. آری از تقدیر نه گزیری هست و نه گریزی! "زهره طغیانی" کانال تلگرام خانم طغیانی: ققنوس خیال https://telegram.me/Toghyanizohre
-
چه خوب است که اینهمه دوستت دارم
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 08:57
سلام علاقهیِ خوبم علاقه جانِ من میدانی! دوستت دارم. به هزار هزار و هزاران هزار دلیل دوستت دارم چون دوست داشتنَت حال میدهد خوب است، کیف میدهد چون موهایَت ناز بر شانهات میافتد میرقصد! در باد وِل میشود وُ میرقصم! چون خندههایِ تو جان است تو میخندی، من تازه میشوم، روز نو میشود وُ جهان تازه آغاز میشود دوستت...
-
باران
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 08:26
وای، باران؛ باران، شیشه پنجره را باران شست . از دل من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رویای فراموشیهاست ! خواب را دریابم، که در آن دولت خواموشیهاست . من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم، و...
-
لحظه ی دیدار
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 08:12
لحظه ی دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد، دلم، دستم باز گویی در جهان دیگری هستم های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ های، نپریشی صفای زلفکم را، دست و آبرویم را نریزی، دل ای نخورده مست لحظه ی دیدار نزدیک است . "مهدی اخوان ثالث" از مجموعه: زمستان
-
برهنه شو!
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 07:41
برهنه شو! قرن هاست جهان معجزه ای به خود ندیده برهنه شو! من لالم و تن تو تمامِ زبان ها را می فهمد. "نزار قبانی"
-
شلیکِ دستهای تو
یکشنبه 6 تیرماه سال 1395 07:33
من آویخته از طناب تو شلیک کردی تو شلیک کردی به طناب برگشتم به زندگی به شلیکِ دستهای تو اشتباه کرده بودند دارند دوباره نشانه میروند قلبم را حالا درست نشانه گرفتی بزن به قلب هدف زندگی همین است که شلیک میشود از دستهای تو. "شهاب مقربین"
-
سه شعر کوتاه از خانم زهره میرشکار
شنبه 5 تیرماه سال 1395 11:14
شعبده باز بود گفت دوستت دارم و من پرنده شدم ... * یاد تو در من گنجشکی است که از گوشه ی چشمانم آب می خورد * خندیدیم؛ ما به پرواز بادبادک در آسمان خندیدیم! پرنده ای که بال هایش هنوز در اسارت ما بود. "زهره میرشکار"
-
مردها
شنبه 5 تیرماه سال 1395 11:10
مردها این پسرکوچولوهای ریش دار هیچ وقت موجودات پیچیده ای نبوده اند پیچیده ترینشان نهایتا سیگار می کشند و می نویسند یا رئیس جمهور می شوند اما زن که نمی شوند … مردها موجودات قدرتمندی هستند هرچقدر محکم در آغوش بگیریشان اذیت یا تمام نمی شوند زورشان به در کنسروها، وزنه های سنگین و غُرغرهای زنانه خوب می رسد تازه پارک...
-
آغوش پیراهن نیست!
پنجشنبه 3 تیرماه سال 1395 09:04
آغوش پیراهنی نیست که لکه ی یک کدورت کوچک یا نخکشِ خنکای یک خاطره دلیلی برای تعویض آن باشد ! آغوش چوبکی در دوی امدادی نیست که رفیقان و رقیبان دست به دستش کنند و آنگاه که به هدف خود رسیدند در گوشه ای رها ... آغوش آرامگاهِ مقدس همیشه ایست تا در میان بازوان کسی که دوستش داری در میان بازوان کسی که دوستت دارد طعم خوش آرامش...
-
تنهایی
پنجشنبه 3 تیرماه سال 1395 09:02
نمیدانم در کجای عشق، ایستادهام!؟ خوب است یا بد؟ اما دلم دیگر برایت تنگ نمیشود، نمیتپد! نمنم به لطفِ گریه از "غم" گذشتهام... من به تَرکِ عادتها عادت کردهام؛ بر گشتهام به اوّلِ اوّلِ آشنایی به همان روزهای بی"تو"یی تنهایی.. تنهایی.. تنهایی... "مینا آقازاده"
-
هوای تو
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1395 07:18
با تو معجزه ای بود که با آن به رسالت تو ایمان آوردم! از آن لحظه که در چشم هایم خیره شدی و دستم را گرفتی و در برم کشیدی، ماه در چشم هایم خانه کرد و دستم عطر باران گرفت و آغوشم امن ترین جای جهان شد ! هوای تو مُسری بود وگرنه من از خود چیزی به همراه نداشتم و از همان لحظه بود که به چشم همه آمدم … "مصطفی زاهدی" از...
-
هیچ گاه نفهمیده ام ...
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1395 07:14
هیچ گاه نفهمیده ام دوست داشتن چرا این همه غم انگیز است!؟ هیچ گاه نمیفهمم چرا میگویند آدمها با قلبهایشان عاشق میشوند؛ وقتی که من همیشه عشق را، در گلویم احساس میکنم...! "هستی دارایی"
-
آنکه دوستش داشتم
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1395 07:06
آنکه دوستش داشتم پرنده ای بود بر شیار گونه هایش رد پای آسمانی رو به جایی که خود هم نمی دانست خودنمایی می کرد! و من خود را به ندیدن می زدم ! آنکه دوستش داشتم مسافری بود همیشه در دستهایش چمدانی و در جیب هایش بلیطی برای نماندن بود اما از لب هایش حرفی از رفتن نمی ریخت ! آنکه دوستش داشتم رگ خوابم را در دست داشت و با همان...
-
نامه های احمد شاملو به آیدا - 5
سهشنبه 1 تیرماه سال 1395 07:40
آیدا، امید و شیشه ی عمرم ! با این که وقت تنگ است و کار بی انتهاست، با این که باید از حالا (به نظرم ساعت از نیم بعد از نصف شب گذشته باشد) شروع به کار کنم، و با این که هر دقیقه را باید غنیمت بشمرم، نمی توانم خودم را راضی کنم که چند سطری برایت ننویسم و با آن که هم الان یک ساعت هم نیست که از تو دور شده ام، بی تو باشم ....
-
مرا با دستهایت ببوس
سهشنبه 1 تیرماه سال 1395 07:31
مرا با دستهایت ببوس با چشمهایت.. با لبهایت برایم حرف بزن با دهانت مرا تصاحب کن... هیچ مردی با صفحه دوم شناسنامه مالک قلب زنی نخواهد شد...! "مینو نصرالهی"
-
چیزی شبیه باران
دوشنبه 31 خردادماه سال 1395 11:52
خدا بعضی ها را از چشمهایشان آفریده اول چشمهای مرا آفریده مثلا بعد زل زده توی مردمکهایم و با خودش گفته باید چیزی شبیه باران بیافرینم که دست از سر این دو تا دایره ی محزون برندارند! بعد برای چشمهایم صورتی کشیده دست پا قلب و گفته این آدم حتما باید زن باشد ابْر مونثی که یک عمر ببارد گاهی سر بر شانه ی کوهی و گاهی در عمق...
-
برای زیستن دو قلب لازم است
دوشنبه 31 خردادماه سال 1395 09:19
برای زیستن دو قلب لازم است قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند قلبی که هدیه کند قلبی که بپذیرد قلبی که بگوید قلبی که جواب بگوید قلبی برای من، قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را در کنار خود حس کنم دریاهای چشم تو خشکیدنی است من چشمه یی زاینده می خواهم پستان هایت ستاره های کوچک است آن سوی ستاره من انسانی...
-
نامه های احمد شاملو به آیدا - 4
شنبه 29 خردادماه سال 1395 11:46
آیدای خودم، آیدای احمد. شریک سرنوشت و رفیق راه من! به خانه ی عشقت خوش آمدی! قدمت روی چشم های من! از خدا دور افتاده بودم؛ خدا را با خودت به خانه ی من آوردی. - سرد و تاریک بودم، نور و روشنایی را به اجاق من باز آوردی.- زندگی، ترکم کرده بود؛ زندگی آوردی. صفای قدمت! ناز قدمت! عشق و پاکی را به خانه ی من آوردی. از شوق اشک می...
-
بی تابی پروانه ها
شنبه 29 خردادماه سال 1395 07:30
بیا و به اینها بگو کم خودشان را به پنجره اتاقم بکوبند! بگو آن طرف پنجره شمع نیست دل من است که آتش گرفته! اصلا آن روز که روسری گلدارت را سرت کردی فکر بیتابی این همه پروانه نبودی!؟ "محسن حسینخانی" از کتاب: زمین گرفتگی / نشر مایا / چاپ اول بهار 95
-
دوباره سیب و غزل، من گناه می خواهم
پنجشنبه 27 خردادماه سال 1395 13:12
دوباره سیب و غزل، من گناه می خواهم دلی دچار تو و سر به راه می خواهم دوباه اینکه تو حوا شوی و من آدم و باز لذت یک اشتباه می خواهم همیشه چشم تو را شاعرانه می نوشم که با تو من غزلی رو به راه می خواهم پناه خستگی من! بمان و با من باش میان این همه طوفان، پناه می خواهم تو عاشقانه ترین رکعت غزل هستی برای خواندن تو قبله گاه می...
-
کاش تو گل من بودی
پنجشنبه 27 خردادماه سال 1395 09:30
چهقدر خوب بود تو، گُل من بودی هر روز به تو آب میدادم ! علف چِرکهای تو را میشستم وُ به بوی تَنت مغرور میشدم شبها کنار لبت رؤیا بو میکردم وُ روزها، حسادت ِ دنیا را ! چهقدر خوب بود تو، گُل من بودی برای تو یک گلدانِ کوچک زیبا میساختم با یک باغچه و حوضی پُر از انار خوابت را کنار پنجره آفتاب میدادم وُ برای...
-
بوی تنت
پنجشنبه 27 خردادماه سال 1395 09:15
بوی تنت مرا برمیگرداند به دوران پیش از خودم پیش از آن که باشم. مگر پیش از تو سیب هم وجود داشت؟ "عباس معروفی"
-
پیروزی
پنجشنبه 27 خردادماه سال 1395 09:02
آره پیروز شدم قلب غم وُ شکستم قصر عشق وُ فتح کردم تو دلش نشستم به فلک چیزی نگفتم نکنه چشم بزنه عهد و پیمونی رو که با سادگی های تو بستم آره پیروز شدم قلب غم وُ شکستم قصر عشق وُ فتح کردم تو دلش نشستم به فلک چیزی نگفتم نکنه چشم بزنه عهد و پیمونی رو که با سادگی های تو بستم نه گلایه نه شکایت نه یک بغض بی نهایت یک شروعی...
-
بوسه های نجیب
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1395 10:28
در اینجا که منم هوا برای با تو پریدن خوب است در آنجا که تویی ساعت به وقت بوسه های نجیب کوک است...؟ "نازنین.ی" برگرفته از وبلاگ شاعر: آرامش خیال
-
نامه های احمد شاملو به آیدا - 3
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1395 10:10
آیدای خوب من! روزگار درازی بود که شعر را گم کرده بودم. این روزها احساس می کنم که شعر، دوباره در من جوانه می زند. به بهار می مانی که چون می آید، درخت خشکیده شکوفه می کند. برای فردای مان چه رویاها در سر دارم! آن رنگین کمان دوردستی که خانه ی ماست، و در آن، شعر و موسیقی لبان یکدیگر را می بوسند و در وجود یکدیگر آب می شوند...
-
چقدر دیر ایستاده ای!
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1395 09:54
ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻓﮑﺮﺵ ﺭﺍ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﻮﯼ ﺧﯿﺎﺑﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﻢ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺭﻭﺑﺮﻭ ﻣﯽ ﺁﯾﯽ... ﻫﻨﻮﺯ ﺑﺎ ﻫﻤﺎﻥ ﭘﺮﺳﺘﯿﮋ ﻣﺨﺼﻮﺹ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻗﺪﻡ ﺑﺮ ﻣﯽ ﺩﺍﺭﯼ ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺟﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺗﺮ ﺷﺪﻩ ﺍﯼ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﯾﻢ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺗﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ ﺑﻪ ﯾﮏ ﻗﺪﻣﯽ ﺍﻡ ﻣﯽ ﺭﺳﯽ ﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻧﺎﻓﺬﺕ ﻣﺮﺍ ﮐﺎﻣﻞ ﺑﺮﺍﻧﺪﺍﺯ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ! ﺩﺭﺩ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺍﻋﻤﺎﻕ ﻗﻠﺒﻢ ﺗﯿﺮ ﻣﯽ ﮐﺸﺪ ﻭ ﺭﻋﺸﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ ﺑﺮ...
-
بگو دوستم داری
چهارشنبه 26 خردادماه سال 1395 09:34
بگو دوستم داری تا زیباتر شوم بگو دوستم داری تا انگشتانم از طلا شوند و ماه از پیشانیام بتابد بگو دوستم داری تا زیر و رو شوم تبدیل شوم به خوشهای گندم یا یک نخل بگو! دل دل نکن ... بگو دوستم داری تا به قدیسی بدل شوم بگو دوستم داری تا از کتاب شعرم کتاب مقدس بسازی تقویم را واژگون میکنم و فصلها را...
-
نبودن تو ...
دوشنبه 24 خردادماه سال 1395 09:40
خلخالی از بوسه می بستم به پایت اگر اینجا بودی و طعم تازه می گرفت زنده گی ام با دو شاه بلوط چشمانت ... اگر اینجا بودی تقویم رومیزی ام را دور می انداختم و می گذاشتم ساعت دیواری به خواب رود پس میزان می کردم زنده گی ام را با نفس های تو و هیچ عزا و عید و جمعه ای تعطیل نمی کرد علاقه ی مرا ... اما تو اینجا نیستی و تقویم من...
-
مرد بودم کاش
یکشنبه 23 خردادماه سال 1395 14:24
مرد بودم کاش سربازی که در جنگ های صلیبی با تو اسیر شده باشد ترانه هایی را که به یاد چشم های زنی می خواندی گوش می دادم و هر وقت دلم می گرفت دستی که پتو را از صورتم کنار می زد دست تو بود مرد بودم کاش سربازی که در جنگ های صلیبی با تو اسیر شده ام. "رویا شاه حسین زاده" از کتاب: صدای زنگ در آمد